مصاحبه با فواد طرابلسی استاد علوم سیاسی دانشگاه بیروت در باره اوضاع سوریه

trablosi foad_01Medico international – برگردان ناهید جعفرپور

فواد شخصیتی افسانه ای در میان چپ های لبنان است. وی به همراه دیگر فعالین دانشجوئی در اوائل سال های ۱۹۷۰ با الهام از ماه مه ۱۹۶۸ بیش از یک سازمان چپ نو در لبنان تاسیس نمود. وی از سال ۱۹۹۷ به تدریس تاریخ و سیاست در دانشگاه بیروت مشغول است. وی بطور مرتب در باره تاریخ عرب، سیاست ها و جنبش های اجتماعی تحقیق نموده و ترجمه های بسیاری پیرامون گرامشی، چگوارا و ادوارد سعید و اسحاق آلمانی علنی نموده است.

 

پرسش: نگاه یک روشنفکر چپ به اوضاع سوریه چیست؟ خوش بین یا بدبین؟

پاسخ: هیچکدام من در واقع غمگین و عصبانی ام و در مقابل چشمم یک فاجعه انسانی در سوریه در حال وقوع است. دیگر موضوع بر سر رژیم سوریه نیست بلکه موضوع بر سر موجودیت کشور سوریه است. با این حال من اعتقاد دارم که انقلاب در سوریه بهترین را برای مردم به ارمغان می آورد و همزمان بدترین رژیم های این منطقه را نشان می دهد.

پرسش: برای شما دلائل این شورش در سوریه چیست؟

پاسخ: ما در حال حاضر شاهد موج دوم انقلاب عرب هستیم. رژیم های خودکامه مدتهای طولانی است که منطقه ما را به لحاظ سیاسی و اقتصادی به نابودی کشانده اند. در سال ۲۰۰۰ بشار اسد بعد از اینکه جانشین پدرش شد، فورا در بخش مالی و اقتصادی رفرم کرد. دولت رفاه قدیمی که قادر بود بخش های زیادی از جامعه را تامین نماید، تنظیم نئولیبرالی شد. رژیم تلاش نمود رفرم اقتصادی نماید تا توجه ها را از مسئله دمکراسی منحرف سازد. وزیر صنایع اسبق که امروز مشاور نزدیک اسد است و همچنین کمونیست سابق است آنزمان گفته بود: ما مدل چینی را پیروی می کنیم. یعنی رفرم های اقتصادی بدون آزادی های دمکراتیک. امروز اما ما با فقر گسترده بدون آزادی های سیاسی روبرو هستیم. یکسال پیش حداقل ۲۰ درصد مردم سوریه بیکار بودند. از هر سه خانواده یکی بویژه در مناطق روستائی زیر خط فقر زندگی می کردند.

پرسش: بسیاری از فعالان سوریه در بیروت هشدار به خطر حمله نظامی می دهند. آنها ترس از تخریب کلی جامعه سوریه را دارند.

پاسخ: بله مطمئنا. اما این تنها سطح سیاسی بحث هاست. زمانی که در تظاهرات های سوریه فریاد منطقه ممنوعه هوائی سر داده می شود، دیگر این یک خواست سیاسی نیست بلکه اینجا مردمی که هر روز می توانند بقتل برسند از حق خود برای زنده بودن دفاع می کنند. من این هیجان عمومی در باره تهدید مداخله نظامی خارجی را زیاد درک نمی کنم. پرسش من اینجاست. که چه کسی به واقع مداخله می کند و برای چه چیزی مداخله می کند؟ آمریکائی ها می خواهند که اتحادیه عربی این کار را کند که آنها هم دنبال راه حل سازش در شورای امنیت سازمان ملل هستند. کشورهای محافظه کار عربی هم بویژه عربستان سعودی و امارات متحده عربی همان منطق آمریکا را دنبال می کنند: همه آماده اند سر رژیم را قطع کنند اما زیرساختار های رژیم را نگاه دارند و کشوری که تکیه بر ارتش و سیاست نئولیبرالی دارد را برقرار سازند. آنها بدنبال راه حلی یمنی هستند. راه حلی که در آن رئیس جمهور تغییر کند اما دیوان سالاری خشونت همچنان برقرار باشد. اما اسد را نمی توان براحتی برداشت. زیرا که او سوار بر کل سیستم است و اگر او سرنگون شود کل سیستم او هم از هم پاشیده می شود. این عوام فریبی محض است اگر که سعودی ها اپوزیسیون را بنام آزادی مسلح سازند. همین حالا جنگجویان سنی خوب تعلیم داده شده عراقی در سوریه فعالند. همه این گرایش ها نشان از وخیم شدن اوضاع در سوریه است. اما واقعیت این است که اکثریت مردم سوریه جنگ نمی خواهند. حال فرق نمی کند این جنگ از سوی چه کسی باشد. از سوی دیگر هم مردم چیز دیگری بجز رفتن این رژیم را هم نمی خواهند. زمانی که ۴۹ درصد مردم در سوریه مخالف رژیم اسد هستند، اهمیت قدرت حرکت این ۴۹ درصد بیش از آن ۵۱ درصدی است که تنها ادعا دارند اسد می تواند کشور آنها را از بحران نجات دهد. حتی رفراندم قانون اساسی در ماه فوریه هم تنها یک بازی بود. زمانی که به افکار عمومی گفته می شود که این رفراندوم یک راه حل سیاسی است و در عین حال همواره کسانی را که اعتراض کرده اند می کشند، پس قصد رژیم اسد کاملا آشکار است.

پرسش: در سوریه خارجی ها چه منافعی دارند و بدنبال چه هستند؟

پاسخ: موضوع بر سر جغرافیای سیاسی سوریه و سیاست رژیم است: اتحاد با ایران، دشمنی رسمی با اسرائیل، همکاری با حزب الله لبنان و بعلاوه اینکه سوریه مرزهای شمالی اسرائیل را کنترل می کند.

زمانی که ناظرین اتحادیه عربی وارد این کشور شدند، شدید ترین حملات در جنبش مقاومت صورت می گرفت. زمانی که بمباران های پشت سر هم در حمص صورت گرفت، خانم کلینگتون ادعا کرد که جنگجویان القاعده درون مخالفان سوریه نفوذ کرده اند. بنظر من این دلیلی روشن بود برای عدم اعتماد آمریکا بر علیه شورشیان سوریه. روس ها هم برنامه خود را دارند. آنها هم همچنین برایشان منافع مردم مهم نیست. آنها می خواهند پایگاه های نیروی دریائی شان را در سوریه حفظ کنند و نسبت به سیستم دفاعی موشکی آمریکا در ترکیه بی اعتماد هستند. بحران سوریه برای آنها هم یک آزمون است. آزمون این مسئله که تا چه اندازه در واقعیت هژمونی آمریکا ضعیف است و یک امپراطوری جدید روسیه در آینده چگونه می تواند باشد. رهبریت سوریه از تمامی این فاکتور ها استفاده می کند. بر خلاف سال گذشته ما امروز با یک درگیری بین المللی روبرو هستیم. اسد برای برون رفت از مشکلات داخلی از تهدیدات خارجی بعنوان دلیلی برای عدم وجود اصلاحات استفاده می کند. اپوزیسیون هم ضعیف است و اینکه نمایندگان تبعیدی همانطوری که ادعا می کنند می توانند سخنگوی اکثریت کسانی باشند که در تظاهرات های داخل سوریه جانشان را کف مشتشان دارند، خود قابل سئوال است.

پرسش: آیا منطق اسلحه تهدیدی است و آیا مذهب قدرتش افزون خواهد شد؟

پاسخ: بله. نظامی شدن شدت می گیرد. این هم درست است که با وجود اینکه فعالین از همه مذاهب در جنبش هستند اما اکثریت سنی مذهب می باشند و در مجموع جنبش روحیه ای اسلامی دارد. اما در مرحله نخست این جنبش یک جنبش اجتماعی از تهیدستان است. آنها از مناطق روستائی و مناطق محروم شهری می آیند. وحشیگری و خشونت رژیم پتانسیل رویکرد به خشونت را در میان گروه های رادیکال اسلامی جنبش قوت می بخشد. مذهب داری در هنگام انقلاب مفهومی جدید بخود می گیرد: البته کمتر به این دلیل که مردم سوریه در رابطه با مسئله مذهب محافظه کار شده اند بلکه به این دلیل که آنها بدینطریق می خواهند رژیم خشن و سکولار بعث را رد کنند. دولت با وجود اینکه رسما از لائیسیته دفاع می کند اما در واقعیت رژیم تعیین ارزش را از مذاهب علوی رئیس جمهور و خانواده اش می گیرد. سوریه از سال ۱۹۷۰ کشوری دیکتاتوری است. کشوری تک حزبی با حاکمی ابدی در صدر حکومت. بنا براین ما باید از صحبت کردن در باره ماهیت سکولار این رژیم صرف نظر کنیم.

