پیش‌زمینه‌های پیدایش انقلاب اكتبر از منوچهر صالحی

salehi-manouchehr 01

 

پیش‌زمینه‌های پیدایش انقلاب اكتبر ۱۹۱۷

 منوچهر صالحی

ماركس‌ و انگلس‌ در «مانیفست كمونیست» یادآور شدند كه بورژوازی همه «ملت ها را ناگزیر می‌كند كه اگر نخواهند نابود شوند، باید شیوه‌ی تولیدی او را بپذیرند و آن‌چه را كه به‌اصطلاح تمدن نام دارد، نزد خود رواج دهند، بدین معنی كه آن‌ها نیز بورژوا شوند.»[1] به‌عبارت دیگر، پس‌ از آن‌كه سرمایه‌داری در بعضی از كشورها به‌وجود آمد و مرحله معینی از انكشاف را پشت سر گداشت، در نتیجه خود به نیروئی بدل شد كه در دیگر كشورهای جهان زمینه را برای رشد و گسترش مناسبات سرمایه‌داری فراهم ساخت.

به‌این ترتیب، این سرمایه‌داری خارجی است كه در كشورهای كم رشد و متكی به تولید كشاورزی سنتی به موتور دگرگونی‌های اجتماعی بدل گشت. به‌عبارت دیگر، سرمایه‌داری كشورهای متروپل به مثابه نیروئی خارجی از بیرون بر روند مناسبات درونی جوامع كم رشد تأثیر گذاشت و موجب دگرگونی‌های اجتماعی در این كشورها ‌گردید.

ماركس‌ در همان دورانی كه می‌زیست، دریافت كه سرمایه‌داری انگلستان موجب انكشاف مناسبات سرمایه‌‌داری در كشورهای مستعمره شده‌ و از آن‌جمله در نتیجه‌ی دخالت مستقیم سرمایه‌داران انگلیسی در ایرلند و هندوستان مناسبات سرمایه‌داری آغاز به رشد نموده بود.[2] به‌این ترتیب آشكار می‌شود كه نیروی محركه برای تغییرات اجتماعی در كشورهای «فلاحتی» نیروهای خودی نبوده و بلكه این عامل خارجی است كه در این جوامع وظیفه تغییر مناسبات تولیدی سنتی و استقرار مناسبات تولیدی سرمایه‌داری را بر عهده می‌گیرد. همین وضعیت سبب می‌شود تا روند پیدایش مناسبات سرمایه‌داری در كشورهای پس‌مانده از انسجام دیگری برخوردار باشد. در این كشورها سرمایه و نیروی كار صنعتی به آن‌گونه كه در «مانیفست حزب كمونیست» مطرح شده است، هم‌سو و هم‌زمان با یك‌دیگر رشد نمی‌كنند.[3] در كشورهای كم‌رشد سرمایه‌ای كه به آخرین درجه از انكشاف دست یافته است، به‌عنوان سرمایه‌ی وارداتی به جامعه‌ی پس‌مانده پا می‌نهد و در این حوزه‌ی تولید با نیروی مولده‌ای روبه‌رو است كه دارای ویژگی‌های سنتی جامعه پیشاسرمایه‌داری است. به عبارت دیگر، در كشورهای پس‌مانده پیش‌رفته‌ترین نمود سرمایه در برابر عقب‌مانده‌ترین لایه نیروی مولده قرار دارد. بنابراین به‌جای رشد هم‌سو و هم‌زمان سرمایه و كار، با رشد ناموزون و حتی واژگون این عوامل روبه‌رو می‌شویم. سرمایه‌ی پیش‌رفته و نیروی كار پس‌مانده در تناقض آشكار با یك‌دیگر قرار دارند. چکیده آن كه در كشورهای پس‌مانده پیش‌رفته‌ترین بخش‌ از سرمایه مولده كشورهای متروپل كه به سرحد تولید انبوه رسیده ‌است و در نتیجه به بازاری بزرگ‌تر از بازار ملی خویش نیاز دارد، برای گسترش بازار جهانی به‌سوی كشورهای پس‌مانده روی می‌آورد و می‌كوشد تا با از میان برداشتن تدریجی مناسبات تولیدی سنتی، این جوامع را به جزئی از بازار جهانی بدل سازد. به‌این ترتیب در این كشورها پرولتاریا، یعنی طبقه كارگران روزمزد باید از دامن مناسبات تولیدی سنتی بیرون آید و در عوض‌ سرمایه مولدی كه در این كشورها به كار می‌افتد، از جوامعی می‌آید كه در آن‌جا مناسبات تولیدی سرمایه‌داری به‌حداكثر انكشاف دست یافته‌ است. پس با ناموزونی روند كار و سرمایه در كشورهای پس‌مانده روبه‌رو می‌شویم كه خودِ این امر سبب می‌شود تا سرمایه‌داری در كشورهای پس‌مانده، یعنی جوامعی كه در آن‌ها این مناسبات در نتیجه‌ی دخالت مستقیم سرمایه جهانی به‌وجود می‌آید، از مختصات دیگری برخوردار باشد.

در این كشورها بحران اقتصادی به تنهائی در نتیجه اضافه تولید به‌وجود نمی‌آید و بلكه از یك‌سو بحران سرمایه‌داری در كشورهای پیش‌رفته صنعتی سبب می‌شود تا در كشورهای عقب‌مانده نیز بحران اقتصادی به‌وجود آید و از سوی دیگر ناموزونی رشد سرمایه و كار، یعنی عدم توازنی كه مابین فرهنگ تولید مدرن و فرهنگ زندگی سنتی وجود دارد، موجب بحران می‌شود. به‌عبارت دیگر، در كشورهای پس‌مانده تنها عوامل اقتصادی موجب پیدایش‌ بحران‌های ادواری نمی‌شوند و بلكه تضاد مابین روند تولید اجتماعی و رسوم وعادات سنتی كه هنوز خمیرمایه زندگی اكثریت جامعه را تشكیل می‌دهد، نیز سبب نوع دیگری از بحران می‌گردد.

می‌دانیم كه از یک‌سومردم كشورهای پس‌مانده به تدریج می‌تواند شیوه‌ی سنتی زندگی خود را تغییر دهد و از سوی دیگر تحولاتی كه در روند تولید این کشورها رخ می‌دهد، دارای آن‌چنان كمیت و كیفیتی جهشی‌اند که سبب از هم‌پاشی سامانه تولید اجتماعی سنتی می‌گردند. این دگرگونی‌ها كه موجب گسیختگی شیوه زندگی سنتی می‌گردند و مقاومت اکثریت مردم در برابر پذیرش ساختارهای مدرن سبب چالش‌ اجتماعی و حتی بحران هویت در کشورهای پس‌مانده می‌شود.

دیگر آن‌كه از آن‌جا كه در این گروه از كشورها نه دانش تولید مدرن و نه سرمایه‌ی كلان بومی وجود دارد تا بتواند در روند تولید پا نهد و به همتا و رقیب سرمایه خارجی بدل گردد، اجبارأ دولت مجبور است این وظیفه را بر دوش گیرد كه بودجه عمومی را در اختیار خود دارد و می‌تواند سرمایه کلانی را به یك‌باره در این و یا آن بخش‌ از صنایع مدرن به كار اندازد، روندی که دولت را به‌سرمایه‌دار بدل می‌کند. به این ترتیب در کشورهای پس‌مانده بحران‌های ادواری سرمایه‌داری فورأ به ‌بحران دولت تبدیل می‌شود. این مكانیسم موجب می‌گردد تا در این كشورها دستگاه دولت به‌طور مدام در مركز كلیه بحران‌های اجتماعی- اقتصادی قرار گیرد. به‌همین دلیل نیز دولت در كشورهای پس‌مانده به نهادی بی ثبات بدل می‌گردد كه برای ادامه زیست خود به استبداد می‌گراید، زیرا تنها در بطن این مناسبات سیاسی می‌تواند موجودیت خود را در جامعه تثبیت كند.

همان‌طور كه در پیش‌ دیدیم، سرمایه‌داری در روسیه تزاری در نتیجه دخالت سرمایه‌داری خارجی در مناسبات سنتی این كشور به‌وجود آمد. در نتیجه‌ی اصلاحات ارضی سال ۱۸۶۱ كه خود تحت تأثیر تغییر و تحولات عظیمی كه در اروپای غربی تحقق می‌یافت، پدید آمد، زمینه برای گسترش تولید كالائی در روسیه فراهم گشت و با گسترش بازار، نخست سرمایه‌داران خارجی و سپس‌ از طریق هم‌كاری دولت با سرمایه‌داران بیگانه، شرایط برای توسعه صنایع مختلط تا اندازه زیادی فراهم گشت. در نتیجه‌ی این روند دولت خود به بزرگ‌ترین سرمایه‌دار داخلی بدل شد و در بخش‌های عمده تولید و توزیع صاحب نقش انحصاری گشت.

بحران سرمایه‌داری جهانی در آغاز سده بیست موجب افزایش بحران در اقتصاد وابسته‌ی روسیه گشت و این امر زمینه را برای پیدایش انقلاب ۱۹۰۵ هموار ساخت. بحران مالی سال‌های ۰۳-۱۹۰۰ سبب شد تا بسیاری از شركت‌های خصوصی ورشكسته شوند. دولت از این وضعیت استفاده كرد و با خرید سهام این شركت‌ها، آن‌ها را به شركت‌های دولتی تبدیل كرد و به‌این ترتیب در بخش صنایع كوچك نیز صاحب نقشی تعیین كننده گشت.[4]

بحران اقتصادی این سال‌ها هم‌راه با جنگ علیه ژاپن كه از ژانویه ۱۹۰۴ آغاز شد، موجب بد شدن وضعیتِ زندگی اكثریت مردم شهرنشین گشت. دهقانان نیز باید به جبهه‌ها می‌رفتند تا ارتش‌ روسیه که فاقد سلاح‌های جنگی مدرن بود، بتواند با پیكرهای آنان، یعنی با بهره‌گیری از امواج انسانی كمبود تسلیحاتی خود را در برابر ارتش‌ ژاپن جبران كند. تلفات انسانی بسیار سنگین در جبهه‌های جنگ از یك‌سو و بحران در تولید كشاورزی موجب كمبود مواد غذائی در سطح شهرها گشت. ‍

روستائیان كه جوانان خود را در جبهه‌ها از دست می‌دادند و در نتیجه از نیروی كار سنتی خود محروم می‌شدند و شهرنشینان به‌خاطر بالا رفتن قیمت‌های مواد غذائی و كمبود درآمد از اوضاع حاكم به‌شدت ناراضی بودند و همین امر به‌تدریج زمینه را برای پیدایش‌ جو انقلابی در روسیه فراهم ساخت.

اعتصابات كارگری طی این دوران به‌طور گسترده رشد كرد و دامنه اعتصابات در سال ۱۹۰۵ در مقایسه با سال ۱۹۱۷ تقریبأ ۴ برابر بود. با این حال جنبشِ انقلابی كه تا سال ۱۹۰۷ دوام داشت، به دلائل مختلف نتوانست زمینه را برای سرنگونی رژیم تزاری فراهم سازد.

یكی از عواملی كه موجب تثبیت رژیم تزاری گشت، قرارداد صلحی بود كه در سال ۱۹۰۵ با واسطه‌گری انگلستان با ژاپن امضاء شد و به‌این ترتیب جنگ خاتمه یافت. دیگر آن‌كه رژیمِ تزاری مجبور شد برای فرونشاندن جنبش انقلابی در برابر خواست‌های مطالباتی مردمی كه نیروی اصلی این جنبش‌ را تشكیل می‌دادند، تا حدی عقب‌نشینی كند. در اكتبر همان سال تزار «مانیفست آزادی» را انتشار داد كه در آن آزادی وجدان، آزادی بیان، آزادی تشكیلات و اجتماعات برای همه ساكنین امپراتوری تضمین شده بودند. در عین حال اعلان گشت كه مجلس «دوما»[5] تشكیل خواهد شد. منتهی قوانین مصوبه‌ی دوما تنها وقتی می‌توانستند جنبه قانونی یابند كه به توشیح امپراتور می‌رسیدند. به‌این ترتیب تزار در برابر «دوما» از حق وتو برخوردار بود.

پس‌ از آن ‌كه تزار طرح «مانیفست آزادی» خود را علنی كرد، بخشی از بورژوازی لیبرال كه در جنبش انقلابی ۱۹۰۵ شركت فعال داشت، عملأ خود را از جنبش‌ كنار كشید و كوشید با نفوذ در «دوما» این نهاد را به مجلسی از نوع پارلمان-هائی كه در غالب كشورهای اروپای غربی موجود بودند، بدل سازد. دهقانان نیز كه مجبور بودند هزینه و نیروی انسانی ارتش‌ تزاری را تأمین كنند، با خاتمه جنگ به تدریج از جنبش‌ دور شدند. كارگران كه در بدترین شرایط زندگی به‌سر می‌بردند، تا میانه سال ۱۹۰۷ كوشیدند جنبش‌ را به پیش‌ برند، اما به‌تدریج مجبور به‌عقب نشینی گشتند. لنین در رابطه با وقایع این دوران چنین نوشت: «پرولتاریا می‌جنگد و بورژوازی به‌سوی قدرت می‌خزد»[6] این گفته لنین به‌طور بارزی شرایط انقلابی آن دوران را مشخص‌ می‌سازد. بورژوازی لیبرالِ روسیه كه می‌خواست نهاد حكومت در این كشور به‌ساختاری چون نهاد دولت در انگلستان بدل گردد، كوشید برای تحقق این هدف از جنبش دهقانان و كارگران بهره گیرد و با ترساندن تزار از جنبش توده‌ای او را به سازش مجبور سازد. به‌عبارت دیگر، بورژوازی روسیه پنداشت دارای همان نقش اقتصادی- اجتماعی بورژوازی كشورهای سرمایه‌داری متروپل است و برای دست‌یابی به‌این هدف كافی است بتوان حكومت مستبده تزار را به حكومت مشروطه سلطنتی تبدیل كرد. ‍

بورژوازی لیبرال روسیه بر این پندار بود كه با تحقق این روند می‌توان بر مشكلات روسیه غالب شد. اما همان‌طور كه در پیش‌ بررسی کردیم، بورژوازی لیبرال كه در روند تولید دارای نقشی تعیین كننده باشد، به مفهوم كلاسیك آن در روسیه وجود نداشت و بلكه بخش‌ عمده‌ای از روشنفكران و كارمندان دولت حامل اندیشه‌های بورژوازی لیبرال بودند و در عوض‌ سرمایه صنعتی به‌طور عمده در دستان دولت و یا در دست سرمایه‌دارانی بود كه در برخی از صنایع با دولت شریک بودند. به‌عبارت دیگر، حاملین اندیشه‌های آزادی و لیبرالیسم در این كشور بخشی از جامعه بود كه خود در روند تولید صنعتی دخالتی نداشت و بلكه به‌طور عمده مصرف كننده‌ی تولیدات صنعتی بود.

كارگران روسیه نیز عملأ نمی‌توانستند جنبش‌ را به پیش‌ برند، زیرا در آن زمان از نظر كمیت و كیفیت در شرایطی قرار نداشتند كه بتوانند از پس‌ یك‌چنین کاری برآیند. طبق آماری كه موجود است، در آغاز این سده و به‌طور عمده در دوران انقلاب ۱۹۰۵ تعداد كارگران به‌هم‌راه اعضاء خانواده‌های‌شان روی‌هم به ۲۲ میلیون نفر تخمین زده می‌شد كه نزدیك به ۱۸ ٪ از جمعیت كل كشور را تشكیل می‌دادند. در همین دوران تعداد كارگرانی كه در صنایع بزرگ كار می‌كردند، به‌هم‌راه اعضاء خانواده‌های‌شان  برابر با ۳ میلیون نفر تخمین زده می‌شد كه روی‌هم ۲٬۴۵ ‍٪ از كل جمعیت كشور را تشکیل می‌دادند.[7] این آمارها نشان می‌دهند كه چرا نیروی محدود كارگرانِ صنعتی نمی‌توانست موجب تغییرات اساسی در بنیادِ نظام استبدادی گردد.

دیگر آن‌كه جنبش سیاسی- كارگری در این دوران جنبشی بسیار جوان بود و از زمان تأسیس حزب سوسیال دمكراسی در این كشور تنها ۷ سال می‌گذشت و تازه این سازمان در همان آغاز پیدایش‌ خویش‌ با بحران انشعاب مواجه گشته بود. علاوه بر آن، در آن دوران همه‌ی فراكسیون‌های حزبی مرحله انقلاب روس‌ را مرحله انقلاب دمكراتیك می‌پنداشتند كه سركردگی آن می‌بایست در دستان بورژوازی لیبرال قرار می‌داشت. هر دو جناح حزب براین باور بودند كه برای از میان برداشتن دشواری‌های روسیه باید انقلاب دمكراتیك تحقق می‌یافت. برای هر دو جناح انقلاب سیاسی (انقلاب دمكراتیك) بر انقلاب اجتماعی (انقلاب سوسیالیستی) برتری داشت و مقدم بر آن بود. لنین خود پیش‌ از انقلاب ۱۹۰۵ در رساله «وظایف سوسیال دمكرات‌های روس» به این نکته اشاره كرد و چنین نوشت: «مبارزه موفقیت آمیز در راه آرمان كارگری بدون حصول آزادی سیاسی و دمكراسی كردن رژیم سیاسی و اجتماعی روسیه غیرممكن است»[8] او در همین رساله براین نظر است كه «سوسیال دمكرات‌ها كه همه معترفند انقلاب سیاسی در روسیه باید مقدم بر انقلاب سوسیالیستی باشد، پس‌ آیا لازم نمی‌آید كه با پیوستن به تمام این عناصر مخالف سیاسی برای مبارزه بر ضد حكومت مطلقه، عجالتأ سوسیالیسم را به عقب انداخت و آیا این امر برای تشدید مبارزه بر ضد حكومت مطلقه لازم و حتمی نیست؟»[9]

لنین در كنگره سوم حزب كه در همین سال در لندن برگزار شد كه در آن تنها فراكسیون بلشویكی شركت كرده بود، نظرات خود را در رابطه با انقلاب ۱۹۰۵ دقیق‌تر ساخت و مسئله «حكومت انقلابی موقت» را مطرح کرد و به پیش‌نهاد او کنگره مصوبه‌ای را تصویب کرد كه در آن سوسیال دمكراسی باید برای تحقق منافع دراز مدت پرولتاریا در این حكومت شركت می‌کرد تا آن را به حکومت ائتلافی بورژوازی- پرولتری بدل سازد.

