مریم، کار سوگ و سپاس

بانوی من، بانوی ما، این بزرگ زن کوچک، مریم یوسفی، از میان ما رفتاو، مریم من، مریم ما، در جوش و خروش همواره ناشکیبانه اش، در نابهنگامی اش، پیش از آن رفت که بتواند حاصل تلاش های مبارزان اجتماعی- سیاسی چون خود را ببیند: فروپاشی نظام جمهوری اسلامی و بساط استبداد تئوکراتیک در ایران. مریم پیش از آن رفت که بتواند زمینه های برآمدن آن چه که همواره برای تحقق اش مبارزه می کرد را به ببیند: آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، برابری زن و مرد، لغو مچارات اعدام، جدایی دولت و دین، جمهوری لائیک… در ایران.

اکنون آن چه که برای ما باقی می ماند، کار سوگ است. کار سوگ، اما، به معنای بازبینی و بازاندیشی خود چون انسان. انسان در غیر خدایی بودنش. انسان در انسانی بودنش، در میرایی اش، یعنی در سترگی و سستی هایش، در یگانگی و چند گانگی اش، در عزم ها و تردیدهایش، در ایقان ها و پرسش هایش… این انسان همواره عجیب، بی قرار و نا آرام.

دنیا سرشار از عجایب است

اما هیچ چیز عجیب تر از انسان نیست…

میان نظم زمین و نظم خدایان

او (انسان) همواره راه خود را دنبال می کند…

بر فراز شهر، رانده شده از شهر…

چنین است انسانی که نیستی نزد او هستی می شود (*)

یکی از این عجایب که انسان بالاترین آن ها ست، همانا ست که مریم در وصیت نامه اش، در واپسین اطلاعیه اش، به آن اشاره می کند. در آن جا، مریم، به فرانسه می نویسد. شاید هم فکر به فرانسه می کند. در همان ابتدای نامه از Pardon صحبت می کند. تفسیری کنیم. می دانم که زمانه، زمانه ی تفسیر فلسفی نیست، حد اقل پس از یازدهمین تز مارکس. اما برای به سر انجام رساندن کار سوگ، برای تسکین درد و رنج مان نیاز مبرم به تفسیر داریم. مریم چه می خواهد بگوید؟ مریم به ما چه می گوید؟ معنای کلاسیک و عامیانه پاردون، معنای دینی، مسیحی آن را کنار بگذاریم. گر چه کاملاً ممکن نیست. Pardon از دو حرف Par و Don تشکیل می شوند. و Don یعنی هدیه، اهدا. و Donner ریشه درDon دارد. و Donner یعنی دادن و بخشیدن، یعنی دهش.

راز مرگ داوطلبانه ی مریم در کجا ست؟ ما هیچ گاه نخواهیم توانست آن را کاملاً کشف کنیم. اما می توانیم به قول فیلسوف ( باز هم هایدگر) شرایط و مقدمات نزدیک شدن به آن را فراهم کنیم. راز مریم، پس می تواند در یکی از وجه هایش، در همین کلمه ی سه حرفی Don فرانسه یا چهار حرفی دادن فارسی نهفته باشد. مریم من، مریم ما، در نامه اش، خود آگاه یا نا خود آگاه، مهم نیست، انگشت را به سوی مسأله ای بس اساسی و مهم نشانه می رود. به ما می گوید که به این سو نگاه کنیم، بی اندیشیم، بازنگریم و باز اندیشیم: به سوی دهش، دادن… به سوی هستی توأم با دادن. هستی یعنی دهش، یعنی دادن. از خود دادن به دیگری در دادنی و ستاندنی ممتد و دایمی. دادن یعنی هستی. پس هست مندی، هستی، یعنی دادن به غیر از خود، به دِگر. حال هر گاه «دادن» دیگر، به هر دلیلی امکان پذیر نشود، به هر دلیلی واقعی یا غیر واقعی، عینی یا ذهنی، آن گاه هست مندی یعنی خود هستی پرسش انگیز می شود. هر گاه که هستی در ذهنیت اش، خود را در تنگنای عدم امکان «دادن» پندارد، به راستی یا نا راستی، خودِ هستی که همانا دادن است علت وجودی خود را از دست می دهد.

مریم عزیز من، مزیم عزیز ما، با عمل جسورانه و احترام برانگیزش، ما زندگان را دعوت می کند که به این رابطه ی دو تایی با هم عجین شده ی هستی و دادن، بی اندیشیم. دو باره و چند باره بی اندیشیم. رابطه ای فوق العاده فلسفی. رابطه ای فوق العاده اجتماعی. رابطه ای فوق العاده سیاسی. مریم، با حذف خود، ما را دعوت می کند که به مرگ یعنی به برش این دو، هستی و دادن، که در حقیقت یکی است، بی اندیشیم.

در پایان این تأمل کوتاه در سوگ مریم، امر سوگی که تاره در سرآغاز آن هستیم، مایلم از مهر و همبستگی همه ی دوستان و آشنایان که به اشکال مختلف، از طریق رسانه ها، حضور خود، سرودن شعر، نامه نویسی، کمک های مختلف و غیره همدردی خود را با من ابراز داشتند، صمیمانه تشکر کنم. بدون این ها امکان مقاومت در برابر چنین مصیبتی شاید برای من مقدور نبود. در این میان مایلم بویژه از کمک های تعیین کننده نزدیک ترین دوست مأنوس و همراز مریم، حماد شینانی، و هم چنین از کمک های بی دریغ دو دست گزامی ام شهرام قنبری و قادر اسکندانی، سپاس گذاری کنم.

——————–

(*) آنتیگون، سوفوکل، (با استفاده از برگردان هایدگر در مقدمه ای بر متافیزیک).