اعدام‌های سال ۶۷ و تاثیر آن بر رابطه حکومت و جامعه

گفتگوی یورو نیوز با مهرداد درویش پور و رضوان مقدم

انتشار فایل صوتی مربوط به جلسه آیت الله منتظری با هیات قضایی تصمیم گیرنده اعدام‌های جمعی سال ۶۷، بازتابی گسترده در افکار عمومی و به‌ویژه در فضای مجازی داشت.

این فایل صوتی که همزمان با بیست و هشتمین سالگرد اعدام‌ها انتشار یافت، این پرسش را بار دیگر مطرح کرد که تاثیر این رویداد بر رابطه حکومت و جامعه چه بوده و از منظر جامعه‌شناسی برای التیام چنین زخم‌های اجتماعی، از تجربه مشابه در دیگر کشورها چه می‌توان آموخت؟

در برنامه این هفته «همراه با یورونیوز»، پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۵ دیدگاه‌های مخاطبان عزیز یورونیوز را با کارشناسان مهمان برنامه، دکتر مهرداد درویش پور جامعه شناس و خانم رضوان مقدم پژوهشگر و فعال حقوق زنان در میان گذاشتیم.

این برنامه را مشاهده کنید




​کودتای بیست و هشت مرداد در درگز

ghassemi-farhang ori3فرهنگ قاسمی

زطوفان حوادث عاشقان را نیست پروائی/ نیندیشد نهنگ پر دل از ﺁشفتن دریا
سال هاست که میخواهم این خاطرات تلخ مرداد را برای ثبت در تاریخ بنویسم اما هر بار دستم به قلم نمیرفت.
آنچه در این نوشته عرضه میشود بخشی از به یادمانده های شخصی و بخشی از خاطرات و گفته های افراد خانواده ماست که در راه آزادی و دمکراسی و استقلال ایران همچون زنان و مردان بیشمار دیگر مبارزه کرده اند.

آنچه را كه می خوانید با اینكه در مقایسه با اقدامات شرافتمدانه بسیاری از هم میهنانم ناچیز و بی قدر است. اما گوشه ای از تاریخ اجتماعی و سیاسی ماست که میتواند در آینده برگی از فرهنگ سیاسی ایران باشد. فرهنگی که هنوز نیاز بسیاری به واقعیت ها و انکشاف حقیقت ها دارد تا شاید ازاین دور باطل استبداد بیرون آید.
همینطور، در این نوشته از نام بردن برخى افراد عمداً خوددارى شده تا حساسیت خانواده ها و افرادی كه در آن زمان یا نبوده اند یا نقشى در ماجرا ها نداشته اند خدشه دار نشود. ‏
ماه مرداد در تاریخ معاصر ایران بستر حوادث مهمى است. روز ١٤ مرداد در تاریخ ایران زمین بعنوان روز پایان بخشیدن به حاكمیت استبدادىِ بدون قانون اساسى ثبت شده است. (از این نظر میگویم استبدادِ بدون قانون اساسی زیرا دیدیم که با وجود قانون اساسی، استبداد از بین نرفت و استبداد قانون شکنی کرد و میکند.) اما بهر حال تصویب و تائید این قانون اساسی گامى بزرگ با دست آوردهائى با ارزش، بود. از آنجمله میتوان گفت كه براى نخستین بار در تاریخ ایران الزام سرنهادن به قانونى تدوین شده توسط نمایندگانِ مردم فراهم شد.
از ١٤ مرداد كه بگذریم مرداد ماه در حافظه تاریخى آزادیخواهان و مدافعان دموكراسى و استقلال و برابرى ملت ایران خاطرات ناخوشایندى از خود به جاى گذارده است. خاطراتى سرشار از خشونت و كشتار و ناحقى و تظلم و برادر كشى.
درسال ١٣٣٢ كودتاى نظامى امریكا و سرنگونى حكومت ملى با همكارى آخوند هاى خودفروخته و ایادى انگلیسى و امریكائی و دشمنانِ آزادى كه نه تنها حكومت مصدق را سرنگون كرد بلكه شاخه هاى نوبنیاد آزادى و عدالت را از درخت نحیف و زخم خورده مشروطیت برید و براى ده ها سال جامعه ما را از آزادى و دموكراسى محروم ساخت.
در این روز پدرم مانند همه مصدقى هاى استوار و مصمم در تهران و در حزب ایران با داشتن مسولیت مدیریت روزنامه جبهه آزادى و وكیل برگزیده مردم درگز در صفوف ِنخستِ مبارزه علیه دربار پهلوى، آخوندهاى ارتجاعى، اشراف و خوانین وابسته به الیگارشی و حزب توده ى مدافع امیالِ شوروی بود. در آن روزهای گرم من و مادر و برادر كوچكم فرجاد مثل همیشه تابستان را به زادگاهمان شهرستان درگز رفته بودیم. حزب میهن كه بعدها نامش تعییر پیدا کرد و شد حزب ایران، در درگز قویترین حزب بود. در انتخابات مجلس از حزب توده و دربارى ها و خوانین بُرده و پدرم انتخاب شده بود.
پدرم تخم استقلال از بیگانگان و آزادى خواهى و دكترین حزب ایران را كه سوسیال دموكراسى بود در میان روشنفکران، رفقا و همكلاس هایش مانند؛ خرمشاهی ها، مدنی ها، تقی پور ها، فغانی ها، کامرانی ها، ریاضی ها، خواجه زاده ها،سلیمانی ها، بهبودی ها، ثنائی ها، روحانی ها، باقرزاده ها، سجادی ها، سلامت ها، داغداری ها، قرقلوها، محمدیان ها، شریفی ها، رحیمی ها،… پراكنده بود كه ثمره آن به اندازه اى مثبت بود كه كشاورزان و برزگران و كسبه و سایر روشنفكران این شهر مرزى (با اتحاد جماهیر شوروى) با حزب ایران هم پیمان و همراه شدند. حتى سران محلى حزب توده مانند مشدی اکبر پاپا براى پدرم ارزش و احترام زیادى قائل بود.
در تهران نیز پدرم بسیار كوشا و شبانه روز در مبارزات قدمی و قلمی آماده بود. اصولا باور هایش در خدمت به مردم بیش از هرچیز حتی رفاهیت خانواده اش اهمیت داشت.به همین جهت در درگز و مشهد و تهران مورد احترام، اعتماد و حمایت رفقایش بود.
روز ٢٨ مرداد علیرغم تبلیغات و اخبار پخش شده از رادیو ها و اعلام سقوط دولت مصدق در تهران و قرائت مدام فرمان شاه به سپهبد زاهدی، درگز تسلیم كودتاچیان نشد.
٢٩ مرداد خوانین ارتجاعی، نیروهای كودتاچى را تقویت كردند و بر خیل اوباش افزودند. به خانه و محل کار بیشتر افراد نامبرده در بالا حمله شد و برخی از آنها به غارت رفت.
خانه پدر بزرگم حاج آقابالا قاسمى به سادگى قابل تصرف نبود. شب قبل پدر بزرگم زنان و كودكان را به كهنه قلعه منزل باقر كدخدا كه حزب ایرانى بود فرستاده بود.