لنین در اثر خود «دو تاكتیك سوسیال دمكراسی در انقلاب دمكراتیك» این مصوبه را مورد بررسی بیش‌تر قرار داد. در این قطعنامه از جمله آمده است «اعم از این كه شركت سوسیال دمكراسی در حكومت انقلابی ممكن باشد یا نه، باید به ‌منظور حفظ و تحكیم و بسط و توسعه پیروزی‌های انقلاب اندیشه لزوم فشار دائمی بر حكومت موقت از طرف پرولتاریای مسلح و تحت رهبری سوسیال دمكراسی را در بین وسیع ترین قشرهای پرولتاریا ترویج نمود.»[10] همان‌طور كه خواهیم دید، ۱۲ سال بعد، یعنی در سال ۱۹۱۷ لنین «تزهای آوریل» خود را بر اساسِ همین نظریه تدوین كرد و زمینه را برای سرنگونی دولت موقت كرنسكی فراهم ساخت.

به‌هر حال سوسیال دمكراسی در دوران انقلاب ۱۹۰۵ هنوز آن‌طور كه باید و شاید در بین جنبش كارگری از نفوذ چندانی برخوردار نبود و این جنبش‌ در آن دوران بیش‌تر از همه از اندیشه‌های «سوسیال رولوسیونرها» متأثر بود. در آستانه‌ی انقلاب ۱۹۰۵ تا تحقق انقلاب اكتبر منشویك‌ها نیز در مقایسه با بلشویك‌ها از نفوذ بسیار بیش‌تری در محافل كارگری برخوردار بودند. در رابطه با درجه‌ی رشد جنبش كارگری می‌بینیم كه در كوران انقلابِ ۱۹۰۵ در پترزبورگ شوراهای كارگری به‌وجود آمدند كه رهبری آن در دست تروتسكی بود كه به هیچ‌یك از جناح‌های بالا وابسته نبود و بلكه با پیروانِ خود جناح مستقل کوچکی را در جنبش كارگری روسیه تشكیل داده بود. همه‌ی مدارك تاریخی نشان می‌دهند كه بلشویك‌ها در تدارك انقلاب ۱۹۰۵ دارای نقشی جنبی بودند. حتی نویسندگان «تاریخ حزب كمونیست شوروی» كه در دوران استالین این اثر را تدوین كردند، نیز بر اساس مدارك انكار ناپذیر مجبور شدند این واقعیت را بپذیرند و نوشته‌اند كه «در كشتی “پوتمكین”[11] تعداد قابل ملاحظه‌ای منشویك، سوسیال رولوسیونر و آنارشیست وجود داشتند.»[12]

ضعف كمی و كیفی پرولتاریا، ضعف تشكیلاتی سوسیال دمكراسی، عدم ثبات محافل بورژوازی و عقب نشینی مصلحت‌آمیزِ تزاریسم در برابر بخشی از خواسته‌های مردم، پایان یافتن جنگ با ژاپن، فرونشینی بحران اقتصادی در كشورهای پیش‌رفته و مجموعه‌ای از عوامل دیگر موجب شدند تا انقلاب ۱۹۰۵ نتواند پیروز شود، هرچند كه این انقلاب بزرگ‌ترین جنبش توده‌ای بود كه تاریخ تا آن دوران به‌خود دیده بود.   

با این حال جنبش انقلابی ۱۹۰۵ توانست استبداد تزاری را تا حدی محدود سازد. دستگاه سلطنت مجبور شد برای بیرون آمدن از بن‌بست سیاسی به نوعی از «قانون اساسی» و «حكومت پارلمانی» تن در دهد. در آوریل ۱۹۰۶ «قوانین اساسی» امپراتوری روسیه كه تا حد زیادی از قانون اساسی امپراتوری اتریش‌ رونویسی شده بود، به توشیح تزار رسید. بر طبق آن قانون تزار حق داشت مابین برگذاری دو دوره از مجلسِ «دوما» خود قوانینی وضع كند و به اجرأ گذارد. علاوه بر آن، كلیه قوانین بین‌المللی باید به تأئید امپراتور می‌رسیدند. دیگر آن‌كه فرماندهان ارتش‌ مستقیمأ از سوی تزار انتخاب می‌شدند.[13] در عوض‌ مجلس‌ كه آن‌را «دوما» نامیدند، فاقد حق وضع قوانین بود و تنها می‌توانست طرح قوانینی را ارائه دهد و تصویب آن‌ها را به  دولت پیشنهاد كند و هرگاه آن طرح قوانین توسط تزار توشیح می‌شدند، در آن‌ صورت جنبه اجرائی می‌یافتند.

به‌هرحال نخستین «دوما» در پایان همان ماه تشكیل شد. بلشویك‌ها شركت در انتخابات «دوما» را تحریم كردند، زیرا بر اساس آن‌چه كه تصویب شده بود، این مجلس‌ تقریبأ نقشی در زندگی سیاسی روسیه نداشت. در مقابل منشویك‌ها و سوسیال رولوسیونرها[14] در انتخابات شركت كردند و كسانی از آن‌ها نیز از سوی مردم به نمایندگی برگزیده شدند. نمایندگان این مجلس‌ دارای تركیب طبقاتی زیر بودند؛ مالكین ۳۲ ٪، دهقانان ۴۲ ٪، شهروندان ۲۲ ٪ و كارگران تنها ۳ ٪ از كرسی‌ها را به‌دست آورده بودند.[15] با این حال تزار پس‌ از دو ماه این مجلس‌ را منحل کرد، زیرا منشویك‌ها و سوسیال رولوسیونرها از تریبون آن علیه دولت استبدادی دست به افشأگری زدند. انتخابات دومین «دوما» در سال ۱۹۰۷ برگزار شد. این بار بلشویك‌ها نیز در انتخابات شركت كردند و توانستند چند نماینده به این مجلس‌ گسیل دارند. در این «دوما» دیگر «كادت‌ها»[16] اكثریت مطلق آرأ را نداشتند، اما نیروی تعیین كننده مجلس‌ را تشكیل می‌دادند. در این «دوما» نیز مبارزه جناح‌های مختلف بالا گرفت و در نتیجه تزار از فرصت استفاده كرد و این مجلس‌ را پس‌ از سه ماه منحل کرد. اما پیش‌ از آن‌كه «دوما» تعطیل شود، دولت وقت فراكسیون سوسیال دمكراسی را به كودتا علیه سلطنت متهم ساخت و از «دوما» خواست مصونیت پارلمانی نمایندگان این فراكسیون را لغو كند. پس‌ از آن‌كه این تقاضای دولت به تصویب اكثریت «دوما» رسید، تمامی نمایندگان چپ «دوما» دستگیر شدند، بخشی زندانی، عده‌ای تبعید و چندین نماینده نیز به كار اجباری محكوم گشتند.

پس‌ از انحلال «دوما»ی دوم، قانون انتخابات به‌گونه‌ای اصلاح شد كه از ورود نمایندگان چپ به مجلس‌ جلوگیری شود. بر اساس قانون جدید، انتخابات «دوما»ی سوم در همان سال انجام گرفت و از كل نمایندگان مجلس‌ ۵۰ ٪ از میان مالكین ارضی، ۲۲ ٪ از بین دهقانان و تنها ۲ ٪ از صفوف كارگران انتخاب شدند. به‌این ترتیب در این مجلس‌ اكثریت فاحش كرسی‌ها در اختیار نیروهای محافظه‌كار قرار داشت. به‌عبارت دیگر، در این «دوما» اپوزیسیون وجود نداشت. همین امر نیز سبب شد تا تزار این مجلس‌ را تحمل كند و «دوما»ی سوم توانست دوره پنج‌ساله خود را سپری کند. البته یادآوری این نكته مهم است كه نیروهای محافظه‌كاری كه در این مجلس‌ حضور داشتند، نیروهائی ناهم‌گون بودند و ضد یك‌دیگر مبارزه می‌کردند.[17]

«دوما»ی سوم استولیپین[18] را به‌عنوان نخست‌وزیر انتخاب کرد و حکومت او سركوب نیروهای چپ را با شدت بی سابقه‌ای آغاز نمود. در عین حال دوران حكومت او هم‌راه بود با رشد روزافزون اقتصادی در این كشور. چنین شرایطی سبب شدند تا جنبش‌های مطالباتی كارگری دچار خمودگی و رخوت گردند. سركوب شدید سازمان‌های صنفی كارگری و سازمان‌های سیاسی كه از منافع و خواست‌های زحمت‌كشان و كارگران هواداری می‌كردند، موجب شد تا هزاران نفر خود را از دور و بر سازمان‌های سیاسی چپ كنار كشند. فروكش انقلاب ۱۹۰۵ سبب فروكش فعالیت سیاسی سازمان‌های چپ گشت. بیش‌تر روشنفكرانی كه به دور كانون‌های وابسته به سوسیال دمكراسی گرد آمده بودند، به تدریج دچار پراكندگی شدند. تفرقه سراسر جنبش چپ را فراگرفت و در نتیجه روحیه یأس‌ و نومیدی بر مجموعه جنبش‌ حاكم گشت و رژیم تزاری از هر زمان دیگری مقتدرتر می‌نمود. دیری نپائید كه بحران جنبش سیاسی به بحران سوسیال دمكراسی تبدیل شد.

در دوران فروکش جنبش كارگری، بخشی از روشنفكران سوسیالیست روس‌ كوشیدند با به زیر سئوال بردن ماركسیسم برای دور ماندن خود از میدان مبارزه تئوری‌های قابل قبولی ارائه دهند. به‌طور مثال بوگدانف[19] كوشید ماتریالیسم تاریخی را كه زیرپایه نگرش تاریخی ماركسیسم را تشكیل می‌دهد، دگرگون سازد و آن‌را «اصلاح» كند. لوناچارسكی[20] كوشید مذهب و ماركسیسم را با یك دیگر آشتی دهد و بخشی دیگر از روشنفكرانِ چپ كوشیدند ماركسیسم را با دستاوردهای علوم جدید تطبیق دهند. لنین در سال ۱۹۰۹ برای مقابله با چنین نظراتی «ماتریالیسم و امپریوكریتیسیم» را منتشر کرد.

به‌هر حال تا ترور استولیپین كه در سال ۱۹۱۱ رخ‌ داد، وضعیت نیروهای سوسیال دمكرات در روسیه بیش‌ از حد وخیم بود. اگر وجود جنبش انقلابی موجب شده بود تا جناح‌های گوناگون حزب، یعنی منشویك‌ها و بلشویك‌ها با همه اختلافاتی كه در تئوری و عمل با یك‌دیگر داشتند، باز با یك‌دیگر هم‌كاری كنند، در دوران افول جنبش‌ زمینه برای جدائی قطعی جناح‌ها به‌بهترین وجهی فراهم شده بود. جدائی بلشویك‌ها از منشویك‌ها درست در زمانی اتفاق افتاد كه وضعیت اقتصادی روسیه در نتیجه اصلاحات استولیپینی بسیار خوب بود. در سال ۱۹۱۲ كه اقتصاد روسیه از هر زمان دیگری شكوفاتر گشته بود، جدائی دو جناح از یك‌دیگر قطعی گشت و از این تاریخ به بعد هر یك از دو جریان به مثابه حزب مستقلی پا به‌عرصه فعالیت سیاسی نهادند.

در همین سال نیز انتخاباتِ «دوما»ی چهارم انجام گرفت. این بار به احزاب سوسیال دمكرات نیز اجازه شرکت در انتخابات داده شد. بلشویك‌ها در ۶ حوزه انتخاباتی برنده شدند و در «دوما» فراكسیون مستقلی را تشكیل دادند كه رهبری آن با مالینووسكی[21] بود. این شخص‌ پس‌ از پیروزی انقلاب اكتبر بر اساس مداركی كه به‌دست آمده بود، به جرمِ جاسوسی برای پلیس سیاسی تزار دستگیر، محاكمه و اعدام شد.

نكته جالب آن‌كه بلشویك‌ها در انتخابات «دوما»ی چهارم با شعارهای «جمهوری دمكراتیك، ۸ ساعت كار روزانه و تقسیم بلاعوض زمین‌های زراعی مالكین بزرگ مابین دهقانان» شركت كردند. به‌عبارت دیگر شعارهای انتخاباتی بلشویك‌ها به‌هیچ وجه دارای جنبه‌های ضد سرمایه‌داری نبود. طرح شعار جمهوری دمكراتیك نشان می‌داد كه بلشویك‌ها خواهان  مبارزه پی‌گیر با استبداد سنتی بودند. علاوه بر این آن‌ها شعار ۸ ساعت كار روزانه را از سوسیال دمكرات‌های اروپای غربی و شعار تقسیم اراضی را از سوسیال رولوسیونرهای روس‌ به عاریه گرفته بودند. هیچ‌یك از این شعارها سرمایه‌داری روسیه را تهدید نمی‌كرد، زیرا در آن زمان بلشویك‌ها نیز براین باور بودند كه روسیه در مرحله انقلاب دمكراتیك قرار دارد، انقلابی كه باید موانعی را از میان برمی‌داشت كه بر سر راه رشد سرمایه‌داری موجود بودند.[22]

از جانب دیگر فراكسیون بلشویك‌ها كوشید از تریبون «دوما» برای گسترش نفوذ خود در میان محافل كارگری بهره‌برداری كند. بررسی این دوران نشان می‌دهد كه علی‌رغم سیاست سركوب و اختناقی كه پلیس مخفی تزار در قبال سازمان‌های كارگری در پیش‌ گرفته بود، روی‌هم شرایط برای فعالیت‌های علنی و نیمه‌علنی محافل چپ و كارگری وجود داشت، وگرنه بلشویك‌ها هیچ‌گاه امكان شركت در انتخابات را نمی‌یافتند و نمی‌توانستند در «دوما» فراكسیون مستقل خود را تشكیل دهند.

چکیده آن‌كه رشد اقتصادی موجب شد تا تزار تا حد قابل ملاحظه‌ای از درجه اختناق بكاهد و حتی به گروه‌ها و سازمان‌هائی كه با نظامِ سلطنت مخالف بودند، نیز امكان فعالیت دهد. با ورود بلشویك‌ها و منشویك‌ها به «دوما» دیگر دولت نمی‌توانست از فعالیت‌های علنی و نیمه‌علنی احزابی كه در مجلس‌ نماینده داشتند، ممانعت کند. این وضعیت سبب شد تا منشویك‌ها بتوانند با شتاب در سندیكاهای كارگری، دانشگاه‌ها و محافل روشنفكری نفوذ كنند. البته بلشویك‌ها هم ساكت نماندند و بنا به ادعای «تاریخ حزب كمونیست شوروی» قادر شدند هژمونی اتحادیه‌های كارگری شهرهای پترزبورگ و مسكو را به‌دست آورند.[23] و باز بر اساس همین كتاب از نیروهای چپی كه در «دوما» شركت داشتند، ۶ نماینده بلشویك‌ها ۷۵ ٪ ‍و ۷نماینده منشویك‌ها ۲۵ ٪ از كارگران روسیه را نمایندگی می‌كردند.[24] البته این ادعا را نمی‌توان با واقعیت‌ها و مدارك تاریخی كه موجود هستند، اثبات كرد.

