گزارش شب همبستگی با زلزله‌ زدگان کرمانشاه در پاریس همراه با نوار ویدئوئی برنامه

١- روند کار:

این مراسم که در شب ۲۲ دسامبر در شهرداری پاریس ۱۵ وبا همت جمعی از ایرانیان به صورت داوطلبانه شکل گرفت. خانم سیما مرشاک رئیس انجمن سدا با جدیت و علاقه ای سرشار از انسان دوستی توانستند با ارتباط با مقامات شهرداری سالن شهرداری پاریس پانزدهم را به طور رایگان کسب کنند و مشارکت شهرداری را از هر نظر، کمک شایانی برای این برنامه بود،  بدست آورند. علاوه بر این خانم مرشاک با کمک های بی دریغ خود در سایر امور ما را یاری دادند، نقش فعال ایشان شایسته قدر دانی است. اقای حسن مکارمی از شخصیت های برجسته و مورد احترام جامعه ایرانی و فعال با سابقه حقوق بشر و صندوق دار جامعه ایرانی حقوق بشر ( پاریس) به همراه خانم سیما مرشاک، فرهنگ قاسمی در یک هیئت سه نفره وظیفه ی نظارت بر مبلغ جمع اوری شده را عهده دار شدند.

پیشنهاد دهنده شب همبستگی با زلزله‌زدگان کرمانشاه مهتاب قربانی بود که مورد تایید قرار گرفت. فرهنگ قاسمی  دعوت کننده رسمی، حلقه اتصال شد. در این امر انسان دوستانه علاوه بر اکیپ «سایت رنگین کمان بنیاد آزادی اندیشه و بیان» از کمک های داوطلبانه ایرانیان به ویژه نسل جوان که با دستی گشاده و همتی مسئولانه به میدان آمدند بر خوردار شدیم.

فورا یک گروه کار تشکیل شد و برای اجرای پروژه شروع به کار کرد. هرکس وظیفه‌ای را بعهده گرفت و در توان و حتی بیش از توان خود کوشید. بخشی از جامعه هنرمند ایرانی پاریس آمادگی مشارکت داوطلبانه خود را به گروه کار اطلاع دادند. الحق بدون حضور آنان این امر امکانپذیر نمی بود.

کاری داوطلبانه و همساز برای همبستگی با زلزله‌زدگان کرمانشاه با مدیریتی خودگردان سامان گرفت. به مدت یک ماه هر جمعه بعد از ظهر جلسه مشترک برگزار و پیشرفت امور و ضعفهای و نیاز ها بررسی و حل شد.

٢- شب همبستگی:

در ٢٢ دسامبر ساعت ١٩ – با کمی تاخیر- شب همبستگی با زلزله‌زدگان کرمانشاه که توسط مهتاب قربانی هماهنگی می شد، به ترتیب با خیر مقدم نماینده شهرداری، سخنان کوتاه فرهنگ قاسمی در اهمیت همبستگی انسانی، سپس سخنان کوتاه  خانم مرشاک در سپاسگزاری از مقامات شهرداری واهمیت کمک به زلزله‌زدگان شروع و با هنرمندی هنرمندان ادامه یافت که مورد استقبال حاضران قرار گرفت.

صمیمانه از هنرمندان عزیز، اقای کاظم شهریاری، مصطفی عمیدی فرد، برادران یحیی زاده، سیروس ملکوتی، رضا افشار نادری، هلن نامور ازاد و خانم فرشته ی نصر تشکر به دلیل شرکت داوطلبانه شان در برنامه و همینطور از آقای رضا رنجبران هنرمند نقاش ارزنده و خوشفکر که یک تابلو در مورد زلزله کرمانشاه کشیده و آنرا به این نشست اهدا کردند سپاسگزاری کنیم.

همینطور لازم است از اقای شاهید، اقای مهران مصطفوی، اقای منوچهر نامور ازاد و خانم ها شهلا شفیق و خانم متین دفتری که دعوت « سورپرایز» را پذیرفته و بدون هماهنگی قبلی به روی سن دعوت شدند نیز تشکر ویژه ای داشته باشیم.

اقایان محمد رضا شاهید، سیروس ملکوتی، فرشاد فرحسا، سعید جعفری، داود فرزام و خانم ها کتایون عطایی و فرزانه قاسمی از ابتدای راه با ما بودند و تا انتهای برنامه با کمک های بی دریغ خود ما را یاری دادند. تمام بخش فیلم برداری و صدا و کلیپ و … را فرشاد فرحسا عکاس و فیلمبردار هنرمند و پر کار بر عهده داشت.

در روز برنامه یعنی ٢٢ دسامبر اقای رضا جعفریان، امیر، مهدی فتاح، یونس، میلاد و خانم ها ایدا پورلاک و مهسا توکلی، و شورا مکارمی زحمت بسیاری متحمل شدند. خانواده ی معتمدی علاوه بر زحمت طبخ غذا، و پذیرایی ان را نیز داوطلبانه به عهده گرفتند.
علیرغم اینکه دو گردهمایی دیگر در همان شب در پاریس وجود داشت در این شب همبستگی با زلزله‌زدگان کرمانشاه  تقریبا ٣٠٠ نفر ایرانی و فرانسوی شرکت کردند.

کسانی هم از شهرهای دیگر و از آلمان آمده بودند.

قابل توجه است که گفته شود حدود سی در صد از شرکت کنندگان از چهره های شناخته شده و سیاسی پاریس بودند، باقی شرکت کنندگان  دوستانى بودند که با حضور چشمگیرشان، چشم انداز روشنی از همبستگی را در افق همکاریهای انسانی واجتماعی گشودند.

۴- گزارش مالی:

بنا بر شمارش صندوق ها توسط آیدا پورلاک، یونس میر حسینی ، شورا مکارمی و خانم مرشاک در این شب مبلغ ۵۴٧٠ یورو جمع آوری شد که به تایید و گواهی هیات بازرسی : سیما مرشاک، شورا مکارمی ( به نمایندگی از حسن مکارمی که در سفر بودند) و فرهنگ قاسمی رسید.

 تابلو زیبای آقای رنجبران در روز ٢٣ به مبلغ ۵٠٠ یورو به یک ایرانی خیرخواه واگذار شد. که مبلغ آن به صندوق کمک اضافه شد.

١٠٠ یورو توسط شخص دیگری که به علت تصادف با اتومبیل نتوانسته بود بیاید در روز ٢۴ دسامبر به صندوق کمک اضافه شد.

کل مبلغ جمع شده تا به امروز ۶٠٧٠ یورو است. که در گزارش های بعدی پیشرفت کار مالی به اطلاع خواهد رسید.

۵- سپاسگزاری و پوزش:

در اینجا با سپاس از همه ی آن ها که امدند و کمک کردند و به دلیل بسیار بودن، نام شان در این گزارش نیامده و کسانیکه علاقه به آمدن داشتند اما به دلایلی نتوانستند در این شب حاضر باشند تشکر می کنیم.

دوستان عزیز: بی گمان کار ما خالی از کمبود و نقص نبود، از این بابت پوزش میخواهیم.

فیلم کامل این شب همبستگی را به پیوست میبینید.

هیت نظارت اخلاقی و مالی

سیما مرشاک – حسن مکارمی – فرهنگ قاسمی

نوار صوتی برنامه




بررسی “یقین” در شعر شاملو، رابطه آن با “وصل” و “حضور” نزد حافظ و مولوی 

 

با نگاهی به شعر ماهی سروده احمد شاملو

 

 




خاطراتی از حسین شاه حسینی از فزهنگ قاسمی

فرهنگ قاسمی

کمتر کسی پیدا می شود که اهل سیاست باشد وحسین شاه حسینی را نشناسد. همینطور، کمتر کسی پیدا می شود که از نحله  ملیون ایران وطرفداران نهضت ملی و مصدق و جبهه ملی باشد خاطرای از او به یاد نداشته باشد.

با وجود این که حسین شاه حسینی بیشتر مذهبی بود، اما از نظرمن اعتقاد به استقلال و آزادی ایران  و مبارزه برای دموکراسی و عدالت او را بیشتر در درون جبهه ملی ایران قرار میداد تا اینکه بتوان او را «ملی – مذهبی» نامید و در صف بازرگان و سحابی و … قرارش داد.

شاه حسینی از دوستان نزدیک پدرم بود که او شخصی مذهبی نبود. در سال های بعد از کودتای ٢٨ مرداد با پدرم و دیگر مبارزان ملی مرتب جلسه داشتند و این جلسات دوره ای  هر بار در منزل یکی از اعضای آن جلسات، برگزار می شدند.

من هم که نوجوانی بودم غالباً در جلساتی که در منزل ما برگزار میشود آنها را میدیدم. از هرکدام خاطراتی دارم. در جلسات، سخنانشان در ارتباط با یافتن راه حل از طریق دین و مذهب نبود بلکه همواره در رابطه با آزادی و دموکراسی وعدالت و استقلال سخن گفته می شود.

آنها کوشش می کردند راه انقلابیون مشروطه ایران را دنبال کنند و راهی را که دکتر محمد مصدق دنبال کرده بود ادامه دهند. این مبارزان آزاداندیش برای اینکار بارها به زندان افتادند. شاه حسینی و پدرم و بقیه دوستانش مدتها در زندان های رژیم شاه به سر بردند. اما همه دیدیم که با قطع کردن فعالیت های این مبارزان ملی و آزادی‌خواهانه که توسط جبهه ملی ایران رهبری می‌شود، شیوه های مبارزه به خشونت گرایید و از میان این خشونت گرایی ها خمینی و نهضت مذهبی ولایت فقیه به برخاست.

گاهی که شاه حسینی زودتر از دیگران به خانه ما برای جلسات  می آمد به اتاق من سری می زد و با من چند کلامی صحبت میکرد و می خواست افکارم را بشناسد. روزی در صفحه ای با خط رمزی ویژه خود این سخن گورکی را نوشته وبه دیوار زده بودم : « هر کس بتواند اندیشه را از پای در آورد یادش همیشه در جهان باقی خواهد ماند» که شبیه یک نقاشی بود از نوشته چیزی نمی فهمید و می خواست رمز را فاش کنم و من زیر بار نمی رفتم حدث های چندی زد اما نیافت. من هم نگفتم. مدت ها این موضوع زمینه گفتگوی ما میشد. بالاخره روزی برایش خواندم گفت از کیست، گفتم خوشش آمد. از اینکه از گورکی نوشته بودم ایرادی نداشت.

وقتی پدرم در زمان شاه به خاطر نوشتن کتاب خاندان های حکومتگر به بندرعباس تبعید شد. هر هفته به ما سر می زد و از باغ کرج اش یک جعبه سیب و میوه های فصل میآورد و گاهی می گذاشت در حیاط و میرفت. به قول خودش مراقب زن بچه ابوالفضل بود. جوانمردی بود اهل زورخانه از نسل تختی قهرمان.

بعد از انقلاب مانند بسیاری قبول مسئولیت کرد. اما بالاخره منتقد شد و کنار کشید. پدر من زودتر از همه به زندان خمینی افتاد. به گفته خواهران، برادرانم و مادرم در آن دوران سخت شاه حسینی همیشه به خانه ما سر می زد و در روز هایی که بسیاری از ترس اهریمن مذهبی ما را تنها گذاشته بودند او از هیچ کمکی کوتاهی نمیکرد. همیشه می گفت ابوالفضل تند رو است باید رعایت کند. تا اینکه خودش نیز در زندان خمینی به ابوالفضل وعلی اردلان پیوست. بر خلاف بسیاری هیچیک زیر بار توبه و تقاضا نرفتند و بر اعتقاد خود وفادار ایستادند.

در این سال ها همیشه از او خبردار بودم و تماس تلفنی داشتم … قرار نبود به این زودی بمیرد.

یادش جاوید باد.

فرهنگ قاسمی

 




بیانیه سندیکاهای اروپایی برای آزادی فوری رضا شهابی

Déclaration

Liberté immédiate et sans condition pour Reza Shahabi

Les organisations de travailleurs soussignées suivent avec attention depuis longtemps la situation de Reza Shahabi, membre du conseil d’administration du Syndicat des travailleurs de la compagnie de bus de Téhéran et de la banlieue. Les activités de Reza Shahabi en faveur des droits des travailleurs en Iran se situent entièrement dans le cadre des conventions de l’OIT. Or, Reza Shahabi a été arrêté plusieurs fois pour ses activités et a passé près de six ans en années en prison

Selon le Syndicat des travailleurs de la compagnie d’autobus de Téhéran et de la banlieue, Reza Shahabi, après avoir été ramené dernièrement en détention a été condamné arbitrairement à une prolongation de peine de prison, dont une nouvelle peine d’un an et de 968 jours supplémentaires. Il souffre de diverses pathologies causes par la torture et le manque d’infrastructures de santé en prison durant ces années. En signe de protestation, il a entamé une grève de la faim et a mis fin à la grève seulement lorsque le directeur de la prison a promis de reconsidérer toutes ces nouvelles peines d’emprisonnement. Mais rien ne s’est passé

Nous avons appris récemment qu’il avait été victime d’un accident vasculaire cérébral en prison il y a quelques jours. Sa vie est donc en danger

Les signataires de cette lettre s’opposent à l’emprisonnement de Reza Shahabi et exigent sa libération immédiate et inconditionnelle afin de lui permettre de bénéficier de soins médicaux appropriés correspondant à l’état de sa santé

Nous rappelons également qu’en tant que membre de l’OIT, la République islamique d’Iran doit respecter les conventions fondamentales dont la liberté d’association et la négociation collective

25 Décembre 2017

 

 

Statement

Free Reza Shahabi immediately and unconditionally

The undersigned workers’ organizations have been following the situation of Reza Shahabi, a member of the board of directors of the Syndicate of Workers of the Bus Company of Tehran and the Suburbs, for many years. Reza Shahabi’s activities in defence of the rights of workers in Iran are entirely within the framework of the internationally recognized standards and the ILO conventions. Reza Shahabi has been arrested many times for his activities and has spent about 6 years in prison

According to the Syndicate of Workers of the Bus Company of Tehran and the Suburbs, Reza Shahabi , after being recalled to prison, was sentenced arbitrarily to extended prison terms including the time he was on medical leave, which means a new one-year prison sentence and 968 extra days of imprisonment to “compensate” untold circumstances. He has suffered various diseases as a result of torture and the lack of health facilities in prison during these years. In protest he went on hunger strike and ended it only when the directors of prison promised to reconsider all these alleged new prison terms. But nothing happened

Now we have learned that he suffered a slight cerebral stroke in prison a few days ago. His life is in danger

The signatories of this letter object to the imprisonment of Reza Shahabi and demand solemnly his immediate and unconditional release in order to let him to profit from a proper medical care corresponding to his deteriorated health conditions.

We also recall that, as a member of the ILO, the Islamic Republic of Iran must respect fundamental ILO standards, including freedom of association and collective bargaining

25 December 2017

Confédération Française Démocratique du Travail (CFDT- France)

Confédération Générale du Travail ( CGT- France)

Fédération Syndicale Unifiée (FSU- France)

Union Syndicale Solidaires (SUD – France)

Union Nationale des Syndicats Autonomes (UNSA – France))

Confederazione Generale Italiana del Lavoro (CGIL- Italia)

Confederación Sindical de Comisiones Obreras (CCOO – Espania)

Swedish Trade Union Confederation (LO- Sweden)

Swedish Transport Workers’ union (Sweden)

Transport Industrial and Metal Workers´Union (IF Metall – Sweden)

Swedish Municipal Workers’ Union (Kommunal – Sweden)

 

بیانیه

 آزادی فوری و بدون قید و شرط رضا شهابی

 

سازمان های کارگری امضاء کننده، از مدت های مدیدی است که وضعیت ‏رضا شهابی، عضو هیأت‎ ‎مدیره سندیکای شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه، را با دقت دنبال می کند. فعالیت های رضا شهابی ‏برای احقاق حقوق کارگران در ایران کاملا در چارچوب معاهدات به رسمیت شناخته در سطح جهانی و سازمان جهانی کار بوده است.‏ با این وجود رضا شهابی در گذشته بارها به خاطر فعالیت های اش دستگیر شده و نزدیک به شش سال در زندان بسر برده است.