ghassemi-aghabala1 ori حاج آقابالا قاسمی

عمو ها وپسر عموها به همراه عده اى از رهبران حزب مسلح به سلاح گرم روى بام خانه در کمین نشسته بودند تا هر گونه تجاوزگر کودتاچیان را به عقب برانند. غارت خانه قاسمی ها پیروزی کودتا در درگز محسوب میشد. خانه ما در خیابان نادری بود كه با مقر شهربانى فاصله چندانى نداشت. روز ٢٩ مرداد تا نزیكى هاى ظهر باز در شهر درگیرى هائى به وقوع پیوسته باز به برخی از خانه حمله شده بود. اما كسى جرات نزدیك شدن به خانه حاج آقابالا را نداشت و یا نمیخواست داشته باشد.
كودتاچیان توسط حكومت نظامى مرتب تقویت میشدند تبلیغات رادیوئى آنان را به حمله و كشتار مصدقى ها تهییج مى كرد. بار ها توسط خوانین ارتجاعى گفته شده بود كه قاسمى ها را باید کشت.
هرساعت که میگذشت امکان حمله به خانه ما بیشتر میشد. هر حمله میتوانست تلفات جانی غیر قابل جبرانی داشته باشد. به ناچار و از روى تدبیر، افراد حاضر در خانه تصمیم گرفتند براى جلوگیرى از خونریزى به شهربانى رفته خود را تسلیم مقامات حكومت نظامى كنند. اسلحه ها را در خانه پنهان كردند و افراد در صف منسجمی به هم پیوستند و دست در دست از خانه خارج شدند، رویهمرفته٢٠ نفرى میشدند، هر كدام “شفتى” یا چماقی براى دفاع و حمله در دست داشتند. ایوب عمو كه جوانمردى شجاع و رشید با قامتى بلند، سى ساله و ازدواج كرده و داراى سه فرزند بود، در جلو صف قرار داشت، دیگران در پشت سر او نفر آخر عمو مرتضى بود كه او نیز براى خودش مردى بود با شهامت و شجاعت بسیار، معتقد و پایمرد به مرامِ خود ( او در تیر ماه سال شصت بعد از انقلاب ٥٧ به همراه عده ای دیگر از اعضاى حزب ایران درگز مانند باقر باقرزاده، حیدر سلامت، سجادى و… هركدام با داشتن فرزندان كوچك و بزرگ در زندان مشهد بدست مزدوران خمینی جلاد تیرباران شدند. خود قصه پر دردى است یادشان جاوید باد. استقامتشان در برابر ارتجاع كه نمونه بود درس نسل هاى آزادیخواه و ضد ارتجاع باشد) باز گردیم به درگزر؛ صف جلو میرفت تا خود را به شهربانى برساند، تا نزدیكیهاى شهربانى چند درگیرى با ایادى خوانین و کودتاچیان انجام شد، ولى همه خنثى شدند و كسى به صف راه نیافت و صف درهم نشكست. نزدیك به شهربانى شدند. رئیس آن که آدم كم لیاقتى بود گروهان تیر خود را در مقابل در ورودی شهربانی آماده باش داده بود و از ترس اینكه شهربانى مورد حمله قراربگیرد فرمان تیر داد. گفته میشود همه پاسبانان تیراندازى نكردند و برخى تیر هوائى بدر كردند، فقط یك پاسبان كه بعد معلوم شد مامور كشتن مرتضى عمو بود او را نشانه کرد. اما گلوله قبل از اینكه به مرتضى برسد به قلب عمو ایوب اصابت كرد و او راجا به جا در مقابل شهربانى غرق در خون كرد و از پاى در آورد. عده اى از مخالفان ریختند وبه اتفاق برخى از مأموران شهربانى، شهروندانى كه به شهربانى پناه آورده بودند و میخواستند خود را تسلیم مقامات انتظامى كنند تا اگر جرمى كرده اند در دادگاه محاكمه شوند را به شدت و در حد مرگ مجروح و مضروب كردند.

ghassemi-ayoub2تنها عکس ایوب قاسمی

عمو ایوب شهید راه آزادى، دموكراسى و استقلال ایران شد. عمو مرتضى بشدت مضروب شد كه كه معالجه او سالها طول كشید و بالاخره براى معالجه نهائى به تهران انتقال یافت، عمو مصطفى از ناحیه كمر ضربه دید كه تا آخر عمر گرفتار آن بود. اسماعیل محمدیان ضربه مغزى خورد پسر عمو هایم ایرج و هوشنگ و دیگر همراهان و رفقاى حزب ایران از نقاط مختلف زخمى شدند. پدر بزرگم حاج آقابالا چون از خانه خارج نشده بود زخمى نشد. اما به اتفاق بقیه بعد از ٢٩ مرداد دستگیر و همگى به حبس محكوم شدند.
من در آن موقع شش سال داشتم. به اتفاق مادرم و برادرم فرجاد كه یك ساله بود در خانه پدر بزرگ مادریم میرزاعبدالله سلیمانى كه از خانواده هاى مهم و قدیمى درگز بشمار میرفت وفردى تحصیل كرده بود و تحصیلات عالیه خود را در مسكو به اتمام رسانیده بود و از معتمدین شهر بشمار میرفت بودیم.

ghassemi-family3شهرناز، فرهنگ و ابوالفضل قاسمی

یادم میآید هوا گرم بود. من و دختر خاله ام گیتى كه از من چهار سالى بزرگتر بود جلوى درب حیاط كه به كوچه باز میشد بازى میكردیم. یكى از زارعین به نام برات قلى از باغ خیار وهندوانه و خربزه و… روى خر آورده بود و وارد حیات میشد. گفت شهر شلوغ است و به سرعت ما را وارد خانه كرد و در بزرگ حیات را چند نفرى آمدند و بستند و از داخل میله بزرگ فلزى كه آنرا محكم میكرد پشت درب اندختند. سپس ما را از حیات به داخل منزل بردند یادم نیست برات على چه شد؟ رفت یا ماند. نیم ساعتى بعد از داخل كوچه صداهائى مى آمد همه در هول و هراس بودیم. عنقریب باید به ما نیز حمله میشد. زیرا میرزا عبدالله اگرچه عضو حزب ایران نبود، اما یكى از بزرگترین مشوق هاى دامادش ابوالفضل قاسمی بود و بیش از هركس جوانان حزب را براى مبارزه با بیگانگان تشویق و براى آزادى ترغیب میكرد. نه او و نه حاج اقابالا از هیچ كمك مالى براى حزب دریغ نمیكردند. ساعتى نگذشت ازكوچه صداى زنده باد شاه مرگ بر مصدق بلند شد كه همواره بلند تر میشد. در ها همه بسته و دیوار ها بلند بودند. شاید نزدیك به سه متر. بالا آمدن از دیوار كار راحتى نبود. تنها مرد، در خانه، فقط پدر بزرگم بود. بقیه زن و كودك بودیم: مادرم و خاله نسترن و مادر بزرگم كه أصلیت روسى داشت و با پدر بزرگم از روسیه به درگز آمده بود كه خود شیر زنى بود، من و گیتى و فرجاد وسونا خاله كه آشپزِ خانه بود و زهرا و دو سه نفر دیگر از كارگر ان.