اما آغاز جنگ جهانی مصادف بود با پایان دوران شكوفائی اقتصادی روسیه. از یك ‌سو بحران اقتصادی سبب كاسته شدن درآمد مالیاتی دولت گشت و از سوی دیگر دولت باید مبالغ سرسام‌آوری را جهت تأمینِ مخارج جنگ فراهم می‌آورد. دولت مجبور بود برای دست‌یابی به‌این هدف هم از سیستم بانكی كشور وام بگیرد و هم آن‌كه به حجم مالیات‌ها بی‌افزاید. در این رابطه دولت لایحه‌ای را برای تأمین مخارج جنگ تهیه و برای تصویب به «دوما» ارائه داد. لیكن سوسیال دمكرات‌ها حاضر نشدند به این لایحه رأی دهند و در نتیجه ۳ ماه پس‌ از آغاز جنگ بیش‌تر این نمایندگان دستگیر و محاكمه شدند، چند تن به زندان و عده‌ای نیز به تبعید محكوم گشتند.[25]

جنگ سبب شد تا ۴ میلیون تن به جبهه‌ها فرستاده شوند كه به‌طور عمده از میان روستائیان برگزیده شده‌ بودند.[26] در نتیجه تولید كشاورزی كه به‌طور عمده با نیروی كار دهقانان سازمان یافته بود، در اثر كمبود نیروی كاری كه باید در جبهه‌ها می‌جنگید، دچار نابسامانی گشت و از حجم تولید به‌شدت كاسته شد. كمبود تولید فرآورده‌های کشاورزی آن‌چنان بالا گرفت كه دولت حتی قادر نبود برای جبهه‌های جنگ به اندازه كافی مواد غذائی و پوشاك تهیه كند. بیش‌تر صنایعی كه در اختیار دولت قرار داشتند، باید كالاهای نظامی تولید می‌کردند و با این حال دولت قادر نبود كمبود تسلیحاتی ارتش‌ روسیه را جبران كند. به‌این ترتیب روز به‌روز به مشكلات اجتماعی و اقتصادی افزوده شد. عقب‌ماندگی صنعتی روسیه نیز سبب شد تا ارتش‌ این كشور در غالب جبهه‌ها دچار شكست گردد و فرماندهان نظامی برای مقابله با سلاح‌های مدرن دشمن مجبور شدند از سربازان به‌صورت امواج انسانی استفاده كنند و در نتیجه طی ۴ سال جنگ بیش‌ از ۲میلیون سرباز روس‌ در جبهه‌ها كشته شدند.[27] تلفات شدید ارتش روسیه بیش‌ از همه دهقانان و كارگران را نسبت به دولت بدبین ساخت، زیرا ادامه جنگ موجب می‌شد تا شیرازه‌ی زندگی این طبقات بیش‌ از هر گروه اجتماعی دیگر از هم بگسلد. به‌این ترتیب ادامه جنگ موجب بدی وضعیت اقتصادی و قحطی مواد غذائی گشت و موج نارضایتی سراسر روسیه را فراگرفت. 

در كشورهائی كه در آن‌ها شیوه تولید آسیائی حاكم است، دولت نقش تعیین كننده‌ای در زندگی اقتصادی جامعه بازی می‌كند. انگلس‌ در نامه‌ای كه در سال ۱۸۵۳ به ماركس‌ نوشت، یادآور شد كه «حكومت در شرق مدام تنها سه بخش‌ داشت: مالیه (غارت درونِ كشور)، جنگ (غارت درون و برون كشور) و امور اجتماعی كه برای تجدید تولید ضروری است.»[28] تاریخ این جوامع نشان می‌دهد هنگامی‌كه دولت  نتواند وظیفه سنتی خود را انجام دهد و هم در جنگ شكست خورد و هم نتواند با مدیریت خود به بهبودِ اقتصاد ملی یاری رساند، عملأ زمینه برای بحران سیاسی- اجتماعی فراهم می‌شود و تغییر حكومت به امری ضروری و اجتناب ناپذیر بدل می‌گردد.

در روسیه نیز جنگ جهانی یکم سبب شد تا دولت مركزی كه بزرگ‌ترین قدرت اقتصادی در جامعه بود و زندگی روزمره میلیون‌ها تن به کارکرد او وابسته بود، نتواند روند تولید و بازتولید كشور را به‌شرائط عادی بازگرداند و در نتیجه كارگرانی كه در كارخانه‌های دولتی كار می‌كردند و دهقانانی كه بر روی زمین‌های دولتی زراعت می‌نمودند، چون ناتوانی دولت را دیدند، به‌تدریج علیه آن بسیج شده و به‌مخالفت با آن پردختند. به‌این ترتیب نارضایتی عمومی روز به‌روز پُر دامنه‌تر ‌شد و اعتصابات ابعاد گسترده‌تری ‌یافتند. نیروهای لیبرال جامعه برای خروج از بن‌بستی كه دولت و جامعه با آن روبه‌رو بودند، به طرح شعار مبارزه با استبداد پرداختند و خواهان پایان یافتن سلطه انحصاری تزار گشتند. توده عاصی و شورشی به‌سرعت رهبری این نیروها را ‌پذیرفت و به‌این ترتیب هژمونی جنبش سراسری به‌دست نیروهای هوادار دمكراسی و به‌طور ویژه به‌دست حزب «كادت» ‌افتاد. ‍

اما هر چه به‌دامنه نارضایتی عمومی افزوده شد، به‌همان نسبت نیز سرمایه‌داران داخلی و خارجی از دولت سلب اعتماد كردند و كوشیدند سرمایه‌ و ثروت خود را از كشور خارج کنند. بی‌اعتمادی عناصر وابسته به دستگاه دولت در حقیقت نشانی از بی‌اعتمادی طبقه حاكمه به توانائی‌های خویش‌ در زمینه اداره و هدایت جامعه بود. به‌این ترتیب هنگامی كه غالب عناصر وابسته به‌هیئت حاكمه «بی سر و صدا اسباب و اثاثیه خود را جمع كردند و به خارج گریختند»،[29] در نتیجه برای طبقاتی كه تا كنون از قدرت دولتی بركنار بودند، فرصتی مناسب برای كسب قدرت سیاسی فراهم شد، آن‌هم به‌این دلیل كه طبقات محروم به‌وضوح دریافتند كه طبقه حاكمه قدیم عملأ صلاحیت رهبری جامعه را از دست داده است.

بنابراین نخبگان روس دریافتند که تعویض‌ حكومت به‌مثابه یگانه راه خروج جامعه از بن‌بست، ضروری است. در چنین وضعیتی توده‌ها به‌دنبال نیروئی رفتند كه می‌توانست روابط سنتی روند تولیدِ اجتماعی را بازسازی كند. اگر از یك‌چنین زاویه‌ای به مسئله برخورد كنیم، درخواهیم یافت كه روند انقلاب‌ها در كشورهائی كه در آن‌ها شیوه تولید آسیائی وجود دارد، كوششی است برای تجدید تولید سامانه‌ای كه در نتیجه ضعف دستگاه دولت دچار خمودگی و بحران شده است. این روند به‌طور كلی دارای خصیصه محافظه‌كارانه است. به‌عبارت دیگر، انقلاب در این جوامع می‌خواهد روابط سنتی را كه در نتیجه بروز شرایط غیرعادی دچار بحران شده است، دگربار بازتولید كند، پس‌ هدف انقلاب بازگشت به نقطه آغاز حركت خویش است و نه ایجاد دگرگونی در روابط تولیدی موجود، آن‌هم در جامعه‌ای كه دولت نقش انحصاری در زندگی اقتصادی بازی می‌كند، هیچ‌یك از اقشار و طبقات اجتماعی دارای آن‌چنان نیرو و استعداد كافی نیست كه بتواند ساختار تولیدی جامعه را دچار دگرگونی‌های شگرف و بنیادی سازد.

بحران نأشی از جنگ كه سراسر جامعه روسیه را فراگرفته بود، عملأ سبب شد تا دولت نتواند هم‌چون گذشته نقش تاریخی خود را در روند بازتولید اجتماعی بازی كند. به‌طور مثال بر اساس برنامه اقتصادی دولت، طی سال‌های جنگ از كل ظرفیت تولید صنعتی روی‌هم ۷۱ ٪ به تولید كالاهای نظامی و تنها ۴٬۶ ٪ به تولید كالاهای مصرفی كه باید نیاز ۱۷۰ میلیون نفر جمعیت كشور را تأمین می‌كرد، اختصاص‌ داده شده بود.[30] و یا آن‌كه در نتیجه جنگ بسیاری از خانواده‌های روستائی نیروی كار خود را كه به جبهه‌ها اعزام كرده بودند، از دست دادند. در سال ۱۹۱۶ در تومسك كه در نزدیكی سیبری قرار دارد، از مجموع ۶۴۰ هزار خانوار روستائی تزدیك به ۲۰۰ هزار خانوار فاقد نیروی كار مردانه بودند.[31] نتیجه آن‌ كه كمبود نیروی كار در روستاها سبب شد تا از سطح زمین‌های زیر كشت به‌شدت كاسته شود، امری كه موجب كمبود شدید موادِ غذائی و سبب پیدایش‌ِقحطی در مناطق شهری و به‌ویژه در شهرهای بزرگ گشت. مردم در مسكو و پترزبورگ به سبب قحطی دست به شورش‌ و اعتصاب زدند. انقلاب فوریه ۱۹۱۷ درحقیقت جنبش‌ اعتراضی مردم این دو شهر علیه دولتی بود كه نمی‌توانست به وظایف تاریخی خود عمل كند. تروتسكی در این زمینه نوشت «عمل سرنگونی به ابتكار و توسط نیروی شهر تحقق یافت كه تقریبأ یك هفتاد و پنجم از مجموعه مردم كشور را در بر می‌گرفت. اگر بخواهیم، می‌توانیم بگوئیم كه بزرگ‌ترین عمل دمكراتیك به شیوه‌ای غیردمكراتیك انجام گرفت.»[32] به عبارت دیگر، با رستاخیز مردم پترزبورگ علیه دولت تزاریسم، این رژیم سرنگون شد و جای خود را به دولتی داد كه به‌طور عمده از نیروهای لیبرال تشكیل ‌گشته بود. این انقلاب توسط هیچ حزب و دسته و گروهی سازمان‌دهی نشد و بلكه نتیجه عمل خودبه‌خودی و خودجوش مردم زحمتكش پترزبورگ بود. حتی كوشش بلشویك‌ها برای جلوگیری از اعتصابات كارگری در این روزها به‌جائی نرسید و كارگران پترزبورگ علی‌رغم خواست بلشویك‌ها و منشویك‌ها و حتی برخلاف نظر سوسیال رولوسیونرها به دامنه اعتصابات خود افزودند.[33]

انقلاب فوریه از پائین و بدون رهبری سازمان‌های سیاسی آغاز شد و در نهایت سازمان‌های سیاسی مجبور شدند برای دوام خود از انقلاب پیروی كنند و به‌دنبال آن روانه گردند. به‌عبارت دیگر، به‌جای آن‌كه سازمان‌های سیاسی بتوانند مردم را به‌سوی انقلاب هدایت كنند، سازمان‌های سیاسی در زیر فشار روزافزون جنبش اعتراضی توده‌ها به دامن انقلاب رانده شدند. انقلاب فوریه در ابتدأ با شعار «نان» آغاز شد و به‌زودی مردم شعارهای «مرگ بر حكومت خودسرانه» و «مرگ بر جنگ» را نیز بدان افزودند و با این سه شعار به قصر سلطنتی در پترزبورگ هجوم بردند. اما انقلاب نمی‌توانست بدون پیوستن سربازان به جنبش توده‌ها پیروز شود. جنبش خودبه‌ خودی كارگری به‌تدریج قادر شد در سایه‌ی كوشش‌های شگرف خود بخشی از ۱۵۰هزار سربازی را كه در سربازخانه‌های پترزبورگ مستقر بودند، به‌سوی خود جلب كند. در روز ۲۶ فوریه به‌شتاب این روند افزوده گشت و به ناگهان بیش‌ از ۶۰ هزار سرباز که بیشترشان روستائی بودند، به جنبش‌ پیوستند و در  شامگاه روز بعد انقلاب پیروز شد.[34]  در حقیقت انقلاب فوریه را كارگران پترزبورگ به پیروزی رساندند. موتور این انقلاب را كارگران صنایع پارچه‌بافی این شهر تشكیل می‌دادند. برخلاف خواست كلیه سازمان‌های چپ، كارگران و سربازان در روند انقلاب نهادهای سیادت خود، یعنی شوراها را به‌وجود آوردند. انقلاب فوریه باید جامعه را از بن‌بستی كه در آن گیر کرده بود، بیرون می‌آورد. این انقلاب باید به نیازهای بلاواسطه توده‌ها پاسخی مثبت می‌داد و این امر ممكن نبود، مگر آن‌كه جنگ خاتمه می‌یافت و با قحطی به‌شدت مبارزه می‌شد. برای رسیدن به‌این هدف‌ها باید در سامانه سیاسی كشور تغییراتی اساسی رخ می‌داد. نخستین گامی را كه انقلاب در این جهت برداشت، مجبور ساختن تزار به چشم‌پوشی از مقام سلطنت بود. «سلطنت مقدس» سرنگون شد و كارگران با شتاب نظام جمهوری دمكراتیك را جانشین رژیمِ مستبده سلطنتی ساختند، بی آن‌كه از خود تمایلی برای كسب قدرت سیاسی نشان دهند. بنابراین كارگران دستگاه دولت را در اختیار نیروهائی قرار دادند كه در حرف از زحمت‌كشان هواداری می‌كردند. در این دوران هر دو جناحِ سوسیال دمكراسی از پایگاه چندانی در میان توده‌ها برخوردار نبودند. به‌همین دلیل نیز «دوما»ی چهارُم به كانون اصلی انقلاب بدل شد كه در آن نیروهای لیبرال و متمایل به خرده‌بورژوازی اكثریت داشتند. «دولت موقت» نیز توسط «دوما»ی چهارم تعیین شد. در این «دوما» نیروهای سوسیال دمكرات به‌این خاطر كه حق شركت در انتخابات را نداشتند، فاقد نماینده بودند. به‌این ترتیب «دولت موقت» به‌طور عمده از نمایندگان حزب «كادت» تشكیل شد. در كنار «دوما» و «دولت موقت» نهاد خودجوشِ دیگری، یعنی «شورای مركزی پتروگراد» تشکیل شد. از آن‌جا كه منشویك‌ها و بلشویك‌ها در «دوما»ی چهارم شركت نداشتند، كوشیدند این شورا را به كانونی در برابر «دولت موقت» بدل سازند.

«دولت موقت» به‌خاطر ساخت و بافت خود قادر نبود به جنگ كه عامل اصلی پیدایش‌ بحران در ساخت دولت بود، پایان دهد. ادامه جنگ هم‌راه بود با ادامه بحران اجتماعی. به‌این ترتیب بحران اجتماعی- اقتصادی خود را در سیستم «حاكمیت دوگانه‌» بازتاب داد كه در یك‌سوی آن «دولت موقت» و در سوی دیگر «شورای مركزی پتروگراد» قرار داشتند كه در بسیاری از موارد در برابر یك‌دیگر قرار گرفتند و با سیاست‌هائی كه ارائه می‌دادند، کارهای یک‌دیگر را نفی می‌کردند و در نتیجه با هدر دادن انرژی اجتماعی برای از میان برداشتن بحرانی كه سراسر زندگی اجتماعی را فراگرفته بود، تلاش کافی نمی‌كردند.

دیری نپائید كه اكثریت در شوراها به‌دست سوسیال رولوسیونرها و منشویك‌ها افتاد. سوسیال رولوسیونرها در «دوما»ی چهار در اقلیت بودند و در برابر «دولت موقت» نقش اپوزیسیون را بازی می‌کردند. همین نقش‌ را منشویك‌ها در شوراها در برابر سوسیال رولوسیونرها بر عهده گرفتند. در این دوران بلشویك‌ها در شوراها نقشی فرعی بازی می‌كردند.

منشویك‌ها براین باور بودند كه انقلاب فوریه دارای خصلت دمكراتیك است و به‌همین دلیل برای بورژوازی لیبرال در انقلاب و آینده روسیه نقشی تعیین كننده قائل بودند. آن‌ها بر اساس این تحلیل كوشیدند از اكثریتی كه در شوراها كسب كرده بودند. به سود هم‌كاری و هم‌سوئی «شوراها» با «دولت موقت» بهره‌برداری كنند. اما «دولت موقت» فاقد هرگونه برنامه روشنی برای بیرون آوردن جامعه از چنگ عفریت جنگ بود. جنگ هم‌چنان ادامه داشت و قحطی هم‌چنان همه‌جا گیر بود. این شرایط سبب شد تا توده‌ها با شتاب دست از پشتیبانی «دولت موقت» بردارند. با این ‌كه در ماه‌های آخر در تركیب «دولت موقت» تغییراتی صورت گرفت و كرنسكی كه از پشت‌بانی سوسیال رولوسیونرها و منشویك‌ها برخوردار بود، ریاست حکومت را پذیرفت، لیكن دیگر كار از كار گذشته بود و مردم  به این دولت باوری نداشتند.