 

 به استناد سندیکای شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه، اخیرا ً پس از آن که رضا شهابی را دوباره زندانی می کنند خودسرانه بر مدت محکومیت اش علاوه بر یک سال، ۹۶۸ روز دیگر هم می افزایند. رضا شهابی از بیماری های بسیاری رنج می برد که معلول شکنجه در زندان و فقدان مداوا و معالجه در طی سال های طولانی حبس می باشند. او در اعتراض به اعتصاب غذا متوسل می شود و تنها پس از آن که مدیر زندان قول تجدید نظر تمام محکومیت های اخیرش را می دهد، او به اعتصاب غذای خود پایان می دهد. اما تا به امروز به هیچیک از اعتراضات او ترتیب اثر داده نشده.

مطلع شده ایم که رضا شهابی اخیراً در زندان دچار سکته مغزی شده است. جان او در خطر است.

ما امضاء کنندگان این نامه به زندانی شدن رضا شهابی اعتراض داریم و رسماً خواستار آزادی فوری و بدون قید و شرط او هستیم تا او امکان یابد که از معالجات و مراقبت های درمانی مناسب و شایسته  برخوردار شود.

مضافاً خاطر نشان می شویم که جمهوری اسلامی ایران، به عنوان یک عضو سازمان جهانی کار، ملزم به رعایت تعهدات خود در قبال معاهدات بنیادی آن سازمان، از آن جمله آزادی تشکل و مذاکرات جمعی است.

پاریس، ۲5 دسامبر 2017

 

   
سندیکای س.اف.د.ت. (فرانسه)

Confédération Française Démocratique du Travail CFDT- France

سندیکای س.ژ.ت. (فرانسه)

(Confédération Générale du Travail ( CGT- France

سندیکای اف.اس. او. (فرانسه)

(Fédération Syndicale Unifiée  (FSU- France

سندیکای سولیدر- سود. (فرانسه)

Union Nationale des Syndicats Autonomes

 (UNSA – France)

سندیکای اونسا (فرانسه)

Union Nationale des Syndicats Autonomes

 (UNSA – France)

سندیکای س.ژ.ای. ال. (ایتالیا)

Confederazione Generale Italiana del Lavoro

(CGIL- Italia)

سندیکای س.س.او.او. (اسپانیا)

Confederación Sindical de Comisiones Obreras

(CCOO – Espania)

سندیکای ال.او. (سوئد)

Swedish Trade Union Confederation

(LO- Sweden)

سندیکای ترانسپورت (سوئد)

Swedish Transport Workers’ union

(Sweden)

سندیکای ای.اف. متال (سوئد)

Transport Industrial and Metal Workers´Union

(IF Metall – Sweden)

سندیکای کمونال (سوئد)

Swedish Municipal Workers’ Union

(Kommunal – Sweden)

 

 




اشباح مارکس – فصل سوم، فرسودگی‌ها از ژاک دریدا

ترجمه شیدان وثیق

 

ژاک دریدا

اشباح مارکس

فصل سوم

فرسودگی ها

(تصویر جهانی که سن ندارد)

 

 

« شاعر: مدتی مدید است که شما را ندیده­ام، راستی، از اوضاع دنیا چه خبر؟  نقاش : خراب است آقا، و هر چه پا به سن می ­گذارد، خراب ­تر می­ شود.»

« باید فریاد برآورد که در طول تاریخ، هرگز حشونت، نابرابری، محرومیت، قحطی و بنابراین ستم بر این همه از موجودات اعمال نشده است.»

« استمرار در الهام گرفتن از روحی از ماركس و وفاداری به آن چیزی خواهد بود كه همواره از ماركسیسم در بنیان و از ابتدا یك نقد رادیكال ساخته است، یعنی روشی كه آمادگی انتقاد از خود را دارد. این نقد اصولاً و صریحاً از خود می خواهد كه راه تغییر و دگرگون سازی خود، راه ارزش یابی مجدد از خود و راه تفسیر دوباره ی خود را باز بگذارد.»

« مسئولیت در این جا بار دگر، مسئولیتِ وارث است. چه بخواهند، چه بدانند و یا ندانند، همه ی انسان های كره ی ارض، امروز به میزانی وارثان ماركس و ماركسیسم هستند، وارثان پروژه و یا نوید مطلقاً بی همانندی در شكل فلسفی و علمی اش. شكلی كه اصولاً غیر مذهبی است، مذهب به معنای اثباتی آن، اسطوره ای نبوده، پس ملی نیز نمی باشد.»

 

 

مقدمه ی کوتاه مترجم

اشباح ماركس، با عنوان دوم: وضع دِین، امر سوگ و بین الملل جدید، یازده سال پیش، در سال 1993 (1372)، انتشار یافت.

در این اثر «سیاسی» خود، و به ویژه در فصل سوم آن که در زیر می خوانید، دریدا از دریچه ی فلسفه ی سیاسی نگاهی به «سیاست»، «اوضاع خراب دنیا»، « ده آفت نظم نوین جهانی» و «اشباحی» که در جهان کنونی ما « در گشست و گذارند» (هشت کلمه ی اول مانیفست) می اندازد.

دریدا، در اشباح مارکس، در پی احیأ اندیشه ی مارکس نیست. « بازگشت به مارکس » دیگری در کار نیست. خاصه، مارکسی همانند خود، ثابت و ابدی… زیرا که مارکس در این جا « بیش از یک روح دارد ». اما اشباح مارکس به دو معناست: یکی، روح های خودِ مارکس هستند، روح های «متن» مارکسیسم که دریدا به دفع پاره ای و جذب نقادانه ی یکی از آن ها می پردازد. معنای دیگر، آن اشباحی اند که مارکس همواره در پی دفعشان بود و هم چنان امروز نیز در شکل های مختلف حضور دارند.

در برابر تمامی محافظه کاری ها و جزمیت های عصر ما، در برابر نئو لیبرالیسم فاتح و مارکسیسم های مبتذل، که هر کدام به نوبه ی خود و به گونه ای مارکس و مارکسیسم را به خاک سپرده و هم چنان به خاک می سپارند… دریدا می خواهد در این جا، از روحی از میان روح های مختلف و گاه متضاد مارکس، خوانش دیگری را افتتاح کند. خوانشی نه صرفاً فلسفی و نه، البته، آئین پرستانه! بلکه انقلابی، ساختارشکنانه، نقادانه و خود نقادانه که انصراف از آن امکان پذیر نیست.

لیک، اشباح نابهنگام مارکس زمانی باز گشته اند که « زمانه از کوره در رفته است. اوضاع دنیا خراب، تصویر آن تیره و تار و به تقریب گویی سیاه است». دریدا «ده آفت نظم نوین جهانی» را بر می شمرد وتحلیل می کند… و از الزام و ابرام مقاومت و مبارزه با آن ها سخن می راند… با رفتن به پیشواز «رویداد». رویدادِ همواره پیش بینی نشده که بی موقع «فرا می رسد»، رویداد، چون نام دیگر «نابهنگامی»، چون «امر سوگ»، چون «ساختار شکنی»، چون «نوید»،… چون «بین الملل جدید»…چون…

 

چند تذکر:

ترجمه ی ادبیات دریدایی به زبان فارسی کار شاقی است اگر ممکن باشد. زیرا دریدا واژگان خاص خود را دارد به طوری که حتا در زبان فرانسه، که زبان اصلی کتاب هایش است، واژه سازی و مفهوم سازی های او را باید دوباره و چند باره «ترجمه» و تفهیم کرد. در این فصل از کتاب، با  نمونه هایی از این واژگان بدیع رو به رو خواهم شد که برگردان آن ها به فارسی بسی دشوار است. از این رو، ترجمه ای را که در زیر می خوانید، باید به حساب  تلاشی اولیه گذاشت که خالی از نقص و ایراد و خطا و بد فهمی نیست.

باشد، به همت کوشندگان فارسی زبان در حوزه ی فلسفه (و فلسفه ی سیاسی)، فرا رسیدن آن «رویداد» ی که «نوید» بخش تکوین و توسعه ی هر چه بهتر و بیشتر و ژرف تر ادبیات فلسفی (و فلسفه سیاسی) به زبان فارسی باشد.

عنوان های این فصل، همه از من است. در متن اصلی عنوان گذاری نشده است.

همه ی کلمات با حروف ایتالیک از دریداست.

یادداشت های دریدا با علامت ستاره * مشخص شده اند: بطور مثال: (*11).

یادداشت هایی که علامت ستاره ندارند از من است: بطور مثال: (21).

پارانتز ها هر جا که با تأکید مترجم نیامده از دریدا است.

جمله های انگلیسی در متن از دریداست و ترجمه نشده اند (همان طور که به فرانسه نیز ترجمه نشده اند).

——————————————————————————-

 

فرسودگی ها

(تصویر جهانی که سن ندارد)

« از اوضاع دنیا چه خبر؟… خراب است آقا…»

«the time is out of joint». اوضاع دنیا خراب است، فرسوده شده است، اما فرسودگی آن به حساب نمی ­آید. کهولت یا جوانی، دیگر برای هیچ کس اهمیت ندارد. دنیا بیش از یک سن دارد. حساب میزانِِِ را از دست داده ایم. دیگر حساب و کتاب فرسودگی را نداریم. دیگر آن را به مثابه ­ی سنی واحد در پیش ­رفت تاریخ مورد توجه قرار نمی ­دهیم. نه بلوغ است، نه بحران و نه حتا احتضار. چیزی دیگر است. آن چه که رخ می ­دهد بر خودِ سن حادث می ­شود تا بر نظم فرجام­ شناسانه ­ی تاریخ ضربه فرود آورد. آن چه که می ­آید، آن جا که بی ­موقع ظاهر می ­شود، بر خود زمانه حادث می ­شود، لیکن به­هنگام فرا نمی ­رسد. نابهنگام است the  time  is  out of  joint. این زبان نمایش ­نامه است. زبان هاملت در تماشاخانه ­ی جهان، تاریخ و سیاست. زمانه از کوره در رفته است. همه چیز و بیش از همه خودِ زمانه بی ­قاعده، ناجور و وارفته می ­ماند. روزگار بسیار بدی است و دنیا به میزانی که سنش بالا رفته و می­رود، فرسوده ­تر می­شود، همان طور که نقاش نیز در آغاز نمایش تیمون آتنی Timon  d´Athènes (که نمایش نامه ی مارکس نیز می تواند باشد، این طور نیست؟) بیان کرده است. زیرا این بار، گفته ­ی نقاش است و گویی در باره­ی نمایشی صحبت می کند و یا در برابر تصویری قرار دارد:

How grows the world? – It wears, sir, as it grows

 در ترجمه ­ی فرانسوا- ویکتور هوگو آمده است:

شاعر: مدتی مدید است که شما را ندیده­ام، راستی، از اوضاع دنیا چه خبر؟

نقاش : خراب است آقا، و هر چه پا به سن می ­گذارد، خراب ­تر می­ شود.

این فرسودگی در هنگام بسط و توسعه، در حینِ خودِ رشد، یعنی در دوران جهانی شدن جهان، فرایندی نیست که به صورت عادی، به ­هنجار و با قاعده جریان داشته باشد. این فرسایش، مرحله ­ای از رشد و توسعه نیست، بحرانی مضاعف بر بحران­های دیگر نیست، بحران رشد نیست چون که رشد چیزی بد است (it wearssir, as it grows). این دیگر یک «پایان- عمر- ایدئولوژی ­ها» نیست، یکی دیگر از آخرین بحران­ های مارکسیسم و یا تازه ­ترین بحران سرمایه­ داری نیست.

اوضاع دنیا خراب است، تصویر آن تیره و تار و به تقریب گویی سیاه.

ساختار جدیدی از واقعه و شبح مندی آن

اکنون فرضیه ­ای طرح کنیم. فرض کنیم که مانند نقاش در تیمون آتنی و به دلیل کمبود وقت (می­دانیم که نمایش­نامه یا پرده­ ی نقاشی همواره ناشی از «کمبود وقت» است)، تنها می ­توانیم طرحی برای نقاشی بریزیم. یعنی تصویری سیاه روی تخته ­ی سیاه بکشیم. می توان از علم رده ­بندی استفاده کرد و یا تصویر را متوقف کرد: در سر فصل می­ آید: «the  time  is out of joint» یا «آن چه که در دنیای امروز در وضعی بسیار بد به سر می­برد». ما شکلی بی ­طرفانه به این سرفصل متعارف داده­ایم تا از سخن گفتن در باره­ ی بحران که مفهومی است بسیار ناقص اجتناب ورزیم و هم چنین از انتخاب میان بدی به مثابه ­ی درد و رنج و بدی به معنای ستم و جنایت احتراز جوییم.

بر این سرفصل و برای تکمیل تصویر سیاهِ ممکن، تنها چندین عنوان جزیی اضافه خواهیم کرد. این عنوان­ها کدامند؟

پرده­ی کژویkojévien  از اوضاع جهان و ایالات متحده ­ی آمریکا پس از جنگ حتا در آن زمان تکان دهنده به شمار می­رفت. خوش­باوری ملون به گستاخی بود، جسورانه بود در آن زمان طرح این مطلب که : «تمام اعضای یک جامعه ­ی بدون طبقه از هم اکنون می ­توانند صاحب هر چیزی شوند که باب طبعشان است و در عین حال به اندازه­ای کار کنند که باب میلشان باشد».

اما امروز چه باید فکر کرد در باره ­ی آن کوته ­نظریِ خدشه ناپذیر که سرود ظفرنمون سرمایه ­داری یا لیبرالیسم اقتصادی و سیاسی و «جهانی شدن دموکراسی لیبرالی غربی به مثابه­ ی نقطه ­ی پایان حکومت بشری» و یا «پایان معضل طبقات اجتماعی» را می ­سراید؟ تنها وقاحت یک وجدان آسوده با افکاری مالیخولیایی می ­تواند بنویسد و یا بقبولاند که «هر آن چه که همیشه و در همه جا مانع به رسمیت شناختن متقابل شأن و کرامت انسان ­ها می ­شد، امروز توسط تاریخ مطرود و مدفون شده است.» (*1)

برای تسهیل کار، موقتاً می­پردازیم به تقابل سپری شده میان جنگ داخلی و جنگ بین­المللی. تحت عنوان جنگ داخلی، آیا باید از نو به خاطر آورد که دموکراسی لیبرالی در شکل پارلمانی آن هیچ گاه تا این اندازه در اقلیت و انفراد نبوده است، هیچ گاه تا امروز و تا این حد دچار سوء کارکرد (dys-fontionnerment  – مترجم) در کشورهای موسوم به دموکراسی­ های لیبرالی نشده است؟ احراز نمایندگی توسط انتخابات با زندگی پارلمانی نه تنها به صورتی که همواره و تا کنون رایج بوده است توسط ساز و کارهای  اجتماعی- اقتصادی منحرف شده است بلکه بیش از پیش در فضای عمومی عمیقاً دگرگون شده، به طرزی بد عمل می ­کند. فضای دگرگون شده توسط دستگاه­های تکنیکی- رسانه­ای- انتقالی از راه دور، توسط کثرت و تناوب اطلاعات و ارتبطات و توسط آرایش و سرعت نیروهایی را که نمایندگی می­کنند. همین طور نیز و نتیجتاً توسط شیوه­هایی نوینی که این دستگاه­ها در تصاحب امور به کار می  گیرند، ساختاری جدید از واقعه و شبح ­مندی آن تولید می­کنند ( و در آن واحد اختراع می­کنند و به دنیا می­آورند، افتتاح می کنند و متجلی می­کنند  و به وقوع می­رسانند و آشکار می­سازند و این واقعه- شبح­سازی در مکانی صورت می­گیرد که دستگاه­های اطلاعات- ارتباطی از پیش در آن جا بوده­اند بدون آن که در آن جا حضور داشته باشند، پس موضوع بحث در این جا مفهوم تولید در مناسباتش با شبح است).