soleimani-abdolahمیرزا عبدالله سلیمانی

پدر بزرگم همه ما را به اتاق ها برد و در ها را بست و خودش با طپانچه اى كه در كمر داشت روى محوطه ایوان قدم میزد. انگار منتظر بود كه كسى وارد شود و او مصمم به تیراندازى بود. میگویند نخستین كسى كه از دیوار نمایان شد كسى بود كه از نوجوانانى در خانه ما كار كرده بود و بعد یكى از مباشران پدر بزرگم شده بود. پدر بزرگم بعدا گفته بود اگر كسى غیر از او بود با تیر میزدم. بهر حال چند نفر دیگر نیز از دیوار وارد حیاط شدند و در بزرگ را باز كردند. در كنار حیاط، حیاط دیگرى وجود داشت كه در آن زارعین با خانواده هایشان زندگى میكردند. این دو حیاط باهم در ارتباط بودند. اما ما در اتاقى بودیم كه پنجره اى به حیاط دوم داشت چون حیاط اول اشغال شده بود ما را از پنجره به حیاط دوم فرارى دادند، ارتفاع بیش از دو متر بود و باید میپریدیم. من به كمك خاله نسترن و مادر بزرگم پنجره را رد كردیم، اما گیتى كه بزرگتر بود با کوشش به تنهائى از دیوار پنجره پائین میامد از پنجره افتاد و پایش شكست. فقط یادم هست كه در گوشه یك انبار پشكل كه در گوشه اى از حیاط قرار داشت نشسته بودم و یك پالان خر در جلویم طورى قرار داده بودند كه وقتى كسى وارد انبار میشود دیده نشوم. شاهد بودم كه دو تا از زنان زارعین در انبار ترسان و هیجان زده جلو عقب میرفتند. مادرم در حالیكه فرجاد را در بغل داشت هر از گاهى وارد میشد و چیزى میگفت و میرفت. صداى همهمه و شعار مرگ بر قاسمى، مرگ بر مصدق، زنده باد شاه … در حیاط میامد. ناگهان صداى خاله نسترن كه از مادرم كوچكتر بود را میشنیدم كه چند دقیقه اى بر بقیه صدا ها فائق آمد و پس از آن صداى مردانه اى كه صداى او را دنبال كرد. بعد ها شنیدم حوادث از این قرار بوده است كه وقتى ما زنان و بچه ها به این حیاط آمدیم شورشیان کودتاچی كه عده اى از آنان از اوباشان و چاقوكشان درگز و أجیر شده خان بزرگ درگز بودند و عده اى از مشهد و دهات دیگر آمده بودند سوار براسب، پدربزرگم میرزا عبدالله سلیمانى را دستگیر میكنند و او را به سوى شهربانى میبرند. عده اى دیگر كه پى برده بودند كه ما به حیاط مجاور پناه برده ایم به راحتى وارد حیات میشوند و شعار هائى را كه در بالا آوردم میدهند. اهل حیاط یعنى مادر بزرگم و مادرم و خاله نسترن و گیتى و زهرا و سونا خاله و چند كودك نو جوان و عده اى از همسایگان نزدیك در مقابل مهاجمان استقامت میكنند در میان حمله كنندگان چند نفرى فریاد میزدند مرگ بر قاسمى. اگر او نیست پسرش را باید دار بزنیم. گویا طناب دارى را هم از تیر چراغ برق كه در كوچه و مقابل درب خانه قرار داشت آویزان كرد بودند و در اتاق هایى كه دورتادور حیاط وجود داشت دنبال من میگشتند. براى همین به ابتكار زهرا كه مانند خاله ما بود و چندین جدشان در خانواده ما گذشته بود مرا به انبار پشكل گوسفندان مى برد. بعد از جستجوى اتاقهاى دیگر بالاخره به جلو در محلى مى آیند كه من بودم چون مقاومت همه اهل خانه را میبینند یقین میكنند كه باید در آنجا باشم. در این موقع است كه خاله نسترن جلو آنها میایستد و به زبان درگزى فریاد میزند: شما مرد نیستید كه به زنان و كودكان حمله میكنید. شما ناموس و حیثیت ندارید. اگر مردید بروید با مردان جنگ كنید. ما و این بچه به شما كارى نكرده ایم شما … عده اى آرام میگیرند و عده اى ادامه میدهند. در آنسوى كوچه و در همسایگى ما خانواده ظفریان زندگى میكردند بهادر پاسبان پدر خانواده و مرد مصصم و سربزیر و قوى هیكلى بود تعداد زیادى پسر و دختر داشت كه فرزندانش از طرفداران پدر و خود او به خانواده سلیمانى علاقه داشت، او در این گیر دار و نا امنى وقتى میبیند اوضاع دارد خطرناك میشود در خلال صحبت هاى خاله نسترن با تفنگ برنو خود از خانه خارج میشود و گلنگدن را میكشد و رو به مهاجمین میكند و فریاد زنان میگوید بس كنید دست از سر كودكان و زنان بردارید به ناموس زنم اگر كسى قدمى جلوتر بگذارد میزنم. از آنجا که در صراحت او کمتر کسی شک میکردکسی جلو نیامد. در همین هنگام زنده یاد امامقلی خان قرقلو كه شخصیت برجسته ى درگز بود واز طرفداران پدر و پدربزرگم میرزا عبدالله سلیمانی بود با سوارانش میرسند. آنها در چارسوى شهر میبینند که عده ای میرزا عبدالله را به سوی شهربانی میبرند بیدرنگ او را با حمله و تهدید از دست شورشیان خان بزرگ خلاص کرده با خود به سوی منزل میرسانند. در همین هنگام با كودتاچیان كه جلوی خانه بودند درگیر میشوند و عده اى از آنها را متقاعد از ادامه حركت ناشایست خود كرده و عده اى دیگر را تار ومار میکند. یادم می آید که آرامش دوباره در خانه برقرار شد. پدر بزرگم چند زخمی از ناحیه پا برداشته بود؛ تمام در ها و پنجره ها را بسته بودیم. عده ای به پای شکسته گیتی میرسیدند. مادرم اتاقی كه به ما اختصاص داشت را با بستن پنجره از داخل و رو درى از خارج تاریك كرده بود و داشت مى كوشید من و فرجاد را آرام كند که ناگهان صدائى شنیدم که همیشه در گوشم مانده است. صدائى آغشته از شیون وگریه كه فریاد میزد عمو ایوب را مقابل شهربانى كشتند. صداى هوشنگ پسر عمویم بود. مادرم از داخل پرده را كنار زد و پنجره را كه رو به كوچه بود باز كرد و به هوشنگ دلدارى داد و چیزى هائى گفت اما هوشنگ گریه و شیون كنان مانند شوك شده ها رفت. ایوب مهره استوار و امید نهضت ملی در درگز و به ویژه در خانواده بود در غیاب پدرم همه مسؤلیت ها را بدوش میكشید رفتنش همه را دیوانه كرده بود.
حوادث ۲۹ مرداد ۱۳۳۲ چون کابوسی جانفرسا در من باقی مانده است. بسیاری از شب ها به شکل های مختلف به سراغم می آیند. در همین روز سرهنگ سخائی عضو حزب ایران و رئیس شهربانی کرمان توسط کودتاچیان دستگیر شد و به شیوه وحشیانه ای بقتل رسید. جسد او را به جیپ شهربانی بستند و در خیابان های کرمان بر خاک و خون کشیدند.
این دو تن ایوب قاسمی و سرگرد سخائی دو قربانی و دو شهید راه آزادی، دموکراسی و استقلال ایران از اعضای حزب ایران در ۲۸ مرداد سال١٣٣٢ ،سال كودتاى نظامى دربار، اسلام ارتجاعى وخائنان وابسته به استعمارِ بیگانه به فرمان وبسركردگى امریكا، بودند.
پدرم در ۲۸ مرداد در تهران ماند و مانند بقیه رفقایش بطور مخفى زندگى میكرد. سالها تحت تعقیب بود و بدون کار رسمی وغالبا با مقاله نویسی و ترجمه ونوشتن کتاب و کار در چاپخانه ها و با نام هاى مستعار كار میكرد. چون ساواک و شهربانی همیشه دنبالش مى گشتند، کار هایش همه موقتی بودند و چند ماهی بیشتر طول نمیکشیدند. حق رفتن به مشهد و درگز را نداشت زیرا از این دو شهر تبعید شده بود. به خاك سپارى برادر کوچکش ایوب كه از هر نظر كمك و پناه او بود نیز نرفت. سرش گرم مبارزه و نوشتن و تحقیقات در باره الیگارشى یا خانواده هاى حكومتگر ایران بود كه حاصل آن چندین مجلد شد.

ادامه دارد




بامحکوم کردن اعدام هموطنان کردمان، صدای اعتراض آنان را به گوش جهانیان برسانیم!

شورای هماهنگی جنبش جمهوری خواهان دموکرات و لائیک ایران

قاضی مقیسه گفت: “شما سه جرم دارید. اول اینکه کرد هستید، دوم اینکه سنی هستید، سوم اینکه بر علیه نظام کار کردید. این سه جرم هر کدامش یک اعدام دارد.”…

“من عضو هیچ گروهی نبودم و اسلحه به دست نگرفتم. خواسته ام این است که طبق قوانین خودشان من را در یک دادگاه عادلانه محکوم کنند. مردم بدانند که اگر اعدام شدم مثل برادرم بی گناه اعدام شدم. صدای ما به گوش کسی نمی رسد. ما را به گوشه ای می برند و راحت اعدام می کنند.”

