در باره تلاش دولت روحانی برای جلب کارشناسان و نخبگان فکری خارج از کشور
گفتگو رادیو فرانسه با مهرداد درویش پور
با توجه به رفتار متناقض جناحهای حکومتی، طرح تشویق تردد استادان ایرانی به کشور، مطلقاً شانس پیشرفت نخواهد داشت.
گفتگو رادیو فرانسه با مهرداد درویش پور
با توجه به رفتار متناقض جناحهای حکومتی، طرح تشویق تردد استادان ایرانی به کشور، مطلقاً شانس پیشرفت نخواهد داشت.

ادوارد سعید
ترجمه علیرضا ثقفی
هر روشنفكری مخاطبان و حوزه نفوذ خاص خود را دارد. اگر آن مخاطبان راضی هستند پس باید آنان را شاد نگه داشت و اگر ناراضی هستند پس باید آنان را به حركت مخالفت آمیز دعوت كرد و آنان را به حركتی بزرگ جهت مشاركت در جامعه ای دموكراتیك فرا خواند. در هر حال در كنار قدرت و حكومت بودن و رابطه با آن برای روشنفكر چیزی به ارمغان نمی آورد .
این مقاله از سری سخنرانی هائی است كه ادوارد سعید روشنفكر فلسطینی در اواخر سالهای زندگیش در باره و ظایف رو شنفكران متعهدایراد كرده و سپس آن را به صورت مقاله در اورده است . واز انجهت كه تحقیق جامعی در باره و ظایف رو شنفكران در دوره حاكمیت سر مایه داری است میتواند همواره اموزنده باشد . در زمان حاضر كه بسیاری از رو شنفكران تسلیم عطایا و بخشش های نظام سر مایه داری شده اند وبرای گذران زندگی در خدمت شركت های بزرگ ویا دو لتها در امده اند ، استقلال فكری رو شنفكران مردمی از اهمیت خاصی بر خوردار است كه در این مقاله به ان پرداخته شده است .هرچند او در این نوشته ها یك رو شنفكر تنها وبدون تشكیلات را به نمایش میگذارد ،اما همین كه از استقلال رو شنفكر و تسلیم نشدن او به قدرت دفاع میكند ارزشمند است .
(عنوان اصلی مقاله حرفه ای ها و آماتورها است كه در كتاب بازنگری به رو شنفكران آمده وچاپ ان سالها پیش از جانب ارشاد سانسور شد )
روشنفكر مشهور فرانسوی، رژی دبره، در سال ۱۹۷۹ كتاب جالبی درباره حیات فرهنگی فرانسه نوشت كه عنوان”معلمان، نویسندگان، مشاهیر، روشنفكران،فرانسه مدرن” را داشت. دبره خود یك روشنفكر متعهد فعال چپ بود كه كمی پس از انقلاب كوبا در ۱۹۵۸ در دانشگاه هاوانا به تدریس مشغول شد. كمی بعد حكومت بولیوی او را به سی سال زندان محكوم كرد. جرم او همكاری با چه گوارا بود. اما پس از سه سال از زندان آزاد شد. پس از بازگشت به فرانسه دبره تبدیل به یك تحلیل گر نیمه آكادمیك و سپس مشاور رییس جمهور، میتران، شد. او در موقعیتی قرار گرفت كه ارتباط میان روشنفكران و نهادها را درك كند. رابطه ای كه هیچ گاه ساده نبوده، بلكه همواره در حال تكامل بوده و بعضی اوقات پیچیدگی آن تعجب آور است. تزهای دبره در این كتاب عبارت از آن است كه میان سال های ۱۸۸۰ تا ۱۹۳۰ روشنفكران پاریسی اصولا در ارتباط با دانشگاه سوربن بودند. آن ها مادی گرایانی بودند كه از كلیسا و بناپارتیسم روبرگردانده بودند. در لابراتوارها، كتابخانه ها، و كلاس های درس روشنفكران به عنوان حرفه ای ها محافظت می شدند و پیشرفت های مهمی در علوم به وجود آوردند. پس از سال ۱۹۳۰ دانشگاه سوربن اتوریته خود را از دست داد و جای خود را به مراكز انتشاراتی شبیه”نوول روو فرانسز (۱) واگذارد كرد. جایی كه به نظر دبره روحیه خانوادگی جائی كه به نظر دبره رو حیه خانوادگی روشنفكران را سازمان داد و نویسندگان آن دست نوازش بیشتری بر سر خود احساس می كردند. تا دهه دشوار ۱۹۶۰، نویسندگانی نظیر سارتر، بووآ، كامو، موریاك، ژید و مالرو(۲) تحت تاثیر قشر روشنفكری بودند كه جایگزین حرفه ای ها شده بود ند . این قشر روشنفكر كارهای آزادی انجام می داد و اعتقاداتی به آزادی داشت و مسایل آنان به قول دبره راه میانه ای بود كه از وسط آیین های كلیسایی دوره ماقبل و گسترش روشنگری كه بعد از آن به وجود آمد ، می گذشت.(۳)
در حدود سال های۱۹۶۸روشنفكران به طور گسترده ای از نوشته های خود جدا شده و به جای آن به دور رسانه های عمومی جمع شدند . آن ها به عنوان روزنامه نگار، سخنران، برنامه های تلوزیونی چه به عنوان مجری و یا میهمان، مشاوران، مدیران، و سایر موارد كار خود را ادامه دادند. اكنون آن ها مخاطبین فراوانی داشتند. علاوه بر آن زندگی آنان به عنوان روشنفكر كاملا وابسته به بینندگان بود.
شهرت و یا گمنامی آنان به وسیله دیگران مشخص می شد. دیگرانی كه مخاطبین نامشخص اند. دبره در این مورد چنین می گوید:”با گسترش حوزه نفوذ رسانه های گروهی، آن ها كمتر از روشنفكران آزاد استفاده می كردند و بیشتر تحت سلطه قشر روشنفكر حرفه ای و منابع قانونی كلاسیك درآمدند و مجموعه كاملی را به وجود آوردند كه توقعات كمتری داشته و در نتیجه ساده تر به كار گرفته می شدند…. رسانه های گروهی سنت های بسته روشنفكری را در هم ریخته و همراه با آن ارزشیابی و میزان ارزش ها را پایین آوردند. (۱) آنچه دبره می گوید مساله ای مخصوص فرانسه است كه در نتیجه مبارزه میان نیروهای مشخص سلطه طلب و كلیسایی در جوامع ناپلئونی به وجود می آید و شباهتی با جوامع دیگر ندارد. به عنوان مثال در بریتانیا تا قبل از جنگ جهانی دوم اغلب دانشگاه ها مطابق با توصیف های دبره نبودند. حتی اساتید آكسفورد و كمبریج در باور عامه شباهتی به روشنفكران فرانسه نداشتند. در حالی كه بنگاه های انتشاراتی در بریتانیا در میان دو جنگ جهانی با نفوذ و قدرتمند شده بودند. مدیران این بنگاه ها، روحیه خانوادگی ای كه دبره در مورد روشنفكران فرانسه مطرح می كند، به وجود نیاوردند. نقطه اتكاء قوی ای وجود نداشت. گروه های افراد در برابر نهاد ها قرار گرفتند و قدرت و اتوریته را از آن نهادها به دست آوردند. به طوری كه آن نهادها آن طور كه گرامشی توصیف می كند روشنفكران وابسته به خود را پرورش دادند.
هنوز این سوال باقی می ماند كه چیزی شبیه به استقلال روشنفكر وچود داشته باشد و یا می تواند وجود داشته باشد. یعنی عملكرد مستقلانه روشنفكر، روشنفكری كه مدیون كسی نیست و در نتیجه تحت تاثیر هیچ فشاری قرار ندارد. روشنفكرانی كه وابسته به دانشگاه هایی هستند كه حقوق می پردازند و یا وابسته به احزاب سیاسی ای كه انتظار وفاداری به خط حزبی را دارند. در حقیقت وابسته به منابعی هستند كه خواهان آزادی مشروط و محدودیت انتقاد است. به نظر دبره در گذشته حوزه عمل یك روشنفكر وسیع تر از گروه روشنفكران بود. (به زبان دیگر جایی كه نگرانی درباره خوشایند مخاطب و یا كارفرما جایگزین استقلال روشنفكران می شود.) در حرفه روشنفكر مسایلی وجود دارد كه اگر منسوخ نشده اما به طور قطع از ان جلو گیری شده است .