این دگردیسی تنها شامل حال وقایع نیست بلکه خود مفهوم «واقعه»، مفهوم حادثه یا روی ­داد را نیز در بر می ­گیرد. مناسبات میان شور و تصمیم و یا به عبارتی کارکردِ خود حکومت نیز تغییر کرده است. نه تنها در شرایط فنی این کارکرد، زمان آن، فضای آن و سرعت آن، بلکه بدون آن که حقیقتاً متوجه شویم، در خود مفهموم آن نیز تغییر به وجود آمده است. به یاد آوریم که دگرگونی­های تکنیکی، علمی و اقتصادی از همان دوره ­ی بعد از جنگ جهانی اول در اروپا ساختار توپولوژیکِ respublica، فضای عمومی و افکار عمومی را در هم ریخت. اما این دگردیسی ­ها تنها روی ساختار توپولوژیک تأثیر نمی­گذاشتند. آن­ها حتا راه پیش ­فرض توپولوژی را کم ­کم مسئله ­انگیز می ­ساختند. یعنی وجود مکانی را و بنابراین پیکره­ای قابل تشخیص و تثبیت توسط زبان، چیزی عمومی یا آرمانی اجتماعی را. آن­ها به قول معروف با به بحران کشیدن دموکراسی لیبرالی، پارلمانی و سرمایه ­داری، راه را برای توتالیتاریسم هموار می ­سازند، سه توتالیتاریسمی که سپس با هم متحد می ­شوند، مبارزه می ­کنند و یا با هزار و یک شکل باهم ترکیب می ­شوند.

سیاستمدار حرفه ای… ساختاراً بی کفایت

اما امروزه این دگرگونی­ها به طرز غیر قابل تشخیص و در ابعادی وسیع گسترش یافته ­اند به طوری که چنین روندی را نمی توان با توسعه ­افزایی توضیح داد چنان چه تحت این نام رشدی منسجم و ممتد را در نظر داشته باشیم. آن چیزی را که دیگر نمی توانیم به سنجیم، شکافی است که ما را از هم اکنون از قدرت­ های رسانه ­ای دور می ­سازد. قدرت هایی که در سال­ های 1920 یعنی پیش از پیدایش تلویزیون فضای عمومی را عمیقاً دگرگون می ساختند، اختیار و نمایندگی منتخبان را تضعیف می ­کردند، گستره ی گفت و گوها و شور و تبادل و تصمیم­ گیری ­های پارلمانی را تقلیل می ­دادند. حتا می­توان گفت که آن نیروها از همان زمان، دموکراسی انتخاباتی و نقش نمایندگی سیاسی را در شکلی که حداقل امروزه می ­شناسیم زیر سوال می­بردند. اگر در تمام دموکراسی ­های غربی، روند عمومی به سوی آن است که سیاستمدارحرفه ­ای و یا فرد حزبی را تحت این عنوان محترم نشمارند، علت آن، این کمبود شخصی و یا آن خطا کاری، این بی ­کفایتی و یا آن افتضاح سیاسی نیست، مواردی که ضمناً امروزه بهتر شناسایی می ­شوند و اخبار آن ­ها وسیعاً پخش می­ گردد و غالباً نیز نه از پیش ساخته و پرداخته بلکه محصول خود قدرتِ ارتباط جمعی می ­باشد. بلکه علت این است که سیاستمدار بیش از پیش و یا صرفاً به یک شخصیت نمایشی رسانه­های عمومی تبدیل شده است، در زمانی که دگرگونی فضای عمومی دقیقاً به وسیله­ی همین رسانه­ها باعث از دست رفتن بخش اصلی قدرت و کاردانی او شده است که پیش از آن از ساختارهای نمایندگی پارلمانی و دستگاه ­های حزبی مرتبط با آن به دست آورده بود. این توانایی و کاردانی او هر اندازه باشد، سیاستمدار حرفه ­ای طرازکهن امروزه می ­رود به یک شخصیت ساختاراً بی­کفایت تبدیل شود. و این همان نیروی رسانه ­ای است که این ناتوانی و بی ­کفایتی سیاستمدار سنتی را در آن واحد هم محکوم می ­کند و هم تولید می ­کند و هم آن را توسعه می ­بخشد. از یک سو قدرتی مشروع را از او سلب می ­کند که از فضای سیاسی سابق (حزب، پارلمان و غیره) به دست آورده است و از سوی دیگر او را ناگزیر می ­سازد به سایه ­ای ساده، اگر نه به عروسکی، تبدیل شود در صحنه­ ی نمایش سخن­پردازی ­های تلویزیونی. او را یک بازیگر سیاسی تصور می ­کردیم ولی بیم آن می­رود و این چیزی آشناست برای ما، که او چیزی بیش از یک بازیگر تلویزیونی نباشد (*2).

اشباح فوج وار بازگشته اند….

  به نام جنگ بین­المللی یا داخلی- بین­المللی همواره باید به خاطر آورد که امروزه جنگ ­های اقتصادی، جنگ­ های ملی، جنگ اقلیت ­ها، افسارگسیختگی نژادپرستی و بیگانه ستیزی، درگیری­ های قومی و کشمکش ­های فرهنگی و مذهبی، اروپای موسوم به دموکراتیک و کشورهای جهان را به جان هم می ­اندازند. اشباح فوج ­وار بازگشته ­اند: ارتش­هایی از همه ­ی اعصار، نهفته در لباس های مبدل با نشانه ­های واپس ­گرایانه­ ی شبه ­نظامی و فوق تسلیحاتی پسا مدرن (انفرماتیک، نظارت تام بصری و ماهواره­ای، تهدید اتمی و غیره). تسریع کنیم، فرای این دو نوع جنگ (داخلی و بین­المللی) که حتا دیگر نمی ­توان مرز میان آن­ها را تشخیص داد، تصویر این فرسودگی فرای فرسایش را سیاه ­تر کنیم. با ترسیم خطی، از احتمالی نام بریم که شور و شعف سرمایه­ داری دموکرات یا سوسیال دموکرات را هم ­سانِ کورترین و هذیانی ­ترین توهمات و یا آشکارترین تزویر در لفاضی ­های صوری یا حقوقی در باره­ی حقوق بشر، می­سازد. موضوع تنها این نخواهد بود که به قول فوکویاما «شواهد تجربی» را جمع زنیم و کافی نخواهد بود که روی انبوه داده­هایی انکارناپذیر انگشت گذاریم که این تصویر می تواند ترسیم یا افشا کند. طرح موجز مسئله حتا به معنای تحلیلی نخواهد بود که لازمه ­ی آن پرداختن به همه­ ی جهات آن باشد. بلکه به مفهوم تفسیر دو گانه می­باشد یعنی خوانش هایی را این تصویر می ­طلبد که با هم در رقابت باشند و ما را به مشارکت در آن­ها ناگزیر کنند. اگر از ابتدا اجازه می­داشتیم در یک پیام تلگرافی ده نکته ­ای آفت های ناشی از «نظم نوین جهانی» را نام ببریم احتمالاً امکان این می ­بود که نکته ­های زیر را برشمریم :

ده آفتِ «نظم نوین جهانی»

  1- بی ­کاری. این بی ­نظمی کم و بیش حساب شده­ی بازار جدید، تکنولوژی­های جدید و جنگ رقابتی نوین جهانی، بدون تردید، همانند کار و تولید، شایسته ­ی نامی دیگر است. به ویژه آن که دورکاری (کار کردن از راه دور- مترجم) واقعیتی را تثبیت می ­کند که هم شیوه­های سنتی و هم تقابل مفهومی میان کار و غیرکار، میان فعالیت و شغل و غیرآن­ها را مغشوش می ­سازد. این بی ­نظمی منظم هم تحت انقیاد می ­باشد، هم مورد محاسبه قرار می ­گیرد و هم «اجتماعی» گردیده است یعنی غالباً مورد انکار قرار می­گیرد و هم غیرقابل پیش­بینی می­باشد، همانند رنج، رنجی که باز هم بیش ­تر رنج می ­کشد زیرا سرمشق­ها و زبان مأنوسش را از دست داده است، از لحظه ای که دیگر خویشتن را در نام کهنه شده ­ی بی ­کاری و در صحنه­ ای که از مدت ­ها پیش نام ­گذاری کرده است، نمی شناسد. نقش بی ­فعالیتی اجتماعی و بی ­کاری و یا زیر اشتغال وارد عصری نوین شده است. سیاستی دیگر را می­ طلبد و مفهومی دیگر را. «بی ­کاری نوین» در شکل ­های تجربی و چگونگی محاسبه ­اش به همان اندازه با بی ­کاری تشابه­ ی کم دارد که آن چه در فرانسه ­ی امروز فقر جدید می ­نامند می ­تواند با فقر تشابه داشته باشد.

2- طرد انبوه شهروندان بی­خانمان (homeless) از هر گونه مشارکت در زندگی دموکراتیک کشورها، اخراج و یا تبعید آن همه پناهجوی از وطن ­رانده و مهاجر به بیرون از سرزمین هایی که ملی نامیده می ­شوند، خبر از تجربه­ ای نوین از مرزها و هویت ملی و مدنی می­دهند.

3- جنگ اقتصادی بی ­رحمانه ­ای میان کشور های اتحادیه ­ی اروپا، میان آن­ها و کشورهای اروپای شرقی، میان اروپا و ایالت متحده آمریکا و میان اروپا، ایالات متحده و ژاپن درگیر است. این جنگ بر همه چیز و نخست بر سایر جنگ ­ها فرمان می ­راند زیرا حاکم بر تفسیر عملی و اجرای نا پی­گیر و نابرابرانه ­ی حقوق بین­المللی است. در این مورد می ­توان نمونه­ هایی فراوان در دهه ی گذشته پیدا کرد.

4– ناتوانی در تسلط یافتن بر تضادها در مفهوم، هنجارها و واقعیت بازار لیبرالی. (موانع ایجاد شده توسط سیاست­های حمایتی و رقابت دولت­ های سرمایه ­داری در دخالت ­گری برای حمایت از اتباع ملی خود، از غربی­ها و یا به طور کلی از اروپائیان در مقابل دستمزدی ارزان که غالباً از حمایت اجتماعی مشابه بر برخوردار نمی ­باشد). چگونه می توان در بازار رقابت جهانی از منافع خاص خود دفاع کرد و در عین حال ادعای حراست از «دستاوردهای اجتماعی» خود را نمود و…؟

5- تشدید بدهی خارجی و سایر ساز و کارهای مشابه و مرتبط با آن بخشی عظیم از بشریت را به گرسنگی و یا درماندگی می ­رانند. به این ترتیب که سمت و سوی آن­ها در جهت طرد هم ­زمان انسان­ها از بازاری می­باشد  که چنین منطقی در پی گسترش آن است. این نوع تضادها محصول نوسان ­های سیاست­های منطقه ­ای می ­باشند حتا اگر این سیاست­ها همراه با گفتار در باره­ی رشد دموکراسی (دموکراتیزاسیون – مترجم) و حقوق بشر باشند.

6- صنعت و تجارت تسلیحات (در حد «متعارف» آن و یا پیچیده ­ترین تکنولوژی ­های از راه دور) نقش تنظیم کننده­ی متعارف را در پژوهش­های علمی، در اقتصاد و در اجتماعی شدن کار ایفا می­کنند. مگر از طریق یک انقلاب تصورناپذیر، نمی­توان تولید و تجارت اسلحه را متوقف کرد و یا کاهش داد بدون آن که با خطرهای بزرگ و در وهله­ ی اول با تشدید بی ­کاری مورد بحث مواجه نشد. و اما قاچاق اسلحه تا میزانی (محدود) که بتوان تازه آن را از تجارت «متعارف» تمیز داد، مقام اول را پیش از قاچاق مواد مخدر که همیشه با آن دیگری بیگانه نیست، احراز می­کند.

7- توسعه (Dissémination «بذرافشانی» مترجم) تسلیحات اتمی در خود کشورهایی که می ­گویند خواهان محدود کردن آن هستند، همان طور که تا مدت­ها به وسیله­ ی ساختارهای دولتی قابل کنترل بود، دیگر امکان ­پذیر نیست. رشد تسلیحاتی نه تنها از کنترل دولتی خارج شده بلکه بازار علنی اسلحه را نیز لبریز کرده است.

8- جنگ­های قومی (آیا هرگز نوعی دیگر از جنگ وجود داشته است؟) که با وهم و مفاهیم عتیق هدایت می­ شوند، رو به افزایش و تکثراند. وهمِ مفهومیِ fantasme conceptuel و بدوی نسبت به قومیت، دولت- ملت، حاکمیت ملی، مرزهای کشوری، خاک و خون. کهنه ­گرایی به خودی خود چیز بدی نیست و بدون تردید از نیروی ذخیره ا­ی تقلیل ­ناپذیر برخوردار است. اما چگونه می ­توان منکر آن شد که وهم مفهومی بیش از هر زمان دیگر – اگر بشود گفت- به وسیله ­ی روند انفصالِ ناشی از تکنیک­های از راه دور، و در خود زمینه­ ی هستی- موقعیت- شناسی مفروض، کهنه و نسخ شده است. منظور ما از هستی- موقعیت- شناسی  ontopologie) – مترجم)، اصلی اولیه است که ارزش هستی شناختی هستی حاضر (کس- on) را به صورتی انفکاک ­ناپذیر، با موقعیت و وضعیتِ آن و با مکانی topos) – مترجم) پیوند می ­دهد که به طرزی ثابت و قابل تعریف تعیین می­شود. (Topos، به معنای سرزمین، خاک، شهر و پیکره به طور کلی است). روند انفصال چون به طرز نا متعارف و بیش از پیش متمایز و پرشتاب توسعه می ­یابد (این همان شتابی است که فراسوی قواعد سرعت، فرهنگ بشری را تا کنون مطلع ساخته است)، به طریق اولی به اصل و ریشه­ها بر می ­گردد یعنی به همان اندازه «کهنه» است که کهنه ­گرایی­ای که از ابتدا بیرونش می ­راند. این در واقع شرط مساعد برای برقرار کردن ثباتی است که روند انفصال پیوسته به جریان می ­اندازد. هر استواری در یک مکان به معنای تثبیت و رسوب است. پس می ­بایست که  تمایز différance) – مترجم (1) ) محلی یا فاصله ­گذاری (2) ناشی از جا- به- جا شدن (3)، حرکتی آفریند، جاسازی کند و مکان دهد. هر ریشه ­دوانی ملی، به عنوان مثال، در ابتدا در خاطره یا اضطراب مردمی ریشه می ­دواند که جا- به- جا شده­اند و یا جا- به- جا پذیرند. «out of joint» تنها زمان نیست بلکه فضا نیز هست، فضایی در زمان، فاصله ­گذاری.