درست در چنین شرایطی لنین شعار مركزی «همه قدرت به دست شوراها» را طرح كرد. این شعار كه در «تزهای آوریل» نیز گنجانده شده بود، برای مردمی كه هرگونه باوری را به «دولت موقت» از دست داده‌ بودند، این توهم را ایجاد كرد كه هرگاه خود حكومت را به‌دست گیرند، می‌توانند بر بحران اقتصادی و بن‌بست اجتماعی غلبه كنند. به‌این ترتیب بلشویك‌ها با برجسته ساختن كم‌كاری‌های «دولت موقت» به‌تدریج قادر شدند توده‌های كارگری و دیگر تهی‌دستان پترزبورگ و مسكو را به گرد خود جمع كنند. آن‌ها حتی مبارزه مسلحانه علیه «دولت موقت» را تبلیغ كردند و در ماه ژولای كوشیدند با اقدامی مسلحانه «دولت موقت» را سرنگون سازند، اما آن كوشش‌ با شكست روبه‌رو شد. لنین در نتیجه‌ی شكست این كودتای نظامی از روسیه به فنلاند گریخت و تروتسكی و كامنویف و تعداد دیگری از رهبران بلشویك دستگیر و زندانی شدند.[35]

به‌این ترتیب جامعه هم‌چنان در وضعیت بحرانی به‌سر می‌برد، جنگ هم‌چنان ادامه داشت و قحطی با شدتی بیش‌تر همه‌جاگیر گشت. «دولت موقت» مجبور شد از سهمیه نان مردم بكاهد و به‌این ترتیب به درجه نارضایتی عمومی افزوده شد. در چنین شرایطی، از آن‌جا كه منشویك‌ها و سوسیال رولوسیونرها هم‌چنان از «دولت موقت» پشتیبانی می‌كردند، بلشویك‌ها به یگانه نیروی اپوزیسیون بدل گشتند و برای كارگران و تهی‌دستان پترزبورگ به تنها نیروئی بدل شدند كه می‌توانست جامعه را از بحران نجات دهد. بلشویك‌ها از پایان جنگ، از حكومت بلاواسطه توده‌ها و از تقسیم بلاعوضِ اراضی و حتی از تصرف كارخانه‌ها توسط كارگران سخن گفتند. هر یك از این شعارها خواست بخشی از طبقات و اقشار اجتماعی را در بر می‌گرفت و به‌این ترتیب زمینه برای اقدام مسلحانه بعدی كه منجر به «انقلاب اكتبر” شد. فراهم گشت. چکیده آن که بلشویك‌ها با طرح شعار «نان، صلح، آزادی» توانستند قدرت سیاسی را به‌چنگ آورند.

msalehi@t-online.de

www.Manouchehr-salehi,de

پانوشت‌ها:

[1] کارل مارکس- فریدریش انگلس: «مانیفست حزب کمونیست» به فارسی، انتشارات اداره نشریات زبان‌های خارجی، پکن، ۱۹۷۲، صفحه ۴۱

[2] Marx, Karl: “Zur Kritik der politischen Ökonomie”, Die Dietzverlag, Berlin 1971, Seite 244

[3] کارل مارکس- فریدریش انگلس: «مانیفست حزب کمونیست» به فارسی، انتشارات اداره نشریات زبان‌های خارجی، پکن، ۱۹۷۲، صفحه ۴۵

[4] “Geschichte der UDSSR”, Band I, Seite 304

[5] واژه «دوما» Duma در زبان روسی به معنی اندیشیدن است. این واژه تا پیش از پیدایش اتحاد جماهیر شوروی شامل همه نهادهائی  که جنبه مشورتی داشتند، هم‌چون گردهمائی‌ها، انجمن‌ها، شوراها و … می‌گشت. در روسیه تزاری به تدریج نهادهای دمکراتیک به‌وجود آمدند، ۱۸۶۴ دومای کشوری و از ۱۸۷۰ دومای شهری (انجمن‌های شهری» به‌وجود آمدند که فقط از حقوق مشورتی برخوردار بودند. پس از انقلاب ۱۹۰۵ «دوما» به مثابه مجلس ملی به‌وجود آمد تا ۱۹۱۷ چهار بار نمایندگان آن توسط آرای مردم برگزیده شدند.

[6] “Geschichte der kommunistischen Partei der Sowjetunion (Bolschewiki)”, 1938, Seite 78

[7] “Geschichte der UDSSR”, Band I, Seiten 305-306

[8] لنین، “آثار منتخبه”، فارسی، جلد یك، صفحه ۲۱۴

[9] همان‌جا، صفحات ۲۱۷ـ۲۱۶

[10] همانجا، جلد یك، قسمت دوم، صفحه ۱۶

[11] كشتی پوتمكین در این سال در بندر اودسا لنگر انداخته بود. ملوانان این كشتی علیه افسران خود دست به شورش‌ زدند و با كارگران اعتصابی ابراز هم‌بستگی کردند. به‌این ترتیب با آغاز این حركت زمینه برای پیوستن ارتش‌ به انقلاب فراهم شد.

[12] “Geschichte der kommunistischen Partei der Sowjetunion (Bolschewiki)”, 1938, Seite 77

[13] “Geschichte der UDSSR”, Band I, Seite 327

[14] حزب سوسیال رولوسیونرها Partei der Sozialrevolutionäre حزب چپی بود که در پایان سال ۱۹۰۱ در نتیجه وحدت گروه‌های مختلفی که دارای گرایش‌های خلقی (نارودنیکی) بودند، به‌وجود آمد. نخستین رهبر این حزب ویکتور میخائیلوویچ چرنف Viktor Michailowitsch Tschernow نام داشت. روزنامه ارگان این حزب «دلو» Delo بود. بیش‌تر اعضأ و رهبران این حزب از روشنفکران برجسته روسیه بودند. این حزب در دوران تزار ممنوع بود، اما پس از پیروزی انقلاب فوریه ۱۹۱۷ فعالیت علنی خود را آغاز کرد و با شتاب از رشدی خیره‌کننده برخوردار شد و در بیش‌تر شوراها نیروی تعیین‌کننده بود. کرنسکی نیز پس از عضویت در این حزب به نخست‌وزیری روسیه برگزیده شد. در مه ۱۹۱۷ تعداد اعضاء این حزب به بیش از یک میلیون تن رسید. و به‌این ترتیب به بزرگ‌ترین حزب روسیه بدل گشت. این حزب در انتخابات شهری مسکو که در مه ۱۹۱۷ برگذار شد، ۵۸ درصد آرآ را به‌دست آورد. هم‌چنین در کنفرانس شوراهای دهقانان و کنفرانس سراسری روسیه که در مه ۱۹۱۷ در پتروگراد تشکیل شد، این حزب نیروی اکثریت بود. اما دیری نپائید که در این حزب انشعاب شد و جناح چپ آن به همکاری با بلشویک‌ها پرداخت و پس از قیام اکتبر از بلشویک‌ها پشتیبانی کرد.

[15]  Ebenda, Seite 328

[16] «كادت» مخفف «حزب دمكراتِ مشروطه طلب» به روسی است. این حزب به‌طور عمده اندیشه‌های لیبرالی را نمایندگی می‌كرد. از نقطه نظر لنین و بلشویك‌ها این حزب نمایند «بورژوازی لیبرال» روسیه بود، اما همان‌طور كه نشان داده شد در روسیه بورژوازی مولدی كه برای رشد خود نیاز به بازار باز كه در آن اصل رقابت آزاد حاكم باشد، وجود نداشت. به‌همان اندازه كه بلشویك‌ها را می‌توان حزب «طبقه كارگر» دانست، می‌شود این حزب را نیز حزب «بورژوازی لیبرال» نامید. این حزب می‌خواست با سلطنت كنار آید و استبداد تزاری را به سلطنتِ مشروطه بدل سازد. و سرانجام آن كه این حزب خواهان حكومت قانونی بود. اما از آن‌جا كه زمینه مادی برای تحقق یك‌چنین آرزوئی فراهم نبود، بنابراین شكست این حركت امری اجتناب‌ناپذیر بود. دیگر آن‌كه «ریچارد پایپس» در اثر خود «روسیه در پیش‌گاه انقلاب» ثابت كرد كه در نخستین «دوما» تنها ۸٬۵ ٪ از نمایندگان این مجلس‌ را تجار و صاحبان صنایع تشكیل می‌دادند. به‌عبارت دیگر بورژوازی مولد در برابر دولت فاقد هرگونه وزن اجتماعی بود.

[17] “Geschichte der UDSSR”, Band I, Seite 331

[18] استولیپین، پیوتر آرکادیویچ Pjotr Arkadjewitsch Stolypin در ۱۴آوریل ۱۸۶۲  در درسدن آلمان زاده شد و در ۱۸ دسامبر ۱۹۱۱ در سالن اپرای کیف توسط یکی از اعضاء سوسیال رولوسیونر ترور و کشته شد. او ۱۹۰۶ به نخست‌وزیری روسیه برگزیده شد و طی ۵ سال حکومت خود توانست در روسیه به اصلاحات اساسی دست زند. مهم‌ترین پروژه اصلاحی او نابود ساختن مالکیت جمعی روستائی «میر» بود که موجب پیدایش مالکیت شخصی در روستاها گشت.

[19] بوگدانف، آلکساندر Alexander Bogdanow در ۲۲ اوت ۱۸۷۳ زاده شد و در ۷ آوریل ۱۹۲۷ در مسکو درگذشت. او پزشک، فیلسوف، اقتصاددان و نویسنده رمان‌های تخیلی بود. بوگدانف دردهه پایانی سده ۱۹ به سوسیال دمکراسی روسیه پیوست و ۱۸۹۶ عضو حزب سوسیال دمکرات روسیه شد. او پیش از انشعاب در حزب به بلشویک‌ها پیوست. او هم‌چنین عضو انجمن نویسندگان «به‌پیش» و «پرولتاریا» بود. او پس از شکست انقلاب ۱۹۰۵ با لنین دچار اختلاف شد و در نتیجه از حزب اخراج شد. او پس از پیروزی انقلاب اکتبر به کارهای فرهنگی پرداخت و در ایجاد انستیتو مارکس و انگلس نقشی تعیین‌کننده داشت. این انستیتو به گردآوری آثار مارکس و انگلس و ترجمه آن‌ها به زبان روسی پرداخت. او از ۱۹۲۰ در دانشگاه مسکو به تدریس اقتصاد سیاسی پرداخت. لنین کتاب «ماتریالیسم و امپریوکریتیسم» خود را در رد اندیشه‌های بوگدانف نوشت.

[20] لوناچارسکی، آناتولی واسیلیویچ Anatoli Wassiljewitsch Lunatscharski در۲۳ نوامبر ۱۸۷۵ در اوکرائین زاده شد و در ۲۸ دسامبر ۱۹۳۳ در فرانسه درگذشت. او در سوئیس فلسفه تحصیل کرد و پس از پیروزی انقلاب اکتبر کمیساریای آموزش و پرورش شد و تا ۱۹۲۹ در این مقام باقی ماند. او ۱۸۹۷ عصو حزب سوسیال دمکرات روسیه شد و تا پیروزی انقلاب در تبعید به‌سر برد.

[21] مالینوسکی، رومان وازلاویج Roman Wazlawowitsch Malinowski در ۱۸ مارس ۱۸۷۶ زاده شد و در ۵ نوامبر ۱۹۱۸ در مسکو اعدام شد. او ۱۹۰۶ عضو حزب سوسیال دمکرات روسیه شد و تا ۱۹۱۰ در سندیکای کارگران پترزبورگ شاغل بود. او در این سال دستگیر شد و زیر شکنجه تعهد داد که برای پلیس سیاسی روسیه تزاری جاسوسی کند. او به زودی از زندان آزاد شد و توانست در حزب به مقامات بالائی دست یابد. او با برخورداری از پشتیبانی لنین ۱۹۱۲ عضو کمیته مرکزی حزب شد و چندی بعد به عضویت «دوما» برگزیده شد. با آن که منشویک‌ها ۱۹۱۳ مدعی شدند مالینوسکی جاسوس پلیس است، اما لنین هم‌چنان از او پشتیبانی کرد. ۱۹۱۴ چهره واقعی او هویدا گشت و به‌همین دلیل او به آلمان گریخت. او پس از پیروزی انقلاب به روسیه بازگشت، اما شناخته و دستگیر و تیرباران شد.

[22] “Geschichte der kommunistischen artei der Sowjetunion (Beschewiki)”, Seite 194

[23] Ebenda, Seite 197

[24] Ebensa

[25] Ebenda, Seite 370

[26] Ebenda, Seite 369

[27] “Zeitaufnahme”: Band 3, “Vom Ersten zum Zweiten Weltkrieg”, Herausgeber: Dr. S. Groكmann, Seite 19

[28] “Marx/Engels, Ausgewählte Briefe”, Dietzverlag, Berlin 1953, Seite 99

[29]Pipes, Richard: “Rußland vor der Revolution”, Seite 226

[30] Polloock, Friedrich: “Die planwirtschaftlichen Versuche in der Sowjetunion 1917-1972”, Verlag Neue Kritik, Frankfurt 1971, Seiten 21-22

[31] Ebenda, Seite 19

[32] Trotzki, Leo: “Geschichte der rußischen Revolution”, Erster Teil: “Februar- revolution”, Fischerverlag, 1973, Band I, Seite 127

[33] Ebenda, Seite 95

[34] “Geschichte der kommunistischen Partei der Sowjetunion (Belschewiki)”, Seite 221

[35] “Informationen zur politischen Bildung”, Heft Nr. 281, Seite 13




سیما صاحبی به مناسبت سالگرد قتل‌های زنجیره‌ای

مصاحبه تارنمای دماوند با 

سیما صاحبی،همسر زنده‌یاد محمدجعفر پوینده:

مبارزه با سانسور در یک جامعه توتالیتر اسلامی، حرکتی سیاسی محسوب می شود

یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۶

دماوند/جواد متولی: دوازدهم آذر ۱۳۷۷ سالگرد ربایش و قتل محمد مختاری شاعر و نویسنده از اعضای کانون نویسندگان ایران است. به فاصله کمتر از یک هفته یکی دیگر از اعضای کانون، محمدجعفر پوینده نویسنده و مترجم نیز توسط ماموران وزارت اطلاعات ربوده و به قتل می رسد.این سلسله اتفاقات درست در زمانی به وقوع می پیوندد که جمع مشورتی هفت نفره‌ای برای راه‌اندازی مجدد کانون نویسندگان ایران، با حضور محمد مختاری و پوینده تشکیل شده بود. این جمع قرار بود در پاییز سال ۱۳۷۷ ضمن دعوت از همه نویسندگان، با برگزاری یک مجمع عمومی، اساسنامه جدید کانون را به رای عمومی گذاشته و هیات مدیره را انتخاب نمایند، تا کانون نویسندگان ایران پس از یک دوره توقف هفده ساله مجددا راه اندازی شود.

اتفاقی که برای مقامات جمهوری اسلامی خوشایند نبود و متعاقب آن تلاش کرد با احضار و تهدید اعضای جمع مشورتی این حرکت را متوقف و از برگزاری مجمع عمومی جلوگیری کند.در آخرین نمونه از احضار و بازجویی‌ها، اعضای جمع مشورتی کانون به دادگاه انقلاب تهران احضار می شوند. خانم سیما صاحبی همسر محمد جعفر پوینده از ایشان نقل می کند که:«این یک بازجویی یا احضار نبود! آنها حکم قتل ما را صادر کرده‌اند.»

آنچه در ادامه می خوانید روایت سیما صاحبی،همسر زنده یاد محمد جعفر پوینده در گفتگو با دماوند، از زندگی، اندیشه و آرمانهای او و مروری بر قتلهای زنجیره ای دگراندیشان و مخالفان در جمهوری اسلامی است:

 

نوزده سال از ماجرای قتلهای زنجیره ای می گذرد.همسر شما آقای محمد جعفر پوینده یکی از قربانیان این جنایت است. ممنون می شوم ابتدا از آقای پوینده،سابقه کاری و فعالیت‌های ایشان را برای مخاطبان دماوند بگویید:

 

همسر من محمد جعفر پوینده تحصیلات خودش را در رشته حقوق قضایی در دانشگاه تهران در سال ۱۳۵۲ به پایان رساند. سپس برای ادامه تحصیل در سال ۱۳۵۳ به پاریس سفر می‌رود. در آنجا تحصیلات خود را در رشته جامعه شناسی ادامه می‌دهد. در شهریور ۱۳۵۷ همزمان با جنبش مردمی که در آن زمان شکل گرفته بود، به ایران بر می گردد. از همان روزها یعنی ابتدای جنبش۵۷ تصمیم می‌گیرد تا در رشته خودش – که حقوق قضایی بود – کار نکند. علاقه اش از همان ابتدا بیشتر به این بود که در زمینه ترجمه کار کند. چون می دانست که قوانین‌ اسلامی هیچ مناسبتی با حقوق قضایی که در دانشگاه آموخته بود، ندارند.در حقیقت قوانین اسلامی را قوانین ضدبشری می دانست و می گفت:«با روحیه من و با چیزی که من درسش را خوانده ام در تناقضی آشکار است.»

در همین راستا با توجه به تسلطش بر زبان فرانسه تصمیم گرفت، شروع به برگردان کتابها از زبان فرانسه به فارسی کند.در ایام ۲۶ سالگی، کار ترجمه را ابتدا با برگردان دو رمان  از” اونوره دوبالزاک ” نویسنده مشهور فرانسوی ، شروع کرد. یکی رمان «پیردختر» و دومی رمان «گوبسک ربا خوار» .

بعد از آن همسرم با توجه به اینکه تحصیلاتش را  در رشته جامعه شناسی به پایان رسانده بود و به فلسفه هم علاقه داشت ، به سمت  ترجمه کتابهای حوزه جامعه شناسی و فلسفه رفت و کتاب«جامعه شناسی ادبیات» اثر” لوسین گلدمن” و کتاب «هگل و اندیشه فلسفی در روسیه» اثر” گی پلانتی- بونژور” را ترجمه کرد.در  مسیرترجمه های فلسفی و اجتماعی و جامعه شناسی ادبیات ، کم کم مقالات مختلفی را که به آنها علاقمند بود جمع آوری می کرد و با مقدمه ای که خودش روی آن‌ها می نوشت، بصورت کتاب منتشر می‌کرد.از جمله کتاب «درآمدی بر جامعه شناسی ادبیات» که مجموعه‌ای از مقالات بسیار مهم در حوزه فلسفه و جامعه‌شناسی و جامعه شناسی ادبیات است.