(مصاحبه ویدیوئی شهرام احمدی یکی از زندانیان اعدام شده از بند ٤ سالن ١٠ زندان رجائی شهر)

__________________________________

بامداد روز سه شنبه ١٢ مرداد ماه ١٣٩٥ برابر با ٢ اوت ٢٠١٦ افکار عمومی جهان بار دیگر شاهد جنایت دیگری توسط رژیم جمهوری اسلامی علیه بشریت شد. در این روز ده ها تن از هموطنان اهل سنت و کرد در ایران به دست جلادان رژیم در زندان های مختلف به دار آویخته شدند. بنا به گزارش “سازمان دیده بان حقوق بشر” حکومت ایران “با اعدام ٢٣٠ تن از اول ژانویه تا کنون بار دیگر در منطقه از پیشتازان اعدام است.”

بر اساس بیانیه صادر شده از سوی “فدراسیون بین المللی حقوق بشر” زندانیان اعدام شده در روز سه شنبه از زمره ٣٦ زندانیانی بودند که درسال ٨٨ و ٨٩ توسط نیروهای امنیتی و پاسداران دستگیر و زندانی شدند. آنها در پی شکنجه های سخت و جانفرسا مجبور به اعترافاتی شده اند که صحت آنها زیر سئوال است و با پرونده های ساختگی تحت اتهامات مبهم و موهوم بدون انتخاب و دسترسی به وکلای مدافع و بهره مندی از دادرسی عادلانه بر طبق موازین و تضمین های اولیه حقوقی و رعایت معیارهای بین المللی محکوم به اعدام شدند.

بر اساس گزارش “کانون مدافعان حقوق بشر در کردستان” هم اکنون ١٨ فعال سیاسی دیگر به اتهام عضویت در احزاب سیاسی کرد در بیدادگاه های رژیم به اعدام محکوم شده اند که حکم بیشتر آنها در دیوان عالی کشور تایید شده است. “فدراسیون بین المللی حقوق بشر” در بیانیه خود همینطور نسبت به اعدام های دسته جمعی که در پیش است، هشدار می دهد.

جمهوری اسلامی از آغاز برسرکار آمدن تا کنون هرگاه با بحران های حاد روبرو شده همواره با توسل به ارعاب، سرکوب و کشتار اقدام به پاکسازی جامعه از مخالفین، منتقدین و معترضین کرده است.

رژیم طی بیش از سه دهه هرگاه که با موج اعتراض توده های مردم علیه نابسامانی های حاکم که ناشی از واکنش به سیاست های ستمگرانه و غیر عادلانه است روبرو می شود، با توسل به اعمال سرکوبگرانه و خشونت آمیز، یورش به صفوف مخالفان و ایجاد هر چه بیشتر فضای خفقان به قصد جلوگیری از خیزش انقلابی مردم عمل می کند. کشتار اخیر نه برای اولین بار انجام می گیرد و نه متاسفانه شاید آخرین بار باشد.

اعدام های روزهای اخیر، یاد آور کشتار سراسری در فردای انقلاب، فاجعۀ قتل عام فعالین و زندانیان سیاسی سال های شصت، سرکوب و اعدام کنشگران و نیروهای سیاسی پس از شکست جنبش اعتراضی موسوم به “جنبش سبز” است که به روشنی ماهیت مذهبی – فاشیستی رژیم جمهوری اسلامی را به نمایش می گذارد.

اعدام دسته جمعی هموطنان سنی و کرد ما در شرایطی انجام گرفت که نرخ بیکاری و فقر شدیدا سیر صعودی داشته و اعتراض ها در میان توده های مردم و بویژه در میان زحمتکشان گسترش یافته است. افزون بر بحران های شدید اقتصادی و سیاسی، توان جمهوری اسلامی نیز در اثر مداخلات آشکار و پنهان رقبای هم کیش و ارتجاعی خود مانند عربستان و امارات عربی و اسرائیل، برای کسب جایگاه استراتژیک برتر در منطقه با چالش جدی روبرو شده است.

با این حال در سال های اخیر جنبش مدنی و دموکراسی خواهی در کردستان به رغم سرکوب های خونین رشد قابل توجهی داشته و در سازماندهی نارضائی های توده ها نسبت به رژیم و دستگاه های سرکوبگر آن، از توانائی و دست آوردهای چشمگیری برخوردار بوده است.

در چنین اوضاعی رژیم بیش از هر زمان موجودیت خود رابا خطرات جدی روبرو می بیند و سرکوب وحشیانۀ مردم کردستان به ویژه اهل سنت را به مثابه ابزاری مناسب برای ادامۀ حکومت نامشروع خود بکار می گیرد.
جنبش جمهوری خواهان دموکرات و لائیک ایران اعدام هموطنان سنی و کرد را با تاثر و انزجار محکوم می کند و خود را با بستگان و خانواده های جانباختگان هم غم و هم درد
می داند.

جنبش جمهوری خواهان دموکرات و لائیک ایران از کلیه انسان های دمکرات، دگر باوران و دگراندیشان، آزادی خواهان و عدالت طلبان و اقوام و ملیت های ایران دعوت می کند تا همدوش با هم برای برچیدن سلطۀ خونبار جمهوری اسلامی و استقرار جمهوری، دموکراسی و جدائی دولت از دین همراه شوند.

ما خواستار لغو فوری احکام اعدام صادره در بیدادگاه های رژیم، حذف مجازات اعدام و آزادی بی قید و شرط تمامی زندانیان سیاسی و عقیدتی در ایران هستیم.

بر چیده باد حکومت های مذهبی و استبدادی!
برقرار باد دموکراسی، صلح و دوستی بین ملت های منطقۀ خاورمیانه!

شورای هماهنگی جنبش جمهوری خواهان دموکرات و لائیک ایران

۲۶ امرداد ۱۳۹۵




پاكنویس ایده‌ها در كشاكش میان زندگی هنری و شهروندی

thomas mann oriبه مناسبت سالگرد درگذشت توماس مان

اسکندر آبادی

۱۲ اوت ۱۹۵۵: ۶۱ سال پیش در چنین روزی توماس مان، نویسنده نامدار در زوریخ درگذشت. او تا پایان عمر ۲۱ دكترای افتخاری و یک درجه پروفسوری را نصیب خود ساخت.

توماس مان Thomas Mann در شهر لوبک در شمال آلمان زاده شد. كودكی او با توسعه‌طلبی اقتصادی آلمان از سویی و ایستایی در نهادهای آموزشی و فرهنگی این كشور از سوی دیگر، همزمان بود.

او با هردوی این ویژگی‌ها بیگانه و ناسازگار بود. نویسنده‌ای كه آثارش متن درسی دبیرستان‌ها و دانشگاه‌های آلمان است و تا پایان عمر ۲۱ دكترای افتخاری و یک درجه پروفسوری را نصیب خود ساخت، از مدرسه بیزار بود و دیپلم نگرفته آموزش دبیرستانی را رها كرد. اندیشه و احساس هنرمندانه‌اش هیچگونه خشكی و فشار و زوری را تاب نمی‌آورد. پس به هر ترفندی بود، از خدمت نظام هم كناره گرفت.

در ۱۶ سالگی پدرش را از دست داد. پدر كه می‌دانست بازماندگانش میل و همتی برای حفظ شركت بازرگانی غلاتش ندارند، وصیت كرده بود كه شركتش فروخته و درآمد حاصلش میان بازماندگانش تقسیم شود.

مادرش به موسیقی و ادبیات آشنا و در خانواده‌ای فرهیخته رشد یافته بود. طبیعی است كه توماس مان جز دوره كارآموزی كوتاهی در یک شركت بیمه آتش‌سوزی و گزارشگری برای مجله طنز “سیمپلیسیسیموس”، باقی عمر را به عنوان نویسنده حرفه‌ای آزاد كار و زندگی كند.

زندگی ۸۰ ساله توماس مان به دو دوران بلند تقسیم می‌شود: در نیمه نخست زندگی او كه پیش از جنگ جهانی اول گذشت، نویسنده، سیاست را به سیاست‌پیشگان و قدرت را به قدرتمندان وامی‌گذاشت و به درونگرایی بی‌مرز و اندازه بسنده می‌كرد. در نیمه دوم عمر او اما رویدادها و پدیده‌های سیاسی روز، بر دیدگاه و آثار هنری‌اش تأثیر مستقیم داشتند.