پرسش: آیا نسل اعتراضی کنونی رابطه ای با روشنفکران قدیمی ” بهار دمشق” سال ۲۰۰۰ دارند؟

پاسخ: نه. در اینجا یک خلع بزرگ سیاسی وجود دارد. تا یکسال پیش هیچ اپوزیسیون واقعی نمی توانست بیانی آزادانه داشته باشد. روشنفکران قدیمی ” بهار دمشق” صدائی محدود داشتند و بسیاری از سخنگویانشان راهی زندانها یا تبعید شدند. با این وجود در سوریه جریانات کمونیستی هر چند ضعیف اما وجود دارند که نمایندگان و سخنگویان آنها غالبا کم و بیش متحدین سیاسی حزب بعث بوده اند. آنها از سوی بسیاری از جوانان فعال رد می شوند. این جوانان عضو احزاب نیستند بلکه سازماندهان خوبی هستند که می دانند چگونه یک تظاهرات سازماندهی می شود و می دانند که چگونه می شود از خود محافظت نمود و دفاع نمود و یکدیگر را کمک کرد. آنها از میان تمامی اقشار جامعه بر می خیزند و از رسانه های جدید خوب استفاده می کنند. حرکت آنها ضد استبدادی است و نمی خواهند دیگر فرمانبردار باشند و هر گونه تمرکز گرائی را رد می کنند. پایگاه آنان احساس و صدای مشترکشان است. کمیته های محلی جدید و نهاد های فرهنگی جدید شکل گرفته است. بسیاری از فعالان زنان می باشند و این خود در سوریه مسئله ای کاملا جدید است. ما در حال حاضر شاهد یک خیزش خود بخودی استثنائی هستیم. خیزش خود بخودی ای با تمامی ضعف هائی که چنین جنبش هائی با خود همراه دارند. دیگر هیچ سازماندهی هژمونی طلبانه سیاسی وجود ندارد. پیام های اخیر و عکس ها فیلتر نشده اند و در حقیقت فرهنگ جدیدی از کار رسانه ای در حال حرکت است.

پرسش: چگونه باید ما در اروپا و همه چپ ها و همه کسانی که به دلائل درست به نقشه های دخالتگرانه غرب اعتماد ندارند در باره سوریه بیاندیشیم؟

پاسخ: یکی از آخرین و بدترین سنت های چپ هنوز هم این است که همواره عاشق دیکتاتور هاست و گول گفتارهای سکولار آنها را می خورد. زمانی که من سال گذشته در دانشگاه وین تدریس می کردم با برخی از دوستان چپم غالبا دعواهای سختی داشتم. آنها از قزافی بعنوان بزرگترین رفرمیسم یاد می کردند که کشوری سوسیالیستی بنا کرده است و از اسد بعنوان ضد امپریالیست نام می بردند. در حالیکه من اعتقاد دارم چپ ها باید در مرحله نخست با تحولات دمکراتیک همبستگی داشته باشند حتی اگر این جنبش ها خصلتی سکولار نداشته باشند. انسانها تنها خواهان زندگی بهتر و آینده ای بهتر نیستند بلکه آنها همچنین در مقابل این رژیم هیولای مدرن هم شورش می کنند. این مسئله برای مصر، تونس، یمن و اکنون برای سوریه صادق بود و هست. این مبارزه ای رو به جلوست که همچنین در جبهه سکولار ادامه خواهد یافت. به این مفهوم که بر علیه تمامی کسانی که در آینده برمی خیزند تا قدرت را مجددا قطبی نمایند و خشونت و ستم را در سطوح مذهبی یا فرهنگی جا بیاندازند، مبارزه خواهد کرد.

مصاحبه گر:       

Martin Glasenapp

 

 




طناب دار بر گلوی دموکراسی!

roozbeh taghi_01تقی روزبه

جولیان آسانژ مؤسس سایت افشاگر ویکی لیکس درمحاصره پلیس لندن است. به رغم اعطای پناهندگی به وی ازسوی کشور اکوادور و در مغایرت با کنوانسیون مربوط به حقوق بشرو پناهندگی، پلیس اعلام کرده است او را دستگیر و روانه سوئد (و باحتمال زیاد از آن جا به آمریکا) خواهد کرد. دراینجا یکجا چندین قانون شناخته شده ومصوب توسط خود این دولت، نقض می شود: حق پناهندگی هرشهروند براساس قوانین حقوق بشر، قانون منع استرداد توسط کشورهای اروپائی به کشوری که در آنجا خطر اعدام وجود دارد (با توجه به آنکه دولت سوئد حاضرنیست وعده عدم استرداد آسانژ به آمریکا را که خواهان آن است بدهد) و بالأخره قواعد مربوط به مصونیت سفارتخانه ها. بهانه نقض هم، مثل همه جای جهان استناد به قوانین محلی است که خود در نقض قواعد جهانی و مصوب کنوانسیون ها، فاقد وجاهت قانونی است.

انحصاراطلاعات، طبقه بندی کردن آن ها و از جمله به عنوان حفاظت از اسرار و مصالح حکومتی، یکی ازمؤلفه های اقتدار و بقاء نظام های سلطه و سلسه مراتب از یکسو وبی معنا کردن دموکراسی و توان کنشگری و تصمیم گیری ازسوی شهروندان به مثابه سوژه های آزاد و مختار از سوی دیگراست. ازهمین رو طبیعی است که قدرت های بزرگ درهم شکستن این انحصار را برنتابند و تلاش ورزند که با تنبیه تخطی کننده، نشان دهند که جهان دارای ارباب است تا دیگرکسی هوس عبور ازاین خط قرمزها را  به خود راه ندهد. این که هنوزهم، سرنوشت سرباز زندانی آمریکائی که متهم است بخشی از اطلاعات ویکی لیکس را  تأمین کرده روشن نشده  و گفته می شود با غل و زنجیر در زندان نگهداری می شود، نمونه گویائی ازخشم اربابان جهان نسبت به نادیده گرفتن تقدس اطلاعات طبقه بندی شده است. اگر به دلخواه قدرت های حاکم باشد، آنها در بهترین حالت تنها حاضرند، پس ازگذشت چهل سال و بطور گزینشی، گوشه هائی از عملکرد خود را آنهم دربرابر نسل های جدید و فاقد ذهنیت وحساسیت، هم چون اطلاعات مرده و سترون، از صندوق های طبقه بندی شده بیرون بکشند و البته باهزارمنت و تبلیغات کرکننده ژست دموکراتیک هم بگیرند. در اینجا ما با مفاهیم  مهمی  هم چون اطلاعات مرده و زنده، رابطه انباشت  قدرت و ثروت  با انباشت و انحصاراطلاعات، کنش گری، دمکراسی و یا نظارت عمومی  برقدرت و عملکرد طبقه حاکم و بالأخره با مقوله جریان آزاد و شفاف اطلاعات مواجهیم. در واقع سلسه مراتبی کردن اطلاعات و سلسه مراتبی کردن  دامنه دسترسی به آن بخشی از کل نظام سلسه مراتبی و بخشی از کشاکش بین مناسبات عمودی و افقی در میان انسانها است که درپشت منازعات کنونی جاری بوده و به واقعه ویکی لیکس اهمیتی هم چون یک رخداد تاریخی می دهد.

ازهمین رو از هرزاویه که بنگریم، دفاع از حق گردش آزاد اطلاعات و علیه طبقه بندی کردن آنها تحت عنوان اسرارحکومتی و امنیتی و منافع ملی و نظایرآن و در اصل برای حفظ منافع طبقه حاکم، بخشی از کارزارمهم مبارزات طبقاتی و رهائی را تشکیل می دهد. اگر اطلاعات زنده و جاری به یکسان وبه موقع دراختیارهمه شهروندان قرارگیرد، بی تردید با فعال شدن آنچه که “ابرقدرت افکارعمومی” خوانده می شود، دست کنسرن ها و دولت های حامی آنها ، همان یک درصدی ها، در مبادرت به استثمار و جنگ و غارت و تخریب محیط زیست و ارتکاب فجایع دیگر دشوار تر می شود. درحقیقت کارگران و لایه های تهی دست و مدافعان  آزادی اطلاعات از چنگ حکومتها و طبقات حاکم، چیزی برای پنهان کردن ندارند.

دفاع از حق پناهندگی جولیان آسانژ و مشارکت فعال در کارزار آزادی او، دفاع از حق جریان آزاد اطلاعات و دفاع از دموکراسی و تقویت جنبش ضد سانسوراست. وجود زمینه های مثبت برای دفاع گسترده از حق آزاد گردش اطلاعات در بخشهای بزرگی از مردم جهان و بطور اخص در آمریکای جنوبی و از جمله حمایت  اتحادیه آمریکای جنوبی از ویکی لیکس و بنیان گذارآن، بعید است اجازه بدهد که آن ها به آسانی آسانژ را هم چون لقمه چرب و نرمی از گلوی خود عبوردهند. (*به عنوان مثال، نگاهی به پاسخ های چندصدنفر ایرانی به سؤال سایت بی بی سی فارسی،  نشانگر ستایش و حمایت قاطع بیش از90% آن ها از آسانژ و ازگردش آزاد اطلاعات و غیرقانونی بودن اقدام دولت انگلیس است).  