در حقیقت می توانم اینطور بگویم که همسر من تنها یک مترجم نبود. وقتی که کار ترجمه‌ای را در دست می‌گرفت، مدت‌های طولانی- حتی می توانم بگویم شش ماه تا یکسال – پیش از آن‌که دست به ترجمه کتاب بزند، درزمینه موضوع ، یادداشت برداری و تحقیق می کرد. برای اینکه می خواست اول به موضوع مورد ترجمه مسلط شود و بعد به ترجمه کتاب دست بزند. در زمینه ترجمه ، فردی خیلی متعهد بود و تا زمانی که به مطلب مسلط نمی شد به خود اجازه نمی داد که آن مطلب را ترجمه کند. خیلی از مترجمان قدیمی زبان فرانسه شجاعت او را در ترجمه کتاب ها ی فلسفی و اجتماعی سنگین با این سن کم تحسین می کردند

می‌خواهم به شما بگویم علت تسلطش به موضوع، همان کار و تحقیق مداومی بود که قبل از شروع ترجمه کتاب، به آن می پرداخت.موضوعاتی را که برای ترجمه انتخاب می کرد، موضوع پیشنهادی ناشرین نبود.بلکه موضوعاتی بودند که خودش به آنها علاقمند بود. هر آنچه که دغدغه ذهنی اش بود به آنها می پرداخت و ترجمه می کرد.
از جمله دغدغه‌های فکری او مسئله زنان و حقوق آنان بود. برای همین در ادامه کارهایش  سه کتاب در زمینه زنان ترجمه کرد. او ستمی که در جامعه مردانه ایران به زنان می شد را می دید. او همچنین می دید که بعد از روی کار آمدن حکومت اسلامی این ستم  مضاعف شده است.اوشاهد آن بود که زنان را به زور وادار به رعایت حجاب اسلامی کردند و نیز شاهد قوانین اسلامی زن ستیزبود برای مثال اینکه یک شاهد زن برابر با یک شاهد مرد نبود و…. او این‌ مسايل را می دید و البته تشویق من هم درترجمه  درزمینه موضوعات زنان هم تاثیر داشت. من هم علاقمند بودم که او در این زمینه کار کند.او دراین زمینه سه کتاب ترجمه کرد:« اگر فرزند دختر دارید»،« زنان از دیدگاه مردان» و « پیکار با تبعیض جنسی »
محمد جعفر پوینده همچنین با ماهنامه‌ای که سازمان یونسکو منتشر می کند،همکاری می کرد.

 

منظورتان مجله پیام یونسکو است؟

بله مجله پیام یونسکو. آنجا هم همکاری می کرد. او مقالات متعددی را از زبان فرانسه برای این نشریه ترجمه کرد. در همان مقطع بود که به مسائل حقوق بشر هم علاقمند شد.او می گفت : ” تمام قوانین قضایی ایران، قوانین ضد حقوق بشری هستند. از احکام اعدام گرفته تا قصاص. همچنین در ایران حق آزادی بیان و عقیده هم وجود ندارد و هر فردی به علت بیان عقیده اش محاکمه و یا  حتی اعدام می شود و الی آخر….”

 

فرمودید که آقای پوینده همزمان با انقلاب سال ۵۷ به ایران برگشتند آیا ایشان با انقلاب ۵۷ موافق بودند که برگشتند یا…

ببینید مسئله موافقت نبود. جنبش مردمی۵۷ در ابتدا  همه مخالفان رژیم شاه را اعم جریانات مذهبی و جریانات چپ و جریانات ملی را با خودش همراه کرد.هیچ‌کس نمی‌دانست که این جنبش مردمی در ادامه به کجا راه خواهد برد. در ابتدای این حرکت اغلب آدم‌ها چه سیاسی چه غیرسیاسی با این جنبش همراه شدند. هیچ‌کس تصوری نداشت که ادامه این قضایا به “انقلاب اسلامی” یا “حکومت اسلامی” ختم می شود. همسر من هم به همین دلیل همزمان با این جنبش وارد ایران شد. اما  وقتی  که این جنبش مردمی سرکوب و  به حکومت اسلامی منجر شد؛ با آن صد در صد موافق نبود.
همسر من به جمهوری اسلامی رای نداد و مخالف آن بود. ولی آن جنبش مردمی بسیاری از شخصیت‌هایی را که خارج از کشور بودند، با خود همراه کرد وآنها را روانه ایران کرد.متاسفانه بسیاری از آن‌ها حالا دیگر در کنار ما نیستند. یا روانه زندان های حکومت اسلامی شدند و بسیاری از آنها اعدام شدند و یا مورد ترور حکومت اسلامی چه در ایران و چه در خارج از ایران قرار گرفتند.

 

پس ایشان همراه با آن جنبش و با امید ایجاد تغییر مثبت در ایران جدید برگشتند اما،به این نقطه رسیدند که این تغییرات، بیشتر منفی است و در جهت عکس مسیر اولیه دارند حرکت  می‌کنند به عنوان مخالف شروع به فعالیت کرد؟

 

همسر من یک مارکسیست بود و گرایش به جریانات سیاسی چپ در ایران داشت ولی از سال ۱۳۶۰ که جریانات سیاسی اعم از مذهبی و چپ بشدت سرکوب و تارومار شد، انتقادش را به حکومت اسلامی با روی آوردن به جریانات فرهنگی یعنی ترجمه ، نوشتن مقالات در مجلات منتقد رژیم و احیای دوباره کانون تویسندگان ابراز کرد.

 

 

برگردیم به موضوع حقوق بشر، چرا آقای پوینده این مسیر را انتخاب کرد؟

 

بعد از کار با یونسکو و کمبودهایی که  در حوزه حقوق بشردر ایران می دید، تصمیم گرفت تا برای اولین بار در حوزه ترجمه،”مسئله حقوق بشر در ایران” را مطرح کند.تا آن موقع کتابی در حوزه حقوق بشر در ایران منتشر نشده بود. او تصمیم گرفت که در سال ۱۳۷۷ که مصادف با پنجاهمین سالگرد تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر بود این کتاب‌ها را منتشر کند.  او این کتابها ترجمه اما تا زمانی که خودش در حیات بود،هنوز منتشر نشده بود. درست در تاریخی که اعلام شد”جسدش را پیدا شده یعنی در  ۱۸ آذر ۱۳۷۷″، این کتاب ها منتشر شدند.

می‌خواهم به شما بگویم که قتل محمد جعفر پوینده و پنجاهمین سالگرد اعلامیه جهانی حقوق بشر و انتشار کتاب های او در حوزه حقوق بشر با هم کاملا همزمانی داشتند. این همزمانی وحشتناک است که در پنجاهمین سالگرد اعلامیه جهانی حقوق بشر، مترجم کتابهای حقوق بشر در ایران توسط حکومت اسلامی به قتل می رسد.

 

ایشان با کانون نویسندگان همکاری داشتند؟ این همکاری از کی آغاز شده بود؟

 

همانطور که می‌دانید،کانون نویسندگان در سال ۶۰ به علت دستگیری یک سری از اعضا و اعدام برخی ازاعضای آن از جمله سعید سلطانپور و نیزمهاجرت اجباری عده دیگری از نویسندگان به خارج از ایران، کانون نویسندگان متلاشی می شود. در حقیقت کانون در سال ۶۰ “منحل شده” اعلام شد. سیزده سال پس از این اتفاقات، همسر من در سال ۱۳۷۳ با یک سری از نویسندگان تصمیم می گیرند که کانون نویسندگان را- که منحل شده بود- به نوعی بازسازی کنند. برای همین منظور هم جمع‌های مشورتی تشکیل می‌دهند.یعنی نویسندگان، در جلساتی دور هم جمع می‌شدند تا ببینند که برای بازسازی و راه‌اندازی کانون نویسندگان چه قدم‌هایی می‌توانند بردارند.

اولین فعالیت عملی این جمع مشورتی در سال ۱۳۷۲ بود. زمانی که ۶۲ نفر از نویسندگان در اعتراض به دستگیری «سعیدی سیرجانی» نامه‌ای به قوه قضائیه می نویسند. این در حقیقت اولین حرکت مشترک نویسندگان بعد از انحلال کانون در سال ۶۰ بود.

حرکت بعدی، نامه‌ای بود تحت عنوان «نامه ۱۳۴ نویسنده» که در آن نویسندگان خواسته‌هایشان را به عنوان نویسنده ، مطرح می کنند. این دومین حرکت آن جمع مشورتی بود.

بعد از انتشار این نامه‌ها،جمهوری اسلامی و وزارت اطلاعات به طور مرتب بعضی از اعضای کانون(جمع مشورتی)را احضار و مورد بازجویی قرارمی داد. احضارهایی که با تهدید به بازداشت و سایر فشارها همراه بود. همچنین یکسال پس از انتشار این نامه « احمد میرعلايی ، مترجم و عضو کانون نویسندگان در اصفهان با آمپول هوا به قتل می رسد. علی‌رغم همه فشارها و تهدیدها این جمع های  مشورتی تشکیل می شدند.در همین جمع‌های مشورتی آنها تصمیم می‌گیرند که پیش‌نویس اساسنامه ای  جدید را برای کانون نویسندگان که قرار است بازسازی شود، بنویسند.

جلسات بسیار زیادی نیاز بود تا این پیش‌نویس تهیه شود. برای اینکه این جلسات در شرایط سرکوب و فشار تشکیل می شدند. تا پایان کار جمع مشورتی ، کانون عضو دیگری را از دست می دهد. در آبان ۱۳۷۵ غفار حسینی، مترجم و شاعر، عضو کانون نویسندگان در منزلش به قتل می رسد. برای اینکه پیشنویس اساسنامه به “رای‌عمومی” گذاشته شود، می بایست یک جلسه عمومی تشکیل می‌شد و از همه نویسندگان در سراسر کشور دعوت می‌کردند تا حضور پیدا کنند و این اساسنامه را تصویب کنند.

 

این جمع مشورتی اولیه چند نفر بودند؟

 

همسر من ، منصور کوشان، آقای گلشیری آقای مختاری ، علی اشرف درویشیان ، سیمین بهبهانی ،آقای کاظم کردوانی، فرج سرکوهی، محمود دولت آبادی، رضا براهنی، روشنک داریوش،کاوه گوهرین و…بودند. در آخرین جلسه مشورتی تصمیم گرفته می شود که مجمعی عمومی در مهرماه ۱۳۷۷ با حضور نویسندگان سراسر کشور برگزارشده و پیش نویس اساسنامه کانون به رای گذاشته شود.درست یک‌ماه  قبل از تشکیل این مجمع عمومی،جمع مشورتی کانون، هفت نفر را به عنوان « کمیته تدارک این گردهمایی» انتخاب می‌کنند. این هفت نفر شامل:همسر من ( محمدجعفرپوینده )، منصور کوشان، دولت آبادی، مختاری، کردوانی ،درویشیان و گلشیری  بودند. ولی دو هفته قبل از تشکیل مجمع عمومی کانون،همه این هفت نفر به دادگاه انقلاب احضار می‌شوند. در دادگاه انقلاب این هفت نفر تهدید می شوند که:«اگر این مجمع عمومی تشکیل بشود،ما جلوی آن را خواهیم گرفت.» در این جلسه همچنین آنها را به مرگ تهدید کردند. به ایشان گفته بودند:« ممکن است در خیابان ماشین به شما بزند وکشته شوید و  آب از آب تکان نخواهد خورد و…» 

 

این تهدیدات در جلسه و احضار به دادگاه افتاد؟

 

بله در دادگاه انقلاب.تک تک آنها بازجویی شدند و اغلب آنها از جمله همسر من تهدید به مرگ شده بودند.همسر من وقتی در مهرماه آن سال از دادگاه انقلاب برگشت و با من صحبت کرد؛ به من گفت:«این فقط یک بازجویی نبود.این‌ها برای ما حکم صادر کردند. من می دانم که برای من حکم مرگ صادر کردند.» این جمله او هرگز از یاد من نخواهد رفت. می گفت:«چون آنجا فقط یک بازجو نبود. در دادگاه یک آخوند هم نشسته بود و او برای ما حکم صادر می کرد.» بعد از اتمام این ماجرا فروهرها ترور شدند و بعد ازآن آقای مختاری به قتل میرسد؛و به فاصله یک هفته، همسر من ترور می شود. زمانی که همسرم را می خواسته‌اند سوار ماشین کنند، به او حکم نشان داده بودند. وگرنه او آدمی نبود که همین‌طوری همراه یک عده برود. گویا با آنها وارد مشاجره هم شده بود. بعد از نشان دادن حکم به او مجبورش کردند تا سوار ماشین بشود.

می‌دانم که از گفتگو در مورد جزئیات این واقعه متاثر می شوید. پیشاپیش عذرخواهی میکنم اما، برای ما بگویید:این اتفاق دقیقا چه زمانی بود؟ از جزئیات حادثه اطلاع دارید؟ از چگونگی با خبر شدن از قتل آقای پوینده بگویید؟

 

آقای مختاری در تاریخ ۱۲ آذر ۱۳۷۷ مفقود می‌شود. در واقع او وقتی‌ که در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاده بوده، به زور سوار ماشین کرده و به مکان نامعلومی منتقل می کنند. ما فقط این را می دانستیم. برای یک‌هفته هیچ صحبتی در مورد این‌که “محمد مختاری ممکن است کشته شده باشد” نبود فقط خبر مفقود شدن ایشان در میان بود.

ایشان را بارها گرفته بودند و این اولین بار نبود که او را به زور سوار ماشین می‌کردند. ممکن بود همان روز یا چند روز بعد؛ آزادش می کردند. برای همین وقتی که همسرم درمورد مفقود شدن محمد مختاری صحبت کرد و اینکه در منزل اقای مختاری بوده‌اند و با اعضای کانون و همسر اقای مختاری در این مورد صحبت می کردند، نمی دانستند که دقیقا  چه اتفاقی افتاده است. البته پسر ایشان – آقای سیاوش مختاری – هر روز به پزشکی قانونی سر می زدند و متاسفانه هر بار باید جسدهای مختلفی را می دیدند تا بفهمند پدرشان جزو این اجساد پیدا شده هست یا نه!؟

درست یک هفته بعد از این ماجرا، یعنی در تاریخ ۱۸ آذر۱۳۷۷،علی‌رغم فشاری که من به همسرم آورده بودم – من یک هفته او را در خانه نگه ‌داشتم. چون آن‌موقع کانون نویسندگان به همه اعضا اعلام کرده بود که بعد از این جریان احضار به دادگاه انقلاب،اعضای کانون(جمع مشورتی)به تنهایی از منزل خارج نشوند – در تاریخ ۱۸ آذر به من گفت:«من باید به دفتر پژوهش‌های فرهنگی بروم. چون آنجا کار ناتمامی دارم که باید تمامش کنم…» گفت:«…دیگر نمی توانم توی خانه بمانم.» متاسفانه من نمی توانستم او را همراهی کنم. چرا که خودم باید به سرکار می‌رفتم.

او تا ظهر همان‌روز در دفتر پژوهش‌های فرهنگی بود، آنجا ملاقاتی با فریبرز رئیس دانا داشته و ایشان آخرین نفری بود که همسر من را زنده دیده بود. بعد از این ملاقات با دکتر رئیس‌دانا، یک قرار ملاقات  با  اتحادیه ناشران داشت. در فاصله ترک کردن مرکز پژوهش‌های فرهنگی تا رسیدن به دفتر اتحادیه ناشران، ماموران وزارت اطلاعات او را متوقف کرده،حکمی به او ارائه کرده و او را به زور سوار ماشین می کنند .این چیزی است که بعدها در پرونده منعکس شده بود.

 

چه زمانی شما متوجه این نوع بازداشت شدید؟

 

وقتی پرونده خوانده شد. تا قبل از آن من نمی دانستم چه اتفاقاتی افتاده. وقتی من از سرکار برگشتم دیدم همسرم برنگشته است.دخترم گفت:«قرار بوده پدرش ساعت ۵ بعد از ظهر به خانه برگردد. چون به او زنگ زده بود و گفته بود که ساعت ۵ بعدازظهر به خانه بر خواهد گشت». من ساعت ۸ شب از سرکار برگشتم.او هنوز برنگشته بود.همان موقع من شدیدا نگران شدم و این ترس برایم وجود داشت که نکند همان اتفاقی که برای آقای مختاری افتاده، برای همسر من نیز اتفاق افتاده باشد؟ بلافاصله به منزل آقای مختاری زنگ زدم که ببینم شاید همسرم آیا آنجا هست با نه. پیش خودم فکر کردم شاید به همراه دیگر نویسندگان- چون هر روز سر ماجرای مفقود شدن اقای مختاری نشست داشتند – در منزل مختاری باشد. آقای گلشیری،مریم حسین زاده همسر آقای مختاری و چند نفر از اعضای کانون در منزل مختاری جمع شده بودند. گفتند:« قرار بوده بیاید اما نیامده و در عین حال گفتند که جسد محمد مختاری توسط پسرش سیاووش امروز در پزشکی قانونی شناسایی شده است». برای من همان لحظه همه چیز روشن بود . وقتی سه ساعت تاخیر داشته و هیچ‌کس از دوستانش از او خبری نداشتند ، فهمیدم که «مفقود شده». ولی، با این وجود امیدم را از دست ندادم. فکر کردم شاید هنوز دستگیر شده و شاید بتوانم  با تلاش هایی جلوی کشته شدنش را بگیرم.

همان‌جا شروع کردم به مصاحبه با رادیوهای خارجی و  نشریات داخلی. برخی از روزنامه هایی که در زمان خاتمی منتشر و فعال بودند، اخبار را همان‌طوری که رخ داده بود،منعکس می‌کردند. من مرتب مصاحبه می کردم.حتی به دفتر ریاست جمهوری نامه ای ارسال کردم. در واقع من و دخترم به آنجا رفتیم. البته اجازه ندادند که من با آقای خاتمی ملاقات کنم. فقط نامه ای را تحویل دادم. من برای خاتمی نوشتم که:”حفاظت جان همسرم را از شما می خواهم و اورا  به عنوان رییس قوه مجریه مسُول حفاظت جان نویسندگان می دانم.”