در سال ۱۹۲۹ به خاطر رمان “بودنبروک‌ها”Buddenbrooks كه زوال یک خانواده بازرگان را ترسیم كرد، جایزه ادبی نوبل گرفت. چهار سال پس از آن كه نازی‌ها به سر كار آمدند، از آلمان نخست به سوئیس و سپس به ایالات متحده گریخت و تابعیت آن دو كشور را پذیرفت. نازی‌ها تنها آثار او را ممنوع نكردند بلكه در كتاب‌سوزان بزرگی كه به راه انداختند، نوشته‌های او را نیز به آتش افكندند.

درونمایه‌ی بیشتر داستان‌های توماس مان، كشاكش میان عقل و عشق، زندگی شهروندی و نمود هنری و به طور كلی‌تر زندگی و مرگ است.

توماس مان در نیمه دوم زندگی‌اش از جمله رمان چهارجلدی “یوسف و برادران” و سپس “دكتر فاوستوس” را نوشت كه هركدام به نوبه و شیوه خود اعتراض و انتقادی به آلمان نازی بودند. این نویسنده پس از ۱۵ سال تبعید به آلمان بازگشت اما پایان عمر را در زوریخ گذراند و در اوج افتخار در ۸۰ سالگی در سوئیس درگذشت.

برگرفته از تارنمای دویچه وله فارسی




شیرِ بختیاری

nafisi majid 01مجید نفیسی

در پله نوردیهای بامدادیم
هر بار که به بالای پله ها می رسم
نفسی عمیق می کشم
و چون هژبر به بازدم
فریادی بر می آورم.

هژبر, شیر بختیاری بود
رزمنده ی میدانهای والیبال.
خیز می گرفت و بلند می جهید
و همزمان با کوبیدن توپ
چون شیری شرزه می غرید
و در دلِ حریفان هراس می افکند.

می گفتند در پاشنه ی کفشهایش
فنری جادویی کار گذاشته
و می خواستند که از “خُرنش” اش بکاهد.
اما او خود را شیرِ شاهنامه می خواند
و همچنان با هر آبشار
خروشی از ته دل در می داد.

در پسِ هر فریادم
پله نوردان سر بر می گردانند
و با شگفتی به من می نگرند.
آنها آبشارهای هژبر را ندیده اند
و نمی دانند که من در جنگهای دبستانی
به شیوه ی او بالا می پریدم
و با کوبش و غرشی همزمان
حریفان را درهم می کوبیدم.

هژبر هنوز استوار ایستاده
با دو چشم بزرگِ نافذ
چون شیرهای سنگیِ بختیاری
نگهبانِ گورِ رزمندگانِ گمنام
از دشتِ لالی تا بلندیهای بازُفت
و حتی گاهی طنین غرشهایش
از پله های سانتامونیکا شنیده می شود.

۲۳ ژوئیه ۲۰۱۶




علامة قزوینی روزنامه‌نگار، انقلاب مشروطیت، ادوارد براون و قرارداد ۱۹۰۷

ghazvini-mohammd 01روزنامه‌گردی ۲

ناصر پاکدامن

در زمان در رسیدن انقلاب مشروطیت، محمد قزوینی در ایران نیست و در فرانسه است. تا کنون از علائق و دلبستگیهای او به جنبش مشروطه‌خواهی، از جمله می‌دانستیم که پس از بمباران مجلس و در دوران استبداد صغیر، او هم در فعالیتهای مشروطه‌خواهان در اروپا شرکت فعال داشته است، چرا که کار طبع آن یکی دو شمارة صوراسرافیل که با نشانی ,,ایوردن،، سوئیس، انتشار یافته است، در پاریس انجام می‌گرفته است

و همچنانکه از نامه‌های قزوینی به دهخدا بر می‌آید، مسئولیت این امر با قزوینی بوده است و شش نامه ای که از پاریس، در فاصلة ۱۵ محرم۱۳۲۷ / ۶ فوریه ۱۹۰۹ تا ۱۱ ربیع الثانی ۱۳۲۷ / ۱۱ مه ۱۹۰۹، دربارة چاپ روزنامه و مراجعاتش به چاپخانه و دیرکردها و گرفتاریها و دشواریهای کار به دهخدا نوشته است، شاهد صادقی بر اعتقادات و فعالیتهای آزادیخواهانة اوست (نگ: اسنادی از فعالیتهای آزادیخواهان ایران در اروپا و استانبول. مبارزه با محمدعلی شاه در سالهای ۱۳۲۸-۱۳۲۶ هجری قمری، اسناد ابوالحسن خان معاضدالسلطنه پیرنیا، با مقدمة حسین پیرنیا، به کوشش ایرج افشار، تهران، توس، ۱۳۵۹، ص. ۱۵۵-۱۴۳).

اما همدلیها و همراهیهای قزوینی با جنبش انقلابی مشروطه‌خواهی پیش از این زمان آغاز شده است و نشانه‌هایی از این فعالیتها را در مجلس می‌یابیم. در تابستان ۱۳۲۶ قمری / ۱۹۰۷ میلادی، هنوز مشروطیت نخستین سالروز برقراری خود را جشن نگرفته است، که از دو سو و در دو نوبت تمامیت ارضی و استقلال کشور با مخاطره‌ای عظیم روبرو می‌شود. بهار آغاز شده است که سپاهیان عثمانی تجاوز به مرزهای شمال غربی ایران را آغاز کرده‌اند و تا حدود مهاباد و میاندوآب را تسخیر کرده‌اند و چشم بر کناره‌های دریاچة رضائیه دوخته‌اند. از سوی دیگر دو دولت روس و انگلیس هم در گفت و گو و کنکاشند تا به توافقی برسند و از جمله ایران و افغانستان را میان خود تقسیم کنند. این مذاکرات در ۳۱ اوت ۱۹۰۷ به عقد قراردادی منجر می‌شود که به موجب آن، دو دولت، ایران را به سه منطقه تقسیم می‌کنند. منطقه‌ای مرکب از ایالات شمالی که منطقۀ نفوذ روسیه شناخته می‌شود و منطقه‌ای مرکب از ایالات جنوبی ایران که منطقۀ نفوذ انگلستان شناخته می‌شود و منطقه‌ای مرکب از ایالات مرکزی و کویر لوت که مستقل می ماند و در اختیار دولت ایران! مقالات قزوینی بیانی است از آزادیخواهی و استقلال‌طلبی و میهن‌پرستی او و فریاد اعتراضی است برین گسترش‌طلبیهای استعماری و هشداری به مشروطه‌خواهان که استقلال وطن در خطر است.

نخستین مقالة قزوینی در زمانی نگاشته شده‌است که هنوز قرارداد ۱۹۰۷ به امضای دو دولت روس و انگلیس نرسیده است و روزنامه‌های فرانسه خبر می‌دهند که مذاکرات دو دولت به مراحل نهایی نزدیک شده‌‌است. بخش نخست مقاله در تهران در همان روزی انتشار می‌یابد که در سوی دیگر جهان، دو دولت امضای خود را برپای قرارداد می‌گذارند ( شمارۀ ۱۶۸ سال اول، مورخ ۲۱ رجب ۱۳۲۵ /۳۱ اوت ۱۹۰۷) مقاله، همچون بیشتری از مقالات روزنامة مجلس عنوانی ندارد. تنها روزنامه نوشته است: “نگارش یکی از دانشمندان از پاریس” و مقاله چنین شروع می‌شود:

به توسط جناب مستطاب ملاذالانام مدیر محترم جریدۀ فریدۀ مجلس دام ظلّه، خدمت حجج اسلام و امناء و وکلاء معروض می‌دارد امروز که وقت تنگ و فرصتِ درنگ نیست بر هر ذیحیات ایرانی لازم است که به مقتضای حب الوطن من الایمان، آنچه را که به عقل خود به حال ملت مفید بیند و اظهار آن نافع برای مأل وطن عزیز داند بدون هیچ ملاحظه به عرض وکلای محترم مجلس شورای ملی رساند. این است که در هفتة قبل شرحی را که در باب آتیه، بعضی از جراید پاریس… نگاشته بودند ترجمه کرده و خیالات ایشان را برای درج در جریدة مجلس شرح داده ارسال نمود، امروز نیز که غالب روزنامجات اروپا در خصوص حوادث و وقایع مملکت بیچارة ما فصلها نوشته و عقاید سیاسی خود را اظهار نموده‌اند، لازم دانست که مجملی از آن فصول را برای آگاهی وکلای محترم ترجمه نموده با عین آن جراید به روزنامة مجلس فرستد تا بلکه امنای ملت از خیالات اروپائیان درباب وطن عزیز کما هو حقه مستحضر شده در فکر چاره افتند و خیالی برای حفظ آن خاک مقدس نمایند که دیگر وقتی برای ما ایرانیان بدبخت باقی نمانده و علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد.