مجددا به بحث خود بازمی گردیم. بحث بررسی روشنفكر. هنگامی كه ما یك فرد روشنفكر را در نظر می آوریم در این جا مساله اصلی من فرد است) آیا ما تكیه بر فردیت شخص داریم یا آن كه منظور ما گروه یا طبقه ای است كه روشنفكر عضوی از آن است؟ جواب این سوال به طور مشخص بستگی به انتظار ما از عملكرد روشنفكر دارد. به این مفهوم كه: آیا آنچه ما شنیده و یا می خوانیم یك نظریه مستقل است یا نظرات یك حكومت است كه یك امر سیاسی سازمان یافته و یك تبلیغ گروهی است؟ رسالت روشنفكران قرن ۱۹ بیشتر اظهارت فردی است. زیرا به طور واقعی آن روشنفكران چنین بودند. بازارف در كتاب تورگینف و یا استفان ددلوس در كتاب جیمز جویس شخصیت هایی تنها و گوشه گیر دارند. آن ها به طور كلی با جامعه هماهنگ نمی شوند و در نتیجه یك شورشی كامل در برابر وضع موجود هستند. در حالی كه تعداد فزاینده روشنفكران قرن بیستم مردان و زنانی كه به گروه هایی به نام روشنفكر و یا اقشار روشنفكری تعلق دارند.(مدیران، متخصصان، مبلغان، متخصصان دولتی و كامپیوتری، دانشمندان، از رهبران سندیكا، مشاورانی كه برای ارئه نظراتشان دستمزد دریافت می كنند.) از این كه بخواهند به صورت مستقل عمل كنند نگرانند.
این مساله خطیر و با اهمیت است و باید به آن با تركیبی از رئالیسم و ایدهآلیسم نگاه كرد و مطمئنا نمی توان با آن شك گرایانه برخورد كرد. اسكاروایلد می گوید:”شك گرا شخصی است كه قیمت هر چیز را می داند اما ارزش هیچ چیز را نمی داند.”این كه همه روشنفكران را خائن بنامیم فقط به دلیل این كه آن ها زندگی كاری خود را در دانشگاه گذرانده اند و یا برای یك روزنامه كار می كنند، یك برخورد خشن و نهایتا اعتراضی به معنی است. این كه بگوئیم هر كسی نهایتا تسلیم پول می شود. از طرف دیگر به ندرت فرد روشنفكر ایده آل و كامل است. روشنفكر چراغی در تاریكی، آنقدر خالص و آنقدر شرافتمند كه هر گونه سوء ظنی را در برابر منافع مادی مردود بشمارد، نیست. هیچ كس نتوانسته است چنین آزمایشی را از سر بگذراند. حتی استفان ددلوس در نوشته جویس چنین نبوده است. او كه آنقدر پاك و دارای ایده آل های تند است، در انتها ناتوان شده و ساكت می شود.
حقیقت آن است كه روشنفكر شخصیتی غیرقابل بحث و سالم همانند یك كارشناس مهربان و یا یك قدیس تمام و كمال و نیكوكار و غمگین و غریب نیست. هر شخص در یك جامعه زندگی می كند، اینكه آن جامعه چه مقدار باز و آزاد است و یا فرد چه مقدار پرهیزكار است اهمیت ندارد در هر صورت روشنفكر باید قوه درك داشته باشد و در عمل باید مناظره و مباحثه را تا حد امكان به راه اندازد. اما آلترناتیوها كاملا تسلیم طلبانه و یا كاملا عصانگرایانه نیست.
در روزهای كم رنگ شدن حكومت ریگان، راسل ژاكوبی(۱) ، روشنفكر چپ گرا، كتابی را به چاپ رساند كه بحث زیادی را به راه انداخت و بسیار پسندیده بود. این كتاب با نام روشنفكران متاخر، درباره غیرقابل تردید بودن تزهای موجود در ایالات متحده كه روشنفكران غیر آكادمیك را كاملا از میان رفته می دانست، بحث می كرد. این تزها می گفت كه هیچ كس، یعنی هیچ روشنفكر متعهدی به جز یك گروه از استادان دانشگاه كه وضعیتی خاص و ویژه دارند و بیشتر در ارتباط با خودشان هستند و هیچ كس در جامعه به آنان توجهی ندارد، باقی نمانده است. الگوی ژاكوبی برای روشنفكران قدیم شامل تعداد اندك روشنفكرانی است كه در دهكده گرینویچ(محله ای همانند بخش لاتین است.) در اوایل قرن بیستم زندگی می كردند و به عنوان روشنفكران نیویورك شناخته می شدند. بیشتر آن ها یهودی چپگرا، اما غیر كمونیست بودند و با نوشته هایشان روزگار می گذراندند. شخصیت های نسل اولیه شامل مردان و زنانی همانند ادموند ویلسن، ژان ژاكوب، لوئیز مامفورد، دویت مك دولاند و شركای بعدی آن ها عبارت بودند از فلیپ راو، آلفرد كازین، ك ایرونیك ها و سوزان سونتاگ، دانیل بل، ویلیام بارت و لیونل تریلینگ.(۲) به نظر ژاكوبی چنین روشنفكرانی در نتیجه فشارهای سیاسی و اجتماعی پس از جنگ كاهش یافتند. این فشارها عبارت بودند از: پراكنده شده به حاشیه ها، برخورد غیر مسئولانه نسل پیشرو كه پیشگام ایده های گوشه نشینی و پشت سر گذاردن وضع موجود و زندگی بودند. گسترش دانشگاه و محدود شدن به كالجهای اولیه چپ مستقل آمریكایی.