 

حال که پلیس انگلستان و درپشت آن دولت آمریکا  به همراه برخی از دولت های دیگر درصدد دستگیری و تنبیه  جولیان آسانژ به عنوان کسی که خطوط مقدس و قرمز مراکزقدرت جهانی را زیر پاگذاشته است برآمده اند، بی مناسبت ندیدم که یک باردیگر مروری  داشته باشیم براهمیت  واقعه ویکی لیکس. رویدادی که به عنوان یکی از علائم بالینی  تحولات مهمی است که در زیرپوست جامعه جهانی و در دفاع از گردش آزاد اطلاعات بشمار می رود. نوشته زیرتلخیصی است ازمطلبی که به عنوان روح زمانه و ویکی لیس نگاشته شده بود:

روح زمانه و  ویکی لیکس

 دو جبهه وصف ارائی گسترده  ازموافقین و مخالفین درمقیاس جهانی پیرامون این رخداد شکل گرفته است. مثل هر رویداد تاریخی دیگر به این دلیل مهم است که حامل تقابل نظم حاکم با روند در حال انکشاف و روبجلوئی است که در زیرپوست تحولات جهانی جریان دارد. جاپای روندهای عام و فراموردی در برخی رخدادهای خاص به آن ها اهمیتی نمادین و یکه می دهد. تحولاتی که در ژرفا جاری اند عموما در رویدادهای ریزو درشت معمولی توجهی را برنمی انگیزند؛ اما برخی رویدادها چنان آن را کانونی می کنند و از ژرفا به سطح می آورند که به واقعه تاریخی و تأمل برانگیزی تبدیل می شوند. برهمین اساس است که یکی از ژرنالیست های فرانسه آن را  رویدادی می داند که تاریخ رسانه ای جهان را به دوران قبل و بعداز ویکی لیکس تقسیم می کند. سرمقاله نویس فیگارو آن را آغاز”دیکتاتوری شفافیت” می نامد که قربانیانش صاحبان قدرتند! دیگری آن را کنارزدن برگ انجیری می داند که پیکر{زشت }نظام حاکم را نمایان می سازد. یک پژوهشگردانشگاه در آمریکا می گوید اگر آمریکا آسانژ را محاکمه کند، او را  به چه گوارای قرن بیست و یکم تبدیل می کند. روزنامه لیبراسیون از شروع جنگ جهانی نوع جدید، جنگ سایبری، سخن به میان می آورد. در یکسو: انبوه روشنفکرانی قرارمی گیرند که  دردفاع از چرخش آزاد اطلاعات،  مسدودساختن سایت ویکی لیکس و منابع مالی و دستگیری مدیرمسؤل آن  را محکوم می کنند و کمیسرحقوق بشرسازمان ملل نگرانی خویش را از سانسوراعلام می کند. سایت ها و مؤسساتی که به نوبه خود آماج تهاجم هکرهای آوانگارد و مدافع  جریان آزاد اطلاعات قرارمی گیرند، و آن صدهزار وبلاگی که با دریافت کدرمزویژه پیشاپیش آمادگی خود را برای انتشاراین اطلاعات در صورت بلوکه کردن پایگاه اصلی اطلاع رسانی اعلام می دارند. آن ها اعلام می دارند که قفل سانسور را درهم  خواهند شکست و اجازه نخواهند داد که جریان آزاد اطلاع رسانی را مختل نماید. کمپین حامیان آزادی اطلاعات به کارمی افتد و ترافیک  مصنوعی و حملات سایبری به  سایت های مخالف ویکی لیکس و مدافع حق پنهان کاری دولتها براه می افتد. انتشارهمزمان این اسناد توسط شماری از رسانه ها چون نیویورک  تایمزو گاردین و اشپیگل و… با ویکی لیکس علیرغم آنهمه تهدید  و خط و نشان کشیدن ها، وحتی علیرغم انتقاد گاردین به ویکی لیکس،  حاکی از شکاف گسترده پیرامون این مسأله در اردوی سرمایه است.  در سوی مقابل: شاهدیم که دیپلماسی آمریکائی چگونه با راه انداختن جنگ صلیبی علیه انتقال آزاد اخبار و اطلاع رسانی و خفه کردن آن به میدان می آید. هیلاری کلینتون آن را حمله به جامعه جهانی می نامد، رئیس ستادمشترک ارتش آمریکا تصمیم به انتشارآن اسناد را بسیار خطرناک توصیف می کند. تهدید قضائی و پیگرددقانونی از کمترین تهدیدهاست. خانم ساراپلن، آسانژ را  تروریست اطلاعاتی می نامد که هم چون بن لادن باید دستگیرو کشته شود! حرب جمهوری خواه لایحه ای را علیه آسانژ برای تصویب در سنا فراهم می کند. فشار برای خودسانسوری و اعمال خویشتن داری در افشاء منابع اطلاعاتی و اتهام قربانی کردن منافع ملی آمریکا به اوج می رسد. درمتن این واکنش های خشمگینانه و تهاجم سخت نمایندگان رسمی و غیررسمی نظم حاکم، آسانژ عنصری تروریست و جنایتکارو خطرناک نامیده می شود. به خطرانداختن جان نظامیان آمریکائی و غیرنظامیان به عنوان سس تحریک کننده  بکرات مورد استفاده واقع می شود. پنتاگون که قبلا اخطارداده بود انتشاراسناد نهایت بی مسئولیتی خواهد بود، پس ازانتشار برای بررسی پی آمدهای آن ستاد فوق العاده ای از صد کارمند تشکیل می دهد. همزمان  مقامات و کارگزاران ریزو درشت وابسته به دولت آمریکا از این که زدوبندها و اظهارات پشت پرده و مغایربا ژست های علنی اشان، به دلیل بی لیاقتی دستگاه دیپلماسی  درحفظ اسرار ازپرده بیرون افتاده خشمگین گشته و زبان به شکوه می گشایند. بدیهی است که به توان رازنگهداری ارباب بزرگ جهان و آن چه که درپشت در های بسته دییلماسی می گذرد، خدشه وارد شده است.

 

 آیا براستی هم چنان که برخی عنوان کرده اند این یک سونامی بود که آب در لانه مورچگان افکند؟ هرچه که بود سران و کارگردانان رسمی وغیررسمی نظمی که “آزادبودن” سرلوحه افتخاراتشان را تشکیل می داد، نقاب ازچهره برافکندند و با سیمای دیگری به رروی صحنه ظاهرشدند. سرانجام فشارهای پیدا و پنهان دولت آمریکا بر سوئد و سربازپرس آن  برای بکارانداختن کیفرقضائی به بارنشست. پلیس انترپول واردصحنه شده  و آسانژ درانگلیس خود را به پلیس معرفی کرد و بازداشت گردید، تافعلا دشت اول گوشمالی بابت این تمرد خود را بچشد. پرونده سازی و تاخت هم زمان دو پرونده ناهم خوان  به یکدیگر، یکی ازنوع سیاسی و دیگری ازنوع اخلاقی، اعمال فشاربه  یک نافرمان سیاسی و مدنی باشهره جهانی با اتیکت جرم اخلاقی، هم برای خراب کردن او -در اصل خراب کردن جنبش ضدانحصاراطلاعات- و هم کاستن از افتضاح و رسوائی عالمگیر مقابله با جریان آزاد اطلاعات، برای ما ایرانی ها لااقل  ناآشنانیست. چراکه رنگ و بوئی از برخوردهای مألوف جمهوری اسلامی  را  بر پیشانی خود دارد. آیا وجود چنین قرابتی شگفت انگیزاست؟  هرگز!. نظامی که جمهوری اسلامی و بن لادن ها و… را دربطن خود پرورانده و می پروراند، به همان دلیل اگرخود زمانی هم چون نظام ولایت فقیه منافعش درمعرض تهدید قرارگیرد، بالقوه واجد همان رذالتی است که تبلورش را  به تمامی درجمهوری اسلامی شاهد هستیم.

 

کانونی شدن مبارزه حول حق دانستن همگانی و حق انحصاری اطلاعات!

به هرصورت با دستگیرشدن آسانژ و مسدوکردن  سایت و منابع مالی آن، نه فقط اصل ماجرا برغم تلاش برای جنبه های انحرافی دادن به آن فروکش نکره است، بلکه همان طور که طبیعت این رویداد اقتضامی کرد، بیش از پیش دو رویکرد فوق کانونی شده است. برگ انجیردموکراسی و حقوق بشرادعائی سخت ترک برداشته است. البته از دیرباز گشودن دفاترپنهان معلامات سیاسی و ا قتصادی و نظامی دولت ها ازخواستهای جریان های واقعا دموکرات و رادیکال و سوسیالیستی بوده است؛ اما آن چه که اکنون تازگی دارد رشد  نیروهای مولد و امکانات ارتباطی جوامع نوین است که به چنان حدی رسیده که قادراست در مقیاسی تازه، و البته نه هنوز بطور کامل، آن را  به نظام حاکم سرمایه داری تحمیل کند.

 

مسأله اصلی چون وچرا بر سرارزش اطلاعاتی که منتشرشده  نیست، گرچه آن نیزبه جای خود مهم است و افشاکننده؛ بلکه درهم شکستن انحصاراطلاعاتی به مثابه بخشی از خصیصه نظم موجود است. بی شک آن چه که انتشاریافته  به منزله کوه نوک یخی  از بدنه نهان و غول پیکری است که آکنده از زد و بندها و توطئه ها و زمینه سازی برای جنگ افروزی و انجام معاملات پرچرب و چیل و دادن و گرفتن رشوه ها و… با اصحاب قدرت است که جملگی  به بهانه حفظ مصالح و منافع ملی و جلوگیری از سوءاستفاده دشمن، به دقت ازچشم و گوش شهروندان  دور نگهداشته می شود.

 

دموکراسی و جریان  آزاد اطلاعات!