9- قدرت فزاینده ی دولت- شبح­ها. چگونه می­توان قدرت فزاینده و بی حد و حصر و بنابراین جهانی این دولت- شبح­ها که فوق­العاده مؤثر و خالصانه سرمایه ­داری هستند یعنی قدرت مافیا و شرکت عاملان مواد مخدر در تمام قاره­ها و از جمله در کشورهای سابق اروپای شرقی به اصطلاح سوسیالیستی را نادیده گرفت؟ این دولت- شبح­ها در همه جا نفوذ کرده و خود را عادی جلوه می­دهند، تا حدی که دیگر نمی­توان به دقت آن­ها را از هم تمیز داد و یا حتا آشکارا آن­ها را از فرایند های دموکراتی کردن تفکیک کرد. (به عنوان مثال صحنه ­ای را در نظر بگیریم که طرح ساده و تلگرافی آن عبارت است از تاریخ یک مافیای- سیسیلی- به ستوه آمده- توسط- فاشیسمِ- دولت- موسولینی- که- نتیجتاً- به طور- فشرده- و- سمبولیک- با- متفقینِ- اردوگاه- دموکراسی- در- دو طرف- اقیانوس – اطلس- متحد می­شود- و همچنین- در- نوسازی- دولتِ- دموکرات- مسیحی- ایتالیایی- که- امروز- در- یک شکل­بندی- نوین- از- سرمایه- وارد شده است- شرکت میکند و حداقلی که می­توان در باره­ی این شکل­بندی نوین سرمایه گفت این است که بدون اهمیت دادن به تبارنامه ­ی آن، چیزی دستگیرمان نخواهد شد). تمام این رخنه کردن­ها اصطلاحاً «بحرانی» را می­گذرانند و بدون تردید به ما اجازه می­دهند تا در باره­ی آن ها صحبت و تحلیلی را آغاز کنیم. این دولت- شبح­ها نه تنها بافت اجتماعی- اقتصادی و گردش عمومی سرمایه را بلکه همچنین نهادهای دولتی و بین المللی را نیز مورد تهاجم قرار داده­اند.

10- حقوق بین­المللی. زیرا به ویژه و باز هم به ویژه باید وضع کنونی حقوق بین­المللی و نهادهای آن را مورد تحلیل قرار داد. این نهادهای بین­المللی با وجود پیش ­رفت انکارناپذیرشان و با وجود این که به صورتی خوش اقبال کمال ­پذیر می ­باشند، حداقل از دو محدودیت رنج می ­برند. اولین و بنیادی­ترینِ آن­ها ناشی از آن است که قواعد، اساس­نامه و تعریف رسالت آن­ها وابسته به فرهنگ تاریخی معین است. آن­ها را نمی ­توان از پاره­ای از مفاهیم فلسفی اروپایی تفکیک کرد و مشخصاً از مفهومی از حاکمیت دولتی یا ملی که تبارنامه ­ی آن هر چه مناسب ­تر و نه تنها در شکل نظری- حقوقی یا نظریه ­پردازانه بلکه به طور مشخص، عملی و عملاً روزمره، آشکارا در حال بسته شدن است. محدودیت دیگر پیوندی فشرده با اولی دارد: این حقوق بین­المللی که در زمینه ی اجرایی مدعی جهان شمولی است، وسیعاً تحت سلطه­ی تعدادی از دولت- ملت ­های مشخص قرار دارد. به تقریب، همواره قدرت تکنیکی- اقتصادی و نظامی این دولت­ها است که تدارک می ­بیند و به مورد اجرا می ­گذارد و به عبارت دیگر تصمیم می ­گیرد و یا همان طور که به انگلیسی می­گویند تکلیف را مشخص می­کند. هزار و یک نمونه ­ی تازه یا کمتر تازه در مورد مشاوره­ها و قطع ­نامه ­های سازمان ملل و یا در باره­ی به اجرا درآوردن آن­ها («enforcement») این حقیقت را به فراخ ثابت می­کند که نا انسجامی، نا پیگیری و نابرابری دولت ها در برابر قانون و سیادت طلبی متکی به قدرت نظامی بعضی دولت­ها در خدمت به حقوق بین­المللی، همان چیزی است که هر ساله و روزانه باید مورد توجه قرار گیرد (*3).

این داده­ها در بی­اعتبار ساختن نهادهای بین­المللی کفایت نمی­دهند. عدالت بر عکس ایجاب می ­کند که به بعضی از کسانی که در جهت تکمیل و رهایی این نهادها همت می ­گمارند، احترام بگذاریم. نهادهایی که هرگز نباید چشم امید از آن­ها فرو بست. و این گونه نشانه­ها هر چند ناچیز، ناسره و مبهم باشند، اما با این همه ایده­ی حق مداخله ­جویی در زمان ما را باید تکریم کرد. مداخله­جویی به نام چیزی که به طور مبهم و غالباً مزورانه بشر دوستی می ­نامند ولی قادر است حاکمیت دولتی را در پاره­ای از شرایط محدود سازد. این نشانه­ها را به فال نیک می ­گیریم و در عین حال هوشیارانه مراقب اِعمال نفوذ و دخل و تصرف­ هایی می ­باشیم که در مورد همین نوآوری­ها به کار گرفته می­شوند.

«بین­الملل نوین» و یک «روح» مارکسیستی

اکنون هر چه نزدیک ­تر باز می­گردیم به موضوع بحث­مان. عنوان جزء گفتار من یعنی «بین­الملل جدید» ارجاع به یک دگرگونی ژرف طی مدت زمان طولانی در حقوق بین­الملل، در مفاهیم و در گستره­ی دخالت ­جویانه­ی این حقوق می­کند. همان طور که مفهوم حقوق بشر آرام آرام طی سده­ها و در پس تکان­های سیاسی- اجتماعی مشخص گردید (در مورد حق کار یا حقوق اقتصادی، حقوق زنان، کودکان و غیره) حقوق بین­المللی نیز اگر دست کم پای­ بند عقیده­ی دموکراسی و حقوق بشری باشد که اعلام می ­کند، باید حیطه  ی عمل­کرد خود را تا در بر گرفتن گستره­ی اقتصادی و اجتماعی جهانی و فرای حاکمیت دولت­ها و دولت- شبح­ها که در باره ی ­شان صحبت کردیم، توسعه دهد و متنوع سازد.

بر خلاف ظاهر آن، چیزی را که در این جا می­گوییم صرفاً یک مطلب ضد دولتی نیست چون در شرایطی معین و محدود، آن ابر دولتی (4) که به شکل یک نهاد بین­المللی درآید همواره قادر به تهدید اعمال تصرف ­جویانه و خشونت ­بار بعضی نیروهای اجتماعی- اقتصادی خصوصی خواهد بود. اما بی آن که الزاماً بر تمام گفتار سنت مارکسیستی (که در ضمن پیچیده، تکامل­پذیر و نامنسجم است) در باره­ی دولت و تصاحب آن توسط یک طبقه ­ی حاکم، در باره­ی تمایز میان قدرت دولتی و دستگاه دولتی، در باره­ ی پایان نقش سیاست، «پایان سیاست» یا زوال دولت (*4)، مهر تأیید زده باشیم و از سوی دیگر بی آن که نسبت به ایده­ی مقوله ­ی حقوقی بدگمان باشیم، باز هم می­توان از «روح» مارکسیستی الهام گرفت، جهت نقدِ به اصطلاح خودمختاری قوه­ی قضایی و افشای بی ­وقفه ­ی اِعمال فشار و نظارت بر مقامات بین­المللی توسط دولت- ملت­های مقتدر و توسط تراکم­های سرمایه­ی تکنیکی- علمی، سرمایه ­ی نمادین و سرمایه­ ی مالی، سرمایه ­های دولتی و سرمایه­ های خصوصی.

یک «بین­الملل نوین»، خود را از میان این بحران­های حقوق بین­الملل جست و جو می کند و از هم اکنون محدودیت­های گفتاری در باره­ ی حقوق بشر را بر ملا می ­سازد. یعنی تا زمانی که قانون بازار، «بدهی خارجی»، نابرابری توسعه ­ی تکنیکی- علمی، نظامی- اقتصادی حافظ این نابرابری واقعی و هولناک باشد که امروزه بیش از هر زمان دیگر در تاریخ بشریت شاهد آن می ­باشیم، آن گفتار حقوق بشری نارسا باقی خواهد ماند، گاهی مزورانه و در هر حال صوری و ناپیگیر است. زیرا در زمانی که بعضی­ها تبلیغ نئو- انجیلی (néo-évangiliser – مترجم) می کنند و با جسارت به ترویج آرمانی به نام دموکراسی لیبرالی می ­پردازند – دموکراسی ای که از دید آن­ها به خویشتن خود یعنی به آرمان تاریخ بشری نایل آمده است –  باید فریاد برآورد که در طول تاریخ زمین و بشر، هرگز حشونت، نابرابری، محرومیت، قحطی و بنابراین ستم اقتصادی بر این همه از موجودات اعمال نشده است. به جای سرود خواندن برای ظهور آرمان دموکراسی لیبرالی و بازار سرمایه ­داری در شادمانی پایان تاریخ و به جای جشن گرفتن برای پایان «ایدئولوژی­ها» و پایان بیانیه­های بزرگ رهایی­بخش، هیچ گاه نباید این داده­ی بدیهی و درشت ­بینانه ­ای را که از درد و رنج مشخص و بی­شمار بر آمده است، بی­اهمیت شمرد: هیچ پیش ­رفتی هرگز نمی ­تواند با حرکت از ارقام و آمار، به طور مطلق این حقیقت را نادیده انگارد که هرگز تا کنون این همه انسان روی زمین از زن و مرد تا کودک، تحت ستم و قحطی و نابودی قرار نگرفته­اند. (و عجالتاً و متأسفانه باید مسئله ­ی سرنوشت زندگانی موسوم به «حیوانی»، زندگی و هستی «حیوانات» در تاریخ را که در ضمن از مسئله ­ی قبلی نیز تفکیک ­پذیر نمی­باشد، کنار بگذاریم. این مسئله همواره بسیار مهم بوده است و مطرح شدن آن در آینده و در سطحی وسیع غیر قابل احتراز خواهد بود).

پیوندی نابهنگام، بدون حزب، میهن، ملیت مشترك 

 بین الملل نوین» صرفاً چیزی نیست كه در پی این جنایت ها، در جست و جوی حق بین المللی جدیدی باشد. «بین الملل نوین» پیوندی در هم نوایی، هم دردی و امیدواری است. پیوندی است همواره محرمانه و به تقریب مخفیانه، همان گونه كه حول 1848 به وجود آمد (5). پیوندی است كه بیش از پیش آشكار می شود و نشانه های آشكار شدنش نیز بیش از یك نشان است. پیوندی است نابهنگام، بدون اساسنامه، بدون عنوان، بدون نام و به زحمت عمومی با این كه مخفی نیست. پیوندی بدون قرارداد «out of  joint»، بدون هماهنگی، بدون حزب، بدون میهن و ملیت مشترك است (بنابراین، قبل از هر گونه تعیین كنندگی ملی، در حینِ آن و فراسوی آن، پیوندی است بین المللی). پیوندی است بدون شهروندی مشترك و بدون تعلق به طبقه ای.

آن چه در این جا بین الملل جدید نامیده می شود، یاد آورنده ی دوستی در ائتلافی بدون نهاد است، در بین كسانی كه اگر حتا به بین الملل سوسیالیستی – ماركسیستی، به دیكتاتوری پرولتاریا و نقش پیامبرانه و فرجام شناسانه ی اتحاد پرولتاریای سراسر جهان دیگر اعتقادی ندارند و یا هیچ گاه نداشته اند، اما با این همه، در الهام گرفتن از حداقل یكی از روح های ماركسیستی ادامه می دهند (چون اكنون می دانند كه بیش از یك روح وجود دارد). با این هدف كه تحت اسلوبی نو، معین و واقعی ائتلاف كنند حتا اگر این ائتلاف دیگر شكل حزبی و یا بین المللی كارگری به خود نمی گیرد. ائتلافی كه در شكل تقابل یا توطئه به نقدِ (نظری و عملی) وضع حقوق بین المللی، مفهوم های دولت و ملت می پردازد. به عبارت دیگر، با هدف نوسازی این نقد و به ویژه در جهت رادیكال كردن آن.

دو تفسیر از «تصویر سیاه»، ده آفت، امر سوگ و نوید

امروزه، در باره ی آن چه كه «تصویر سیاه»، ده آفت، امر سوگ و نوید نامیده ایم، نویدی كه آن تصویر سیاه، ظاهراً با توضیح و تشریح، در میان می گذارد، می توان دستِ كم، دو گونه تفسیر ارایه داد. میان این دو تفسیر ناسازگار كه در رقابت با هم اند، چگونه انتخاب كنیم؟ چرا نمی توانیم انتخاب كنیم؟ چرا نباید انتخاب كنیم؟ در هر دو مورد، سرنوشت وفاداری به یك روح از روح های ماركسیسم در اینجا رقم می خورد: به یكی، به این و نه به آن.

  1. تفسیر اولی كه هم سنتی ترین و هم ناسازه ترینِ آن است، هم چنان در منطق ایدئالیستی فوكویاما باقی می ماند. اما برای استنتاج دیگری از آن موقتاً این فرضیه را بپذیریم كه نابسامانی های دنیای كنونی ما چیزی جز میزان شكاف بین واقعیت تجربی از یكسو و ایده آل نظم دهنده از سوی دیگر نیست. چه این ایده آل را بسان فوكویاما تعریف كنیم و چه آن را دقیق تر كرده و مفهومش را تغییر دهیم، ارزش و بداهت این آرمان با نارسایی تاریخی واقعیت های تجربی به خطر نمی افتند. بدین سان، حتا با این فرض ایده آلیستی، برای افشای آن شكاف و یا تقلیل آن، برای تطبیق «واقعیت» با «ایده آل» در جریان فرایندی كه ضرورتاً پایان ناپذیر است، توسل به روحی از نقدِ ماركسیستی امر عاجلی می باشد و باید بی نهایت ضروری باقی بماند. این نقد ماركسیستی، اگر چنان چه قادر باشیم آن را با شرایط جدید تطبیق دهیم، می تواند پویا باقی بماند، مثلاً در زمینه هایی چون شیوه های جدید تولید، از آنِ خود كردن (6)ِ توانایی ها و دانش های اقتصادی و فنی-علمی، شكل های صوری قضایی، گفتار و كردار حقوق ملی و بین المللی و مسایل جدید در باره ی شهروندی، ملیت و…
  1. تفسیر دومی از تصویر سیاه تابع منطق دیگری است. فرای «واقعیت ها»، فرای به اصطلاح «شواهد تجربی» و فرای آن چه كه با ایده آل ناسازگار می باشد، مساله این است كه در پاره ای از گزاره های اساسی اش، خودِ مفهوم ایده آل را باید به زیر سوال برد. دامنه ی آن به عنوان مثال می تواند در بر گیرنده ی مسایلی از این دست باشد: تحلیل اقتصادی از بازار، قوانین سرمایه و انواع سرمایه ها (مالی، نمادی یعنی بنابراین طیف های مختلف آن)، تحلیل از دموكراسی پارلمانی لیبرالی، از شیوه های نمایندگی و انتخابات، از مفهوم اصلی حقوق بشر، زن و كودك، از مفهوم های جاری برابری، آزادی و بویژه برادری (كه بیش از همه سوال برانگیز است) و یا از مساله منزلت انسان و روابط میان انسان و شهروند. در عین حال، دامنه ی به زیر سوال كشیدن می تواند تقریباً تمامی مفهوم های ایده آل را در بر گیرد، حتی مفهوم انسان را (و بنابراین مفهوم آن چه كه الهی و یا حیوانی است) و مفهوم معینی از دموكراسی را كه پیش شرط آن است (و البته نمی گوییم هر دموكراسی و یا باز هم دقیق تر دموكراسی ای كه باید فرا رسد (7)). بدین سان، حتا با این فرضیه ی آخری، وفاداری به میراث یك روح ماركسیستی چون تكلیف باقی می ماند.