نتیجه آن است كه روشنفكر امروز شبیه به متخصص كنجینه ادبیات است و وضعیت مشخص او آن است كه خارج از كلاس هیچ منافعی ندارد. چنین افرادی بر طبق تعریف ژاكوبی، كسانی هستند كه منش خشن میهمی دارند كه كارشان بیشتر مربوط به پیشرفت های آكادمیك است و كاربردی در تغییرات اجتماعی ندارند. چنین توصیفی از مساله در حقیقت بیشتر به مفهوم گسترش جنبش محافظه كارانه جدید است.(روشنفكرانی كه در زمان ریاست جمهوری ریگان از مقام بالایی برخوردار شدند، كسانی بودند كه قبلا به جناح چپ وابسته بودند. روشنفكران مستقلی نظیر آرومیك كریستول كه یك مفسر مسائل اجتماعی بود و سلونی هوك كه یك فیلسوف بود.) آن ها همراه با خود روزنامه ای جدید و یك ارتجاع بی پرده را به ارمغان آوردند و در نهایت برنامه محافظه كارانه اجتماعی را ارائه دادند. (منظور ژاكوبی از جناح راست افراطی معیارهای جدید است.) او می گوید:”این نیروها چه قبلا و چه امروز با پشتكار بیشتر به شكار نویسندگان جوان و رهبران روشنفكر توانا كه از جریانات قدیم جدا شده اند، مشغولند. در حقیقت مشهورترین روزنامه لیبرالی روشنفكری در آمریكا، نیویورك ریویو آف بوك (۱) كه روشنفكران رادیكال جدید آن را داری ایده های پیشگامانه ای می دانند، یك ركورد اسفناك به دست آورده است، كه مشابه آكسفورد انگلستان است. او می گوید:”نیویورك ریویو هیچ گاه روشنفكران جوان آمریكایی را تغذیه نكرده است. برای مدت یك ربع قرن این روزنامه از ذخایر فرهنگی استفاده كرده است بدون آن كه هیچ سرمایه فرهنگی به وجود آورد. حتی امروزه باید بر روی وارد كردن روشنفكران از مركز اصلی آن یعنی انگلستان كار كرد. البته به طوری كه ژاكوبی می گوید:”این مسائل مدیون تعطیل شدن مراكز فرهنگی قدیمی است و نه آن كه مربوط به اخراج روشنفكران باشد.” ژاكوبی به ایده خودش درباره روشنفكران باز می گردد. او روشنفكران را به مثابه”روح مستقل تغییر ناپذیر كه در معیارهای موجود به مقابله برمی خیزند” توصیف می كند. او می گوید:”آن چه كه ما اكنون داریم عبارت است از نسل در حال انقراضی است كه به وسیله جوانه های جدید جایگزین می شود. این جوانه های جدید دركی از تكنیك های كلاس درس و دستمزد و یا آرزوی پاداش از حامیان و كارگردانان را ندارند و خواهان اعتبارنامه از حاكمیت های اجتماعی جدید نیستند . حاكمیت هایی كه بحث و مناظره را رشد نداده بلكه فساد و ارعاب ساده اندیشان را پایه ریزی می كنند. این یك تصویر غم انگیز است ، اما آیا صحیح است آیا آن چه ژاكوبی درباره نابودی روشنفكران می گوید حقیقت دارد یا آن كه ما می توانیم شناخت صحیح تری داشته باشیم؟
در مرحله اول به نظر من متنفر بودن از دانشگاه و یا حتی از ایالات متحده غلط است. دوران كوتاهی در فرانسه، كمی پس از جنگ جهانی دوم به وجود آمد كه در آن یك عده روشنفكر برجسته مستقل سبیه سارتر، كامو، آرون و سیمون دوبووآر، ایده های كلاسیك روشنفكران اولیه قرن ۱۹ همانند ارنست رنان، ویلهلم ون هامبولت را بیان می كردند. اما آن چه كه ژاكوبی درباره آن سكوت می كند، آن است كه كار روشنفكر در قرن بیستم اساسا وظیفه اش منازعه عمومی و برجسته كردن مسائل از نوع جولین بندا نیست. و حتی شاید نظیر آن چه كه برتراند راسل و یا چند روشنفكر خاص نیویورك مطرح می كنند، نباشد. بلكه وظیفه آنان انتقاد كردن و توهم زدایی همراه با افشاء و رد پیشگویی، اصلاح سنت های كهن و شكستن بت هاست.
از طرفی روشنفكر بودن به طور كلی با آكادمیك بودن و حتی موزیسین بودن در تناقض نیست. پیانیست بزرگ كانادایی، گلن كولد، یك هنرمند برجسته در مبارزه مستقیم با شركت های بزرگ در سراسر زندگیش درگیر بود. این مساله مانع از بت شكنی، برداشتی جدید و تفسیری مجدد از موزیك كلاسیك كه تاثیر عظیمی بر مسیر پیشینیان داشت، نشد. همچنین روشنفكران آكادمیك برای مثال تاریخدانان، مجموعا افكار نویسندگان تاریخ را درباره سنت ها و نقش زنان در جامعه دگرگون كردند. افكار اریك هابس تام و تامپسون در انگلستان و یا هایدن وایت در آمركا چنین بود. كارهای آنان به صورت وسیعی در آكادمی منتشر شد و افكار جدید در كنار آن به وجود آمد.
از آن جا كه ایالات متحده در به هم ریختن زندگی روشنفكر مقصر است، روشنفكر باید با آن به مبارزه برخیزد. هم چنین در هر جای دیگری كه چنین مسائلی وجود دارد، همانند فرانسه روشنفكر گوشه گیر یا كافه نشین نبوده، بلكه شخصیتی متفاوت داشته است. مسائل مختلفی را ابراز داشته، رسالت خود را به صورت های مختلف به انجام رسانده و به گونه ای دراماتیك مسیر را تغییر داده است. به همان گونه كه من در سرتاسر این نوشته گفته ام روشنفكر به صورت یك مجسمه بی حركت نیست، بلكه فردی حرفه ای است كه با انرژی فراوان سرسختانه به عنوان یك فرد متعهد عمل كرده و با انبوهی از مسائل كه سرانجامی دارد با تركیبی از روشنگری، رهایی و آزادی همواره صدایی آشنا در فرهنگ جامعه است. تهدید خاص برای روشنفگر امروز، چه در جهان غرب و یا خارج از آن، نه آكادمیك بودن است و نه حاشیه ای بودن و نه وحشت از تجاری شدن توسط بنگاه های انتشاراتی و روزنامه هاست. بلكه حالتی است كه من تمایل دارم آن را حرفه ای گرایی بنامم. منظور من از حرفه ای گرایی آن است كه كار شما به عنوان روشنفكر آن باشد كه شما برای گذراندن زندگی كار می كنید به طوری كه بین ساعت ۹صبح تا ۵ بعد از ظهر در حالی كه یك چشمتان به ساعت است و چشم دیگر مواظب رفتار حرفه ای است مشغول به كار هستید . مراقب هستید كه حركت غیرمنتظره ای نكنید، پا را فراتر از محدودیت ها و چهارچوبها نگذارید. به شما مارك نچسبانند. برای همه قابل قبول باشید و شخصیتی غیر قابل بحث، غیر سیاسی و بیطرف داشته باشید.
اجازه بدهید برگردیم به سارتر. به نظر می رسد كه عقیده سارتر آن است كه مرد آزاد است سرنوشت خودش را انتخاب كند.(سارتر به زنان نظر ندارد.) هم چنین او می گوید”(یكی از جمله های مخصوص سارتر)” شرایط ممكن است مانع از تجربه كامل چنین آزادی ای باشد.” در عین حال او اضافه می كند كه گفتن این مساله كه محیط و شرایط به طور یك جانبه نویسنده یا روشنفكر را تحت تاثیر قرار می دهد، غلط است . عموما یك حركت دائمی در پشت سر و پیش روی روشنفكران قرار دارد. در كتاب”هدف ادبیات كه در سال ۱۹۷۴ به چاپ رسید، سارتر به عنوان یك روشنفكر كلمه نویسنده را به جای روشنفكر به كار برد. اما مشخص است كه منظور او از نویسنده همان نقش روشنفكر در جامعه است. او چنین می گوید:
“من یك نویسنده هستم، قبل از هر چیز هدف من آزادی برای نوشتن است. اما به یك باره این مساله پیش می آید كه من تبدیل به فردی می شوم كه دیگران به او به چشم یك نویسنده نگاه می كنند. معنای این مساله آن است كه شخص نویسنده باید به تقاضای معینی پاسخ گوید و در عملكرد اجتماعی معینی قرار گرفته است و ممكن است هر نقشی را بازی كند. اما این بازی باید بر انتظاراتی كه دیگران از او دارند مبتنی باشد. او ممكن است بخواهد شخصیتی را كه در یك جامعه معین به روشنفكر نسبت می دهند، تغییر دهد. اما برای تغییر آن باید ابتدا در درون آن قرار گیرد. بنابراین مردم با ارزش هایشان با جهان بینی شان و بینش خودشان نسبت به جامعه و ادبیات در كل موثرند.این مساله نویسنده را احاطه می كند و در درون حصار قرار می دهد. تقاضاهای زیركانه و آمرانه، مشكلات پیش رو و آزادی های روشنفكر، حقایق موجودی در كارهای شكل گرفته یك روشنفكر هستند.
سارتر نگفته است كه روشنفكر نوعی فیلسوف عالی مقام است كه شخص مجبور به خیالبافی و احترام آن چنانی درباره اوست. بلكه برعكس، روشنفكر تنها مدام به دنبال نیازهای جامعه اش است، و در عین حال به دنبال تغییرات اساسی در وضعیت روشنفكران به عنوان اعضاء یك گروه مشخص نیز می باشد.(البته این مساله از جانب كسانی كه در فقدان روشنفكران واقعی سوگواری می كنند، نادیده گرفته می شود.) منتقدان امروز به سادگی چگونگی مقابله با مشكلاتی كه در پیش روی روشنفكر است را نادیده می گیرند و تصور می كنند كه روشنفكر باید نوعی حاكمیت بر زندگی فكری و اخلاقی جامعه را داشته باشد. در عین حال به تغییرات بنیادی ای كه در خود روشنفكران به وجود می آید، توجه ندارند.