در واقع آنچه که بیش از افشاء 250 هزارسند محرمانه موجب چنین واکنش های خشم آلودی گردید، قبل از این که ناظر به محتوای اطلاعاتی آن باشد، خطر درهم شکستن انحصاراطلاعاتی و طلیعه ظهورعصری با ویژگی حق دانستن برای همگان، آن هم  درهمان لحظه وقوع است. اگر دموکراسی به راستی آن گونه که ادعامی کنند به نام مردم و اراده آنها عمل می کند، چرا باید در غیاب آن ها و بی خبر نگهداشتن آن ها تصمیم گیری شود؟. چرا نباید به گونه ای پیش برده شود که امکان مشارکت فعال و به موقع در فرایندهای تصمیم گیری را فراهم سازد؟ بر اساس اطلاعات موجود در آمریکا 800 هزارنفر به فراخورپست و مقام خود، حق دسترسی و برخورداری از این گونه اطلاعات و اسنادمحرمانه را دارند. بهم ریختن موقعیت این “کاست” کارگزار و انتشار آن به وسعت شهروندان جهان، بی گمان عنصری از جنس شکستن  را در خود دارد. و اگر به قول فوکو اطلاعات خود قدرت است، و در جهان امروز به ویژه اطلاعات با تولید و زیست آدمیان پیوند تنگاتنگی پیداکرده است، آنگاه معلوم می شود که انحصاراطلاعاتی یکی از مؤلفه های مهم اقتدارجداشده از مردم یعنی نیروئی بر فرازمردم و بیگانه و سرکوب گراست. از سوی دیگر اگر قرارباشد تک تک شهروندان بتوانند در همه حوزه های زندگی اجتماعی خود مداخله و مشارکت واقعی داشته باشند، نیاز بدن اجتماعی  به آن هم چون نیاز ریه به اکسیژن است. از این رو رابطه زنده و متقابلی بین اطلاعات زنده و کنش های آگاهانه و به موقع، بین مشارکت و مداخله مستقیم  با حق دانستن و آگاه شدن، وجود دارد. در این رابطه تمایزبین اطلاعات مرده و اطلاعات زنده و به موقع در ایجاد کنش های آگاهانه و به موقع واجد اهمیت است. دموکراسی و گردش آزاد و به موقع اطلاعات، رابطه تنگاتنگی با هم دارند. با چرخش آزاد اطلاعات البته فریب دادن و مقهور و رام کردن افکارعمومی  دشوارترمی گردد و چه بسا وقوع کنش های به موقع و با خصلت بازدارندگی از وقوع بسیاری فجایع جلوگیری کند. اگر بپذیریم که بخشی از سازماندهی توده وار و فاشیستی مدیون استفاده کنترل شده و جهت داده شده و بعضا نادرست از “اطلاعات” به افکارعمومی و بسیج آن ها  تحت عناوین امنیت و منافع ملی و نژاد و برانگیختن احساس خطرهای موهوم و مبالغه شده است، آنگاه به اهمیت درهم شکستن این انحصار و سست شدن پایه های این نوع بهره برداری ها  توسط حافظان  و بهره مندان نظم حاکم بهترپی خواهیم برد.

 

اگرجریان آزاداطلاعات فی نفسه در خدمت شکل دادن به کنش های آزاد و آگاهانه است، واگراطلاعات خود قدرت است، پس درهم شکستن انحصارآن به معنی بازگشت بخشی از قدرت جداشده  به منشأ اصلی  خود است. گرچه این نه همه ماجرا، بلکه تنها یکی از مؤلفه های قدرت است که می تواند به نوبه خود مؤلفه های دیگر قدرت را  زیرفشار قرار دهد. از این رو اگر نه هنوز درهم شکستن، که تضعیف یکی از این ستون ها هم چون بازی دومینو می تواند به تضعیف سایرستون ها بیانجامد. از سوی دیگر اگر قراراست دموکراسی فراگیرو مستقیم و مشارکتی در همه حوزه ها حاکم بر مناسبات انسانها باشد، حق دانستن همگانی بخشی از فروپاشی نظم حاکم و بخشی از سازوکارهای جهان و نظم جایگزین محسوب می شود.

نفس واقعه ویکی لیکس به معنی پیشروی یک گام به جلو دراین راستاست که صدای شکستن استخوان انحصاراطلاعاتی و انحصاراقتداراستواربرآن را، گیرم که نه هنوز بطور کامل، بگوش می رساند و یکی از پایگان نظم و قدرت متمرکزو جدا از مردم را مورد چالش قرارمی دهد.

البته درمورد ترکیب  صف آرائی پیرامون این واقعه باید گفت که جهان موجود و کشمکش های جاری در آن پیچیده تراز یک تصویرخالصا دوقطبی است. اما فرایند جهانی شدن سرمایه در ذات خود نه فقط نقش فرادست و هژمون دولت- ملت برترآمریکا را به طوراخص به چالش می کشد، نقشی که پروژه نیوکان ها در اتخاذ استراتژی یک جانبه گرائی و ایجاد نظم نوین جهانی استوار بر آن بود، بلکه حتی پروژه چندجانبه گرائی دموکرات ها را  که به دنبال حفظ این  برتری در سایه بندوبست و همکاری با سایرقدرت های دست دوم  به رهبری ابرقدرت آمریکاست، نیز مورد چالش قرارمی دهد. ازجانب دیگر شکل گیری یک شهروند جهانی با آگاهی و مطالبات جهانی در ورای مرزهای جغرافیای سیاسی دولت-ملتها یکی از نتایج اجتناب ناپذیرروندجهانی شدن است  که به تدریج تعلق خاطر به منافع جهانی بشر را ارجح بر منافع دولت- ملت ها و به ویژه دولت-ملت های برتر و دارای امتیازات جهانی می داند. نگاهی  به اسناد تاکنون منتشرشده توسط ویکی لیکس روشن می کند که محتوای عمده آن ها علیه دولت آمریکا و دیپلماسی و سیاست های آن مربوط می شود. و این البته عجیب نیست اگر در نظربگیریم که روندجهانی سازی به شیوه مسلحانه اکنون مدتی است، به ویژه پس از فاجعه 11 سپتامبر، با تلاش برای تحکیم موقعیت ابرقدرتی آمریکا گره خورده و هنوزهم باوجود  باصطلاح جایگزین کردن  سیاست چندجانبه گرائی به جای یک جانبه گرائی توسط دموکرات ها(گواین که درعرصه اقتصادی حتی بردامنه یک جانبه گرائی افزوده هم شده است)، عقبه های آن درعراق و درباتلاق جنگ 9 ساله افغانستان و وضعیت جنگی در پاکستان و منطقه خاورمیانه و نقاط دیگری ازجهان به حیات خویش ادامه می دهد. افشاگری های ویکی لیکس از قضا چه درمورد عراق و چه درموردافغانستان بیش از همه همین سیاست جهانی سازی مسلحانه  برمدارابرقدرتی آمریکا را نشانه گرفته و ازهمین رو کمابیش (به صورت تاکتیکی) مورد حمایت ضمنی شماری ازقدرت های دیگری قرارگرفته است که خواهان تضعیف فرادستی و اعمال هژمونی دولت آمریکا هستند. بنابراین تضادهای پیچ درپیچ اردوی سرمایه  داری نیز به سهم خود بسترمناسبی برای درهم شکستن انحصار اطلاعاتی  فراهم می سازند. بیهوده نیست که لبه تیز افشاگری های ویکی لیکس، بیش از همه نهادهائی هم چون ناتو و پنتاگون و نظایرآن  را خشگمین ساخته و به عکس العمل  واداشته است که مدعی اند این افشاگری ها جان سربازان و منابع اطلاعاتی و نظایرآن را در مناطق جنگی مورد تهدید قرار داده است.

 

نتیجه گیری

درزیرپوست جامعه جهانی کشمکش وسیعی در دفاع از نظم مستقرجهانی وعلیه  آن جریان دارد. در این میان برخی رویدادها این کشمش ها را به روی صحنه آورده و برش مناسبی از آن چه دراعماق می گذرد به نمایش می گذارد. بی تردید واقعه ویکی لیکس یکی از آن هاست و بطورمشخص برای درهم شکستن انحصاراطلاعاتی مبتنی برتمرکزو پنهان کاری اطلاعاتی دولتها. چنین انحصاری به مثابه یکی از مؤلفه های مهم ساختارهای متمرکز و مبتنی  برجدائی قدرت و ثروت از مولدین آن و استقرار آن نوع دموکراسی ارشادی و از بالا محسوب می شود که شهروندان را هم چون ابژه ها و ابزارهای مطیع و رأی  کشی بکارمی گیرد. آن چه که در این نبرد تازگی دارد ظهورامکانات و شکل گیری تدریجی اشکالی از مناسبات اجتماعی است که  حق آگاه شدن و کنش برپایه آن را به مثابه شهروندجهانی و برابر برای همه امکان پذیر می سازد. پدیده ای که حاکی از فرایند پژمردگی اقتداردولت-ملتها بطورکلی و به چالش طلبیدن نقش دولت ملت برترآمریکا به طوراخص است. بی تردید نباید عبور از این گردنه ها را ساده و بدون فراز و فرود انگاشت. برعکس چنان که شاهدیم سرمایه درپی وقوع شکافی در ستون انحصاراطلاعاتی و درنظرگرفتن پی آمدهایش برسایر ستون های اقتدار،  احساس خطرکرده و تهاجم تازه و وسیعی را برای ترمیم شکاف مزبور و تداوم انحصار اطلاعاتی و تشدید  کنترل برجریان گردش اطلاعات  بکارگرفته است.