من بر فضیلت سیاسی امر خلاف زمانه باور دارم

این ها دو دلیل متفاوت برای وفادار ماندن به روحی از ماركسیسم هستند. نباید آن ها را با هم جمع زد بلكه در هم تنید. آن ها، در جریان استراتژی پیچیده ای كه بی وقفه باز سنجی می شود، باید خود را درگیر نمایند. سیاسی شدن مجددی در كار نخواهد بود. سیاستی از نوع دیگر به وجود نخواهد آمد. بدون این استراتژی، هر یك از این دو دلیل نامبرده می تواند به سخت ترین شرایط و حتی اگر بتوان گفت به بد تر از بد انجامد یعنی به نوعی ایدئالیسم تقدیر گرایانه و یا به فرجام شناسی انتزاعی و جزمی در برابر نابسامانی جهان.

پس این كدام روحی از ماركسیسم است؟ تصور این كه چرا ما با تاكید بر روحی از ماركسیسم، رضایت خاطر ماركسیست ها و حتا به نسبت بیشتری دیگران را فراهم نمی آوریم، ساده می باشد. بویژه اگر منظور خود را روشن كنیم و به گوش برسانیم كه این منظور ناظر بر روح های ماركس در كثرت شان می باشد، به معنای طیف ها، طیف های نابهنگام كه نباید طرد شان كرد، بلكه آن ها را تمیز داد و برگزید، مورد نقد قرار داد، در پیش خود حفظ كرد و بازگشت شان را هموار نمود.

البته هیچ گاه نباید از دیده پنهان بماند كه اصل گزینشی كه در میان «اشباح» نقش راهنما و برقرار كردن سلسله مراتب را ایفا می كند، به نوبه ی خود و ناگزیر دست به عمل طرد هم خواهد زد. او حتا نابود هم خواهد ساخت. در شب بیداری و در مراقبت از اجدادش تا از دیگران. بیشتر در این لحظه ی معین تا در زمانی دیگر. به دلیل فراموش كاری (و مهم نیست از روی گناه باشد و یا بی گناهی)، به علت سپری شدن موعد قانونی مجازاتِ تجاوز به عنف و یا به دلیل قتل، این شب بیداری حتا می تواند اشباح نوینی بی آفریند، اما در وهله ی نخست با گزینش در میان اشباح موجود، در بین نزدیكان و خودی ها، پس با كشتن مردگانی. و این، قانون تناهی است، قانون تصمیم گیری و مسئولیت پذیری برای موجودات متناهی یعنی تنها برای زنده های میرنده ای كه نزد آن ها تصمیم گرفتن، گزینش، مسئولیت پذیری، معنایی دارد، معنایی كه باید از آزمونِ تصمیم ناپذیری (8) بگذرد.

بدین خاطر است كه گفتار ما در این جا به دل كسی نمی نشیند. لیكن در كجا آمده است كه انسان تنها برای خوشایند دیگری باید چیزی بگوید، بی اندیشد و یا بنویسد؟ و باید ما را خیلی بد فهمیده باشد آن كس كه در این رفتار پر مخاطره ی ما در این جا گونه ای پیوستن – دیررس – به – ماركسیسم را تشخیص دهد. راست است كه امروز، در این جا و در حال حاضر، دعوت به خلاف زمان و خلاف جریان در شكل پدیدار نابهنگامی كه آشكار تر و عاجل تر از همیشه است، كمتر از هر زمان دیگری برای من نامحسوس می باشد. اما از هم اكنون می شنوم: « درود بر ماركس! حالا وقتِ آن است؟ » و یا از سوی دیگر « سر انجام وقتش رسید، اما چرا آن قدر دیر؟ ». من بر فضیلت سیاسی امر خلاف زمانه باور دارم. و اگر امر خلافِ زمانه ای دارای اقبال كم و بیش حساب شده ای نباشد كه سر وقت فرا رسد، در این صورت زودرس بودن یك استراتژی (سیاسی یا چیز دیگری) باز هم می تواند شهادت دهد و دقیقاً در باره ی عدالت، یا حداقل در مورد عدالتی كه مطالعه می شود و ما در بالا گفتیم كه باید به دگر سازی قاعده ی آن پرداخت، عدالتی كه به حق و حقوق تقلیل نمی یاید.

اما این انگیزه ی اصلی ما را در این جا تشكیل نمی دهد و سرانجام می بایست با ساده نگری این شعار ها قطع رابطه كرد. آن چه كه مسلم است، این است كه من ماركسیست نیستم، همان طور كه مدت ها پیش، به خاطر آوریم، فردی این جمله را گفته بود و انگلس آن را از حافظه ی خود نقل كرد. آیا هنوز می بایست به مرجعیت ماركس توسل جوییم تا بتوانیم بگوییم: «من ماركسیست نیستم»؟ با چه معیاری یك گفته ی ماركسیستی را می توان تشخیص داد؟ و چه كسی می تواند هنوز بگوید كه «من ماركسیست هستم»؟

آن روح نقدِ رادیكال و خود دگرگون ساز

استمرار در الهام گرفتن از روحی از ماركس و وفاداری به آن چیزی خواهد بود كه همواره از ماركسیسم در بنیان و از ابتدا یك نقد رادیكال ساخته است، یعنی روشی كه آمادگی انتقاد از خود را دارد. این نقد اصولاً و صریحاً از خود می خواهد كه راه تغییر و دگرگون سازی خود، راه ارزش یابی مجدد از خود و راه تفسیر دوباره ی خود را باز بگذارد. این گونه « برای خود پذیرا شدن » روح انتقادی ضرورتاً ریشه خواهد دوانید در زمینی كه هنوز انتقادی نیست و حتی ماقبل انتقادی نیز نمی باشد.

این نوع روح انتقادی فرا تر از یك سبك كار می رود اگر چه سبك كاری هم هست. این نوع  روح انتقادی از روحی از «منوران» (9) كه چشم از آنان نباید پوشید، ارث می برد. ما این روح را از دیگر روح هایی كه در جسم یك آئین ماركسیستی پرچین می كنند، متمایز می سازیم: از به اصطلاح ادعایش به مثابه تمامیتی نظام یافته، متافیزیكی یا هستی شناسانه (خاصه در شكل « روش دیالكتیكی » و یا « دیالكتیك ماركسیستی ») تا آن چه كه به مفاهیم اساسی یعنی مفهوم كار، شیوه ی تولید، طبقه ی اجتماعی و سرانجام به تمام تاریخ و دستگاه هایش برمی گردد. (دستگاه هایی كه یا به صورت پروژه طرح شدند و یا واقعیت داشتند چون بین الملل های جنبش كارگری، دیكتاتوری پرولتاریا، حزب واحد، دولت و سرانجام هیولای توتالیتر).

زیرا اگر بخواهیم به عنوان یك «ماركسیست تمام عیار» صحبت كرده باشیم، باید بگوییم كه ساختارشكنی هستی شناسی ماركسیستی تنها به لایه نظری- خیال پردازانه ی پیكره ی ماركسیستی برخورد نمی كند بلكه به هر چه كه او را به عینی ترین تاریخ دستگاه ها و استراتژی های جنبش كارگری جهانی وصل می كند، می پردازد. و این ساختارشكنی در تحلیل نهایی فرایندی روش مندانه و نظری است. و این ساختارشكنی، در امكان پذیر بودنش و هم چنین در آزمون ناممكن بودنش كه همواره جزیی از آن را تشكیل خواهد داد، هرگز با رویداد (10) ) یعنی به بیان ساده با آن چه كه فرا می رسد، بیگانه نیست. چند سال پیش در مسكو، برخی از فیلسوف های شوروی به من گفتند كه بهترین ترجمه ی پرسترویكا perestoika باز همان ساختارشكنی Déconstruction)- مترجم) است. این تجزیه به ظاهر شیمیایی از روحی از ماركسیسم كه می بایست نسبت به آن وفادار ماند از دیگر روح های آن كه با تبسم می توان تشخیص داد كه  تقریباً همه چیز را جمع می زنند، متفاوت است.

مشی هدایت كننده ی ما به راستی امروز، مسأله ی شبح است. چگونه شخص ماركس به شبح برخورد كرده است؟ به مفهوم شبح، طیف و یا بازگشت روح؟ چگونه آن را متعین كرده است؟ و چگونه آن را در ورای آن همه تعلل، کشاکش ها و تضاد ها با یك هستی شناسی پیوند داده است؟ و این چگونه پیوندی است؟ و رابطه ی این پیوند، این هستی شناسی با ماتریالیسم، با حزب، با دولت و با توتالیتر شدن دولت چه می تواند باشد؟

آزمونی ضرورتاً نامشخص، انتزاعی، كویری و در انتظار رویداد

انتقاد كردن و دعوت به انتقاد از خودی پایان ناپذیر، بار دیگر بدین معناست كه  همه را از تقریباَ همه تمیز دهیم. حال اگر روحی از ماركسیسم وجود دارد كه من هرگز آماده برای انصراف از آن نخواهم شد، تنها مقوله ی نقد و یا حالت پرسش جویانه نخواهد بود (چه یك ساختارشكنی مصمم باید خود را در این حالت قرار دهد حتا اگر بداند كه پرسش نه آخرین و نه اولین حرف است). بلكه این روح بیشتر نوعی گفته ی ایجابی رهایی بخش و مسیحایی (11) و گونه ای آزمودن نویدی است كه بر حسب آن می توان از جزم اندیشی و حتی از هر جبر گرایی متافیزیكی- مذهبی و از هر مسیحاییسم خلاصی یافت. و یك رویداد باید قولی به وفای عهد باشد یعنی در سطح «نظری» و یا «انتزاعی» باقی نماند، بلكه رویدادی بی آفریند، اشكال نوینی از فعالیت و عمل و سازماندهی و غیره را. گسست از «شكل حزبی» و یا از این یا آن نوع شكل دولتی یا بین المللی به معنای انصراف از هرگونه شكل سازماندهی عملی و موثر نیست.

با بیان این مطلب به مخالفت با دو گرایش غالب پرداخته ایم. از یكسو، مخالفت با هوشیارترین و متحد ترین بازنگری ها در ماركسیسم (بویژه توسط فرانسوی ها و حول آلتوسر) كه بیشتر بر این باورند كه ماركسیسم را باید از هر گونه فرجام شناسی اجتماعی و یا غایت شناسی پیامبرانه متمایز كرد (اما صحبت من دقیقاً تمیز دادن این یكی از آن دیگری است). از سوی دیگر، مخالفت با تفسیرهای ضد ماركسیستی كه فرجام شناسی رهایی بخش خاص خود را دارند و به ماركسیسم محتوای هستی- یزدان شناسانه ای می دهند كه همواره قابل ساختارشكنی بوده اند. یك اندیشه ی ساختار شكنانه، آن طور كه مورد نظر من است، همواره بر تقلیل ناپذیری گفته ی ایجابی و بنابراین بر تقلیل ناپذیری نوید (12) و وعده تاكید می ورزد، همان طور كه بر غیر قابل ساختار شكن بودن مفهومی از عدالت (كه در این جا باید از حقوق تفكیك شود (*5)) تاكید دارد.

چنین اندیشه ای نمی تواند بدون اصل انتقاد ریشه ای، پایان ناپذیر و بی نهایت (به لحاظ نظری و عملی، همان طور كه گفتیم)، كارآیی داشته باشد. چنین نقدی تعلق به یك جنبش تجربی دارد، تجربه ای باز به روی آینده مطلقِ چیزی كه فرا می رسد. آزمونی كه ضرورتاً نامشخص، انتزاعی و كویری است، كه خود را بر ملا می كند و به نمایش می گذارد، كه در انتظار دیگری، در انتظار رویداد (14) است. در این آزمون، در شكل خالص صوری و در حالت نامعینی كه دارد، همواره می توان قرابت های اساسی با نوعی از روح مسیحایی پیدا كرد. آن چه كه ما در این جا و آن جا در باره ی l’exappropriation می گوییم (یعنی آن تضاد ریشه ای كه در هر سرمایه، هر مالكیت و یا در هر از آن خود کردنی (15) وجود دارد و هم چنین در مفهوم های وابسته به آن ها و در وهله ی نخست در مفهوم ذهنیت آزاد و بنابراین در مورد رهایشی كه بر بنیاد آن ها تنظیم می شود) نیاز به حلقه ی رابطی ندارد. اگر بتوان گفت، درست بر عكس است زیرا این انقیاد است كه (خود) را به «از آنِ خود كردن»  وصل می كند.

مسئولیتِ  وارثان  ماركس

 وفاداری به روحی از ماركسیسم، این است مسئولیتی كه طبعاً به طور اصولی بر عهده ی هر كس قرار می گیرد. بین الملل نوین كه به سختی سزاوار نام جامعه مشترك است، تنها به سرزمین گم نامی تعلق دارد. اما امروز بنظر می رسد كه این مسئولیت، حداقل در محدوده ی روشنفكری و آكادمیك، الزاماً و بیش از همه، و چون نمی خواهیم كسی را حذف كنیم می گوییم مقدم تر و مبرم تر، بر عهده كسانی است كه در دهه های گذشته توانسته اند در برابر سیادت جزم اندیشی و یا متافیزیك ماركسیستی در اشكال سیاسی و نظری آن، مقاومت كنند. و باز هم مشخص تر می گوییم، این مسئولیت بر عهده ی آن كسانی است كه این مقاومت را اندیشیده و به مورد اجرا گذاشته اند بدون آن كه تسلیم وسوسه های ارتجاعی، محافظه كارانه و نومحافظه كارانه، ضد علمی و قهقرایی گردند. كسانی كه بر عكس همواره از تلاش به شیوه ی نقد مفرط باز نایستاده اند و اگر جسارت آن را داشته باشیم، به شیوه ی ساختار شكنانه رفتار كرده اند. آن ها بی آن كه دست از ایده آل خود در زمینه ی دمكراسی و رهایی بردارند، بیشتر كوشش می كنند تا آن ایده آل را به گونه ای دیگر اندیشیده و به مورد اجرا گذارند.

رویدادی بی سابقه در تمام تاریخ بشریت

مسئولیت در این جا بار دگر، مسئولیتِ وارث است. چه بخواهند، چه بدانند و یا ندانند، همه ی انسان های كره ی ارض، امروز به میزانی وارثان ماركس و ماركسیسم هستند. یعنی همان طور كه لحظه ای پیش گفتیم، وارثان پروژه و یا نوید مطلقاً بی همانندی در شكل فلسفی و علمی اش. شكلی كه اصولاً غیر مذهبی است، مذهب به معنای اثباتی آن، اسطوره ای نبوده، پس ملی نیز نمی باشد. زیرا، فرای میثاق با خلقی برگزیده، هیچ ملتی یا  ناسیونالیسمی وجود ندارد كه  مذهبی یا اسطوره ای  و  یا به عبارت و سیع كلمه «عرفانی» (16) نباشد. شكل این نوید و یا پروژه كاملاً یگانه باقی مانده است. رخ دادن آن هم استثنایی، هم جامع و هم زایل ناپذیر است. زایل ناپذیر است به گونه ای دگر، از طریق انكار و در جریان امر سوگ (17) كه تنها می تواند جا به جا نماید بدون آن كه محو سازد در اثر ضربه ای تكان دهنده.