جامعه امروز نویسنده را احاطه و محصور كرده است. این محدودیت ها با تكریم و پاداش در بیشتر اوقات با لكه دار كردن و بدنام كردن و به مسخره گرفتن كار روشنفكر است كه او را محدود می كنند. بسیاری از اوقات با گفتن این مساله كه روشنفكر حقیقی باید فقط یك متخصص حرفه ای در حوزه عمل خود باشد، او را محدود می كنند. من به خاطر نمی آورم كه سارتر در جایی گفته باشد كه روشنفكر باید ضرورتا خارج از دانشگاه باشد. او گفته است كه روشنفكر هیچ گاه بیش از زمانی كه ریشخند شده و محدود شده و به وسیله جامعه مجبور شده است به گونه ای خاص باشد، یك روشنفكر نیست. به این علت كه فقط در چنین موقعیت و مكانی است كه كار روشنفكر شكل می گیرد.وقتی كه سارتر جایزه نوبل ۱۹۶۸ را رد كرد، دقیقا برمبنای همین اصول عمل می كرد. اما این فشارها و محدودیت ها برای روشنفكر امروز به چه صورت درآمده است؟ به چه ترتیب با آن چه كه من آن را”حرفه ای گرایی” می نامم منطبق هستند . آن چه من می خواهم بحث كنم آن است كه به اعتقاد من، چهار اهرم فشار، استعداد و خواست روشنفكر امروز را تحت تاثیر قرار می دهد. هیچ كدام از این اهرم ها به تنهایی در یك جامعه عمل نمی كنند.(مختص به یك جامعه نیست) به رغم فراگیر بودن این اهرم ها هیچكدام از آن ها نمی توانند با آن چه من”آماتوریسم” می نامم مقابله كنند. آماتوریسم(آزاد بودن ) انگیزه ای است كه به وسیله سود و پاداش تحت تاثیر قرار نمی گیرد بلكه با عشق به منافع غیرقابل بحث، با چشم اندازی وسیع حركت می كند و ارتباطی را در مسیر حركت خود به وجود می آورد و وابستگی به تخصص را رد می كند. آماتوریسم در جهت اهداف و ارزش هایی حركت می كند كه مغایر محدودیت یك حرفه است.(روشنفكر آماتور هیچ خدایی را بنده نیست)
تخصص گرایی اولین اهرم فشار است. هرچند تخصص فرد در آموزش و پرورش بیشتر شود. به همان اندازه به حوزه”نسبتا” محدودتری از دانش وابسته می شود. امروز هیچ كس نمی تواند مساله صلاحیت را رد كند. اما وقتی مساله صلاحیت در یك حوزه خاص به مفهوم كور شدن شخص درباره همه چیز دیگر كه خارج از حوزه صلاحیت است(مثل تخصصی در مورد اشعار عاشقانه عهد عتیق ویكتوریا می شود)، در این صورت فرهنگ عمومی شخص در فرهنگ حاكم حل می شود. این نوع صلاحیت به بهایی كه می پردازیم نمی ارزد. برای مثال در مورد ادبیات كه مورد نظر خاص من است، تخصص گرایی به مفهوم افزایش تكنیك شكل گرایانه است و حوزه تاریخی كه تجربیات واقعی شكل یابی كار ادبی در آن قرار داردروز به روز كمرنگ تر می شود. تخصص گرایی در حوزه ادبی به مفهوم كور شدن درباره تلاش اولیه جهت ساختمان هنر و دانش است، در نتیجه شما به عنوان یك متخصص ادبی نمی توانید درباره هنر و دانش به عنوان نظریات قطعی متعهدانه و منظم صحبت كنید، بلكه تنها می توانید در این زمینه ها به عنوان تئوری ها و روش شناسی های مجهول اظهار نظر كنید. در حقیقت داشتن تخصص در ادبیات به مفهوم كور شدن درباره تاریخ و موزیك، سیاست و….. است و در نهایت به عنوان روشنفكر متخصص در ادبیات شما مجبور به پذیرش و اطاعت از چیزی هستید كه به اصطلاح رهبران اجازه می دهند. تخصص گرایی، احساس هیجان و كشفیات را در شما از میان می برد. هر دوی این مسائل(احساس هیجان و كشفیات) در حركت روشنفكر تاثیر غیرقابل بحثی دارد. در انتها من همواره احساس می كنم، تخصص گرایی شخص را تنبل می كند به گونه ای كه شما كاری را انجام می دهید كه دیگران از شما می خواهند، چون این مساله در تخصص شماست.
اگر تخصص گرایی نوعی ابزار فشار است كه در همه سیستم های تعلیم و تربیت وجود دارد، صاحب نظر بودن و آئین خاص تعیین”صاحب نظران” اهرم فشار مهمتری(دومین اهرم فشار) در دوره پس از جنگ است. برای تبدیل شدن به یك صاحب نظر شما باید توسط مقامات حاكمه تایید شوید. آن ها شما را راهنمایی می كنند كه درباره اصلاح زبان، احترام به حقوق حاكمان، اطاعت از قوانین كشور و…. صحبت كنید. این مساله به خصوص هنگامی صحت دارد كه احساسات عمومی و یا حوزه های خاصی از علوم كه سودآوری را افزایش می دهند در معرض خطر قرار دارند. جدیدا بحث های زیادی درباره مساله ای به نام”اصلاحات سیاسی” وجود داشت. این یك عبارت مودبانه بود كه به آكادمیسین های انسان گرا اطلاق می شد و بارها گفته می شد كه آنان مستقلانه فكر نمی كنند بلكه مطابق معیارهایی كه به وسیله عوامفریبی های چپگرایان به وجود آمده، فكر می كنند. این معیارهای عوامفریبانه عبارت از واكنش نشان دادن در برابر”شهوترانی”، “نژاد پرستی” و چیزهایی شبیه به آن بود. در حالی كه باید به مردم اجازه داده شود كه در هر مسیری كه می خواهند حركت كنند.
حقیقت آن است كه چنین مبارزه ای اساسا به وسیله محافظه كاران مختلف و سایر مبارزان طرفدار ارزش های خانواده!! سازماندهی شده بود. در عین حال بعضی مسائلی كه آنان به عنوان اصلاحات سیاسی مطرح می كردند و به خصوص وقتی كه بدون فكر از اصطلاحات خاص خود استفاده می كردند، مجموعا با مبارزه آنان و اصلاحات سیاسی كه در مورد مسایل نظامی، امنیت ملی و سیاست های خارجی و اقتصادی مطرح می كردند، تناسب داشت. برای مثال در طی سال های پس از جنگ دوم كه اتحاد جاهیر شوروی موضوع بحث بود، شما باید بدون تردید مسایل جنگ سرد را می پذیرفتید. قبول شیطان بودن اتحاد جماهیر شوروی ضروری بود. حتی برای دوره ای طولانی بین دهه های ۷۰- ۱۹۴۰ ایده دولتمردان آمریكایی این بود كه آزادی در حهان سوم به مفهوم ساده رهایی از كمونیسم است. این مساله بدون چون و چرا پذیرفته شده بود و در كنار این مساله توجه دانشمندان علوم روانشناسی، انسان شناسی، اقتصاد دانان و سیاسیون كاملا به این مساله جلب شده بود. و چنین مطرح می كردند كه”توسعه” یك مساله غیرایدئولوژیك است و ضرورتا از غرب می آید و همراه با توسعه حركت به سمت مدرنیزاسیون، ضد كمونیست بودن و طرفداری از رهبران سیاسی ای كه با ایالات متحده هماهنگ هستند، ضروری است. برای ایالات متحده و متحدین او نظیر بریتانیا و فرانسه، این نظریات درباره دفاع ملی غالبا به مفهوم تعقیب سیاست های امپریالیستی بود. به طوری كه مقابله با شورش ها و جنگ ها در برابر جنبش های آزادی بخش(كه البته اغلب آن ها به نظر می رسید كه تمایل به شوروی دارند.) مصائب فزاینده ای(شبیه ویتنام) به وجود آورد و حمایت غیر مستقیم از تهاجم ها و قتل عام ها(نظیر آن چه كه به وسیله متحدین غرب در اندونزی، السالوادور و اسرائیل به وجود آمد.) همچنین حمایت از رژیم هایی با اقتصادی در هم ریخته عجیب و غریب همانند سوریه و عراق نتیجه این سیاست امپریالیستی بود. در برابر مخالفت با این همه مسائل، مداخله كارشناسانه برای كنترل هیجانات ملی باید برنامه ریزی شود. به عنوان مثال، اگر شما یك كارشناس سیاسی آموزش دیده در سیستم دانشگاهی ایالات متحده نباشید و در نتیجه احترامی برای تئوری توسعه و امنیت ملی ایالات متحده قائل نباشید، كسی به حرف شما گوش نمی دهد و به شما اجازه صحبت داده نمی شود. بلكه بر این مبنا كه شما كارشناس نیستید، با شما مقابله می كنند.