بااین همه  از حق دانستن همه گانی گریزی نیست. این روح تپنده زمانه است. کنشگری آزاد و آگاه و به موقع بدون آن  ناممکن است.

2012-08-23 02-06-1391

http://www.taghi-roozbeh.blogspot.de/




الوداع شادمانه، راز یک وصیت نامه

noghrekar masood_01مسعود نقره کار

چه رازی در این وصیت نامه نهفته است؟ این شادمانه گی و ستایش شادی، این غرور پسندیده و دلنشین نشانه ی چیست؟ آنهم به هنگام مرگی که می باید اندوه اش همه ی جان و جهان قربانی جوان اش را تسخیر کرده باشد. این نبرد نابرابر میان شادی آفرینی و شادی ستیزی اگر حماسه نیست ، پس چیست؟

پیشگفتار

زمستان سال ۱۳۶۷ مجموعه ای از وصیت نامه های قربانیان دگراندیشی در حکومت اسلامی را با عنوان ” اسناد خونین مقاومت- جلد نخست” / “واپسین نامه ها ” ، و با نام مستعار ” آرش” در شهر فرانکفورت آلمان غربی منتشر کردم . آن روز ها و شب ها ، روزگار ناباوری و اشک و اندوه و کینه بود ، به ویژه برای آنان که عزیزی از دست داده بودند و یا چون من گوشت زیر دندان گرگ هار داشتند و از دور دستی بر آتش . پیشگفتار این مجموعه با سروده ای از ” لویی آراگون” در رابطه با نامه ها و وصیت نامه های جانباختگان مقاومت فرانسه، آغاز شده بود : ” این نامه های تیرباران شده ها …..نمی دانم آیا کسی هست که بتواند این نامه های تیرباران شده ها را بخواند بی اینکه چشمان اش از اشک لبریز شود ….. بی اینکه به اصطلاح حقیر و نارسایی که داریم ، قلب اش در هم فشرده شود…. اگر چنین کسی هم هست من از او بی زارم ….” . ومن در آن حال و هوا نوشتم: ” اگر قلبی به مهر و انسانیت در سینه باشد ، حتی اگر رنجاب مقدس بر گونه شیار نزند ، اندوهگنانه بر دیواره ی رگها سر می کوبد تا راهی به سینه بیابد …….چه آتشی در اعماق این واژه ها شعله ور است، ارمغان پرومته های واقعی ، گلواژه های سرخگون و آتشینی که در گذرگاه فراخ زندگی به هیبت سنگفرشی زیبا و پر شکوه در آمده است تا ارابه ی خداوند تکامل سبکبال و باسینه ای گشاده به پیش رود .نگاه کن ! خداوند تکامل ، استوار و نستوه ، و نهیب زنان در دستی کاسه سر شهیدان که سرشار از نوشداروست ، و در دستی دیگر گلبنی مالامال از گلواژه های عشق به زندگی و انسان، و کینه ای مقدس به ” گله های بزرگ ننگین ” به پیش می تازد، گلواژهایی که به سرشک و رنجاب مقدس آعشته اند. آری ، این چنین بهایی دارد این اشک ، پس بگذار ببارد…”.

نخستین جلد “واپسین نامه ها” نقش اطلاعیه ای برای آغاز طرح گرد آوری وصیت نامه ها بازی می کرد ، اطلاعیه ای که کمک می طلبید تا هرکه و به هر گونه می تواند در پیشبرد و تحقق این طرح یاری ام دهد. در نگاه آن روز و امروز من وصیت نامه ها ، به ویژه وصیت نامه های قربانیان دگراندیشی و جنگ، ارزشی چند گانه داشتند و دارند: ۱- ارزش تاریخی و سیاسی ،به عنوان بخشی از اسناد خونین مقاومت مردم میهنمان در برابر ستمگری و دگراندیشی ستیزی. ونیز برگ هایی از تاریخ جنایتی به نام حکومت اسلامی . ۲- ارزش ادبی ۳- ارزش روانشناسانه در شناخت بیشتر ویژگی های روانی انسان.

طرح گرد آوری و انتشار وصیت نامه ها به دلایل مختلف در آن سال ها عملی نشد. سال ۱۳۸۲ با دوست عزیزم مهدی اصلانی تصمیم گرفتیم گرد آوری و انتشار وصیت نامه ها را ادامه دهیم، که حاصل اش انتشار مجموعه ای از وصیت نامه ها و نامه ها شد با نام : “جنگل شوکران”.

وصیت نامه یک “نوع ادبی” مستقل”؟

در باره ی اهمیت و ارزش تاریخی و سیاسی وصیت نامه ها ، و نیز اهمیت و ارزش روانشناسانه ی آن ها گفته و نوشته شده است ،آنچه کمتر مورد توجه قرار گرفته بحث و نتیجه گیری در باره ی جایگاه ادبی بخشی از وصیت نامه ها و پذیرش آن ها به عنوان یک قالب و نوع ادبی ست .

وصیت نامه ، به جای گذاشتن سفارش ها، خواست ها وآرزوهای انسانی ست که درآستانه ی مرگ قرار می گیرد، و یا می پندارد که مرگ اش نزدیک است. پدیده ی وصیت نامه نویسی به عنوان یادگار و سنتی دیر سال و دیرپا ،برای خودش چرایی ها و چگونگی ها دارد، که کتاب ها و تحلیل های فراوان در باره ی این چرایی ها و چگونگی ها قلمی شده است . در شکل از شفاهی به کتبی ، و در مضمون و محتوی از سفارش ها و توصیه های شخصی و مالی به رهنمود و راهکار های سیاسی و دینی ( مذهبی ) و فرهنگی و اخلاقی و…. کشیده شده است .امروزه صدها وصیت نامه سیاسی ، ایدیولوژیک و فرهنگی و اخلاقی به جا مانده از نام آوران عرصه ها ی محتلف فعالیت های فردی و اجتماعی، به متن هایی قابل اتکا و ماخذ و مراجع اهل سیاست و مذهب و فرهنگ و اخلاق بدل شده اند. ما نیز در میهنمان از این دست وصیت نامه ها ، به نثر و نظم، داشته و داریم.

در این میانه اما طرح و بحث در باره ی پذیرش وصیت نامه به عنوان یک ” قالب یا نوع ادبی مستقل” در میهنمان را می باید از دستاورد های حیات حکومت اعدام وجنگ ومرگ ، یعنی حکومت اسلامی دانست، حکومتی که با کشتار ده ها هزار دگراندیش سیاسی و عقیدتی طی سه دهه، و قربانیان ۸ سال جنگی که در دامن زدن و گسترش اش نقش داشت، انبوهی از وصیت نامه های کتبی ( و شفاهی) سیاسی و مذهبی برجای گذاشته است ، تا جایی که امروزه حکومت اسلامی یکی از بزرگترین ( شاید هم بزرگ ترین) تولید کننده ی وصیت نامه در جهان محسوب می شود. بسیاری از وصیت نامه های چهره ها،شخصیت ها و رهبران سیاسی و مذهبی و فرهنگی در جهان ، و در میهنمان حتی ، از زوایای محتلف مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته اند،اما تا حد اطلاع من اینکه وصیت نامه به عنوان یک قالب ادبی مستقل یا یک ” نوع ادبی ” طبقه بندی ِ معنایی و صوری ، و یا به مثابه پدیده و پدیدارادبی مطرح و تعریف شود مورد و موضوع بحثی جدی نبوده است. کمیت این وصیت نامه ها و تنوع موجود درپرداخت و ساختار موضوعی و مضمونی ، و ساخت و بافت کلامی آن ها بحث در باره ی ارزش های ادبی وصیت نامه ها را جدی تر کرده است. شاید زمان اش فرا رسیده باشد که اهالی آگاه به جامعه شناسی ادبیات ، تاریخ ادبیات و ادبیات تاریخی ، و نیز نظریه شناسان و نظریه پردازان انواع ادبی آستین بالا بزنند و جایگاه این متون در عرصه ادبیات مشخص کنند. ضرورت این جدی گرفتن را تاثیر گذاری وصیت نامه ها دو چندان می کنند. وصیت نامه ها بر مخاطب ها وخواننده های اش تاثیر گذارند. متن وصیت نامه حس و عاطفه تحریک می کند، به ویژه آنجا که وصیت نامه ی جوانی قربانی دگراندیشی باشد. حتی تصور فضایی که متن نوشته شده است عاطفه های مثبت و منفی بیدار می کند.

شگفت انگیز ترین وصیت نامه

یکی از شگفت انگیز ترین وصیت نامه ها ی قربانیان دگراندیشی در ایران متعلق به یوسف آلیاری( آل یاری) ست، سندی ست در تحقیرمرگ و مرگ آفرین، و اندوه و کینه با گلواژه ها و گل آوازها وتصاویر زندگی وشادی وعشق . واپسین نامه ای عرصه ی نبرد حماسی شادی آفرینی و شادی ستیزی، که در کنار ارزش های تاریخی و سیاسی شاید جواز ورود واپسین نامه ها به عرصه ی ادبیات به عنوان یک ” قالب و نوع ادبی مستقل” باشد.