چنین رویدادی در تاریخ بی سابقه بوده است. در تمام تاریخ بشریت، در تمام تاریخ جهان و زمین، در تمام آن چیزی كه می توان بطور عام تاریخ نامید، چنین رویدادی (و تكرار می كنم گفتمانی در شكل فلسفی – علمی كه ادعای گسست از اسطوره، مذهب و «عرفان» ناسیونالیستی را دارد)، برای اولین بار و بطور انفكاك ناپذیری با شكل های جهانی سازماندهی اجتماعی پیوند برقرار می كند (حزبی با رسالت جهانی، جنبشی كارگری، اتحادیه ای از دولت ها و غیره). همه ی این ها همراه می شود با طرح مفهوم نوینی از انسان، جامعه، اقتصاد و ملت و چندین مفهوم دیگر از دولت و زوال آن.

هر چه می خواهند در باره ی این رویداد فكر كنند، در باره ی شكست آن كه گاه دهشتناك تر از خودِ واقعه است، هر چه می خواهند در باره ی مصیبت های فنی – اقتصادی و محیط زیستی كه این رویداد به بار آورده و یا انحراف هایی كه زمینه های توتالیتاریسم را فراهم كرده، تأمل کنند (در این مورد، كسانی از مدت ها پیش می گفتند كه این ها دقیقاً انحراف های تصادفی یا ناشی از بیماری نبوده بلكه محصول گسترش ضروری یك منطق اساسی، یك قاعده شكنی بنیادین است كه از بدو تولد حضور داشته است، كه البته نظر ما در این مورد و بطور فشرده، بدون انكار فرضیه فوق، این است كه این شكست معلول یك درمان هستی شناسانه ی طیف مانندی شبح می باشد) و سرانجام هر چه می خواهند در باره ی ضربه ی تكان دهنده ای كه این رویداد در خاطره ی انسان ها پدید آورده فكر كنند، با این همه، باید اعتراف كرد كه در پرتو این رویداد، تلاش یگانه ای به وقوع پیوست. حتا اگر در شكل اعلام شده اش اجرا نشد، حتی اگر به سوی یك محتوی هستی شناسانه در زمان حال شتافت، با این وجود، نویدی مسیحایی و طراز نوین توانست مهر یگانه و افتتاحی خود را بر تاریخ بكوبد. و ما چه بخواهیم و چه نخواهیم و با هر اندازه شناخت از آن، نمی توانیم وارثان این رویداد نباشیم.

میراث بدون دعوت به مسئولیت پذیری وجود ندارد. ارث همواره تأكید مجدد بر دِینی است، لیكن تأكیدی انتقادی، انتخابی كه از صافی می گذرد. ما با نگارش عبارت دو پهلویی چون «وضعیت دِین» (Etat de la dette : در زبان فرانسه Etat هم به معنای «دولت» است و هم به معنای «وضعیت» – مترجم) در زیر عنوان این نوشته، می خواستیم چند موضوع احتراز ناپذیر را اعلام كنیم و بیش از هر چیز، موضوع دِینی زایل نشدنی و ادا نشدنی نسبت به یكی از روح هایی كه در تاریخ به نام های خاص ماركس و ماركسیسم نقش بسته است. حتا در آن جا كه به رسمیت شناخته نشده است، حتا در آن جا كه مورد توجه قرار نمی گیرد و یا انكار می شود، این دِین به كار موثر خود ادامه می دهد، به ویژه در زمینه ی فلسفه سیاسی كه بطور ضمنی ساختار دهنده ی تمام فلسفه و یا تمام اندیشه در باره ی فلسفه می باشد.

ساختارشكنی یا قرار گرفتن در روحی از ماركسیسم

بحث خود را به دلیل كمبود وقت، محدود به طرح پاره ای از خطوط آن چیزی می كنم كه به عنوان مثال، ساختارشكنی نامیده اند، در شكلی كه از ابتدا در جریان دهه های گذشته به خود او تعلق داشت یعنی ساختارشكنی از متافیزیك ها، از كلام محوری (18)، از زبان شناسیسم (19)، از آوا شناسیسم (20)، یعنی راز زدایی (21) یا رسوب زدایی (22) از سلطه ی خود مختارانه ی زبان (یعنی آن گونه ساختارشكنی ای كه در جریان آن، مفهوم دیگری ساخته و پرداخته می شود، مفهوم دیگری از متن و نشانه (23)، از فنی شدن بنیادین آن ها … ).

این چنین ساختارشكنی در یك فضای ما قبل ماركسیستی غیر ممكن و غیر قابل تصور بود. ساختارشكنی، هیچ گاه، حداقل از نظر من، معنا و اهمیت دیگری جز رادیکال کردن ندارد كه در عین حال، یعنی قرار گرفتن در سنتِ نوعی از ماركسیسم، قرار گرفتن در روحی از ماركسیسم. در گذشته، تلاشی در جهت رادیکال کردن ماركسیسم كه ساختارشكنی نام دارد، صورت گرفت (كه در آن جا، همان طور كه بعضی ها مورد توجه قرار داده اند، نوعی مفهوم اقتصادی از اقتصاد متمایز différance و از exappropriation  نقش سازمان دهنده ایفا می كنند، هم چنان كه مفهوم كار در پیوندش با تمایز و با امر سوگ، به طور عام، بازی می كند). اگر این تلاش در استراتژی ارجاع به ماركس با احتیاط و با امساك عمل می كرد و در ضمن به ندرت از در مخالفت بر می آمد، بدین علت بود كه هستی شناسی ماركسیستی، استناد به ماركس و مشروعیت گرفتن از او را قویاً توقیف (24) کرده بود. این ها ظاهراٌ با اُرتُدكسی، با دستگاه ها و استراتژی هایی جوش خورده بودند، به طوری كه كمترین خطای شان تنها این نبود كه تحت این عنوان ها برای خود آینده ای باقی نمی گذاشتند، بلكه نسبت به آینده نیز بیگانه بودند. منظور از جوش خوردگی نیز آن چسبندگی ساختگی ولی استواری است كه همانا حضورش تمام تاریخ یك سده و نیم گذشته جهان و بنابراین تمام تاریخ نسل ما را رقم زده است.

اما رادیكال کردن همواره مدیون آن چیزی است كه رادیكال می شود (*6). به همین خاطر است كه من از یادمانه و از سنت ماركسیستی ساختارشكنی، از «روح» ماركسیستی آن صحبت كردم. البته این نه یگانه روح آن است و نه هر روحی از روح های ماركسیستی. نمونه های دیگری را باید طرح كنیم و مورد مداقه بیشتری قرار دهیم که فرصت كوتاه است.

اگر عنوان دوم این كتاب، تاكید بر وضعیتِ دِین (25) می كند، باز به این خاطر است كه مفهوم دولت Etat و وضعیت état ، با حرف اول بزرگ یا بدون آن را به صورت بحث انگیزی (پربلماتیك – مترجم) درآورم و این به سه صورت است:

وضعیتِ دِین به ماركس: بازگشت «جوجه تیغی بی قرار»

اولاَ، در این باره ما به اندازه كافی تاكید كرده ایم. وضعیتِ دِین، به عنوان نمونه به ماركس و ماركسیسم را نمی توان مانند ترازنامه یا صورت جلسه ی جامعی در شكلی ایستا و آماری، تهیه و تدوین كرد. این گونه حساب رسی ها را در یك جدول نمی آورند. مسئولیت پذیری انسان در تعهد اوست، تعهدی كه بر می گزیند، تفسیر می كند و رهنمون می سازد. به صورتی عملی و كمال پذیر. با تصمیمی كه چونان مسئولیتی اتخاذ می شود و به حكمی كه از ابتدا چندگانه، نامتجانس، متضاد و منقسم است و بنابراین به حكم میراثی كه راز خود را همواره حفظ كرده است. راز یك جنایت را. راز بانی آن جنایت را. راز كسی كه به هاملت می گوید:

                             Ghost, I am thy Fathers Spirit,                                                     

                                            Doom’d for a certain term to walke the night;

                                            And for the day confin’d to fast in Fiers,

                                            Till the foule crimes done in my dayes of Nature

                                             Are burnt and purg’d away: But that I am; forbid

                                             To tell the secrets of my Prison-House;

                                              I could a Tale vnfold…

                                      من روح پدر تو هستم،

                                      كه برای برهه ای، شب ها محكوم به آوارگی شده ام

                                      و روزها را در بند شعله های سوزان به روزه بر سر می برم

                                      تا جنایات زشتی كه در روزهای زندگانی جهانی ام

                                      روی داده اند به سوزد و پاك شود.

                                      ولی اگر از افشای رازهای زندان خود ممنوع نبودم

                                      سرگذشتی برایت نقل می كردم. (26)

در این جا ظاهراً هر روحی كه باز می گردد، از زمین می آید و همواره از آن جا می آید، از جایی مانند مخفی گاهی در زیر خاك (خاك خاكستر، خاك برگ، گور و زندان زمینی) و به همان جاست كه بر می گردد، یعنی به سوی فروتنی و فرومایگی. در این جا، ما نیز باید هر چه نزدیك به زمین، بازگشت موجودی را در سكوت بگذرانیم، موجودی نه با سیمای آن موشِ پیرِ خاكی Well said, old Mole))، و نه به صورت خارپشت بلكه در شكل یك «جوجه تیغی بی قرار» كه روح پدر می خواهد او را با سحر و جادو دور كند از فاش شدن «رازهای جاودانی» در «گوش های زندگان فنا پذیر» (27).

دِین خارجی: نقد بازار و منطق های متعدد سرمایه

دوماً، دینِ دیگر. تا زمانی كه مشكل «بدهی خارجی» را به صورت مستقیم، مسئولانه، مصمم و در حد امكان منظم مورد توجه و بررسی قرار ندهیم، ، تمام پرسش های مربوط به دمكراسی، بیانیه ی جهانی حقوق بشر و یا آینده بشریت چیز هایی بیش از دو رویی، خوش باوری و دلایل موجه صوری نخواهند بود. تحت این عنوان یا تحت این تصویر نمادین، موضوع بر سر سود است و در ابتدا سود سرمایه بطور عام، سودی كه در نظم جهانی امروزی یعنی در بازار جهانی، انبوهی از بشریت را زیر یوغ خود در شكل جدید برده داری نگاه داشته است. و این همواره در شكل های سازماندهی دولتی و یا میان دولت ها به وقوع می پیوندد و مجاز شمرده می شود. اما مسایل دین خارجی و هر آن چه كه این مقوله می تواند مجازاً تفهیم کند، بدون حداقل روحی از نقد ماركسیستی، نقد بازار و منطق های متعدد سرمایه و نقد آن چیزی كه دولت و حقوق بین المللی را با این بازار پیوند می دهد، امكان پذیر نخواهد بود.

دگرگونگی تعیین کننده با ارجاع به پرسش انگیز زوال دولت

سوماً و سرانجام، یک دگرگونگی تعیین کننده با تكوین و تدوین مجدد، ژرف و انتقادی مفهوم دولت، دولت – ملت، حاكمیت ملی و شهروندی… رابطه دارد. و این امر بدون ارجاعی دقیق و منظم به یك مسأله انگیز ماركسیستی و اگر نه به استنتاج های ماركسیستی، ناممكن است. مساله انگیز و یا استنتاج های مربوط به دولت، قدرت دولتی و دستگاه دولتی و توهماتی كه نسبت به خودمختاری حقوقی آن ها در برابر نیروهای اجتماعی – اقتصادی وجود دارند و به همین ترتیب نیز در باره ی شكل های زوال و یا بهتر بگوییم نام گذاری مجدد و یا تعیین حد و مرزهای جدیدی برای دولت در فضایی كه دیگر بر آن تسلط ندارد كه در واقع هیچ گاه نیز كاملاَ بر آن تسلط نداشته است.

———————————————–

یادداشت های دریدا:

(*1)  گفته ی آلًن بلوم Allan Bloom، به نقل از میشل سوریاMichel Surya  در نشریه خطوط Lignes. در آن جا سوریا به درستی خاطر نشان می کند که بلوم «استاد و مداح» فوکویاما بوده است.

(*2)  دو نمونه ­ی تازه از میان سیل «اخبار»، به هنگام بازخوانی این صفحه­ها. داستان دو «تخلف» کم و بیش حساب شده­ای است که امکان بروز آن­ها بدون واسطه و سیستم کنونی خبری غیر قابل تصور می ­بود. 1- دو وزیر کابینه (به ابتکار یکی از همکارانشان) سعی در منعطف ساختن یک تصمیم دولتی می­کنند که در حال اجرا بوده است و در مطبوعات (به خصوص رسانه ­های بصری) در باره ­ی نامه ­ی خصوصی (سری، «شخصی» و غیررسمی) که برای رییس دولت نوشته بودند و به رغم میلشان به وسیله ­ی مطبوعات فاش شده بود، «اظهار تأسف» می کنند. با این وحود، رئیس دولت، با این که نارضایتی خود را از کار دو وزیر پنهان نمی کند، و در پی او کابینه­ ی دولت و مجلس ناگزیر از دنباله ­روی از این دو وزیر می شوند. 2- وزیری دیگر از همین دولت در یک بداهه سرایی در برنامه ی صبحگاهی رادیو- تلویزیونی، خبطی می­کند. مطلبی نابه­هنگام از زبانش جاری می­شود و بلافاصله با واکنش شدید بانک مرکزی و یک سلسله روند های سیاسی- دیپلماتیک مواجه می­شود. همچنین می ­بایست به تحلیل از نقش عواملی چون سرعت و نیروی رسانه ­ها در قدرت این یا آن سوداگر فردی یا جهانی پرداخت. تماس­های تلفنی این سوداگر و سخنان کوتاه تلویزیونی­اش بیش از همه ­ی پارلمان­های دنیا بر روی تصمیم ­گیری سیاسی دولت­ها نقش بازی می ­کنند.

(*3)  بر این نکته باید عدم استقلال سازمان ملل متحد را اضافه کرد، چه در زمینه­ ی مداخله­های سیاسی، اجتماعی، آموزشی، فرهنگی و نظامی آن و چه حتا در مورد چگونگی سازمان ­دهی و مدیریت تشکیلاتی. زیرا باید دانست که سازمان ملل متحد بحران مالی شدیدی را می­گذراند. دولت­های بزرگ، همگی دِین خود را نمی­پردازند. نتیجه­ ی آن، راه ­اندازی کارزار برای جلب حمایت سرمایه­های خصوصی، تشکیل «Councils» یا شرکت­های سهامی (متشکل از رؤسای صنایع، تجارت و امور مالی) به منظور پشتیبانی از سیاست سازمان مللی است که تحت شرایط بیان شده یا نشده ­ای، می­تواند (غالباً در این جا و آن جا ولی بیشتر در این جا تا آن جا) در جهت منافع بازار گام بردارد. در بیشتر موارد باید تأکید کرد که اصول راهنمای نهادهای بین­المللی کنونی خود را با این منافع سازگار می­کنند. چرا و چگونه و تا چه میزانی این کار را انجام می­دهند و حد و مرز آن به چه معنایی است؟ این تنها پرسشی است که فعلاٍ در این جا می ­توانیم مطرح کنیم.

 

(*4)  در مورد این نكته ها رجوع كنید به اِتین بالیبارEtienne Balibard ، «پنج بررسی درباره ی ماتریالیسم تاریخی»، انتشارات ماسپرو Maspero ، پاریس، 1974 (و به خصوص به فصلی از آن درباره ی «اصلاح مانیفست كمونیست» و موضوعات مربوط به آن چون: «”پایان سیاست”»، «تعریف جدیدی از دولت» و «یك پراتیك جدید سیاسی»، ص. 83 و ادامه.