ارائه نظر كارشناسانه كمتر به صورت قطعی و صریح است. بعضی از منابعی كه به وسیله نام چامسكی در جریان جنگ ویتنام ارائه شد، دقیقتر و بهتر از نوشته های كارشناسان دیگر همزمان با آن بود. در حقیقت چامسكی در ورای تشریفات میهن پرستانه حركت می كرد.(تشریفاتی كه معنایش آن بود كه”ما” برای كمك به متحدینمان می رویم یا آن كه”ما” از آزادی در برابر گسترش نفوذ مسكو و پكن دفاع می كنیم) تشریفاتی كه بیانگر انگیزه های واقعی رفتار حاكم بر ایالات متحده بود. كارشناسانی كه می خواهند مورد مشورت بخش دولتی قرار گیرند و یا برای شركت های بزرگ كار كنند، به طور كلی تمایل به صحبت درباره مسائلی شبیه به ویتنام ندارند.
چامسكی داستانی را بیان می كند كه چگونه به عنوان یك زبان شناس به وسیله ریاضی دانان دعوت شد كه درباره تئوری هایش صحبت كند و این كه چگونه علی رغم عدم آشنایی اش به زبان ویژه ریاضی مورد توجه واقع شد. اما هنگامی كه او سعی می كند سیاست خارجی ایالات متحده را از نقطه نظر یك مخالف بیان كند، كارشناسان شناخته شده در سیاست خارجی سعی در رد نظرات او دارند. با این عنوان كه او در سیاست خارجی فاقد مهارت و دید كارشناسانه است، بعضی صحبت های او تكذیب می شود. درست آن چیزهایی كه او خارج از باور عامه و معیارهای حاكم بیان می كند.
سومین اهرم فشار حرفه ای گرایی و ضرورت حركت تمام و كمال به سمت قدرت و حاكمیت در میان هواداران آن است. حركت نیازمندانه ای كه مربوط به امتیازات ویژه و استخدام مستقیم از جانب دولت می شود. در ایالات متحده مساله امنیت ملی، جهت تحقیقات آكادمیك را در دوران جنگ سرد با شوروی برای كسب برتری بر جهان تعیین می كرد. همین وضعیت نیز در اتحاد شوروی به وجود آمد. اما در غرب هیچ كس درباره آزادی تحقیق تردید نداشت. امروز ما می دانیم كه بخش دولتی و دفاع در كشور ایالات متحده بیش از هر جای دیگری برای تحقیقات درباره علوم و تكنولوژی پول پرداخته اند. مقدم بر همه مراكز MLT و دانشگاه اكسفورد قرار داشتند كه بیشترین مبالغ را در طی چند دهه دریافت كرده اند.
علاوه بر آن در طی همان دوره، دانشگاه علوم اجتماعی و حتی بخش های علوم انسانی توسط حكومت جهت همان برنامه ها تاسیس شدند. چنین مسائلی در همه جوامع به وقوع پیوست.(یعنی تربیت روان شناس، جامعه شناس، متخصص علوم انسانی در جهت حفظ و تداوم حاكمیت های موجود). اما در ایالات متحده بیش از سایر كشورها بود. تحقیقات زیادی درباره عملیات ضد چریكی برای حمایت از سیاست های جهان سومی در جنوب شرقی آسیا ، آمریكای لاتین و خاورمیانه انجام گرفت. تحقیقات مستقیما شامل فعالیت های پنهانی، خرابكاری و جنگ های نامنظم بود. مسائل حقوقی و اخلاقی به كنار گذارده شد زیرا عملیات مقابله می باید انجام می گرفت.(این تحقیقات شامل پروژه های افتضاح آمیز”كاملوت” نیز می شد. كه به وسیله دانشمندان علوم اجتماعی در سال ۱۹۶۴ برای ارتش انجام گرفت و شامل از هم پاشیدن جوامع مختلف در سراسر جهان و همچنین چگونگی جلوگیری از نابودی حكوكت های در حال فروپاشی بود.)
همه مسئله این نبود. تمركز قدرت در جامعه شهرنشین آمریكا به دست احزاب جمهوری خواه و دموكرات، حفظ صنایع و یا منافع خاص تحمیلی به وسیله تبلیغات همانند آن چه كه وسیله صنایع نظامی، نفتی، شركت های دخانیات انجام می گرفت و همچنین شركت های بزرگی همانند تاسیسات راكفلر، فورد و ملون به وجود آمده بود و همه و همه كارشناسان آكادمیك را استخدام كرده تا برنامه های تجاری را همانند برنامه های سیاسی سازمان دهند.
البته این مسائل قسمتی از برنامه های عادی در سیستم بازار آزاد است و در سراسر اروپا و شرق در جریان است. تشویق ها و بورسیه های مراكز علمی، مرخصی های اضافه، اعانه نشریات و پیشرفت های حرفه ای و سایر مسائل همران با آن است. كه اهرم های قوی ای در جهت هدایت افكار روشنفكران است.
چهارمین اهرم فشار آن است كه هر چیزی در مورد سیستم مشخص است و همان طور كه گفتیم مسائل باید بر طبق استانداردهای مورد نیاز بازار و رقابتی باشد كه حاكم بر جوامع آزاد و دموكرات سرمایه داری پیشرفته است. در حالی كه ما وقت زیادی را صرف نگرانی درباره محدودیت های فكری و آزادی روشنفكر در حكومت های دیكتاتوری می كنیم. اما درباره خطراتی كه یك روشنفكر را جهت هماهنگی با حكومت به وسیله پاداش تهدید می كند، فكر نمی كنیم. پاداشی كه روشنفكر را مجبور به همنوایی با معیارهای حاكم می كند. در حقیقت شریك شدن در چیزی است كه علم تعیین نكرده بلكه حكومت تعیین كرده است. به صورتی كه تحقیق و معتبر بودن آن هنگامی تایید می شود كه موجب به دست آوردن سهم بیشتری از بازار شود.
به زبان دیگر فضای موجود برای فرد روشنفكر و ابزار عقاید او برای طرح سوالات و مقابله با علل یك جنگ یا گسترش یك برنامه اجتماعی كه پاداش ها و ارمغان هایی را به همراه دارد، به گونه ای غم انگیز به حالت صد سال پیش از این در آمده است. حالتی كه استفان دولوس در باره آن چنین گفت:”به عنوان یك روشنفكر وظیفه او خدمت به هیچ قدرت و حكومتی به طور كلی نیست.” امروزه به رغم آن كه من از نظر احساسی این مطلب را قبول دارم، اما نمی خواهم بگویم كه مساله دقیقا همانند صد سال پیش است. ما باید زمان موجود را در نظر بگیریم. در آن زمان دانشگاه ها آنقدر بزرگ نبودند و فرصت هایی را كه اكنون در اختیار روشنفكران می گذارند، زیاد نبود. به نظر من دانشگاه های غربی به خصوص در آمریكا، هنوز می توانند برای روشنفكران فضایی نسبتا مناسب را برای ارائه نظرات و تحقیقات خود فراهم كنند. هرچند این فضا، فشارها و تنگاناهای جدیدی را با خود به همراه دارد.