یوسف آلیاری از رهبران سازمان سیاسی “راه کارگر ” بود. او سال ۱۳۲۴ در تبریز در یک خانوادۀ نسبتا ” مرفه به دنیا آمد، تحصیلات دبستانی و دبیرستانی اش را در تبریز پایان داد. در تهران در دانشگاه ملی، رشته حقوق خواند. او از نزدیک ترین دوستان کرامت دانشیان بود. به دلیل فعالیت های سیاسی در سال ۴۹ هر دو در یکی از روستاهای خوزستان، که دانشیان در آنجا به عنوان سپاهی دانش خدمت می کرد، دستگیر شدند. یوسف به شش ماه زندان محکوم شد و کرامت به یک سال. این دو پس از آزادی، مبارزه ی سیاسی شان را با پیگیری بیشتری از سر گرفتند. بار دیگر در سال ۵۲ دستگیر شدند. این بار یوسف آلیاری به ۶ سال زندان محکوم و کرامت دانشیان اعدام شد. یوسف آلیاری تا انقلاب بهمن در زندان ماند. بعد از انقلاب در مرداد سال ۶۲ دستگیر شد و پس از تحمل یک سال شکنجه، روز ۲۳ مرداد ۶۳ توسط حکومت اسلامی اعدام شد. این متن وصیت نامه ی اوست:

مادر فداکار، خواهران و برادران عزیزم:

آرزومندم همیشه خوش و خرم و شادکام باشید.

این چند خط را بعنوان الوداع شادمانه برایتان می نویسم و با این تقاضا و امید که واقعا مساله مهمی در بین نبوده است.

اول از همه از بچه ها (مطابق معمول) شروع میکنم. کوچولوی هوشنگ و خواهر جانجانی علی!! چطور است! الدوز عروسک و رقاصک چی؟ باز هم مجالس را با رقص خود شاد و سرحال میکند؟ علی بالا چطور است، لابد تدریس در دانشگاه را بپایان رسانده و در فکر اختراع بدیعی است که جایزه نوبل را بگیرد. کورش مهربان چکار میکند؟ و آیدا و آیلا آیا باز هم با هم سر جنگ و دعوا دارند یا همزیستی مسالمت آمیز کرده اند. نازلی محبوب من چکار میکند؟ آیا بازم همه را با بلبل زبانی هایش مسحور و مسرور میکند؟ لیلای قشنگ و دوست داشتنی چطور است و مسعود عاقل و مایه افتخار چی؟ و بالاخره منیژه عزیزم خوبست؟ بچه دار شده است؟ کاش بچه اش را میدیدم. همه شان را از طرف من سلام گرم و (برشته) برسانید. از بزرگترها فاکتور میگیرم و سلام میرسانم به مهناز و فاطی و سید علی و ملیحه و نیز به فرج و هوشنگ و موسی و نیز به مجید آقا و مینا بپاس محبت هایشان. مادر آرزو داشتم بهت برسم و شادمانت نمایم ولی می بینی که مقدور نشد و میدانی که این مرگی خود خواسته است. روی همه تان را می بوسم و آرزو دارم با همدیگر مهربان تر باشید.

بدرود و قربان همگی، یوسف

 


متن وصیت نامه ی یوسف آلیاری به وصیت نامه های مرسوم و رایج نمی ماند. این متن، متنی حماسی ست با زبانی ساده و شیوا.حماسه ای که ذره ای اضطراب، بی قراری، هیجان و شعار در سیما و کلام آفریننده اش نمی توان دید. در این متن واژه ها ی جان دار چنان به دنبال هم چیده شده اند که فراتراز تصاویر کلامی بدل به رودی از زندگی و شادی و عشق شده اند، رودی خروشان که می توان موجاموج زندگی وشادی و عشق را در آن دید و شنید. گویی نام ها و چهره ها در برابرت نشسته اند.سر و صدا و شیطنت بچه ها را از زبان و دهان واژه ها می توان شنید، بچه هایی که رقص و شادی شان چنان است که فراموشت می شود در حال خواندن وصیت نامه ی جوانی 38 ساله هستی، جوانی که گلواژه های اش در دل حصار تاریک موجودیت ننگین جهل و خرافه و رذالت می شکفند و به سوی خورشید قد می کشند. براستی چه رازی در این متن سرشار از غروری پسندیده و دلنشین نهفته است:

 

۱- شاد مانه گی عنصراصلی این وصیت نامه است . این شادمانه گی و ستایش شادی نشانه ی چیست ؟ آنهم به هنگام مرگی که می باید اندوه اش همه ی جان و جهان قربانی جوان اش را تسخیر کرده باشد. این شادمانه گی اما تحقیر دشمن است ، تحقیرحکومتی که قاتل شادی ست . این شادمانه گی بانگ بلند اعلام نبردی خونین و نابرابر میان شادی آفرینی و شادی ستیزی ست ، و این چیزی جز حماسه ، و جانمایه ی ادبیات حماسی نیست .
۲- عشق به زندگی ای فارغ ازکینه با حضور بچه ها یی شاد و شنگول و رقصان همه جای این وصیت نامه مهر خود زده است ،بچه هایی که نشانه های دوستی و مهربانی و صلح، و نمود و نماد کینه های گذران و کوتاه عمراند.
۳- عشق به خانواده و مادر اما در این وصیت نامه نوعی از اندوه به تماشا می گذارد ،هنگام که قربانی با “مادر” سخن می گوید و آرزوی رسیدن به او وشادمان کردن اش دارد، این اندوه فریاد می شود، و” اندوهی که در ژرفای شاد خویی اوست ( لورکا)” ، پنهان نمی ماند. متن این جا نیز به حماسه نزدیک می شود.
۴- امید به آینده با زبان طنز و شوخ طبعی از عناصراصلی این متن است . به زیبایی و سادگی می خواهد بگوید امید با مرگ هم به گور نمی رود( شیلر) ….و عشق به زندگی و انسان نیزاینگونه است، عشقی که در حقیقت عذاب است اما محروم بودن ازآن مرگ است ( شکسپیر)
۵- غریو عظمت ماندگاری دراین متن اعلام مرگ خود خواسته ی عاشق زندگی و شادی و عشق است. برای یوسف آلیاری ها تن دادن به ستمگر و ستمگری توقف زندگی ست ، و می داند که ” توقف در زندگی مرگ تدریجی است / افلاطون”. در این وصیت نامه مرگ طعمه ی زندگی وشادی و عشق شده است. و ” زنده ی خوب پس از مرگ ” شادمانه نشان می دهد جان اش : ” از نور و شور و پویش و رویش سرشته اند”. (شفیعی کدکنی).




mamnun

aali bud… mamnun. man ham chandi pish inja budam va afsuso sad afsus




بی تابی دولت اسرائیل برای حمله به ایران

airplaine 01تقی روزبه

لحظه شماری می کند! پا برزمین می کوبد! شیهه می کشد! خواهان رهاشدن مهارخویش است این اسب چموش جنگ!. گوئی تکمیل مأموریت نیمه تمام نئوکانها برعهده او گذاشته شده است! آری جنون حمله به ایران و شروع جنگ  بدجوری دراسرائیل بالاگرفته است!

 

ناتانیاهو می گوید ایران هسته ای بزرگترین تهدید برای امنیت اسرائیل است و هر خطردیگری در برابرآن کوچک است (و بنابراین به ریسکش می ارزد). اسرائیل که خود صدها بمب اتمی در زرادخانه خویش دارد و آن ها را  دور ازچشم و گوش جهان پنهان ساخته است، به طرز آمرانه ای تکرار می کند که  ایران  نباید به سلاح هسته ای دست یابد. ادعائی که به  باوراو  دارد اتفاق می افتد و به  نقطه غیرقابل بازگشت خط قرمز می رسد. حتی ادعا می شود رژیم ایران مشغول ساختن و سوارکردن کلاهک هسته ای برموشک های خود است و دراین میان برای ارزیابی ازمیزان خطرهم هیچ منبع  موثق تری از منابع  اسرائیل وجود ندارد.  گرچه خطر واکنش متقابل ایران  و پرتاب موشک و کشته شدن تعدادی ازشهروندان چه از داخل ایران و چه ازسوی حامیان حزب اله اش درلبنان انکارنمی شود، وگرچه علیرغم پیشرفتهای فنی- نظامی درحوزه سپرموشکی، اذعان می شود که نمی توان برکارائی  کامل آن ها اعتمادکرد و لاجرم خطر کشته شدن شمارنامعلومی از شهروندان اسرائیل وجود دارد، اما همه آنها دربرابر بزرگ ترین خطرتاریخی پیشاروی امنیت اسرائیل- خطرمسلح شدن حکومت اسلامی به سلاح هسته ای- ناچیزاست. درخطری که موجودیت و امنیت اسرائیل را تهدید می کند آنقدرمبالغه می شود و وخامت اوضاع چنان دراماتیزه می شود که حتی از وخامت پیش ازجنگ 8 روزه  1967 نیز فراترمی رود!. گفته می شود شمارش معکوس شروع شده  و ایران دربرابرچشم ما درحال دست یافتن به بمب هسته ای است و زمان زیادی برای متوقف کردن آن باقی نمانده است. رادیوها  و رسانه های حکومتی پیرامون این خطر و توجیه حمله و شروع جنگ  به آماده سازی و بسیج  افکارعمومی مشغولند. دستورالعمل های اقتصادی مبنی برافزایش مالیات ها و قیمت ها و..  برای شرایط جنگی محتمل الوقوع  به وزیردارائی ابلاغ شده است. افزایش اختیارات فوق العاده نخست وزیر درکابینه  نیز مطرح شده است.