درست دو ساعت بعد اعلام مفقود شدن پوینده؛ سیاوش مختاری اعلام کرد:«جسد پدرش را در پزشکی قانونی شناسایی کرده است.» یعنی این‌ها همه برنامه ریزی شده بود.در حقیقت محمد مختاری همان روز ۱۲ آذر که ربوده شده بود وبلافاصله کشته شده بود. ولی اعلام نکرده بودند تا همسر من به این ماجرا مشکوک نشود و از خانه بیرون بیاید. تلفنهای ما دائما تحت کنترل بود. این‌ها را من بعدها که اجازه دادند همان پرونده نصفه و نیمه را بخوانیم مشخص شد. پرونده‌ای که اظهارات سعید امامی که نفر اول این پرونده عنوان شده بود؛ از آن حذف شده بود. خیلی از اظهارات دیگر هم حذف شده بود. اما افرادی که قتل را مرتکب شده بودند (عاملین اجرایی ترورها) این مسایل رادر بازجویی‌هایشان نوشته بودند.من از روی اظهارات آنها برای شما نقل می کنم.

 

شما خودتان اظهارات را روی پرونده مطالعه کردید؟

 

وکیلم  یکسال  بعد از ترورها و در پایان بازجویی ها مطالعه کرده بود. وکیلم به من گفت:«در ارتباط با قتل همسرم در پرونده مسائلی مطرح شده که من توانایی خواندنشان را نخواهم داشت.» بعدها…من سالها بعد، متوجه شدم که در این پرونده جزییات قتل ها  نوشته شده بود… و دیدم واقعا حق با او بود. مسائلی در پرونده توسط عاملین اجرایی قتل ها مطرح شده بود که من در آن دوران ابدا توان خواندنشان را در خودم نمی دیدم.

 

بعد از مفقود شدن همسرتان شما چه اقداماتی انجام دادید؟

 

 

من سه روز به دنبال جسد همسرم می‌گشتم.در تاریخ ۲۱ آذر از پلیس شهریار کرج با ما تماس گرفتند که:«ما جسدی را پیدا کردیم که با تصویر و مشخصات همسر شما همخوانی دارد». آنها جسد را در کنار یک ریل راه آهن در بادامک شهریار پیدا کرده بودند. بعدها مشخص شد که همسرم زمانی که دستگیر شده بود، بلافاصله در همان روز در ماشین قاتلان وزرات اطلاعات با یک طناب سیمی به قتل رسیده بود. ولی چون مطمئن نبودند که او حتما  فوت کرده  یا نه… او را  به مکان مشخصی در بهشت زهرا می برند – مکانی که اغلب جنایت هایشان را همانجا انجام می دادند- و در آنجا او را به دار می زنند.

 

شما فرمودید که در زمان مفقود شدن همسرتون به نهاد ریاست جمهوری مراجعه کردید و نامه‌ای به آقای خاتمی دادید. آیا پاسخی هم به پیگیری‌های این‌چنینی شما که از دولت داشتید داده شد؟

 

نه به هیچ وجه. بعد از اینکه وقایع به اتمام رسید چه جوابی می خواستند که بدهند؟ آنها حتی به من اجازه ندانند که حضورا با خاتمی صحبت کنم . جواب همانی بود که خاتمی در ۱۵ دی ماه ۱۳۷۷ بر اساس فشار داخلی و بین‌المللی که به جمهوری اسلامی آورده شد، ناچارا در تلویزیون دولتی حضور یافت و گفت  که:«این قتل ها  -او تنها مسئولیت چهار قتل یعتی قتل فروهرها، مختاری و پوینده برعهده گرفت- توسط گروهی خودسردر وزارت اطلاعات انجام گرفته و نه خود وزارت اطلاعات».در حالی که در طی سال‌های متمادی،  قتل دگراندیشان و مخالفان و منتقدان در داخل و خارج ایران، توسط خود وزارت اطلاعات طراحی و اجرا شده بود.سعید امامی در حقیقت رابط بخش عملیاتی وزارت اطلاعات با مقامات بالاتر بود،یعنی کسانی که احکام  این قتل هارا صادر می کردند. این چیزی بود که در جمهوری اسلامی سالها اتفاق افتاده بود. بعد از قتل  فروهرها و این دو نویسنده همراه با حضورگسترده رسانه های داخلی که در آن دوره مقداری آزادی داشتند و مسائل را بدون سانسور منعکس می‌کردند و نیز فشارهای رسانه ها و نهاد های بین المللی، حکومت اسلامی مجبور می شود برای اولین بار به صورت رسمی در برابر این ترورها پاسخی بدهد. من و همسر مختاری مرتب با رسانه‌های خارجی در تماس بودیم. موج اجتماعی گسترده ای در برابراین ترورها ایجاد شد. این امر باعث شد تا قتل‌ها به طور موقت، متوقف شوند. آنها هنوز لیست بلند بالایی برای ادامه ترورهایشان داشتند. نویسندگان دیگری هم در فهرست‌شان وجود داشت. مثل خانم سیمین بهبهانی، گلشیری و… به هر حال در یک برهه ای از زمان این ترورها  در اثر فشارهای داخلی و خارجی متوقف شدند و آقای خاتمی مجبور شد در ۱۵ دی  ۱۳۷۷برای اولین بار در تاریخ حکومت اسلامی مسئولیت چهار ترور را بپذیرد.

پانزده دی‌ماه آقای خاتمی آمد و سخنرانی عمومی کرد که این چهار قتل کار عوامل خودسر در وزارت اطلاعات بوده. چه زمانی وکیل شما توانست به پرونده دسترسی پیدا کند و چقدر زمان برد که این جزئیات را شما متوجه بشید.  وکیل شما در پرونده چه کسی بود؟

در ابتدا پرونده در دست دادگاه انقلاب بود. بازجویی ها یکسال تمام طول کشید. سال بعد از بازجویی‌ها در مهرماه ۱۳۷۸، بمن و وکیل خانواده ما، ناصر زرافشان و خانواده مختاری و خانم پرستو فروهر و وکلایشان اطلاع داده شد که اجازه دارند پرونده را بخوانند. ما و وکلایمان دو تا سه ماه فرصت داشتند تا پرونده را بخوانند. قبل از شروع خواندن پرونده، پرونده به دادگاه قضایی نیروهای مسلح سپرده شده بود و به این طریق می خواستند پرونده را بعنوان پرونده ای که حاوی اسرار محرمانه ای است، جمع و جور کنند. آقای زرافشان. آقای ناصر زرافشان به همراه خانم شیرین عبادی، وکیل خانواده فروهرها و وکیل خانواده مختاری شروع به خواندن پرونده کردند. متاسفانه بعد از چند جلسه  خواندن پرونده همه وکلا اعلام کردند که این پرونده ناقص است و اعترافات سعید امامی، که نفر اول پرونده است و برنامه ریز این ترورها بوده – کاملا از پرونده حذف شده است. آنها اعترافات سعید امامی را از پرونده حذف کرده بودند و خود او را در زندان کشته بودند تا اسرارشان  یعنی کسانی که حکم این قتل ها را داده بودند، برملا نشود. اظهارات موجود در پرونده، تنها متعلق به نفراتی بود که کار عملیاتی و اجرایی قتل ها را بر عهده داشتند. که این اظهارات هم خیلی ضد و نقیض بود. مثلا در یک مورد اظهارات یکی‌شان در بازجویی اول تاریخ مهرماه بود اما،می دیدی باقی اظهارات او شش ماه بعد تاریخ خورده.همه اینها نشانه این بود که حتی آنها هم تحت فشار قرار داده بودند تا چیزهایی که بهشان دیکته شده بود، بنویسند نه همه واقعیت ماجرا را.

وکلا و خانواده ها همه اعلام کردند:«از نظر ما این پرونده چیزی نیست که قابل بررسی و استناد باشد.» اما آنها گفتند:«چه بخواهید چه نخواهید این پرونده به دادگاه ارسال خواهد شد.» دو هفته قبل از تشکیل دادگاه هم وکیل ما آقای ناصرزرافشان را به اتهام «بیان اظهارات محرمانه‌ای از پرونده در رسانه های داخلی و بین المللی » دستگیر وروانه زندان کردند. چند ماه بعد او را محاکمه و به پنج سال زندان محکوم کردند.

ما خانواده‌ها هم دادگاه را تحریم کردیم. هم به دلیل بازداشت شدن وکیل خانواده و هم به دلیل نقایص اصلی  پرونده. ما در دادگاه حاضر نشدیم، آنها هم یک دادگاه غیرعلنی تشکیل دادند و احکامی هم برای افراد اجراکننده قتل‌ها صادر کردند. مثلا اگر درست خاطرم باشد، برای فرمانده عملیات فردی تحت عنوان مهرداد عالیخانی با نام مستعار موسوی حکم دوبار اعدام  داده بودند. از بد روزگار این فرد جانی حتی با آقای ناصرزرافشان در زندان بود و زرافشان پس از آزادی از زندان به من گفت که چندین بار او را دیده بوده است. آیا در کجای این دنیا قاتل و وکیل قربانی در یک زندان در کنار هم قرار می گیرند . این تراژدی تنها در حکومت اسلامی اتفاق می افتد و بسیار دردآور است. این فرد بعدها حکمش از دوبار اعدام به چند سال ، تخفیف پیدا می کند واین فرد آزادمی شود. باقی افرادی هم که در پرونده بودند همه الان آزادند و همه‌شان هم در وزارت اطلاعات با پست‌های عالی تر دارند انجام وظیفه می کنند.

 

بعد از این دادگاهی که تحریم کردید برای دادخواهی از مسیر دیگری اقدام کردید؟ در داخل یا خارج از ایران؟

 

در ایران برای ما پرونده مختومه بود.چون می دانستیم دستمان به جایی بند نیست. ما خانواده‌های مختاری، پوینده و فروهرها بعد از این اتفاقات، سعی کردیم مسیر دادخواهی‌مان را همراه هم پیش ببریم که اثربخشی بیشتری داشته باشد. بعد از اینکه دیدیم کاری در ایران نمی شود انجام داد، نامه ای به کمیته حقوق بشرسازمان ملل نوشتیم و از آنها خواستیم پرونده را پیگیری کنند. اما متاسفانه وکلای حقوق بشر سازمان ملل به پرونده های ایران اجازه دسترسی ندارند. به خصوص که این پرونده، یک پرونده محرمانه برای حکومت بود و به هیچ وجه امکان دسترسی به آن وجود نداشت.در واقع این اقدام ما یک اقدام سمبلیک بود برای گفتن این‌که در خارج از کشور موضوع را دنبال می کنیم. و قضیه دادخواهی برای ما همچنان ادامه دارد. خانم فروهر چندین بار و من یک‌بار به کمیته حقوق بشر سازمان ملل رفتیم ودرمورد ماجرا صحبت کردیم و دادخواهی عزیزانمان را به ثبت رساندیم. اگر چه این حرکت ها بیشتر جنبه افشاگرانه برای افکار عمومی داخلی و جهانی داشتند.

دادخواهی نهایی برای من زمانی خواهد بود که خانواده های همه قربانیان؛ نه تنها ما سه خانواده ، چه خانواده همه کسانی که در حکومت اسلامی اعدام ویا در ترورهای سیاسی داخلی و یا خارج از ایران به قتل رسیدند، همگی با هم اعلام دادخواهی کنند و این دادخواهی نه به منظور انتقام جویی، بلکه به منظور روشن شدن حقایق پشت پرده این جنایات وحشتناک است.

این یک قتل ها  شخصی نبودند. پشت این جنایت ها اندیشه ای وجود داشت.آنها  با برنامه ریزی قبلی و با حکم های سردمداران حکومتی، دگراندیشان را از بین بردند. برای همین پیگیری من به تنهایی اثری ندارد.این یک دادخواهی عمومی علیه جنایات جمهوری اسلامی است. داریم بر روی آن کار می کنیم. کار یک روز و دو روز نیست.

 

چندسال قبل در فرانسه سیزدهم آذرماه را «روز مقابله با سانسور» اعلام کردید. با خانواده آقای مختاری در جلسه ای شرکت کرده بودید. در مورد آن جلسه برایمان بگویید.

 

روز مبارزه با سانسور از طرف خانواده ها اعلام نشد بلکه از طرف کانون نویسندگان اعلام شده است. کانون نویسندگان  روز سیزدهم آذر یعنی روزی مابین دوازده آذر، سالگرد ترور محمد مختاری وهیجده آذر، سالگرد ترور محمد جعفرپوینده را انتخاب کردند؛ و چون هر دو عضو کانون نویسندگان بودند و به خاطر آرمانهایشان یعنی مبارزه با سانسور و آزادی بیان وعقیده کشته شده بودند، کانون نویسندگان روز سیزده آذر رابه یادبود آنها روز مبارزه با سانسور اعلام کرد. ما مراسم سالگردها  را هم مابین تاریخ دوازده وهیجده آذر می‌گیریم.

مراسم بزرگداشت در فرانسه مربوط به چند سال قبل بود. این مراسم به دعوت آقای دکتر عبدالکریم لاهیجی صورت گرفت. در این مراسم سهراب مختاری – پسر محمدمختاری – خانم پرستوفروهر- دختر پروانه و داریوش فروهر- خانم شیرین عبادی و من حضور داشتیم. در حقیقت این برنامه  بزرگداشتی بود برای عزیزان‌مان. من در این جلسه درارتباط با پرونده و اینکه چرا به نتیجه نرسید صحبت کردم.

 

شما چند سالی هست که خارج از ایران اقامت دارید. چرا از ایران خارج شدید؟ آیا خطری شما را تهدید می کرد؟

 

من سال ۲۰۰۰ از ایران خارج شدم. یک‌سال بعد از آن مجددا برای خواندن پرونده به ایران برگشتم. درسال ۲۰۰۱ در«مراسم یادبود مرحوم مجیدشریف» اعلامیه هایی را در اعتراض به عدم اجازه به برگزاری سومین سالگرد عزیزانمان پوینده و مختاری بر سر مزارشان پخش کردیم. من خودم شخصا یکی از پخش کنندگان اعلامیه بودم.  به دلیل پخش آن اعلامیه ها، من ، آقای محسن حکیمی دوست و رفیق همسرم و چند نفر دیگر را دستگیر کردند. بعد از آزادی با وثیقه باید چند ماه بعد در دادگاه انقلاب حاضر می شدیم. دادگاه من و محسن حکیمی رامجبورشد آزاد کند چون از انعکاس قضیه در سطح جهانی ترس داشتند. بعد از این دادگاه من از کشور خارج شدم و به آلمان برگشتم.

 

در زمانی که بعد از قتل همسرتان در ایران بودید برای شما و یا اعضای خانواده تهدید یا مزاحمتی ایجاد شد؟

 

بله، بسیار. تلفن های ما همیشه کنترل می شد. ماموران همیشه سر خیابان منزل ما بودند و رفت و آمدها را کنترل می کردند. درزمان برگزاری مراسم سالگرد و…همسایگان ما را تحت فشار می گذاشتند تا از آنها اطلاعات جمع آوری کنند که ما درچه مکانی قرار است مراسم بگیریم تا خودشان را برای مقابله با ما آماده کنند. یکی دو بار مرا به وزارت اطلاعات بردند وبا ایجاد فضای رعب و وحشت می خواستند از پی گیری من در دادخواهی جلوگیری کنند .همین تهدیدهایی که الان برای خانم فروهر ایجاد می کنند، برای من هم زمانی که آنجا بودم وجود داشت.

 

همسر شما و آقای مختاری هر دو در امامزاده طاهر دفن شدند برای دفن در این محل با مشکلی مواجه نشدید؟

 

آن‌موقع هنوز نمی دانستند که قضایا  اینچنین ادامه خواهد داشت. نمی دانستند که ما خانواده‌ها و اعضای کانون نویسندگان هر سال آنجا مراسم برگزار خواهیم کرد و موی دماغشان خواهیم شد. فکر می کردند وقتی آن‌ها دفن بشوند، دیگر همه چیز تمام است.

 

آقای پوینده بعد از انقلاب ۵۷ که به ایران برگشتند،در حوزه ترجمه کتاب کار می کردند. برای چاپ کتابها با مشکلی مواجه نشدند مثل گرفتن مجوز و مسائلی از این دست…

 

برای گرفتن مجوز مشکلی نداشت. مشکل اصلی او با ناشران بود. همسرم منبع درآمدی جز ترجمه نداشت. جز چند تا کار جزیی مثل همکاری با مجله پیام یونسکو که به صورت موقت انجام می‌داد، درآمد دیگری نداشت. درآمدش از این راه بود. اما ناشرین وقتی کتاب را منتشر می کردند، حق‌الترجمه‌اش را پرداخت نمی کردند. برایش خیلی سخت بود تا ناشری پیدا کند که کتاب‌هایش را منتشر کند. همانطور که گفتم کارهای ترجمه او،کتاب‌های‌ سنگینی بودند. کتاب‌های پر فروش از نظر ناشران نبودند. کتابهایی بود که اهل فلسفه واهل جامعه شناسی به آنها اقبال نشان می دادند .برای همین درپیدا کردن ناشر و پرداخت حق الترجمه مشکل داشت. از نظر مجوز نه مشکلی وجود نداشت.بعد از کشته شدنش در خصوص مجوز با مشکل مواجه شدیم ولی قبل از کشته شدنش نه مشکلی نبود.

 

در طول این سالها برای بازنشر آثار ایشان هم اقدامی کردید؟

 

بله وکیل خانواده ما درزمینه انتشارآثار همسرم آقای خشایار دیهیمی هستند. ایشان از مترجمان بسیار پرتوان هستند. بیش از ۷۰ کتاب از زبان انگلیسی ترجمه کردند. ایشان به خاطر رفاقتی که با همسر من داشت، بعد از کشته شدن همسرم، وکالت کارهای همسر من را به عهده گرفت و ایشان همه چیز را در این خصوص دنبال می کنند. البته  ایشان کتابهای بازنشر شده را برای من می‌فرستند تا من هم بازخوانی کنم ولی، کارهای عملی را در ایران و وکالت آثار همسرم را در ایران ، ایشان به عهده دارند.