بنابراین مساله مهم برای روشنفكر آن است كه تلاش كند تا از حرفه ای گرایی مدرن خلاص شود. حرفه ای گرایی ای كه من آن را توصیف كردم. البته این رهایی به معنی فرار از آن و یا نادیه گرفتن تاثیرات آن نیست. بلكه به مفهوم ارائه ارزش ها و معیارهای متفاوت است. این همان چیزی است كه من آن را تحت نام”آماتوریسم” ارائه می دهم. كه از نظر ادبی به معنی فعالیتی است كه محرك آن عشق و علاقه است و نه منافع مادی و خودپسندی های حرفه ای.
روشنفكر امروز باید یك آما تور (آزاد) باشد، عضو متعهد و متفكر یك جامعه باشد، كسی باشد كه رشد ارزش های اخلاقی را در مركز فعالیت های حرفه ای و تكنیكی موجود در كشورش و حكومتش قراردهد. و همچنین ارتباط متقابل میان شهروندان و ارتباژط با سایر كشورها را مد نظر داشته باشد . علاوه بر آن روحیه روشنفكر به عنوان آماتور امكان ورود به فعالیت های حرفه ای و تغییر معیارها را فراهم می كند. معیارهایی كه بعضا بسیار ارزنده و پویا هستند و میتوان آن ها را چنین برشمرد.:
برای انجام هر كاری شخص باید ابتدا از خود سوال كند كه چرا آن كار را انجام می دهد چه كسی از آن سود می برد چگونه انجام آن با برنامه شخصی و افكار اساسی او ارتباط دارد؟
هر روشنفكری مخاطبان و حوزه نفوذ خاص خود را دارد. اگر آن مخاطبان راضی هستند پس باید آنان را شاد نگه داشت و اگر ناراضی هستند پس باید آنان را به حركت مخالفت آمیز دعوت كرد و آنان را به حركتی بزرگ جهت مشاركت در جامعه ای دموكراتیك فرا خواند. در هر حال در كنار قدرت و حكومت بودن و رابطه با آن برای روشنفكر چیزی به ارمغان نمی آورد .بستگی دارد كه روشنفكر قدرت و حكومت را چگونه معرفی می كند. آیا به عنوان یك متخصص متوقع از حكومت ها یا به عنوان یك محقق آماتور بی پاداش؟
برگرفته از تارنمای کانون مدافعان حقوق کارگر
دعوت عام
هممیهنان عزیز در روز شنبه چهارم اکتبر ۲۰۱۴ اجلاس بزرگداشتی از آقای عباس امیر انتظام با حضور و پشتیبانی عده ای از شخصیتهای اپوزیسیون ایران و کنشگران حقوق بشر در پاریس برگزار می شود، با شرکت خود در این بزرگداشت از مقاومتها و مبارزات این آزادیخواه و طرفدار حقوق بشر که با ارزشترین سالهای زندگی خود را در مخوفترین زندانهای جمهوری اسلامی گذرانده قدردانی کنیم.

برنامه و سخنرانان
نیلوفر دهنی:اداره کننده جلسه خوشامد و گشایش بزرگداشت،
با سخنان آقای عباس امیر انتظام از تهران
سخنرانان: کمال ارس، ابوالحسن بنی صدر، کورش زعیم، رضا علیجانی، هدایت متین دفتری، روزبه میرابراهیمی، نعمت میرزازاده، پرویز نویدی، فرهنگ قاسمی.
AGECA, ۱۷۷ rue de Charonne, ۷۵۰۱۱ Paris
شنبه شب ۴/۱۰/۲۰۱۴ از ساعت ۱۹ h ۳۰ تا ۲۲ h ۴۵ در آژکا” (AGECA) سالن بزرگ
هماهنگ کننده سایت “جامعه رنگینکمان”، بنیاد آزادی اندیشه و بیان
فرهنگ قاسمی
از منظر من این گذار وقتی می تواند برای جامعه مفید واقع گردد که توان دستیابی به جمهوری، دموکراسی، جدائی نهاد دین و نهاد دولت را با خود داشته باشد و در روند خود با رعایت همه آزادی های فردی و اجتماعی، با اراده و دخالت مردم ایران و بگونه ای مستقل از هر گونه دخالت خارجی تحقق پیدا میکند.
متن کامل سخنرانی دوازدهم سپتامبر در پاریس
پس از عرض سلام و خوشامد به حاضرین در این جلسه و سپاسگزاری از مجامع اسلامی ایرانیان که این نشست بحث آزاد را فراهم آورده است. با امتنان از آقایان مهران مصطفوی، شیدان وثیق و رضا علیجانی به عنوان دیگر سخنرانان این نشست.
در عنوان سخنرانی امروز سه کلمة کلیدی: “گذار”، “دموکراسی” و “بدیل” حدود و ثغور گفتگوی ما را تعیین می کنند. واژگانی که در سال های اخیر به تواتر در ادبیات سیاسی ما ایرانیان رونق پیدا کرده است. شاید از این عنوان در نشست امشب میتوان نتیجه گرفت که شرکتکنندگان در این جلسه بجث آزاد هر یک به شکلی طرفدار گذار از جمهوری اسلامی به یک نظام مبتنی بر دموکراسی هستند و بدیل یا جانشینی را در اندیشه و عمل ساخته اند یا در صدد ساختن آن هستند و می خواهند چند و چون و راهکارهای آنرا تعین بخشند تا بتواند جامعه را از استبداد کنونی به سوی یک سلسله روابط و مناسبات مردمسالارسوق دهد. از منظر من این گذار وقتی می تواند برای جامعه مفید واقع گردد که توان دستیابی به جمهوری، دموکراسی، جدائی نهاد دین و نهاد دولت را با خود داشته باشد و در روند خود با رعایت همه آزادی های فردی و اجتماعی، با اراده و دخالت مردم ایران و بگونه ای مستقل از هر گونه دخالت خارجی تحقق پیدا میکند.
اما بعد از این مقدمه در این بحث ابتدا به اشکال گذار از رژیم جمهوری اسلامی، سپس بطور اجمال به شرائط و موانع دموکراسی در ایران امروز و در آخر به ویژگیهای بدیل خواهیم پرداخت.
الف – گذار و کیفیت آن:
باورمندان به گذار از جمهوری اسلامی، هر کدام بنا بر گذشته سیاسی خود، بر اساس باورهایشان از انقلاب ایران، دوری و نزدیکی با آن، اشرافشان از جامعه ایرانی و در راستای ادراکی که از این مقوله دارند به شیوه ای از گذار صحه میگذارند و آن را بهترین تدبیر می دانند. به نظر میرسد در امر گذار از جمهوری اسلامی سه فرضیه متصور باشد که فراروند های اصلی و عینی مبارزات مخالفان جمهوری اسلامی را تشکیل میدهند.
– “گذاری” که می کوشد با اتکا به جنبش های اجتماعی و نیروی متشکل مردم بدیلی را فراگرد آورد تا از رژیم جمهوری اسلامی گذار کند. سپس شرایطی را بنیان نهد تا یک نظام جمهوری بر اساس دموکراسی در ایران استقرار پیدا کند و استمرار یابد.
– “گذاری” اعتقاد دارد باید شرایطی را بوجود آورد تا “همه با هم” و با استفاده از هر گونه امکانی، مشروع و شاید نامشروع، رژیم جمهوری اسلامی واژگون گردد و سپس در اثر رفراندم و انتخابات آزاد نیروی جایگزینی را تعیین نمود که قادر باشد دمکراسی را در ایران برقرار کند.