ای وکلای ملت بیچارۀ ایران! آخر قدری از گفتگوهای داخلی و مطالب جزئی دور شده نظری به مارٌک [مراکش] افکنید و ملاحظه نمائید که به فاصلۀ دو سه ماه، چگونه مملکت فرانسه اسباب‌چینیها نمود. امروز ۵ جهاز جنگی و ۳ هزار نفر قشون مسلح به آنجا فرستاده شهر اودجه (کازابلانکه) را محاصره نموده است و بیرق سه رنگ فرانسه را بر منارۀ مساجد برافراشته و با دولت اسپانیول قرار تقسیم آنجا را می‌دهند و دلیلی که برای این کار می‌تراشند این است که اعراب مسلمان مارٌک (مراکش) را قابلیت آن نیست که نظم مملکت خویش را داده و خاک خود را آباد نمایند، پس بر ما فرانسویان است که آنجا را نیز مثل الجزایر تصرف نموده، لوازم تربیت (سیویلیزاسیون) را معمول داریم.

ای رئیسان ملت، ای وکلای محترم، آیا از اتحاد روس و انگلیس خبر دارید؟ آیا می‌دانید برای وطن عزیز شما چه خوابهایی دیده‌اند؟ آیا کلمه‌ای از فصول قرارنامۀ آنها را مستحضر شده‌اید؟ آیا نتیجۀ ملاقاتی که سه روز قبل در روی جهاز «هوهنزلرن» ما بین امپراطور آلمان و امپراطور روس وقوع یافت مطلع شدید؟ آیا فکری برای عواقب امور مملکت و ملت ایران کرده اید یا هنوز در گفتگوی عمل احتکار و مرافعۀ ملک التجار و مباحثات عاطل و مذاکرات بی‌حاصلید؟ آیا…؟ آیا…؟

و به دنبال این مقدمه ترجمۀ سه مطلب از روزنامه های فرانسه آمده است: مطلب اول از روزنامه برسن (؟) در ۵ اوت است و «تلگرافی است که وقایع‌نگار جریده از طهران ۵ اوت ۱۹۰۷ مخابره کرده است» دربارۀ «ترکان بر ضد ایرانیان. شکست قشون ایران در سرحد عثمانی». مطلب دوم در همین زمینه است و نوشتۀ روزنامۀ ژورنال [Le Journal] در ۶ اوت که چاپ آن درین شماره ناتمام می‌ماند و دنبالۀ آن به همراه مطلب سوم در شمارۀ ۱۷۰ (۲۳ رجب ۱۳۲۵ / ۲ سپتامبر۱۹۰۷) به چاپ می‌رسد. مطلب سوم خبر کوتاهی است از همان شمارۀ ۶ اوت همان روزنامه دربارۀ “معاهدات انگلیس و روس”:

معاهدۀ مابین انگلیس و روس به اختتام رسیده، در خصوص گفتگوهایی که بین این دو دولت بزرگ در باب تبت و افغانستان و ایران بود قراردادهای صحیح گذاشته شده و از قرار معلوم، کابینه های لندن و سن پطرزبورغ در خصوص این مطالب با یکدیگر معیت تامه پیدا کرده و رفع ایرادات یکدیگر را کرده‌اند و بکلی متحد شده‌اند. از قراری که در دوائر رسمی لندن مذکور است، امضای عهدنامه پس از مراجعت سیر نیکلسون، سفیر انگلیس که عجالتاٌ در لندن است، به سن پطرزبورغ صورت خواهد گرفت.

آیا این نوشته‌ها از نخستین مطالبی است که دربارۀ قرارداد ۱۹۰۷ در ایران به چاپ می رسد؟ (متن کامل قرارداد ده روزی بعد، در شمارۀ ۱۷۳، مورخ اول شعبان۱۳۲۵ / ۱۰ سنبلۀ ۱۲۸۵ / ۱۰ سپتامبر ۱۹۰۷ حبل‌المتین به چاپ رسیده است). آن هشدار و اعلام خطر قزوینی چه واکنشی برانگیخت؟ این خبر کوتاه چه اثر گذاشت؟ پرسشهائی که اکنون بی پاسخ است و در هرحال مقاله‌ها نشان از هشیاری و آزادیخواهی و استقلال طلبی “یکی از دانشمندان از پاریس” دارد.

قزوینی در یادداشت خود می‌نویسد که “هفتۀ قبل” هم ترجمۀ دیگری از مطالب روزنامه‌های پاریس فرستاده است. اما در شماره‌های پیشین از چنین مقاله‌ای اثری نیست و مقالۀ دیگر از قزوینی را در چندین شمارۀ بعد می‌بینیم که روزنامه بخش نخست مقالۀ دیگری را چاپ می‌کند به “نگارش و ترجمۀ یکی از دانشمندان ایرانی از پاریس از روزنامه‌های فرنگ در تحت عنوان عالم اسلامی [Revue du monde musulman].” (۲۱۰، ۱۰ شوال ۱۳۲۵/ ۱۷ نوامبر ۱۹۰۷). این مقاله که بخش دوم آن با عنوان “نگارش یکی از دانشمندان ایران از پاریس” در شمارۀ ۲۱۱، مورخ ۱۱ شوال / ۱۸ نوامبر به چاپ رسیده، دربارۀ تأثیر “ظفرهای ژاپون” است بر ملل آسیا و افریقا: «سرمشقی که ژاپون داد جمع کثیر از مخلوق را چه در آفریقا و چه در آسیا به جنبش درآورد و از حالت غفلت و مسامحه بیرون آورد». نویسندۀ مقاله خاصه به تأثیرات تجربۀ ژاپن بر کشورهای اسلامی توجه دارد و تعدد روزنامه‌ها و تأسیس مدارس و مؤسسات آموزشی را از نشانه‌های این اثرگذاری می‌داند. مقاله چنین پایان می‌یابد که مسلمانان این «کلام حکمت آمیز فاتح اقصی شرق [شرق اقصی/ خاور دور] را “ژاپن” در همه جا منتشر نموده اند. و آن کلام حکمت آمیز این است: خود را دانا کنیم برای اینکه توانا شویم».

این دو مقاله‌ای که تا کنون ذکر شد هر دو نوشتۀ “یکی از دانشمندان ایرانی از پاریس” است و آنچه ما را به هویت اصلی نویسنده، هدایت می‌کند وحدت لحن و سبک و سیاق کلام و اشتراک موضوع این نوشته‌ها با دو مقاله‌ای است که ازین پس در روزنامه چاپ شده است و این نکته که سومین مقاله، امضای محمد قزوینی را بر پای خود دارد.

این مقاله که با عنوان “مکتوب از پاریس” چاپ شده است، چنین آغاز می‌شود:

خدمت مدیر محترم جریدۀ فریدۀ مجلس زحمت‌افزا می‌شود مقالۀ ذیل را از یک روزنامۀ یومیۀ انگلیسی موسوم به منچستر گواردین[Manchester Guardian]، مورخۀ ۲ اکتبر سنۀ ۱۹۰۷ ترجمه نموده ارسال خدمت داشتم اگر صلاح دانستید، بعد از حک و اصلاح، امر به درج در جریدۀ شریفه فرمائید.