 

آیا دست نوشته یا کتابی باقی مانده از ایشون که با قتل ایشون ناتمام یا منتشر نشده باقی مانده باشه؟

 

نه. تنها کتابی که منتشر نشده بود،کتاب بسیار ارزشمندی در تاریخ فلسفه مارکسیستی بود که درزمان حیاتش منتشر نشده بود یعنی کتاب «تاریخ آگاهی طبقاتی» اثر”جورج لوکاچ”. روی این کتاب چهار- پنج سال وقت گذاشت و حتی برای ترجمه‌اش، زبان آلمانی را یاد گرفت. چون بخش زیادی از مقالات در مورد این کتاب به زبان آلمانی بودند. برای مقایسه متن فرانسوی این کتاب با ترجمه انگلیسی آن از دوستانش که به ترجمه انگلیسی مسلط بودند، کمک گرفت. این کتاب متاسفانه در زمان حیات خودش منتشر نشد. بعد از قتل او منتشر شد. متاسفانه همسرم نتیجه زحماتش رابر روی این کتاب ندید.

 

از ایشون فقط یک فرزند به یادگار مانده؟

 

بله. دخترم نازنین پوینده که الان در پاریس زندگی می کند.

 

تاثیری که شما و دخترتان از ایشان گرفتید و اثری که بر زندگی شما داشتند چه چیزی بود؟ یادمان ایشان در زندگی شما چگونه زنده است؟

 

چیزی که از همسرم برای من به یادگار مانده- غیر از مسائل شخصی که وجود دارد – مسئله آرمانخواهی و هدف دار بودن اوست. او یک انسان آرمان‌گرا بود. برای خودش یک سری هدف ها و آرمان‌های مشخصی در زندگی‌ داشت. مسئله حقوق بشر و مسئله حقوق زنان برایش موضوعات بسیار مهمی بودند. همچنین برایش سازماندهی کانون نویسندگان  ومبارزه با سانسور مسا ئلی  بسیار مهم بودند. به هر حال هدفمند بودن او عاملی بود که من را از روز اول آشنائی مان به سمت اوجلب کرد.

الان بعد ازنوزده سال مهم‌ترین هدف من، دادخواهی و زنده نگاه داشتن افکار این انسان های آزاده است ، افکاری که همسرم سال‌ها برایش زحمت کشیده بود.محمد جعفر پوینده در سن ۴۲ سالگی بیش از ۲۰ کتاب را ترجمه کرده بود . من می‌خواهم که این اهداف و این اندیشه ها زنده نگاه دارم. در این نوزده سال با همه توانم تلاش کردم در هر بزرگداشتی قبل از اینکه راجع به واقعه قتل و این اتفاقها صحبت کنم، اندیشه های آنان را  به مردم ایران معرفی ‌کنم. این‌ها نویسنده بودند. آدمهای معمولی نبودند. چه آقای مختاری با شعرها و نوشته های انتقادیش و چه همسرم محمد جعفر پوینده با مقالات فلسفی اجتماعی و روشنگرانه اش سعی کردند،مسائل نوینی را به فرهنگ ایران زمین بیفزایند. من راجع به این‌ها صحبت می‌کنم می‌خواهم که این‌ها برای نسل جوان هم بازبشود. این‌ها جان خودشان را بیهوده از دست ندادند. این‌ها برای خودشان آرمان‌هایی داشتند و به خاطر این آرمان ها کشته شدند.

در جامعه‌ توتالیتر، نویسنده نمی‌تواند فقط برای خواسته‌های صنفی اش تلاش کند. مبارزه با سانسور در یک جامعه توتالیتر اسلامی ، یک حرکت سیاسی محسوب می شود. نویسنده نمی تواند فقط به دنبال اهداف صنفی خود باشد. در حکومت جمهوری‌اسلامی که اجازه نداری هر آنچه را که می‌خواهی بگویی و یا بنویسی ، آزادی قلم و اندیشه موضوعی سیاسی است. اینها برای همین «آزادی قلم» کشته شدند. این افکار باید زنده بمانند و از نسلی به نسل های بعد واگذار شود. من برای زنده نگاه داشتن این افکار تلاش می کنم.

 

ممنونم از شما برای وقتی که به ما دادید.بعنوان حسن ختام گفتگو اگر نکته ای ناگفته باقی مانده بفرمایید.

 

ممنونم از سایت  شما که این مسائل را انعکاس می دهد. به عقیده من حذف فیزیکی این افراد،هدف حکومت جمهوری‌اسلامی نبوده است . هدف اصلی آنها  حذف اندیشه‌ها و آرمان های ایشان‌ بوده است. به عقیده من این اندیشه ها باید در تاریخ بماند. هر حرکت و جنبشی برای ادامه نیاز به آگاهی جمعی تاریخ سازان آن دارد. مختاری و پوینده و اندیشه هایشان بخشی از این آگاهی جمعی هستند که ما باید آگاهانه از آنها، حفاظت کنیم. شاید خیلی از خانواده‌ها این کار را نکنند اما، من  شخصا خودم را در زنده نگاه داشتن اندیشه همسرم، متعهد می‌دانم. 

 

مراسم خاکسپاری جعفر پوینده

 

 

این مصاحبه از تارنمای دماوند برگرفته شده است : http://damavand.news/?p=10662

 




میز گرد سیاسی جنبش جمهوری‌خواهان دموکرات و لائیک ایران 

 انقلاب ۱۳۵۷ ایران و درس های اپوزیسیون از آن

 

آغازگران بحث:



ژاله وفا ( همبستگی ملی جمهوریخواهان ایران)


رئوف کعبی ( سازمان اتحاد فداییان خلق ایران)


خسرو امیری ( شورای موقت سوسیالیست‌های چپ ایران)



 

زمان: یکشنبه، ۱۷ دسامبر ۲۰۱۷


ساعت ۲۰ ( به وقت اروپای مرکزی)

آدرس اطاق پالتاک:


Asia and pacific /  Iran /  Jomhorikhahane democrat wa laiic iran

 

برگذار کننده:  جنبش جمهوریخواهان دموکراتیک و لاییک ایران ( واحد منفردین)




ایران آینده با سیستم فدرالیسم «فدراتیو زبانی» – احسان دهکردی

 

مقدمهdehkordi-ehsan 02

« صلح عبارت است از محو خشونت، دست یازیدن به‌فعالیت‌های صلح آمیز غیرمسلحانه و سازماندهی مسالمت‌آمیز اعمال بشری.»               امانوئل کانت

 

هدف از این مقاله از یک‌طرف گشودن بحث و تبادل نظر در مورد یکی از مشکلات اساسی و مهم کشورمان است و از طرف دیگر شفافیت بخشیدن به‌بعضي نقطه نظرهائي است که در این باره تا كنون از طرف برخي از سازمان‌ها وشخصیت‌ها عنوان شده است.

در این زمینه می‌توان بخصوص از سازمان‌ها ، گروه‌ها و اشخاصی نام برد که در مورد مشکلات و مسائل «اقوام» یا «ملیت‌های» (۱) ساکن ایران اظهار  نظر کرده‌اند. و این اظهار نظرها نه تنها راه‌گشای مشکلی نشده، بلکه حتي تحریک کننده عده‌ای علیه عده‌ای دیگر نیز بوده است.

به‌نظر من جنبش سیاسی کشورمان باید خود را از الگوبرداری‌های سیاسی و ایدئولوژیک تاریخ سیاسی گذشته رها کند تا بتواند تحلیل و برنامه‌های خود را از شرایط مشخص جامعه ایران آغاز کند و باپذیرش چند‌گونه‌گی نظرها و حقایق، در پیچ و خم‌های حرکت سیاسی راه‌های جدیدی را در پیش جامعه بگشاید و فضای دیگری بر جنبش سیاسی کشور حاکم گرداند.

بحث راجع به‌وضعیت اقتصادی، سیاسی واجتماعی «اقوام» یا «ملیت‌های ساکن ایران»و یا هر نام دیگری که تحقیر کننده یا تحریک کننده ایرانیان “فارس زبان یا غیر” فارس زبان” نباشد، امروز گذشته از تمامی تاریخی که مدعیان نظرات مختلف در این رابطه اظهار می‌کنند، حائز اهمیت است.

 اهمیت این موضوع در شرایط فعلی با پذیرش این اصل مسلم است که ایران امروز بدون در نظر گرفتن پیشینه تاریخی‌اش که از طرف صاحب‌نظران به‌گونه‌های مختلف مطرح می‌شود، از مردمی تشکیل شده که دارای زبان‌ها و گویش‌های مختلف محلی‌اند.

 با مدرنیزه شدن دنیای جدید و ایجاد ارتباطات میان روستاها و شهرها هر یک از این مناطق برای گذران زندگی معیشتی خود مجبور به‌یادگیری زبان دیگری غیر از زبان مادری خویش شده‌اند.

 در واقع این بخش از مردم حداقل دارای دو زبانند که یکی زبان مادری بوده و زبان دوم را در دوره‌های مختلف تاریخ یا به‌اجبار دولت‌های حاکم در ایران یا با در نظر گرفتن نیازهای شحصی حود به‌اختیار برگزیده‌اند.

 این زبان دوم در کشور ما زبان فارسی بوده است ـ زبان رایج و اصلی در ایران و زبان دوم غیرفارس زبانان ـ.

این آن حقیقت  غیرانکاری است که از وافعیت امروزی جامعه ما نتیجه می‌شود.

اینکه چرا زبان فارسی زبان رایج و اصلی در ایران شده، تاریخی دارد که مسلماً می‌تواند از طرف محققین مورد بررسی قرار گیرد.

تاریخ کشور ما تا قبل از رضاخان پهلوی که به‌اصطلاح آغاز دولت‌های مدرن در ایران بوده است، سرکوب سیستماتیک و گسترده‌ای در مورد ایرانیان «غیر فارس زبان» ثبت نکرده است، ولی در مورد ظلم پادشاهان به‌مردم کشورشان زیاد خوانده وشنیده‌ایم.

اصولاً این مشکل از زمانی آغاز می‌شود که نهاد‌های جدید دولتی شکل می‌گیرند وسیستم‌های جدید آموزشی، قضائی و اداری برقرار می‌شوند و روابط شهری به‌سبک غربی در ایران نوید «عصر جدیدی» است .

و این همه از کودتای انگلیسی ـ ایرانی رضاخان امیرپنجه مازندرانی آغاز می‌شود.

ورود به‌این بحث که رضا شاه و محمد رضا شاه در جهت همگون‌سازي (Assimilation) ستم‌ها کردند وخون‌ها ریختند، تأثیری در شرایط کنونی ما ندارد. در شرایط کنونی باید تلاش و برنامه‌های مادر جهت به‌رسمیت شناختن زبان‌ها، فرهنگ‌ها و رسوم دیگر باشد، و خود در كردار خويش بايد به آن وفادار باشیم. این وفاداری در عمل باید نمود خود را در  طرح‌ها و برنامه‌های ما نشان دهد.

سیاست‌هائی که در جهت همگون‌سازي در ایران انجام گرفته است، ناشی از تفکرات پان‌ایرانیسم و ضد حقوق بشر و آزادی‌های انسانی بوده است. هم‌رنگ کردن و یکی کردن زبان و فرهنگ‌های موجود در ایران در یک زبان و فرهنگ، و به‌رسمیت نشناختن زبان‌ها و فرهنگ‌های دیگر نه تنها حرکتی در جهت اتحاد ایران نبوده، بلکه شعله‌های آتشی را برافروخته که امروز با همان ماهیت رضاخانی ولی از زبان بخشی از ایرانیان غیرفارس زبان بیان می‌شود.

در وافع افراط‌گری‌های دوران پهلوی باعث بروز افراط‌گری‌هائی از طرف مقابل در دوران کنونی شده است.

پذیرفتن این واقعیت و رعایت حق و حقوق شهروندی برای ملت با توجه به‌تنوع زبانی و فرهنگی در ایران، گام اساسی است برای رفع ستمی که همه ایرانیان تا کنون با آن دست به گریبان بوده اند.

 

نفد نظریه «خودمختاری قومی (اتنیکی)» و«حق تعیین سرنوشت ملل»

بیان شعارهائی از نوع «خودمختاری قومی» یا «حق تعیین سرنوشت ملل» در ایران باید در اساس بر وجود پیش‌فرض‌هائی که تاریخ ایران را شکل داده‌اند، متکی باشد تا بتواند تحقق خود را در شرایط کنونی مسلم بداند. یعنی پذیرش این پیش‌فرض که اقوامی در شکل‌گیری یک کشور سهیم بوده‌اند و حقوق از دست‌رفته خود را اکنون طلب می‌کنند، مانند تشکیل کشور یوگسلاوی که از به‌هم پیوستن سه قوم صرب، کروات و اسلونی تشکیل شده بود، ولی صرب‌ها بر آن  جامعه حکومت می کردند، یا  چکسلواکی که از چک‌ها و اسلواک‌ها تشکیل شده بود، ولی چک‌ها برآن سرزمین سلطه داشتند، یا شوروی سابق که از اقوام بسیاری تشکیل شده بود، ولی روس‌ها حاکم بودند .

اکثر کشور‌هائی که به شکل فدراتیو اداره می‌شوند، در دورانی شکل گرفته‌اند که مفاهیم جدیدی چون ملت، قانون اساسی و دولت مدرن شکل گرفته بود.

 اصولاً فدراتیو بکار‌گیری روش‌هائی است که در دوران مدرن با در نظر گرفتن تفاوت‌ها و اختلافات داخلی یک کشور راه حل مسالمت آمیزی را جستجو می‌کند تا اتحاد و یکپارچکی را حفظ کند، و تنوع را به‌رسمیت شناسد.

 مثلآ آمریکا در سال ۱۷۸۷ از بهم پیوستن ۱۳ ایالت به‌مثابه اولین کشور فدراتیو دنیا تشكيل شد و یا سوئیس که از اتحاد ۲۲ کانتون(۲) با زبان‌های گونه‌گون تشکیل شده است. (۳)

در کشورهائی که از به‌هم پیوستن چند قوم تشکیل شده ولی در شرایطی خاص، قومی بر  قوم یا اقوام دیگر تسلط یافته و حقوق دمکراتیک دیگر اقوام را نقض کرده است، شاهد جنبش‌های جدائی‌خواهانه واستقلال‌طلبانه هستیم. و این همان موردی است که از طرف ایرانیان طرفدار «خودمختاری قومی» یا طرفداران «حق تعیین سرنوشت ملل»  طرح می‌شود.

طرح این گونه شعارها در ایران در شرایطی می‌تواند درست باشد که ایران از بدو شکل‌گیری خود به‌عنوان یک کشور از چند قوم صاحب سرزمین شکل گرفته باشد. مانند یوگسلاوی، چکسلواکی، روسیه و…. .

البته گفتني است که کشورهای مدرنی چون کانادا، سوئیس و بلژیک هم در مجموعه این کشورها هستند، ولی در این کشورها سلطه قومی علیه قوم دیگر وجود نداشته است. و آنها تلاش کرده‌اند که مشکلات چند زبانی و چند فرهنگی خود را با توجه به‌برابر حقوقی انسان‌ها ،قوانین حقوق بشر و دمکراسی از طریق بر پائی پارلمان و رأی همگانی حل کنند تا از طرق دیگر!.

 البته تاريخ  بازتاب دوران‌های سخت گذشته هم است، ولی جهت حرکت جامعه بر مانده‌گاری تبعیض‌ها و نابرابر‌ی‌های قومی و نژادی نبوده است و آنچه امروز در این کشورها می بینیم گواه بر این مدعاست.

آیا ایران نیز از بهم پیوستن چند قوم شکل گرفته است ؟

در ایران قبل از ورود اقوام آریائی در کناره بین‌النهرین تمدن‌های بابل، سومر و اکد وجود داشتند.

تاریخ مهاجرت آریائی‌ها را به ۲۰۰۰ تا ۲۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح تخمین زده‌اند که شامل پارت‌ها ،پارس‌ها و مادها  بوده‌اند که در فلات ایران ساکن می‌شوند و از میان آنها سلسله‌های متعددی چه بر کل ایران و چه در بخشی از ایران حاکم بوده‌اند.

کشور ما بعد از دورانی طولانی که مورد حمله و سلطه اسکندر مقدونی، اعراب، چنگیز و تیمور قرار گرفت، توانست دوباره خود را باز یابد و خاندان‌های صفوی و قاجار بر سراسر ایران سلطه يافتند.

در واقع در بستر یک تاریخ چند هزار ساله پیوندهای قومی میان ایرانیان و غیرایرانیان است که زبان‌ها و اقوام گوناگونی در ایران شکل می‌گیرند و ایران امروز را این چنین شکل می‌دهند.

بنابراین ایران از به‌هم پیوستن یا اتحاد «اقوام» یا «ملت‌های» کرد ، بلوچ، ترک یا عرب و ترکمن  تشکیل نشده است که امروز مدعی استقلال و جدائی باشند.

طرح شعار «حق تعیین سرنوشت ملل»  که به‌صورتی وسیع‌تر در اوایل قرن بیستم از طرف کمینترن و احزاب کمونیست طرفدار «شوروی سوسیالیستی» تبلیغ می‌شد، تلاشی بود از طرف لنین و استالین تا علیه کشورهای سرمایه‌داری جبهه‌های مبارزاتی جدیدی را ایجاد کنند تا کشور جوان «شوراها» از حملات دشمن امپریالیستی مصون بماند.