– تلاشگران سومی هستند که در چارچوب همین نظام در جستجوی تحولات و اصلاحاتی هستند که در اثرآن دموکراسی در جامعه رشد پیدا کند و نیروهای معترض جمهوری اسلامی تبدیل به بدیل شوند و حکومت استبدادی را متحول یا اصلاح کنند.
هر یک از این سه نحله هم بطور مستقل برای گذار فعالیت می کنند و هم هر از گاهی سعی دارند زمینه های همکاری و همگرائی را فراهم آورند اما حاصل کار مشترکشان چندان ملموس نیست. در باره نحوه گذار، این سه گروه در همه بیاناتشان شیوه ای را متذکر شده اند که کوشش همه کسانی که طرفدار رشد و امنیت جامعه هستند نیز می باشد. آن روشی است که توصیه می کند تا نیرو ها به شکلی و در جهتی متمرکز شوند که گذار از جمهوری اسلامی باعث اغتشاش و پاره پاره شدن کشور نشود و این تغییر در شرایطی انجام پذیرد که منابع مادی و معنوی ملی پیش ازاین دچار خسارت نگردد. بنابراین برای تحقق بخشیدن به گذار ار یکسو آماده سازی جامعه و از سوی دیگر جلب همسازی با بخشی از مردم شرافتمندی که در مصادر امور اداری و نظامی مملکت هستند و دستشان به خون و ثروت ملت ایران آلوده نشده است نیز امری ضروری و حیاتی میباشد. طبیعتا، رویکرد رژیم با طرفداران تغییر کیفیت و سختی و نرمی گذار را تعیین می کنند.
ب – دموکراسی و موانع آن :
اگر قبول کنیم که دمکراسی نوعی از مدیریت جامعه است که در روند آن بجای فرد یا گروه خاصی، مردم یا نمایندگان آنان قبول مسئولیت می کنند و اداره امور جامعه را در دست میگیرند. پس بی درنگ هر فرد منطقی اذعان می کند که در جمهوری اسلامی گردش کار در جهت عکس دموکراسی است. زیرا در این نظام هم یک فرد به نام ولی فقیه به شکل خشن ترین نوع “دسپوت” و هم گروه هائی از جامعه به شکل “الیگارشی” های مالی و خانوادگی بر کشور ما حکومت می کنند. یک چنین بساطی از دموکراسی فرسنگها فاصله دارد. صرفنظر از جنبه های تاریخی، همین بساط در جامعه امروز مسببین رشد عواملی شده اند که مانع پیشرفت روند دمکراتیک در ایران هستند. حال ما در اینجا به برخی از آنها می پردازیم.
• عقب ماندگی اجتماعی،
رژیم ولایت فقیه مردم را بالغ نمی داند. درحالیکه باید به مردم در انتخاب مدیران و خدمتگزاران خود اعتماد کرد. مردم ما به شهادت تاریخ در هرشرائط آزاد تشخیص های درستی از خود نشان داده اند و استبداد ها را از میان برداشته اند. این رهبران و قیم ها بوده اند که مانع راه تحول و پیشرفت شده اند. این مستبدین و دیکتاتورها هستند که با پایمال ساختن حقوق مردم حق تشخیص را از انها ربوده اند. دلائل بخشی از عقب ماندگی اجتماعی ما معلول عوامل زیرین باشند.
نبود آزادی های فردی و اجتماعی،
مانند اندیشه و بیان، مطبوعات و شبکه های اجتماعی واقعی و مجازی، احزاب و اجتماعات و سندیکا ها و…
وجود روزافزون تبعیض ها،
مانند زنان، ادیان، اقوام، اقشار، رابطه در مقابل ضابطه …
عدم اجازه دخالت مردم در امور جامعه بطور مستقیم یا با نمایندگی.
نبود نمایندگی واقعی به شکلی که نمایندگان مردم بتوانند در اثر رقابتهای انتخاباتی عادلانه برای مدتی معین اداره امور جامعه را بعهده بگیرند،
• نقش گرو های اجتماعی
گروه اول: معتقدین به دین و مذهب، مانند هر جامعهای بخش مهمی از جامعه ما را افرادی تشکیل میدهند که اعتقادات مذهبی دارند. اینان شامل چهار دسته می شوند.
رویکرد دین باوران لائیک، این نحله با باور به الهیات در زندگی خود آرامش و رضایت کسب میکند، اشراف دارند با تجربه به این اصل مهم رسیده اند که باید اعتقادات مذهبی در امور سیاسی و دولتی جامعه دخالت داده نشود. اینان با این کار دست به مشارکت بزرگی در فراروند پیشرفت اندیشه و رفتار سکولار و لائیک در ایران زده اند که در شرایط امروزی جامعه با ارزش ترین دین باوران محسوب می شوند.
رویکرد سنت گرایان دینی، برخی دیگر رسیدن به حق را از طریق ملاحظات اصول دینی و مذهبی جستجو کرده و دین را مشکل گشای همه گرفتاریها تلقی میکنند و معتقدند که هر گونه اصلاحات و تغییرات و اصولا بهبود وضعیت در جامعه تنها از طریق دین و مذهب میسر است. اینان از روی اعتقاد، امور دینی را در سیاست دخالت میدهند. چنین رویکردی باعث تخریب دین و جامعه است.
رویکرد استحمارگران، شامل قشری از جامعه می باشند که از دین و مذهب به عنوان وسیلهای برای امرار معاش، ثروت اندوزی، استثمار مردم و به دست آوردن مقام و منزلت اجتماعی سو استفاده می کنند. اینان غالبا خود را در میان سنت گرایان دینی جای می دهند و همواره با استفاده از شیوه های افراطی خود را در مقامات و موقعیت های کلیدی و حساس قرار می دهند.
رویکرد قشری گرایانه، نیازی به پیشرفت جامعه نمیبینند و میخواهند همان قوانین ابتدایی ذکر شده در نظام اسلامی بر امور روزمره حکم فرما باشد. سعادت این دنیا و آن دنیا را در اجرای جز به جز قوانین دوران بدویت میدانند .
گروه دوم: کسانی که اعتقادی به ماوراطبیعه ندارند. این گروه نیز شامل سه دسته میشوند .
رویکرد کمونیستی و سوسیالیستی، کسانی که دارای یکی از این دو ایدئولوژی میباشند و معتقدند که مثلاً با توسل به این یا آن فلسفه سیاسی میتوان در پیشرفت جامعه گامهای اساسی برداشت و بهبود اقتصادی و امنیتی و بهداشتی و اجتماعی جامعه را تضمین کرد. اینان نقش دولت را در سازندگی جامعه اساسی می دانند.
رویکرد لیبرالیستی، اعتقاد به رقابت بازار، اقتصاد آزاد و جهانی شدن عرضه و تقاضا دارند و رشد جاری جامعه را از این زاویه عملی می دانند .فلسفه سیاسی و اتیک و اخلاقیات برایشان یا مطرح نیست یا در درجات بعدی قرار دارد. از دولت و دولت ها برای اهداف مالی و اقتصادی استفاده می کنند.
رویکردی سوسیال دموکرات که معتقداست باید با توجه به دموکرلسی و عدالت اجتماعی و در چارچوب احترام به منشور جهانی حقوق بشر افراد جامعه را به شکل وسیع در تصمیمات اداره جامعه مشارکت داد و همه امکانات عینی و عملی را به کار برد و کوشید تا با یک سیستم مدیریت واقع بینانه که با شرایط عینی جامعه تطبیق داشته باشد فراهم گردد. اینان می خواهند برای رفاهیت و عدالت و آزادی مردم از یوغ استثمار و وابستگی و رهائی از منطق ثروت و قدرت مراحل رشد و شکوفائی را بگونه ای برنامه ریزی کند که حتی در روند کار در جهت حقوق ملت قابل اصلاح و بازبینی باشد. من به این باور دارم.