دراین میان  آنچه که  بیش از همه دستاویز جنون جنگ طلبی دولت اسرائیل قرارگرفته است، استناد به سندی  است که ادعا می شود اخیرا توسط آژانس ملی اطلاعات آمریکا به اوباما داده شده که حاکی از نظامی بودن برنامه های هسته ای و پیشرفتهای گسترده ایران است.  ایهود باراک ضمن افشای وجود چنین  سندی  مدعی شده است که ارزیابی منابع اطلاعاتی آمریکا  و اسرائیل به یکدیگر نزدیک شده اند. با این همه دولت آمریکا در واکنش به ادعاهای اسرائیل و خطرتسلیح هسته ای ایران ناچارگردیده  بیش از یک بارموضع گیری کرده و بگوید که  ارزیابی دولت  آمریکا هم چنان همان سند ملی قبلی است که طبق آن ایران ازسال 2003 ساختن بمب اتمی را کنارگذاشته و هنوز تصمیی به ساختن آن نگرفته است. در نتیجه خطر فوری  و نزدیک نیست و هنوزهم برای دیپلماسی مجال وجود دارد.

 

براساس اطلاعات درزکرده به روزنامه های اسرائیلی زمان حمله اواخرشهریورماه  یا مهرماه و پیش ازانتخابات آمریکا( 16 آبان) بوده و تقریبا  قطعی شده است وحتی زمان یک ماهه نیز برای آن پیش بینی شده است!. درصورتی که جنگ طلبان بتوانند نظرمساعد و  تأیید آمیز آمریکا را به دست بیاورند، دولت اسرائیل درآغازجنگ  تردید نخواهدکرد. درز این اخبارمحرمانه  توسط مقامات کنونی و پیشین دستگاه های اطلاعاتی و نظامی  مخالف حمله یک جانبه انجام شده است که البته به نوبه خود  در مقابله با بالارفتن تب جنگ  و بسیج افکارعمومی ضدجنگ درداخل وخارج  دارای اهمیت است.

 

معاون وزیرخارجه اسرائیل از چند هفته حیاتی پیش رو درنهائی شدن سرنوشت مذاکرات هسته ای ایران سخن گفته و برآن است که باید همین امروز شکست این گفت و گوها و پایان تماس های سیاسی را اعلام کنند. در نزدمقامات اسرائیل این مذکرات جزهدردادن وقت و خرید فرصت برای جمهوری اسلامی نیست. ناتانیاهو از آمادگی خوب پشت جهبه اسرائیل نظیر پناه گاها برای مقابله با پی آمدهای حمله متقابل ایران برای مباداهای دور و نزدیک سخن گفته است.

رئیس اسبق موساد می گوید اگرمن ایرانی بودم دوازده هفته بعدی را کاملا نگران بودم… 

وقتی از وزیردفاع- ایهود باراک-  راجع به سخنان رئیس پیشین موساد سؤال می شود، می گوید دراظهارات او نکات اساسی وجود دارد. ما به زودی ناگزیرخواهیم شد، تصمیمات دشواری بگیریم.

 

سویه دیگر

اما تحولات اسرائیل فقط منحصربه تصویر فوق نیست. سویه دیگری نیزوجود دارد که واجد اهمیت است:

 واقعیت آن است که کوبیدن جنون واربرطبل جنگ توسط جنگ طلبان حاکم با شعار”خطرهسته ای شدن ایران ازهرخطردیگری بیشتراست”، تنها یک وجه از تحولات درونی اسرائیل را به نمایش می گذارد. جنبه مهم  دیگر آن  شکاف بزرگی است که در دستگاه  سیاسی و نظامی و امنیتی اسرائیل دهان گشوده است: مخالفت مقامات نظامی و امنیتی  و اقتصادی و بسیاری از دولتمردان کنونی و پیشین آن روزافرون وگسترده است. آنها عموما ریسک  حمله را بسیار پردامنه و غیرقابل محاسبه می دانند. بزعم شماری از آنها این مهمترین تصمیم پس از تأسیس اسرائیل از65 سال بدین سواست و می تواند یک قرن برتحولات منطقه و اسرائیل تأثیرگذارباشد. بنابراین چنین تصمیمی با داشتن پی آمدهای سیاسی و اقتصادی  و امنیتی  سرنوشت ساز  نمی تواند صرفا توسط دولت گرفته شود. از دلایل مهم دیگرمخالفان اقدام یک جانبه دولت اسرائیل و بدون همراهی متحد استراتژیک آن، دولت آمریکا، است. نه فقط  بخاطرابعاد اقدام و ریسک آن،  بلکه هم چنین بدلیل پی آمدهای منفی مناسبات فی مابین اسرائیل و متحد استراتژیک و حیاتی آن. ازهمین رو داشتن تضمین حمایت آمریکا برای چنین اقدامی ضروری است. از دیگر استدلال های مخالفین آن است که این حمله درصورت موفقیت تنها به تعویق کوتاه مدت برنامه هسته ای ایران منجرخواهد شد و نه فقط  قادرنیست کل تأسیسات رژیم را نابود کند، بلکه چه بسا موجب تقویت عزم  آن برای شتاب بخشیدن به ساختن سلاح هسته ای و بیرون کشیدن آن از زیرنظارت و کنترل آژآنس و پیمان های موجود خواهدگردید. علاوه براین ها هیچ کسی نمی تواند ازابعاد و دامنه برافروخته شده چنین جنگی  ارزیابی درستی ارائه دهد. مسأله فقط  کوبیدن تأسیسات هسته ای نیست. بلکه درپی آن نابود کردن پایگاه های موشکی و هوائی و… وزیرساخت ها مطرح است. واکنش های  متقابل می تواند به طورزنجیره ای زنجیره ای موجب گسترش دامنه جنگ درمنطقه و دخالت آمریکا وسایرپی  آمدهای دیگر بشود.  

 

پاسخ جناح جنگ طلب به این انتقادها و بویژه  به اقدام یک جانبه همان عبارت “خطرایران هسته ای بیش ازهرخطردیگر است”، واین که  کشورشان درمسائل مربوط به امنیت اش تنها به خودش تکیه می کند، است. اما همانطور که اشاره شد پی آمدهای این مسأله فقط به اسرائیل وامنیت آن مربوط نمی شود و دارای نتایج عمیقا گسترده منطقه ای و جهانی است و جناح مخالف، تقلیل آن به مسأله بین اسرائیل و ایران را خطای مهلک محور جنگ طلبان  می داند. ناگفته نماند تا آنجا که به منازعات بالائی ها دراسرائیل و جناح های مختلف آن برمی گردد، آنها بطورکلی نه منکرخطرایران هسته ای هستند (گرچه بقول خودشان برخلاف جناح جنگ طلب شمشیراین خطرهنوز به گردن اسرائیل نرسیده است ولاجرم فوری نیست) و نه بطورکلی مخالف جنگ. بلکه اساس انتقادشان، مخالفت با اقدام  یک جانبه  اسرائیل است و در برابرآن از دولت فعلی می خواهند که بجای حمله یک جانبه، خواهان تضمین از دولت آمریکا برای ممانعت از هسته ای شدن ایران، حتی به قیمت حمله نظامی  بشوند. این را هم باید اضافه کرد که دولت کنونی اسرائیل نسبت به اهمیت واکنش آمریکا بی اعتنا نیست و درواقع  برجلب حمایت ضمنی آن و یا مشارکت و یا  حتی کشاندن آن به جنگ درصورت وقوع آن امید بسته است(در واقع کنارکشیدن و بیطرف ماندن آمریکا  درچنین جنگی باتوجه اتحاد استراتژیکی اش با اسرائیل و نیزاهمیت منطقه و منافع آمریکا شق بعید به حساب می آید). هم چنانکه بخشا به حمایت فعال محافل نیرومند غیردولتی  و چراغ سبز امثال رامنی ها که در سفراخیرش حمله یک جانبه اسرائیل را قابل درک اعلام کرد، دلگرم است. می دانیم که دولت آمریکا بارها  اعلام کرده است که دست یابی ایران به سلاح هسته ای خط قرمزآمریکا است که برای جلوگیری ازآن به هراقدامی دست خواهد زد. ازهمین رو اختلاف درارزیابی از میزان پیشروی ایران و درجه خطر است. درهمین رابطه است که دولت اسرائیل تمرکزاصلی خود را برروی پیشرفت  هسته ای ایران و نزدیک شدن آن به نقطه قرمز ازیکسو و شکست تلاش های دیپلماتیک ازسوی دیگرگذاشته است.