ایجادبلوک های مبارزه علیه امپریالیسم ، رشد و گسترش مبارزات استقلال طلبانه کشور های مستعمره وضعیتی بود تاریخی که« اردوگاه سوسیالیزم » از آن به نفع خود بهره برداری می کرد.

همانطور که می‌دانیم آنچه را که «دولت شوراها» تبلیغ می‌کرد، خود موظف به‌اجرای آن در کشورش نبود و بسیاری از اقوام در «شوروی» سابق به‌دست «دولت بلشویکی» سرکوب شدند (گرجستان، آذربایجان، ارمنستان و غیره).

بر این اساس بود که در سال ۱۹۲۲ شعار «حق تعیین سرنوشت ملت‌ها» از برنامه‌های حزبی حذف می‌شود و شعار حق تعیین سرنوشت توده‌های زحمتکش جای آن را می‌گیرد.

آنچه که در شوروی سابق برای دولت بلشویکی قابل قبول نبود، حق شرکت ملیت‌های غیرروس در اداره کشور بود. به‌دنبال این برخوردها بود که آنها خواهان استقلال شدند و زیر بار دولت مرکزی نرفتند و برای تحقق استقلال خود مبارزه کردند.

همانطور که در بالا اشاره کردیم، یکی از موارد عملی شعار«حق تعیین سرنوشت ملل»  وجود «اقوام» یا«ملیت‌هائی» است که در اتحادی یا کنفدراسیونی با هم کشور ایران را شکل داده باشند، و این زمانی است که پدیده‌هائی چون  “ملت ” و “دولت” در کشوری بوجود آمده باشند.  تاریخ ایران گواهی است بر عدم چنین ادعائی.

همانطور که می‌دانیم کشورهائی که از به‌هم پیوستن یا اتحاد چند قوم (یا غیره) با سرزمین اجدادی شکل گرفته‌اند، نه تنها نام جدیدی بر خود نهادند وکشور جدیدی را پایه گذاشتند، بلکه در این پیوندها مرزهای جدیدی شکل گرفت و قوانین مشترکی نیز تدوین شد.

و این موارد کاملاً  با وضعیت جامعه ما متفاوت است. تاریخ کشور ما چون تاریخ کشورهای هندوستان، چین، افغانستان و غیره بیان زندگی یک قوم یا طایفه نیست. اقوام و طایفه‌های زیادی در ایران بوده‌اند که اکنون نیستند و اقوام و طایفه‌هائی که هنوز آثاری از آنها موجود است.

در دنیا نیز کشورها از فروپاشی امپراطوری‌ها شکل گرفتندـ امپراطوری‌هائی که از سرزمین‌های بزرگ شکل گرفته بودند، ولی رفته رفته جایگاه خود را از دست دادند و به‌کشور های کوچک تبدیل شدند ـ مانند اطریش، آلمان، ایتالیا، یوگسلاوی، چکسلواکی، رومانی، لهستان، مجارستان و……  که از اواسط قرن نوزدهم تا اواسط قرن بیستم، یعنی در دورانی که ظهور پدیده ناسیون Nation در اروپا بوجود آمد، به‌عنوان یک کشور اعلام موجودیت کردند.

حال به‌کشور خودمان برگردیم و در عمل جایگاه کسانی را که از «خود مختاري قومی» دفاع می‌کنند، نشان دهیم. فرض را براین می‌گیریم که طراحان این شعار قصد زندگی در چارچوبه ایران را دارند.

آیا در چارچوبه کشور ایران که در آینده بر پایه یک قانون اساسی بنا می‌شود که شعار حقوق برابر شهروندان ایرانی را  مد نظر دارد، می توان سلطه یک قوم یا نژاد را به‌رسمیت شناخت؟ می توان حق زندگی و حقوق افراد در این منطقه را براساس نژاد و زبان با حقوق دموکراتیک و انسانی توضیح داد ؟

این شعار در عمل به‌معنای این نیست که یک شهروند غیر کرد ساکن در کردستان یا غیر ترک ساکن آذربایجان ایران حق شرکت در اداره  داخلی این استان‌ها (یا هر تقسیمات دیگر کشوری) را ندارد.

اگر طراحان و شعار دهندگان این نظریه فقط با یک زبان محلی موافقت کنند و  اجازه سخن گفتن به‌زبان‌های دیگر را هم ندهند، چگونه کشوری خواهیم داشت!! ؟

متأسفانه این گونه شعارها نه‌تنها به‌تعمیق دمکراسی و آزادی در ایران کمکی نمی‌کند، بلکه باعث انحراف مبارزات

آزادی‌خواهانه و دمکراتیک مردم نیز می‌شود.

 فدراتیو چیست؟

می‌گویند با این که اتحادیه شهرهای یونان اولین تجربه شناخته شده در باره فدرالیسم است، اما این واژه در فرهنگ سیاسی یونان قدیم وجود نداشته است، زیرا این اتحادیه‌ها اجتماعی را تشکیل می‌دادند که بر اساس Foedas (ریشه کلمه فدرالیسم) استوار بودـ یعنی قراردادی بین شهرهای مستقل برای رسیدن به‌هدفی مشترک در مسائل دیپلماتیک، نظامی، تجاری و حتی ورزشی.

پیر ژوزف پرودون می‌گوید: “اصل فدراتیو باید شامل توافق و آشتی دادن قدرت و آزادی باشد. نظم سیاسی بر اساس دو اصل متعارض قدرت وآازادی استوار می‌گردد. سیستم فدرالیسم به‌آزادی ارزش بیشتری می‌دهد.”

وی اضافه می‌کند: “که فدرالیسم به‌معنای وسیع، عبارت است از قواعد کلی اصلاح روابط اجتماعی.”

در واقع فدرالیسم بیان نظری است که می‌خواهد جامعه را با حفظ گونه‌گونی در وحدت و یگانگی نگه دارد.

فدرالیسم می‌تواند در چند نوع طرح شود، یکی فدرالیسمی که قصدش ممانعت از شکل‌گیری قدرتی متمرکز است، دومی فدرالیسمی که تمرکز گراست و سومی فدرالیسمی که متعادل است و بین نمونه یک و دو قرار دارد.

سیستم فدراتیو برای اداره یک کشور سیستمی قدیمی نیست، هر چند که دولت ـ شهرهای یونان و یا ایتالیای دوران رنسانس را بتوان به نوعی فدراتیو تشبیه کرد، ولی تکامل سیستم فدراتیو و گسترش آن در قرن بیستم بوده است. بعد از جنگ جهانی اول کشورهای یوگسلاوی و چکسلواکی از جمله کشورهای فدراتیو هستند .

 فدراتیو زبانی

گفتیم که فدراتیو  بر اصل اساسی حفظ اتحاد در عین کثرت بنا شده است.

بر این اساس است که در کشور ایران با توجه به‌مباحث بالا و با توجه به‌تنوع زبانی که وجود دارد، می‌توان به‌ممکن بودن فدراتيوی از نوع زبانی اندیشید.

در کشور ما با توجه به‌شیوه تولید آسیائی که بر حکومت‌های متمرکز و استبدادی استوار بوده و سابقه‌ای بیش از هزار سال دارد، به نظر من شیوه غیرمتمرکز فدراتیو زبانی کاربرد بیشتری دارد.

اساس فدراتیو زبانی بر مورد توجه قرار دادن و قانونی کردن روابط انسان‌ها در تنوع‌شان در زبان، فرهنگ و  آداب و رسوم است. البته آن فرهنگ و آداب و رسومی که قوانین حقوق بشر را نقض نکند .

بر این اساس در یک کشور می‌تواند یک زبان اداری و دولتی وجود داشته باشد، ولی زبان رسمی نمی تواند یکی باشد.

نمونه آن سوئیس است که در بیشتر کانتون های آن دو زبان تا سه زبان رسمی وجود دارد.

در دنیا کشورهای زیادی هستند که به‌شیوه فدراتیو اداره می‌شوند، فدراتیوی از نوع زبانی به‌معنای تقسیمات کشوری، نه براساس قوم یا نژاد که منسوخ و مخالف قوانین حقوق بشر است، بلکه بر اساس تنوع زبانی، سوئیس، هندوستان و بلژیک از این نمونه‌اند.

فدراتیو آمریکا بر تمرکز تکیه دارد و فدراتیو آلمان بر عدم تمرکز و در هر دو کشور مسائل سیاسی عامل شکل‌گیری فدراتیو در این کشورها است نه مسائل قومی یا زبانی.

امریکا از ۱۳ ایالت مهاجر نشین شکل گرفت و در آلمان “متفقین” برای عدم شکل‌گیری قدرت متمرکزدر این کشور شیوه فدراتیو را  برگزیدند.

آن فدراتیوی که شما در شوروی و یوگسلاوی شاهدش بودید، فدراتیوی قومی بود که گفتیم از جنبه‌های زیادی نه عملی بود و نه برابر حقوقی انسان‌ها را مد نظر داشت.

در شوروی و یوگسلاوی بدلیل سیستمی آلوده به‌تبعیض و تحقیر برای دگر اقوام ساکن آن سرزمین‌ها که ناشی از سیستم غلط مناسبات میان اقوام با زبان‌ها و فرهنگ‌های متفاوتی بود، نتوانستند اتحادی منطقی میان ملیت‌های خود برقرار کنند و از هم پاشیدند.

دمکراسی غربی یعنی مشارکت مردم در امور سیاسی، حقوق برابر شهروندی و آزادی‌های سیاسی و اجتماعی ، رمز موفقیت کشورهای چند قومی در گذار از مرحله حقوق پیشامدرن به‌حقوق مدرن بوده است.

زیرنوشت ها:

  • در این مقاله به‌جای نام بردن مکرر از «اقوام» یا «ملیت‌ها» از کلمات «ایرانیان غیر فارس زبان» استفاده کرده‌ام.
  • لندهای آلمان، کانتون‌های سوئیس، ایالت‌های آمریکا و استان‌های ایران تقسیمات کشوری هستند.

(۳)  البته برای اطلاع خوانندگان می‌گویم که اولین اتحاد سوئیس در سال ۱۲۳۵از پیوستن سه کانتون به‌منظور صلح داخلی و در دفاع از حمله هابسبورگ‌ها بوجود آمد که در تکامل خود به‌حکومتی فدراتیو بر اساس تنوع زبانی رسیده است.

احسان دهكردي

۱۳.۱۲.۲۰۱۷




شب همبستگی برای کمک به زلزله زدگان

بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

حافظ

خانم/ آقای

وضعیت زلزله ‌زدگان تاریخ ۲۱ آبان/ ۱۲ نوامبر در استان کرمانشاه به دلیل سرمای زمستان و کمتر شدن موج کمک‌ها در ماههای آینده به شدت وخیم‌ تر از این روزها خواهد شد.

برای مشارکت فعال در کاهش عواقب حاصل از بی‌ سرپناهی کودکان، زنان و مردان کهن‌ سال، شیوع بیماری‌ های همه ‌گیر، نبود دارو و امکانات پزشکی و آموزشی، به همبستگی و کمک های همه ما نیاز است.

از شما صمیمانه دعوت می‌شود با حضور خود در روز جمعه ۲۲ دسامبر و پشتیبانی مالی از زلزله زدگان، این اقدام انسانی را همراهی کنید.

موظف به انجام درست این اقدام و برای رعایت شفافیت کامل ، خانم سیما مرشاک رئیس جامعه سدا، آقای حسن مکارمی صندوقدار جامعه ایرانی دفاع از حقوق بشر وخود من وظیفه «کمیته اخلاقی و نظارت» این عمل انسانی ومسئولیت جمع‌آوری، ارسال کمک‌ها و انتشار عمومی گزارش مالی را در در روند کار برعهده گرفته‌ایم.

تاریخ و محل:

Le 22 décembre 2017:  de 19 à 22 heures

Mairie de Paris XVème – salle des fêtes

با سپاس، مهر واحترام/ فرهنگ قاسمی

مدرسه عالی مدیریت (پاریس)

Groupe COGEFI

رئیس کمیسیون حقوق بشر فدراسیون مدارس عالی اروپا

 




پیام سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس‌رانی

پیام سندیکای کارگران شرکت واحد اوبوس‌رانی تهران و حومه

به

“شب همبستگی با کارگران ایران” در پاریس

 

با سلام و خسته نباشید به رفقای گرامی

همچنان که وضعیت آقای رضا شهابی عضو هیات مدیره سندیکا در اطلاعیه های سندیکا شرح داده شده است. پرونده سازی ها علیه ایشان بسیار نگران کننده است. شهابی مرخصی پزشکی اش از سوی پزشکی قانونی تایید شده بود و با موافقت دادستانی با تودیع وثیقه مدتی از حبس خود را در مرخصی بود. محکومیت زندان رضا در تاریخ ۹۴/۰۶/۲۴ و در خلال مرخصی پزشکی به پایان رسید اما دادستانی سند ملک وثیقه گذار را پس نداد و با تهدید شهابی به بازگرداندن به زندان دائما تلاش کرد تا فعالیت های سندیکایی ایشان را متوقف کند. بارها از سوی نیروی امنیتی و دادستانی تهران احضار شد و در مورد فعالیت هایی که در دفاع از حقوق کارگران انجام می داد بازخواست و وی را تهدید کردند که فعالیت های خود را متوقف نکند به بهانه عدم تایید مرخصی اش دوباره زندانی اش میکنند.

با اخطارهایی که دادستانی در مورد ضبط ملک به وثیقه گذار کرد. شهابی مجبور شد هیجدهم مرداد خود را به زندان رجایی شهر معرفی کند پیش از ورود به زندان دادستانی اعلام کرد بود که سه ماه از مرخصی وی مورد تایید پزشکی قانونی نبوده است اما پس از اینکه رضا وارد زندان شد با اینکه نامه آزادی اش به تاریخ ۹۴/۰۶/۲۴ در پرونده اش بود؛ اجرای احکام زندان به وی ابلاغ کرد که ۹۶۸ روز از مرخصی اش را پزشکی قانونی تایید نکرده و غیبت محسوب شده است. رضا برای دادخواهی به ناچار پنجاه روز اعتصاب غذا کرد و اعتراضات و تجمعات قابل توجهی در حمایت از شهابی انجام شد. ایشان اعتصاب غذای خود را به درخواست سندیکا و سایر تشکلات و فعالان کارگری همچنین قول مساعد مقام ارشد امنیتی مبنی بر رسیدگی به پرونده اش متوقف کرد. اما تاکنون متاسفانه آزاد نشده است و مشخص نیست که تا به کی باید در زندان باشد. نماینده دادستان چند بار در زندان به دیدن رضا رفته و هر بار اعلام کرده که چنانچه تعهد بدهد که فعالیت سندیکایی نمی کند آزاد خواهد شد اما شهابی همچنان درخواست آنان را نپذیرفته است.

رضا بیماری های متعدد دارد پاهایش مکرر بی حس می شود، سردرد های شدید دارد، کلیه اش عفونت کرده و تکرر ادرار شدید دارد اما برای آزار بیشتر وی تحت مداوای جدی قرار نگرفته است.

آقای ابراهیم مددی نایب ریس سندیکا و آقای داود رضوی عضو هیات مدیره سندیکا آخرین بار در نیمه های شب نهم اردیبهشت سال نود و چهار هر یک بطور جداگانه پس از تفتیش منزل بازداشت شدند و پس از ۲۲ روز باداشت موقت بازجویی با قرار کفالت صد میلیون تومانی آزاد شدند. دادگاه بدوی ابراهیم مددی را پنج سال و سه ماه حبس و رضوی را پنج سال حبس محکوم کرده است و در هفته های گذشته دادگاه تجدید نظر هر دو آنها برگزار شده است و با توجه به رویه های موجود متاسفانه احتمال فراوان می رود که آنها را زندانی کنند.

مددی کهولت سن دارد و از بیماری قند خون، پروستات و عدم شنوایی گوش راست رنج می برد و در گوش چپ نیز سمعک استفاده می کند. طی سالیان گذشته به دفعات بازداشت شده و هر بار روزها و ماه ها زندانی بوده و در یک نوبت نیز به سه و سال نیم حبس محکوم و در زندان بوده است.

دوستان گرامی:

خوشبختانه فعالان و اعضای اتحادیه های ایران تنها نیستند. زمانیکه رضا شهابی در زندان بود در بسیاری از کشورها، ازجمله کشوری که شما در آنجا هستید؛فرانسه، اعتراضات زیادی در پشتیانی از او صورت گرفت که بی تردید در خروج او از زندان به عنوان “مرخصی استعلاجی” بی تاثیر نبود. ما به این تلاش ها ارج می گذاریم و از اهمیت آن غافل نیستیم. هر چه کارگران و حقوق بگیران کشورهای مختلف در همبستگی با یکدیگر فعالیت بیشتری داشته باشند، متقابلا همدیگر را تقویت میکنند. برای ما این همبستگی بین المللی جایگاه خاصی داشته و موضع ما را در مقابل تعرضات دولت و کارفرماها به حقوق و دست آوردهای ما، تقویت می کند .

امروز نه تنها رضا شهابی در زندان زیر فشار شدید قرار دارد بلکه ابراهیم مددی و داود رضوی نیز در خطر دستگیری دوباره قرار دارند. وظیفه همه ماست که به یاری آنان برخیزیم. ما به این همبستگی اهمیت زیادی می دهیم و برای همین سندیکای ما از همه تلاشها برای آزادی و دفاع از کارگران ایران قدردانی میکند. دست شما را به گرمی می فشاریم.

کارگر زندانی، معلم زندانی آزاد باید گردد!

به تاریخ 17 آذر 1396 برابر با 8 دسامبر 2017