ایدئولوژی بسته و به ویژه، دین به مفهوم ایدئولوژی سلول های فعال جامعه را از کار می اندازد. قرار گرفتن پشت دین یا ایدئولوژی بسته اگرچه در مواردی می تواند چشم اندازی زیبا به مردم ارائه بدهد و به قول معروف جامعه فاضله ای را ترسیم کند، اما ضرورتا با واقعیت ها جامعه تحول گرا انطباق ندارد. این یا آن شاید فقظ بتواند بخش کوچکی از مشکلات اجتماعی و سیاسی را ترمیم کند. اما انتظار حل مشکلات اجتماعی با توسل و اتکا به هر “اتوپی” و طرح و برنامه پیش ساخته ای که قابل بازبینی و تجدید نظر و ترمیم ناکارآمدی ها نباشد با واقعیت جامعه امروز در تناقض محض و مردود است.
• عدم رشد اقتصادی،
نابود سازی طبقه متوسط در اغلب جوامع طبقه متوسط ستون اصلی تغییرات و تحولات و جنبش ها اجتماعی را تشکیل می دهند و نقش مهمی در رشد اجتماعی و اقتصادی ایفا می کنند. بنا بر قول پژوهشگران اجتماعی و اقتصادی خودی و اپوزیسیون، در دهه های اخیر رژیم جمهوری اسلامی با اتخاذ سیاست های نادرست در امور داخلی و همینطور در دیپلماسی خارجی در حال نابودی طبقه متوسط است.
نبود حداقل امنیت اقتصادی برای فرد حقیقی و فرد حقوقی،جمهوری اسلامی عامل اصلی گسترش فقر و فساد در جامعه است. مردم ایران در ذات خود انسان های فقیر صفت و از نظر مناسبات سرمایه داری و استثمارگری فاسد و بد ذات نیستند. رعایت حق دیگران و بخشش و دستگیری از تهیدستان از صفات برجسته ایرانیان است. هر دولتی که اقتصاد را طوری برنامه ریزی کند که کارخانجات و تجارت بتواند رشد پیدا کند، اثرات اقتصادی مثبت آن در بین مردم دیده خواهد شد، از دزدی و فساد کاسته خواهد شد. در اثر رشد اقتصادی دولت با درآمد های مالیاتی از تبعات و نتایج حاصل شده از ارزش اضافی تولید شده بهرمند می شود که طبیعتا امکانات و زمینه های گسترش صنایع کلیدی و آفرینش های تکنولوژیک و شکوفائی اقتصادی افزایش خواهد یافت.
پ – بدیل و ویژگی های آن:
طبیعتاً در شرایطی که کوچکترین آزادی بوجود آید صاحبان هر کدام از نحلههای اعتقادی و فکری بخشی از تودههای مردم را نسبت به خود جلب خواهند کرد و جنبشهای مدنی و سیاسی خود را بوجود خواهند آورد که میتواند احیاناً اگر از راه درست مبارزه اجتماعی انحراف پیدا نکنند موجب پیشرفت و تعالی آن جامعه گردد.
اما متأسفانه در تاریخ ایران* در دوران گذار غالباً شاهد وضعیتهای ناهنجار و رقابتهای نادرست و استفاده از وسایل و ابزار ناصوابی میشویم که صرفاً نتایج مثبتی را برای جامعه به بار نمیآورند.
پس باید در جستجوی راه حلی بود که جنبش اجتماعی را بر اساس برآیند جریانات موجود در جامعه به پیش ببرد. یافتن یک چنین هماهنگی و همسازی خود معضل بسیار بزرگی است. اگر بدیل بتواند از عهده آن برآید، خواهد توانست از بسیاری از مشکلات و اتلاف وقتها و هزینههای مادی و معنوی صرفه جویی کرده و به اصل مطلب یعنی سازندگی جامعه آینده ایران است بپردازد.
از این رو بدیل باید ویژگی های زیرین را دارا باشد:
– بدیل باید مجموعهای از افراد خوشنام و مورد وثوق جامعه را در خود جای داده باشد.
– بدیل باید برنامهای را که در تطابق با شرایط ایران باشد ارائه دهد.
– باید شرائط را برای گذار از رژیم فراهم سازد.
– بدیل باید از هم اکنون به یافتن چاره در ایجاد تعادل در سطح جامعه باشد.
– بدیل باید قادر باشد پس از گذار، نمایندگی اکثریت جامعه را از طریق انتخاباتی آزاد کسب کند.
– بدیل باید در حین مستقل بودنش سیاست جهانی را مد نظر قرار دهد.
– بدیل باید حقوقمدار و قانون پذیر باشد و سنت گرائی را در اداره مملکت نفی کند.
– بدیل باید فراموش نکند که زیر ساخت های اقتصادی و اجتماعی میهن ما کماکان از ظرفیت رشد و شکوفائی با ارزشی برخوردار است که در شرائط مناسب سیاسی قابلیت های خود را نشان خواهند داد.
وانگهی، وظیفه همه طرفداران رشد و تحول اجتماعی و دموکراسی در یک جامعه اینست که در جستجوی راه و روشی باشند تا تغییر با کمترین هزینه ممکن انجام پذیرد. باچنین نگاهی میتوان گفت که اصلاحات از داخل رژیمی که متعقل و تحول خواه است راه حلی مقرون به صرفه میباشد. این روش از هدر رفتن هزینههای مالی و جانی میتواند بکاهد. اما مشکل اساسی در ایران روش تحول ناپذیری و عدم تمایل حاکمیت در مورد هر نوع اصلاحات است. همواره مشاهده شده است که حاکمیت جمهوری اسلامی نه تنها با اصلاحات موافقت نداشته بلکه هر حرکت و جنبشی را در این زمینه سرکوب کرده است. همینطور، شرایط سیاسی و ساختار های حقوقی و قانونی رژیم طوری سامان یافته است که کار طرفداران اصلاحات از داخل رژیم با بن بست های اساسی روبرو می شود و نیرویش فرسایش پیدا می کند در جا میزند و در بهترین حالت به مرور زمان تبدیل به داروی آرام بخش جامعه می شود که قدرت درمانی ندارد.
نمی دانم چرا اصطلاح طلبان قبول نمی کنند که در خلال این سی و پنج سال، از جباریت رژیم که از همان سالهای ابتدای انقلاب مشاهده شد، نه تنها هیچ کاسته نشده است بلکه در دورههای مختلف جناحهای سخت و اصولگرای اسلامی با عملیات به اصطلاح انقلابی و سرکوبهای پیدرپی مخالفان و دگراندیشان با هر گونه اصلاحات تعامل نشان نداده اند. آنچه تا کنون در جمهوری اسلامی ایران گذشته همگی بیانگر اصلاح ناپذیری رژیم میباشد.
از سوی دیگر و با نگاهی واقع بینانه همه مشکلات را نمی توان به حساب اصطلاح طلبان نوشت. متاسفانه، در میان سایر جمهوریخواهان علیرغم دهه های سخت و طولانی هنوز زاویه افتراق به اندازه ای بزرگ است که زمینه هیجگونه اشتراک عملی فراهم نیست. اگر چرخ بر همین منوال بگردد دریغا که باز بکام جمهوری اسلامی باشد. در چنین شرائطی امکان دارد حتی تا چند صباحی قبل از سرنگونی رژیم اسلامی نیز چنین توافقی بین مخالفان سنتی جمهوری اسلامی تحقق پیدا نکند. در این صورت اثرات منفی این کمبود می تواند برای جامعه سهمگین باشد. بی تردید دست زدن به کوششهایی از ردیف گردهمایی امروز ما را در شناخت اختلافات و ایجاد نوعی همگرایی و همسازی علیه رژیم جمهوری اسلامی کمک کند.
شاد و تندرست باشید.
___________________________
* به این مبحث در کتاب ” جنش های اجتماعی و سندیکالسم در ایران ” که به زبان فرانسه انتشار یافته است، پرداخته ام. ف ق