مقالۀ منچستر گاردین دربارۀ اوضاع ایران است و علیه قرارداد ۱۹۰۷: بخش نخست مقاله در شمارۀ ۲۱۶ (۲۰ شوال ۱۳۲۵ / ۲۸ نوامبر۱۹۰۷) و بخش دوم آن در شمارۀ ۲۱۷ (۲۱ شوال ۱۳۲۵ / ۲۹ نوامبر ۱۹۰۷) مجلس به جاپ رسیده است و امضای محمد قزوینی را بر پای خود دارد. اما مقالۀ گاردین یکسره انتقاد از قرارداد ۱۹۰۷ است. آن روزها، در تهران کوششهایی می‌شد که شاه و دربار را با مجلس مشروطه همراه و همگام کنند و روزنامه می‌نویسد آیا این معاهدۀ تقسیم ایران است که در تهران ” باعث صلح طرفین شده است؟ ما نمی‌دانیم، ولی قطعاً محرک شده است وطن‌پرستان ایران را که اختلافات شخصی را کنار گذاشته در پی جستجوی یک حیات ملی عام بر آمده‌اند”. روزنامه ادامه می‌دهد که ” معاهده‌ای که به مقتضای آن دو ملت در زمین یک ملت ثالث که هنوز نمرده است، تبادل منافع با یکدیگر نمایند، بسیار معاهدۀ غریبی است و نمی‌توان به روی خود نیاورد که این مسئله تا چه درجه طرف تنفر و کراهت عموم شده‌است (یعنی در انگلستان)”. از آن پس نویسندۀ مقاله به مقایسۀ این قرارداد با قرارداد انگلستان و فرانسه دربارۀ مراکش می‌پردازد و نتیجه می‌گیرد که

“در ایران… شباهت به وضع مراکش ندارد. راست است که هیچ احتمال نمی‌رود که آلمان… اعتراضی نماید ولی اعتراضات معنوی و وجدانی در خصوص ایران به قدری قوی است که در هیچ جای دیگر دنیا به این قوت نیست. اینگونه معاهدت فقط در صورتی ممدوح است که قبل‌الوقت، یقین به موت طرف مقابل داشته باشند ولی وقایعی مانند واقعۀ دیروز ایران (یعنی صلح ارکان دولت با پارلمان) به هیچوجه نمی‌گذارد که شخص یقین به مرگ ملت ایران داشته باشد”. تصمیم مجلس به عدم توسل به قرضۀ خارجی و اقدام برای تأسیس بانک ملی “اول قدمی است که به طرف ارجاع استقلال ثروت در مملکت برداشته‌اند. اینها همه علایم خوبی است برای آیندۀ ایران، و اگر نتایج مأمول از آن صورت خارجی پیدا نماید، فصول این معاهده که متعلق به ایران است عنقریب خود به خود تحلیل خواهد رفت و از درجۀ اعتبار ساقط خواهد شد… اگر پارلمان ایران بتواند یک حکومتی قوی و منظم دایر سازد بهانه برای مداخله هرگز پیدا نخواهد شد و بر عکس اگر از بر طرف کردن هرج و مرج عاجز شد، معاهده‌نامه همیشه نصب‌العین روس و بهترین محرکی است در برابر او در مداخله! اگر حرکت آزادیطلبان در ایران فوراً پیشرفت حاصل نکند ما عنقریب افسوس خواهیم خورد از نتایج فصول معاهده که مربوط به ایران است. برعکس، یک حکومت منظم در ایران فصول معاهده را بالطبیعه تحلیل خواهد برد و به تدریج آن را ملغی خواهد نمود. در هر صورت وضع سیاسی ایران بنفسه خیلی جالب انظار است. منتظریم از این بحران سیاسی چه بیرون آید”.

در شمارۀ ۲۱۷ (۲۱ شوال ۱۳۲۵ / ۲۹ نوامبر ۱۹۰۷)، بازهم روزنامه “مکتوب یکی از دانشمندان ایران از پاریس” را منتشر می‌کند که چنین آغاز می‌شود:

به شرف عرض حضور جناب مستطاب عالی می‌رساند متجاوز از یک ماه است که روزنامه‌های اینجا، موافق اخبار تلگرافی، خبر تقسیم یعنی خبر مرگ ایران را داده‌اند و بنده، بدبختانه به واسطۀ موانع بسیار، خاصه ناخوشی، نتوانستم زود خیلی از روزنامه‌ها را ترجمه کرده ارسال دارم و با وجود اینکه خبر در ایران شایع است، باز خالی از فایده ندانستم که طریقۀ تقسیم و بعضی مطالب دیگر را که بعد از آن نوشته اند ترجمه کرده با همان نقشۀ تقسیم که در روزنامۀ تام [Temps] رسم شده خدمت جنابعالی بفرستم که در روزنامۀ مجلس فوراً به طبع برسانید. پس از انتشار اخبار موحشه یکی از اهالی ایران، جناب آقای آقا شیخ محمد قزوینی، یک نفر دوست خودش از مردمان انگلیس که معلم و مرد خلیل محترمی است شرحی مبنی بر شکایت از عمل ناشایستۀ انگلیس یعنی موافقت او با روس در انعدام ایران نوشت. معلم محترم مزبور که ایرانیها را دوست می دارد و مدتی در ایران بوده و فارسی را خیلی خوب می‌داند و کتابها به زبان فارسی به طبع رسانیده جوابی نوشته است که بنده عین عبارات او را نقل نموده و اینک ارسال می‌دارم که مقرر فرمائید بزودی به طبع برسانند.

اخبار بینظمی و اغتشاش در تمام ایران و سرحدات و غیره هر روز در روزنامه های اینجا نوشته می شود و بنده خیال داشتم در این فقره، شرحی مبسوط عرض کنم ولی می بینم رقعه‌ای که آقای معلم انگلیس نوشته است با وجود اختصار، دارای همۀ مطالب هست که اگر اهل ایران رفتار نمایند ایران ممکن است روح از بدنش مفارقت نکند و الّا باید گفت انّا للله و انّا الیه راجعون. خلاصه کارها خیلی خراب است. اگر مردم خواب و خور را بر خود حرام نکنند و با کمال عجله اتمامات لازمه در امنیت ولایت به کار نبرند پس به قول معلم انگلیسی وای بر عالم اسلامیت!

عجالتاً مصلحت دید من آن است که یاران همه کار را کنار بگذارند و اول در فکر بانک ملی باشند و بعد تدارک بسیار خوبی برای لشکر که خیلی خیلی اهمیت دارد بنمایند و مملکت را منظم کنند، بعد ازین به کارهای دیگر بپردازند. اگر هر یک از اهالی ایران هر روز به اقتضای وطن پرستی خود کاری بکنند و زحمتی بکشند، روز به روز کارها رو به بهبودی خواهد گذاشت. خلاصه، باز به قول سعدی مردانه بکوشید تا جامۀ زنان نپوشید.

“مکتوب یکی از دانشمندان ایرانی از پاریس” با پاسخ ادوار براون به نامۀ قزوینی ادامه می‌یابد و پس از آن هم ترجمۀ مقاله ای می‌آید از روزنامۀ دِبا [Débats] مورخ ۲۶ سپتامبر. اما هم اکنون این مقدمه یکی دو پرسش را به ذهن می‌آورد: این دانشمند ایرانی پاریس نشین کیست که هم با ادوار براون، شرقشناس نامدار و ایراندوست انگلیسی، دوستی و آشنائی دارد و هم یک چنین نثر و کلامی دارد که به نثر و کلام قزوینی می‌ماند؟ او که به همکاریهای پیشین خود با روزنامه هم اشاره می‌کند، چرا می‌نویسد که این نامه را “یکی از اهالی ایران، جناب آقای آقا شیخ محمد قزوینی” نوشته است و نه منی که به نوشتۀ روزنامه “یکی از دانشمندان ایرانی از پاریس” هستم؟ چه معنایی در پس این امر نهفته است که کسی از خود به عنوان “جناب آقای آقا شیخ محمد قزوینی” نام ببرد؟ اما این سخنان به کنار، آن سطور از قلمی هم خبر می‌دهد که بی اعتنا و به جنت مکانی از روزگار خود نگذشت که به درد زمانه گرفتار آمده بود. ازین رو هم بود که نقشۀ تقسیم ایران میان روس و انگلیس “که در روزنامۀ تام [Temps] رسم شده” بود را می‌فرستاد و می‌نوشت که “فوراً به طبع برسانید” که هستی میهن در مخاطره‌ای عظیم گرفتار آمده است.