(*5)  در باره ی تمایز میان «عدالت» و «حق»، من بار دیگر به خود اجازه می دهم كه خواننده را به رساله ی «نیروی قانون»* ارجاع دهم. ضرورت این تمایز به هیچ وجه باعث سلب صلاحیت از «حق» و ویژگی آن و رویكرد های جدید نسبت به آن نمی شود. بر عكس، چنین تمایزی ضروری به نظر می رسد زیرا پیش شرط هر گونه بازبینی و بازسازی است. بطور مشخص ضرورت این تفكیك در آن جا هایی احساس می شود كه به راحتی صحبت از پر كردن، بدون تجدید بنیان كاملِ چیزی می كنند كه امروزه «خلأ قانونی» می نامند. بنا براین، تعجب آور نیست اگر بیشتر مورد ها مربوط به مساله ی «مالكیت بر حیات»، میراث آن و نسل ها می شود ( مسایل علمی، حقوقی، اقتصادی، سیاسی در رابطه با آن چه كه ژِنوم بشر می نامند یا درمان ژن، پیوند عضو، مادران حامل، جنین های یخ زده و غیره).

این تصور كه مساله به سادگی بر سر پر كردن یك «خلأ قانونی» است، در حالی كه باید در باره ی قانون، قانونِ قانون، حق و عدالت فكر شود و یا این تصور كه كافیست «لوایح قانونی» جدیدی تصویب شوند تا «مسأله حل» گردد، همه ی این ها به این میماند كه اندیشه ی اتیك را به یك كمیته ی اتیك واگذار كنیم.

* در «ساختارشكنی و امكان عدالت»

* Deconstruction and the Possibility of Justice, Rosenfeld, Carlson, Routledge, New York, 1992.

(*6)  اما «رادیكال كردن» در این جا به چه معناست؟ این بهترین واژه نیست. این اصطلاح به معنای حركتی است كه جلو تر می رود تا باز نایستد. اما  مناسبت این واژه به همین جا ختم می شود. مسأله بر سر بیشتر یا كمتر «رادیكال كردن» است تا چیز دیگری، زیرا داو، به راستی، مسأله ی مبدأ و وحدت صوری آن است. مسأله بر سر باز هم پیش روی در ژرفای رادیكالیته، ینیاد و مبدأ از طریق گام برداشتن در همان جهت واحد نیست. تلاش ما این است كه راه به جایی بریم كه نمودار «بنیاد»، «مبدأ» و «رادیكال»، در وحدت هستی شناسانه اش، چنان كه همواره بر نقد ماركسیستی حاكم است، پرسش هایی را طرح كند كه در گفتمان به اصطلاح ماركسیستی یا اساساٌ بررسی نشده اند و یا به اندازه كافی این بررسی انجام نگرفته انست.

داوی كه در این جا مشی راهنمای ما را تشكیل می دهد، یعنی مفهوم و نمودار شبح، از مدت ها پیش تحت این نام و مساله انگیز هایی چون امر سوگ، ایده آلی کردن، تصمیم نا پذیری به مثابه شرط تصمیم گیری مسئولانه…  اعلام شده بود.

در این جه مناسبت دارد كه بر روابط میان ماركسیسم و ساختارشكنی تأکید نمایم. این روابط از آغاز سال های 1970 در رویكردهای متفاوت و غالباً متضاد یا سازش ناپذیر اما  بسیار فراوان تجلی پیدا کردند. چنان فراوان اند که من نمی توانم در این جا به طورعادلانه حق مطلب در مورد همه ی آن ها و دین خود را به آن ها ادا کنم.

علاوه بر تألیفاتی که موضوع اصلی شان مناسبات ساختارشکنی و مارکسیسم است ( مانند کتاب میکائل ریان Michael Ryan، به نام مارکسیسم و ساختارشکنی، یک پیوند بحرانی Marxism and Deconstruction, A Critical Articulation * و کتاب ژان ماری بونوآ  Jean-Marie Benoist  تحت عنوان مارکس مرده است **، که در حقیقت بخش آخر آن، به رغم عنوان کتاب، سلامی به مارکس است و در عین حال عامداً «ساختارشکن» است و کمتر نفی گرا، بر خلاف حکم مرگی که صادر می کند) رساله های فراوانی نوشته شده اند که امکان سرشماری آن ها در این جا نیست. به عنوان نمونه اسامی نویسندگان زیر را می آوریم:

  1. – J. Goux, Th. Keenan, Th. Lewis, C. Malabou, B. Martin, A. Parker, G. Spivak, M. Sprinker, A. Warminski, S. Weber.

*    Johns Hopkins, University Press, 1982.

**  Gallimard, 1970. 

———————————————–

یادداشت های مترجم:

 

(1)  Différance : تمایز. این واژه، از کنفرانس 1968به بعد، یکی از نماد های فلسفی دریدایی را تشکیل می دهد. از لحاظ تلفظ تفاوتی با کلمه فرانسوی  Différence ندارد. اما از لحاط نگارشی، به جای حرف e با حرف a ایتالیک نوشته می شود. بدین ترتیب، تمایز میان دو «تمایز» مشخص می شود.

«تمایز» دریدایی (که به پیش نهاد بابک احمدی، بهتر است بنویسیم “تمایوز” تا فرق آن با “تمایز” روشن شود *)، دلالت به «عمل تمایز گذاری» می گند. بدین ترتیب، «تمایز» را به طور دینامیک و نه ایستا (استاتیک) مد نظر قرار می دهد. «تمایز» دریدایی،  آن تمایزی است که در حال شدن می باشد و نه آن تمایزی که مستقر و تثبیت گردیده است. نزد دریدا، این «تفاوت» به ظاهر کوچک، از آن جا که فرایندی را مشخص می کند و نه چیزی را که تعریف شدنی، تعیین کردنی و فرا گرفتنی است، عمل «تمایز گذاری عقلانی» را بی اثر می کند. توسل به  Différance امکان «بازی»، «انحراف» و «نا متعادلی»  را در قلب دستگاه های تعقل گرای فلسفی وارد می نماید. **

*      ساختار و تأویل متن جلد 2 شالوده شكنی و هرمنوتیك. بابك احمدی. ص 387.

**  برای مطالعات بیشتر رجوع کنید (به زبان فرانسه) به «واژگان دریدا»:

                               Le vocabulaire de Derrida, Charles Ramond, ellipses, Paris 2001.

 

 

 

(2)        Espacement

(3)       Déplacement

(4)      Super-Etat

(5)      منظور  «اتحائیه کمونیست ها»است که یک سازمان «بین المللی» بود و در سال 1847 در لندن نخستین کنگره خود را تشکیل می دهد. مارکس و انگلس در  این کنگره  مأمور تدوین برنامه ی این سازمان می شوند. یک سال بعد، برنامه به نام «مانیفست حزب کمونیست» منتشر می شود. مانیفست کمونیست با این کلمات آغاز می شود: « شبحی در اروپا در گشت و گئار است – شبح کمونیسم.»

(6)      Appropriation

(7)      à venir

(8)      Indécidable موضوعی که در باره آن نمی توان تصمیم گرفت. نزد دریدا، «تصمیم» واقعی زمانی است که انسان در برابر «تصمیم ناپئیری» قرار گیرد. 

(9)      Lumières منوران عصر روشنایی. در سرزمین زبان کانت، Aufklärung نام دارند.

(10)   Événement

(11)   مسیحایی: messianique  و مسیحائیسم:messianisme

(12)   Promesse

(13)   Désertique

(14)   Événement

(15)  Appropriation

(16)  Mystique

(17)  Travail de deuil: امر بازبینی، درس آموزی، تأمل و تعمق و نقد و حساب رسی… در سوگ دیگری. این گونه «سوگواری» که  با سوگواری معمولی و رایج و سنتی متفاوت است می تواند به طول انجامد.

(18)  Logocentrisme یا کلام- خرد محوری، زیرا لوگوس یونانی به دو معنای کلام و خرد است.

(19)  Linguistisme

(20)  Phonologisme

(21)  Démystification

(22)  Dé-sédimentation

(23)  Trace

(24)  Arraisonner

(25)  Etat de la dette

(26)  هاملت، صحنه ی پنجم. شکسپیر. ترجمه ی م. فرزاد، ص. 53 –54 ، بنگاه انتشارات نشر کتاب.

(27)  همانجا

 

 

 

—————————————————————–

 




تاریخچه سندیکای کارگران شرکت واحد به مناسبت سالگرد اعتصاب رانندگان شرکت اتوبوس رانی تهران در 4 دی 1384

برگرفته از:  کانون مدافعان حقوق کارگر

در ۱۴ تیر ۱۳۳۵ شرکت اتوبوسرانی واحد افتتاح شد و اولین اتوبوس از میدان فردوسی به سمت بازار حرکت کرد. [1] به دنبال آن در سال ۱۳۳۶ اولین هیات موسس سندیکای مستقل کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه آغاز به کار کرد. این هیات موسس دفتری را در زیرپل چوبی اجاره کرد. با تلاش های اعضای این هیات موسس، سندیکای مستقل کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه با شماره ثبت ۸۲ تشکیل شد و در تاریخ ۲۷ فروردین ۱۳۳۷ جشنی برای افتتاح سندیکا در تماشاخانه تهران واقع در لاله زار برپا شد. [2]

در مهر ۱۳۳۷ اولین انتخابات هیات مدیره سندیکای کارگران اتوبوسرانی تهران و حومه برگزارشد. و فرج فرج الهی به عنوان رئیس هیات مدیره و یوسف ساروخانیان به عنوان دبیر انتخاب شده بود.اولین اعتصابی که پس از تاسیس سندیکا شکل گرفت درسال ۱۳۳۹بود هر چند هیات مدیره سندیکا با این اعتصاب مخالف بود. در این سال شرکت واحد از دادن حق عایله‌مندی به رانندگان خودداری و روز جمعه را روز کار محسوب کرده بود و بابت نیامدن به سرکار در روز جمعه کارگران جریمه می شدند. رانندگان در اعتراض به این مسایل دست به اعتصاب زدند. رانندگان با پارک کردن اتوبوس های خود در کنار خیابان و در سکوت کامل بر روی جدول کنار خیابان نشستند.

 پلیس آگاهی تهران به محض اطلاع از این موضوع با دستگیری رانندگان اعتصاب را درهم شکست. رانندگان اعتصابی به طور دسته جمعی اخراج شدند. هیات مدیره به دبیری یوسف ساروخانیان با کارفرما وارد مذاکره شد. در این مذاکرات کارفرما حق عایله مندی را پذیرفت و پس از آزادی رانندگان زندانی، رانندگان به کار بازگشتند.

در سال ۱۳۴۰ در جریان بازدید نخست وزیر وقت علی امینی از شرکت واحد، اعضای هیات مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد در محل تعمیرگاه شرکت واقع در نارمک جلسه ای با وی داشتند. در این جلسه مذاکره کنندگان  به کسر مالیات از حقوق ناچیز کارگران اعتراض کرده و خواستار رفع این مشکل شدند. پس از این جلسه قرار شد این مالیات از سودحاصله از درآمد خود شرکت واحد کسر شود و بدین سان کارگران شرکت واحد تا سال ۱۳۵۹ از کسر مالیات ازحقوقشان معاف شدند.

سندیکای کارگران شرکت واحد بعد از انقلاب فعالیت خود را ادامه داد. اما به تدریج از فعالیت تمام تشکل های کارگری جلوگیری شد و شوراهای اسلامی کار جایگزین آنان شدند.

اواخر سال 1383 برخی از رانندگان شرکت واحد با استناد بر مقاوله‌نامه‌های ۸۷ و ۹۸ سازمان بين‌المللی‌کار – که آزادی تشکل‌های کارگری و پیمان‌های دسته‌جمعی را برای کشورهای عضو این سازمان الزامی می‌داند – اقدام به بازگشایي سنديكاي کارگران شركت واحد کردند. آنان حسینیه‌ای را در محل انجمن صنفی خبازان واقع در میدان حسن‌آباد گرفته  و اقدام به برگزاری کلاس‌های آموزشی کردند. تعدادی از فعالین کارگری در این کلاسها آموزش‌های لازم را به رانند‌گان داده و به این طریق و رانند‌گان با برخی از مبارزات کارگران و  فعالان کارگری در گذشته ، آشنا می‌ شدند. در این کلاسها حقوق اولیه‌ی انسانی، بخش‌هایی از قانون اساسی، روابط کار، قانون کار و دانستنی‌های سندیکایی، سیاست های جهانی سازی و … آموزش داده می شد. به رغم آنکه عوامل امنيتي به صورت نامحسوس در تمامی جلسه‌های هفتگي حضور داشتند، این فعالیت ها ادامه یافت. کارگران آموزش دیده با همکاران دیگرشان در خطوط ارتباط برقرار می‌کردند و در مورد حقوق و مطالبات عقب‌افتاده، حق مسکن و طرح طبقه‌بندی مشاغل صحبت می‌کردند و آموزش‌های لازم را در مورد بهداشت و ایمنی کار، جایگاه رانندگان  در حمل و نقل و فواید داشتن تشکل و سندیکای کارگری به طور فردی به آنها می دادند. این ارتباطات به صورت چهره‌به‌چهره تا پایان سال 83 به صورت مستمر ادامه داشت، اما از ابتدای سال 84 شکل پی‌گیرانه و جدی‌تری به خود گرفت. از هر منطقه‌ی شرکت واحد یک نفر در هیئت‌مؤسس حضور داشت و هر کدام از آنان در مناطق خودشان به‌همراه کارگران آگاهی که قبلاً آموزش‌های لازم را دیده بودند، به صورت علنی در توقف‌گاه‌ها، پایانه‌ها، خطوط و سرویس‌های کارگری با همکاران‌شان در مورد مسائل صنفی گفت‌وگو می‌کردند. از ابتدای سال 84 به صورت علنی رانندگان  به انجمن صنفی خبازان در میدان حسن‌آباد دعوت می‌‌شدند؛ روزهای جمعه جلسه برگزار می‌‌شد و رانندگان  از تمامی منطقه‌ها در آن شرکت می‌کردند و مشکلات کاری‌شان را مطرح می‌کردند. این جلسه‌ها اوایل با 60-50 نفر تشکیل می‌شد، اما به تدریج تعداد رانندگان  بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد. به دلیل کمبود جا، جلسه‌ها روزهای پنج‌شنبه و جمعه تشکیل می‌شد و روزهای عادی  به صورت نوبتی هر روز یکی از اعضای هیأت‌مؤسس در حسینیه‌ی خبازان کشیک می‌ماند و نظرات رانندگان  را می‌شنید و از آنان برای تشکیل سندیکا امضا می‌گرفت. در این جلسات فرصتی هم به شکل نوبتی به رانندگان  داده می شد تا در مورد مسائل و مشکلات کاری‌شان و معضلات مناطق خودشان صحبت کنند.

یکی از فعالیت های هیئت‌مؤسس جمع آوری اخبار منطقه و خطوط با کمک خود رانندگان بود. هفته ای یک بار این گزارش‌ها توسط اعضای هیئت‌مؤسس بررسی میشد. مقاله‌های آموزشی و بولتن‌های آشنایی با قانون اساسی، حقوق کار، روابط کار و ایمنی کار تهیه  و در اختیار کارگران قرار داده میشد. هم‌چنین نامه‌های زیادی با امضای هیئت‌مؤسس در رابطه با مشکلات رانند‌گان، کارکنان، مناطق و شرکت واحد به مسئولین شرکت واحد، شورای شهر و وزارت کشور نوشته شد و درخواست شد که وضعیت رانند‌گان را از لحاظ حقوق و اجرای طرح طبقه‌بندی، کمک راننده و مسکن بهبود ببخشند، هر چند هیچ‌ پاسخی به آنها داده نمی شد.