و پاسخ براون پس از این توضیح کوتاه آمده است: «جواب یک نفر معلم انگلیسی است به جناب آقای آقا شیخ محمد قزوینی مقیم در پاریس که به خط و زبان فارسی نوشته است. عین عبارات او را نقل کرده ارسال می‌دارم» و نامه چنین است (توضیحاتی که میان دو قلّاب آمده است از قزوینی است علامت سه نقطه پس از ,,اتفاق،، در متن آمده است و چه بسا نشانۀ حذف کلمه‌ای باشد):

دربارۀ عهدنامۀ فیمابین دولتین روس و انگلیس مرقوم فرموده بودید و رأی مخلص را استفسار فرموده بودید. این مطلبی نیست که در کاغذی بگنجد ولی اجمالاً عرض می‌کنم که به نظر مخلص بنای سیاست خارجۀ همۀ دول عظمای فرنگستان، چه انگلیس و چه فرانسه، چه روس و چه آلمان، معلوم است بر تجاوزات است و واضح و روشن است که اتفاق ….. مصیبت کاردان است. بدتر این است که بعد از اضمحلال این همه دول اسلامیه و غصب این همه ممالک، مسلمانان به جای اینکه با هم متحد بشوند از برای حفظ خودشان، با هم جنگ و جدال می‌کنند مثل ایران و ممالک عثمانیه که فرصت تازه‌ای به دزدان می‌دهند؛ یا اقلاً غم یکدیگر را هیچ نمی‌خورند و حقیقتاً چاره نیست مگر اینکه از همه چیز قطع نظر، مثل ژاپن مشغول تدارکات حربیه شوند و فراموش نکنند که در این روزگار شجاعت افراد به هیچ کار نمی خورد. نظام باید و توپ و فهمیدن جمیع حیل حربیۀ جدیده والّا رستم دستان با توپ کروپ چه چاره کند و سام نریمان با کچنر [یکی از سرتیپهای انگلیس است که سودان را فتح کرد] جرّار [مرد سختدل] چه چاره سازد؟ ولی شاهی عاقل خویشتندارِ دوربین و دوراندیش کو؟ وزیر و مشیری که هیچ فکر خود نکنند در راه بهبودی وطن خود هر رنجی را بر خود آسان شمارد کو؟ سپهسالار ماهر داهیۀ [مردی خیلی محیل] وطندوست که در فکر مدافعه باشد نه فکر مداخل کو؟ اسلحه کو؟ پول کو؟ . همت و خود فدائی که با عقل و علم و اطلاع جمع باشد کو؟

و اگر خدا رحم نکند و این چیزها را که مثل عنقا و کبریت احمر است در بلاد اسلامی پیدا نشود، وای بر حرّیت و استقلال دول اسلامیه! که این طمع که در دول فرنگستان به ظهور رسیده است، روز به روز در تزاید است. مصر را خراب کرده‌اند. ترکستان را خراب کرده‌اند. تونس و جزایر را خراب کرده‌اند. مراکش را خراب می‌کنند و ایران را، نعوذ بالله، اگر بتوانند خراب می‌کنند مگر اینکه بقیۀ دول اسلامیۀ مستقله، از مسائل خلافت و امامت و یوم غدیر و فدک و امثال آن در گذرند و دست به هم بدهند تا جان را از هلاک برهانند! این رأی مخلص است به طور اختصار اگر بخواهید. این تمدن فرنگی، همانطور که پیش عرض کردم، بیشتر دروغ و مکر و حیله و ظلمِ ریا آمیز است و بس. والسلام.

این آخرین جمله می‌تواند دریچه‌ای هم باشد بر دنیای براون. در روی آوردنش به شرق نشانه ای هم باید دید از فاصله‌گیری او از تمدنی که “بیشتر دروغ و مکر و حیله و ظلمِ ریا آمیز است”؟ و آن رهنمودهای مؤکد و ناگهانی قزوینی هم دربارۀ ایجاد بانک ملی و تأسیس قشون دولتی ازین نامۀ براون سرچشمه می‌گیرد مگر اینکه سخن هزار سالۀ دقیقی طوسی را به یاد آورده باشد:

به دو چیز گیرند مر مملکت را یکی زعفرانی دگر پرنیانی
یکی زر نام ملک بر نبشته دگر آهن آبدیده یمانی…

اما از کجا که آن حرفها هم از خود براون باشد؟ از کجا که این یک از دقیقی به سرقت نبرده باشد؟

… در هر حال، “مکتوب یکی از دانشمندان ایران از پاریس” با ترجمۀ مقالۀ منتشره در روزنامۀ دبا [Débats] در ۲۶ سپتامبر ۱۹۰۷ به پایان می‌رسد. نویسندۀ مقاله پس از نقل بخش مربوط به ایران در قرارداد ۱۹۰۷ روس و انگلیس، به تفسیر و بحث در قرارداد می‌پردازد. همچنانکه اشاره شد، نقشۀ تقسیم ایران که قزوینی در نامۀ خود به ارسال آن تصریح می‌کند در روزنامۀ مجلس چاپ نشده است. باید گفت که پیش ازین سفارت انگلیس در تهران در نامه‌ای به تاریخ ۱۵ شعبان / ۲۴ سپتامبر متن قرارداد را به اطلاع دولت ایران رسانده‌است و رئیس مجلس هم در ۲۶ شعبان / ۵ اکتبر مجلس را ازین نامه و متن قرارداد مطلع کرده‌است. از آن پس چندین بار در مجلس، نمایندگانی از پاسخ و واکنش دولت می‌پرسند و تا اینکه جوابیۀ مورخ ۲۵ رمضان وزارت خارجه به سفارت فخیمه، در جلسۀ ۲۶ رمضان مجلس قرائت می‌شود که

«اینک در جواب زحمت افزا می‌شود که چنانکه خاطر نصفت مظاهر آن جناب تصدیق خواهد کرد قرارداد مزبور فیمابین دولتین قویشوکتین روس و انگلیس منعقد شده و بنابرین مفاد آن هم راجع به دولتین مرقومتین که قرارداد مزبوره را امضاء کرده‌اند خواهد بود و دولت علیۀ ایران نظر به استقلالی که به فضل خداوند متعال بخودی خود داراست، کلیۀ حقوق و اختیاراتی را که از استقلال تام این دولت علیه حاصل است از اثر نفوذ هر قسم قراردادی که بین دو یا چند دولت خارجه در باب ایران منعقد شده یا بشود اصولاً و حقاً مصون و محفوظ می‌داند…».

پاسخی شگفت: ای دولتین قویشوکتین! این قرارداد را اشتباهی برای ما فرستاده‌اید! قراردادی است راجع به ما دولت علیه، میان دو دولت شما. که به ما هم نه هیچ ربطی دارد و نه می‌تواند داشته باشد. چرا که ما، به فضل خداوند متعال، مستقلیم و پس، خودمان دربارۀ خودمان تصمیم می‌گیریم. به دیگران هم ارتباطی ندارد. همین!

اما این نامه ها، ازینهم حکایت می کند که مشروطه و مشروطه خواهی، چه قبول گسترده ای در میان روشنفکران و آزادیخواهان ایران پدید آورده بود. تب و تاب محمد قزوینی، تب و تاب شمارۀ روزافزونی از اهل قلم و کاغذ و کتاب و دفتر ایران آن زمان است.

کسروی از راه اعتدال و انصاف بیرون نیفتاده است آنزمان که در ماهنامۀ پیمان آن سالهای آغازین دهۀ دومین این قرن شمسی نوشته است که انقلاب مشروطیت، رویدادی بیهمتاست در طی قرنهای تاریخ ایران چرا که نخستین بار است که برابر ی شهروندان در برابر قانون را اعلام می کند. قانونی که می بایست به رأی و نظر نمایندگان مردم به تصویبب رسد.

قزوینی هم که دل و فکر با مشروطه داشت از اهمیت سرنوشت ساز انقلابی که گشترش می یافت غافل نبود..