پس از ماه‌ها فعالیت مستمر و ارتباط چهره‌به‌چهره، تعداد زیادی از رانند‌گان درخواست تشکیل سندیکا کردند. امضاهای جمع‌آوري شده از کارگران به اداره‌ی كار تسليم شد. به دنبال جدی شدن مساله تشکیل سندیکا، عوامل خانه‌ی كارگر و شوراهای اسلامی با همكاري مديريت شركت واحد و حراست و عوامل امنيتي، ترتيب حمله به محل سنديكاي شركت واحد را دادند. این حمله در تاریخ 19 شهریور 84 صورت گرفت و افرادی مانند حسن صادقي(رييس هيأت‌مديره‌ي كانون عالي هماهنگي شوراهاي اسلامي كار)، احمدي پنجكي(رييس هيأت‌مديره‌ي كانون هماهنگي شوراهاي اسلامي كار استان)، حسن فرجي(رییس شورای اسلامی شهرستان ورامین) در آن شرکت داشتند. در این حمله چند نفر از فعالان سندیکایی زخمی شدند وهرچه در سنديكا بود به يغما رفت. این امر نه تنها سبب ترس رانندگان مصمم شرکت واحد نشد بلکه روند بازگشایی این سنديكا تسریع شد. اولین جلسه مجمع عمومی به دلیل به حد نصاب نرسیدن حاضران تشکیل  نشد. سپس از طریق روزنامه و هم‌چنین ارتباطات گسترده‌ای که با بخش‌هایی از رانندگان  وجود داشت، بار دیگر تاریخ مجمع عمومی برای 19 خرداد اعلام شد.

این بار هیأت مؤسس از برای ثبت‌نام و کاندیداتوری هیات مدیره سندیکا دعوت کرد.  حدود 60 نفر در تمامی منطقه‌ها به عنوان کاندید ثبت نام کردند. اما  روز انتخابات رانندگان حسینیه‌ي خبازان را در محاصره نیروی انتظامی یافتند. در آن روز تعدادی از کارگران فعال دستگیر شدند، اما رانند‌گان با شنیدن این خبر در خیابان‌های اطراف حسینیه راه‌پیمایی کردند و در میدان حسن‌آباد  تجمع کردند. رانندگان  خواستار ازادی همکاران خود و انجام انتخابات بودند. حوالی  ظهر همه دستگیر شدگان آزاد و به جمع رانند‌گان در میدان حسن‌آباد پیوستند. نیروی انتظامی درخواست متفرق شدن داشت اما پافشاری و اصرار رانند‌گان باعث شد که مسئولان و نیروی انتظامی عقب‌نشینی کنند و با دستور شورای تأمین استان، شرایط برای انجام انتخابات فراهم شود. پس از برگزاری مجمع و تصویب اساس‌نامه، در حضور مأموران انتظامی و لباس‌شخصی و همچنین نماینده‌ی وزارت کار، رانند‌گان در دسته‌های 10 نفری وارد حسینیه می‌شدند و نمایندگان خودشان را انتخاب  و محل را ترک می‌کردند. پس از اتمام شمارش آرا، 19 نفر به عنوان هیئت‌مدیره و 2 نفر به عنوان بازرس انتخاب شدند و پس از استراحت کوتاه نیم‌ساعته، اولین جلسه‌ی هیأت‌مدیره برگزار شد.

پس از تشکیل هیئت‌مدیره و انتخابات داخلی و مشخص شدن کمیسیون‌ها، فعالیت و کار اعضا متشکل‌تر و رسمی‌تر شد. جلسه‌های آموزشی هفتگی و جلسات هیئت‌مدیره برگزار می‌شد. اعضای سندیکا پی‌گیر مشکلات رانندگان  در مناطق و خطوط بودند و هر هفته گزارشی از یک منطقه در هیأت‌مدیره مطرح می‌شد و در این جلسه‌های هفتگی به سؤالات رانندگان  در مورد مشکلات کاری از جمله وضعیت اتوبوس، مرخصی، تعمیرگاه، برخورد کنترل‌ خطوط با رانند‌گان و …  پاسخ داده می‌شد.

 هیأت‌مدیره‌ی سندیکا هر هفته گزارشی از نمایندگان مناطق دریافت می‌کرد و در جلسه‌های خود حرف‌ها و درد دل‌های رانند‌گان را می‌شنید و ضبط می‌کرد و بعد از بررسی آن‌ها، با مسئولان شرکت واحد گفت‌وگو می‌کرد و در صورت عمل نکردن با شورای شهر و وزارت کشور مکاتبه‌ و مسائل، مشکلات و درخواست‌های رانند‌گان را اعلام می‌کرد. عدم رسیدگی به خواسته های کارگران سبب شد که آنان برای دستیابی به خواسته ها و حل مشکلاتشان به اعتصاب متوسل شوند. اولین اعتراض روشن کردن چراغ‌های اتوبوس‌ها در تاریخ 16 مهر 84  بود. در جریان این حرکت، در روزی آفتابی تمام چراغ‌های اتوبوس‌ها در سطح شهر تهران روشن شد که در جامعه بازتاب داشت و چند نفر از اعضاي هيئت‌مديره در همان روز در دفتر رئيس‌جمهوري حاضر شدند و مشکلات رانند‌گان را مطرح کردند. بی توجهی به این خواسته ها و اعتراض رانندگان،  دومین اعتراض با فاصله‌ی پانزده روز به شکل نگرفتن بلیط از شهروندان شکل گرفت. تا دي‌ماه 84 نه‌تنها مشكلي از دوش كارگران برداشته نشد بل‌كه تعداد ديگري از اعضاي هيئت‌مديره نیز بازداشت شدند.  اين بي‌توجهي‌ها به خواست‌های كارگران و بازداشت‌ها سبب شد تا بخش‌هایی از رانندگان  در مجمع‌هاي هفته‌گي تقاضاي اعتصاب كنند. البته درون هیئت‌مدیره برای شروع اعتصاب اختلاف بود و اکثریت عقیده داشتند که برای اعتصاب آموزش و آگاهی کافی وجود ندارد و نباید اعتصاب کرد. سنديكا به این منظور اطلاعيه‌ی آموزش اعتصاب منتشر کرد اما به محض اين‌كه اطلاعيه به دست رانند‌گان رسيد، رئيس هيئت‌مديره ،منصور اسالو، و چندين نفر از اعضاي هيئت‌مديره دستگير شدند. اين بازداشت‌ها سبب شد که كارگران رسماً و با اصرار از سنديكا بخواهند اعتصاب انجام شود و در حقیقت اعتصاب با فشار بدنه‌ی کارگری شکل گرفت. تعدادي از اعضای هيئت‌مديره كه هنوز بازداشت نشده بودند با صدور اطلاعيه‌ای، روز 4 دی‌ماه 1384را روز اعتصاب اعلام كردند كه پس از آن باز هم تعداد ديگری از اعضاي هيئت‌مديره و اعضای سنديكا بازداشت شدند. این اعتصاب که برای گرفتن مطالباتی از جمله افزایش دستمزد، اجرای طرح طبقه‌بندی مشاغل، دریافت بن کارگری، ایجاد امکانات بهداشتی، رفاهی و ورزشی و . . . بود، خواسته‌ی دیگری نیز داشت که آزادی اعضای بازداشت شده‌ی هیئت مدیره و سندیکا بود. هر یک از اعضای هیئت‌مدیره، مأمور مناطق خودشان بودند و موظف بودند اول صبح و زودتر از رانند‌گان در منطقه حضور داشته باشند و رانندگان  را دعوت به اعتصاب کنند. یکی از اعضای هیئت مدیره در مورد روز اعتصاب چنین می‌گوید: «من هم مسئول منطقه‌ای بودم و صبح زود و جلوتر از دیگر رانندگان  به همراه یکی از دوستان در آن منطقه حاضر شدم. جلوی منطقه پر از مأموران انتظامی و لباس‌شخصی بود. تعدادی از رانندگان  تعرفه‌های خودشان را گرفته بودند اما به طرف اتوبوس‌های‌شان نرفته بودند و منتظر بودند. بعد از مدتی همه‌ی رانند‌گان رسیدند و اعلام شد که هیچ‌کس اتوبوس را از منطقه خارج نکند تا با همکاران مناطق دیگر هماهنگ باشند. تعداد دیگری از رانندگان فعال دستگیر شدند. منطقه‌ی 4 تا ساعت 11 بسته شده بود و تنها پس از درگیری توانسته بودند آن را باز کنند. فعالان اعتصاب در منطقه‌ی 5 (توقف‌گاه 17 شهریور) بازداشت شده بودند و به کلانتری منتقل شده بودند،  اما کارگران اعتصابی خواهان آزادی آن‌ها شده بودند و به همین دلیل مأموران وحشت‌زده ساعت 8 صبح آن‌ها را به منطقه بازگردانده بودند. در این منطقه با همکاری دوستانی که از منطقه‌ی 4 آمده بودند، توانستند اعتصاب را تا ساعت 12:30 ظهر نگه‌ دارند. اما کانون اعتصاب منطقه‌ی 6 بود که یکی از بزرگ‌ترين مناطق اتوبوسراني تهران به شمار مي‌رفت؛ رانندگان از مناطق دیگر که اعتصاب‌شان شکسته شده بود به آن‌جا رفته بودند و حتی برخی خانواده‌های خود را نیز آورده بودند که آنان نیز از خروج اتوبوس‌ها جلوگیری می‌کردند. ابراهیم مددی كه همان روز از زندان آزاد شده بود نیز در آن‌جا حضور پیدا کرد.  نیمه‌های شب بود که خبر داده بودند شهردار تهران در جمع کارگران اعتصابی حاضر خواهد شد. حضور او در منطقه 6 اتوبوس رانی  برای شکستن اعتصاب بود. در چند روز بعد رانندگان بازداشت شده به تدریج آزاد شدند. شهردار هم با هیئت‌مدیره‌ی سندیکا جلسه‌اي گذاشت و قول همكاري داد. پس ازگذشت چند هفته  نه‌ اسالو آزاد نشد و نه مسئولان چراغ سبزي به خواست‌هاي رانندگان  نشان دادند.

شهردار ترتيب ملاقاتي را با كل رانند‌گان  در استاديوم 12 هزار نفري آزادي داد تا شاید موفق شوند رانند‌گان را  از همکاری با سنديكا‌ی‌شان منصرف كنند. بيش از 8 هزار نفر از رانند‌گان در این گردهمایی شرکت کردند. تمام مسئولان شركت واحد از جمله مدير عامل شركت واحد به این محل آمده بودند.خانواده‌ی اسالو هم آمده بودتا شايد بتوانند قول آزادي اسالو را از شهردار بگيرند. شهردار تهران در سخن‌راني خود ضمن دادن وعده‌ی رسيد‌گي به مشكلات رانند‌گان، سعي داشت كارگران را قانع كند تا با سنديكاي کارگران شركت واحد همكاري نكنند. اين صحبت‌ها خشم رانندگان  را برافروخت و رانند‌گان شعارهایي براي آزادي اسالو و حمايت از سنديكا دادند. آنان  شعار «قاليباف اعتصاب يادت نره» را سر مي‌دادند.

پس از آن دیگر به اعضاي سنديكا در شهرداري اجازه‌ی ملاقات نمی‌دادند و مدير عامل وقت هم كه به‌تازگي عوض شده بود از ملاقات با اعضای هیئت‌مدیره امتناع می‌ورزيد و همان حرف‌هاي رئيس قبلی مبني بر اين‌كه «من سنديكا را به رسميت نمي‌شناسم»  و «شخصاً به خواسته‌هاي كارگران رسيدگي مي‌كنم» را تحويل نمايندگان  سنديكا داد. این گونه بود که تصمیم به انجام اعتصاب دوم گرفته شد. به محض توزيع اطلاعيه‌ی اعتصاب از طرف سنديكا، از سوی شهردار و مديرعامل شركت واحد قرار ملاقاتي با اعضاي هيئت‌مديره‌ی سنديكا و در محل دفتر مدير عامل اتوبوسراني گذاشته شد كه از طرف سنديكا مددي، رضوی و سليمي به محل مذاكره رفتند. تا روز اعتصاب دوم يعني 8 بهمن84، يك هفته وقت باقي بود و اين زمان برای آن گذاشته شد که اعضای هیئت‌مدیره فکر می‌کردند شايد بتوان در این مدت امتيازي براي كارگران گرفت و در این صورت اعتصاب متوقف شود. مذاكره در حضور عوامل حراست شهرداري، نماينده‌ی شهردار، مدير عامل شركت واحد و حراست شركت واحد از ساعت 2 ظهر شروع شد و تا حدود 9 شب ادامه داشت كه طرف‌هاي مقابل اعضای سندیکا حاضر به دادن هيچ امتيازي جهت شكستن اعتصاب نشدند و تسلیم وعده‌های سر خرمن هميشگي نشدند!

بلافاصله پس از پايان مذاكره، از طرف وزارت اطلاعات تمام اعضاي سنديكا احضار شدند و پس از بازجویي چندين ساعته در دادگاه انقلاب كه تا ده شب ادامه داشت، تعداد زیادی از آنان به بند 209 زندان اوين منتقل شدند با این وجود اعتصاب در همان ساعات اوليه شكل گرفت و بخش‌هایي از شهر تحت تأثير اعتصاب رانند‌گان قرار گرفت. در روز اعتصاب صدها نفر از رانندگان دستگير شدند و روانه‌ی زندان اوين شدند. بيش از سي‌صد نفر در همان روزهاي اوليه‌ی پس از اعتصاب از كار بي‌كار شدند. به مرور تا مدت شش‌ماه اكثريت كارگران اخراجي به جز 45 نفر به سر كار خود بازگشتنند و اعضاي سنديكا هم هر كدام بعد از چندين ماه با قرارهاي وثيقه‌ی صد ميليوني از زندان آزاد شدند و داراي پرونده‌هاي در انتظار دادگاه شدند  یکی از اعضای هیئت مدیره می‌گوید: «اگر تخميني بخواهم بگويم از سال 84 تا امروز بيش از 400 بار اعضاي هيئت‌مديره و فعالان سنديكاي شركت واحد بازداشتي داشته و ده‌ها پرونده‌ی محكوميت به خاطر فعاليت سنديكایي ایجاد شده است.

از آن پس هم فعالیت های سندیکا با افت و خیزهایی ادامه یافته است. تعداد زیادی از رانندگان در این رابطه بازداشت شده و حبس کشیدند اما این  فعالیت ها بی نتیجه نبوده است. وضعیت رفاهی رانندگان شرکت واحد بهتر از قبل شده و …

 

برگرفته از:

کانون مدافعان حقوق کارگر

www.kanoonm.com

 

[1] – اوایل دهه سی، دو بنگاه حمل و نقل درون شهری با هم در رقابت بودند، با نام های اتو توکل متعلق به حاج آقا توکل و اتو واحد متعلق به حاج آقا واحد. در دوران دکتر مصدق قرار بود طرحی اجرایی گردد که سرویس حمل و نقل شهری با مدیریت دولتی در تهران راه اندازی شود. در سال ۱۳۳۵ حاج آقا واحد توانست رقیب را از میدان بدر کرده و امتیاز تنها سرویس حمل و نقل درون شهری را به خود اختصاص دهد، و قرار شد اتو توکل هم سرویس حمل و نقل حومه تهران را پوشش دهد.

[2] – پیام سندیکا شماره 41