 

 

علاوه برشکاف درونی طبقه  سیاسی  و نظامی حاکمه در اسرائیل، فشاراز پائین  یعنی روزنامه نگاران و نویسندن و بطورکلی روشنفکران و نیروهای چپ و مترقی ویا لیبرال-دموکرات و مهمتر از همه مخالفت  بخش مهم و روبه گسترده ای از افکارعمومی  مردم عادی اسرائیل  با جنگ و حمله به ایران نیز وجود دارد. اکثریت زحمتکشان اسرائیل  که هم اکنون نیز زیرفشارهای سنگین اقتصادی و سیاست های نئولیبرالیستی دولت قراردارند جنگ را  وسیله تباهی و فقر بیشترمی دانند. سخنان هشداردهنده اخیر داوید گروسمن نویسنده آزادیخواه اسرائیل مبنی بر وقوع رخدادی که سرنوشت مردم را برای همیشه دگرگون می کند یکی ازجلوه های فعال مخالفت افکارعمومی است. گروسمن درسخنان خود مردم را به ابرازمخالفت فعال و تظاهرات علیه جنگ فراخوانده است. فراخوانی که  درزمانی کوتاه  با تظاهرات هفتگی در مقابل خانه وزیردفاع پاسخ مثبت گرفت و  نشان داد که  افکارعمومی به جد نگران ماجراجوئی و سیاست های جنگ طلبانه مقامات دولتی  است. هم چنانکه اعتراضاتی هم چون کمپین “معنای 300 نفرکشته” که اشاره طنز وار به تخمین تلفات ناچیز حامیان جنگ است، نشان می دهد که  درجامعه اسرائیل زمنیه های یک جنبش نیرومند صلح  و مخالف با  جنگ  وجود دارد.         

 

 

“فرصت طلائی” و وسوسه بهره گیری ازآن

 

همانطور که اشاره شد زمامداران اسرائیل براین نظرند که یک فرصت طلائی  و گذرا و برگشت ناپذیر برای حمله پیشگیرانه درفرجه زمانی چندماهه  تا آبان ماه -موعدانتخابات آمریکا- با درنظرگرفتن همه عوامل و اوضاع فصلی، برای حمله نظامی وجود  دارد که باید از آن بسود منافع و اهداف کلان اسرائیل و از جمله منهدم کردن محورایران و سوریه و حزب اله و برخی نیروهای فلسطینی، با حمله به حلقه اصلی آن-ایران- سودجست.

 

عوامل شکل دهنده و یا تهدید کننده این “فرصت طلائی”:

 

– گسترش جنگ داخلی درسوریه  و تقویت احتمال سرنگونی دولت اسد متحد استراتژیکی رژیم اسلامی وهم چنین فضای عمومی بحران  و تحولاتی که منطقه دستخوش آن است

-سیاست انتقال تأسیاست هسته ای ایران به تونل ها و  پناهگاه های زیرزمینی  ودشوارشدن نابودی آنها با اتکاء به تسلیحات موجود اسرائیل. درحالی که به گمان زمامداران کنونی با تکیه به تجربه حمله به عراق و سوریه می توان تأسیسات کنونی را ویزان ساخت وگرنه درفرصت دیگراسرائیل به تنهائی قادربه انجام آن خواهد شد.

– دولت اسرائیل با سیاست اوباما مبنی برکارآبودن دیپلماسی و فشارهای تحریمی در بازداشت رژیم ایران ازمقاصد هسته ای به شدت مخالف است و ازهمین رو درتلاش است تا از فرصت  کارزارانتخاباتی  برای جلب حمایت  دولت آمریکا وپشبرد اهداف خویش نهایت بهره را ببرد. ضمن آن که عملا  ازسوی  محافل  قدرتمند دیگر آمریکا  و از جمله جناح رقیب اوباما- رامنی- چراغ سبز حمله را دریافت کرده است.

– ازنظرفضای عمومی نیزاسرائیل براین نظراست که که ضربه زدن به ایران موجب رضایت کشورهای عرب و رقیب  منطقه ای  شده و باتوجه به حضور نیرومند آمریکا درمنطقه، جمهوری اسلامی چندان امکان جنگ افروزی متقابل  را ندارد. ضمن آنکه جنگ می تواند موجب  تقویت دوقطبی ایران و کشورهای منطقه شده و  با تحت الشعاع قراردادن دوقطبی اسرائیل و اعراب بسود منافع استراتژیک اسرائیل است. هدف فوری نابودی تأسیسات هسته ای و تضمین انحصارهسته ای توسط اسرائیل به مثابه قدرت برترمنطقه است و کمتر پی به آمدهای محتمل دیگرمی اندیشد.

-ازجبنه ای دیگر،اسرائیل نگران کندشدن و یا شل شدن روند فشارهای جهانی به رژیم ایران است. چراکه می داند دنیای غرب دستخوش بزرگترین بحران های اقتصادی واجتماعی است و این فشارها وارده به دولت ایران بیشتربا اقدامات و ضرب وزور یک جانبه آمریکا برکشورهای دیگرانجام شده است که اکنون با مخالفت شدید نه فقط  بلوک شانگهای (و روسیه وچین و یا بریکس ) مواجه است، بلکه درکشورهای اروپائی نیزتردیدهائی  نسبب به مؤثر ومفید بودن محاصره نفتی و اقتصادی  بیشتراحساس می شود. چنانکه گشایش ها و توافقات نفتی و بیمه ای اخیرکشورهائی چون  ژاپن و کره و هند و چین که ازخریداران اصلی نفت ایران هستند ودرعین حال ازرقبای اقتصادی اروپا و آمریکا  بشمارمی روند نمونه ای ازاین شل شدن است.  براساس همین داده هاست که اسرائیل معتقداست فشاردیپلماسی و فشارهای اقتصادی شکست خورده و  قادربه تغییرعزم جمهوری اسلامی درساختن سلاح هسته ای نیست.

 

 

به ارزیابی فوق باید دونکته زیر را اضافه کرد

نخست آنکه  دولت اسرائیل هم مثل هردولتی منافع و برنامه حداقل و حداکثردارد. برنامه حداکثراو جنگ  و نابودی تأسیسات ایران است، اما ازاین نکته نیزغافل نیست که با کوبیدن بر برنامه حداکثرخود است که می تواند حمایت بیشتر دولت آمریکا و دیگرقدرتهای غربی را به دست آورده و فشارهای جهانی نسبت به رژیم ایران را تشدید نماید . اتخاذ تحریم های اخیرتوسط دولت آمریکا و نیز نازشست 70 میلیون دلاری  آمریکا به اسرائیل، نمونه هائی ازآن هست.

 دیگرآنکه اسرائیل در نواختن طبل جنگ  به طرزجشمگیری  تنهاست و صدای نیرومندی درهمراهی با آن درجهان وکشورهای غربی و درخود آمریکا دیده نمی شود. حتی اکثریت یهودیان آمریکائی با آن مخالفند. گرچه چندان با مخالفت آشکار و فعال هم  مواجه نیست( و البته مواضع فوق ارتجاعی و ماجراجویانه جمهوری اسلامی  یکی ازعوامل اصلی آن است) و ازقضا یکی ازخواستهای مخالفان جنگ درخود اسرائیل، پایان دادن به سکوت دولتهای غربی نسبب به اقدامات جنگ طلبانه دولت اسرائیل است. با اینهمه اصرار دلتمردان اسرائیل برجنگ و کوشش کشاندن آمریکا به آن، موجب گردیده  که دولت آمریکا صراحتا ولوبه صورت نرم،  مخالفت خود را اعلام نماید و روزنامه نیویورک تایمز تاکتیک کشاندن آمریکا به جنگ ازسوی اسرائیل را اقدامی موذیانه  و خطرناک عنوان می کند. بزعم آنها  اقدام اسرائیل می تواند حتی تلاش های تا کنونی علیه رژیم ایران و وفاق جهانی علیه آن  را با شکست مواجه کرده و مواضع جمهوری اسلامی را  در داخل و منطقه و جهان  تقویت کند. و چه بسا جمهوری اسلامی نیز آن را به نوعی برکت آسمانی برای نجات خود بداند. گرچه  تقحقق این سناریو هم قطعی نیست وبه عوامل گوناگون و پیچیده ای مشروط است که گردآمدنش  کارآسانی نیست. اما شق های دیگر و از جمله  سناریوی سیاه  و یا حتی سیاه تر دیگری نیزمی تواند مطرح باشد که هم اکنون نمونه اش را در سوریه –جنگ داخلی و کشتار و تباهی بی حد و حصرآن- درمقابل خود داریم. آن چه که قطعی است از دل جنون جنگ و حمله هرچه بیرون بیاید، دموکراسی و رهائی از استبداد بیرون نخواهد آمد. برای نیروهای واقعا دموکرات نفی جنگ و مداخله قدرتهای بزرگ، و نفی رژیم اسلامی از هم جداناپذیرند. 

 

نتیجه گیری:

الف– با توجه به شکاف گسترده  درمیان طبقه سیاسی و حاکمه اسرائیل و نیزنارضایتی رو به تزاید افکارعمومی، وبه خصوص مخالفت دولت آمریکا، و علیرغم آنکه امیدوار است که دولت آمریکا درصورت جنگ او را تنها نخواهد گذاشت و این البته دور ازواقعیت هم نیست، باتوجه به جمیع عوامل دخیل در حمله، نهایتا دولت اسرائیل  بعیداست که بتواند  بدون جلب نظرمساعد دولت آمریکا و چراغ سبزآن، ولو به صورت غیررسمی مبادرت به ریسک عظیم  حمله یک جانبه به ایران  نماید.

ب– با این همه وسوسه تثبیت خود به مثابه  قدرت برترو انحصاری منطقه، سودای حذف دشمنان خود از صفحه گیتی که مردم اسرائیل و ایران و منطقه باید تاوانش را پس بدهند و شاید جمهوری اسلامی هم درآرزوی چنین نعمتی آسمانی باشد، وجود دارد و مقابله با آن همانطورکه داوید گروسمن فراخوان داده است، نیازمند گسترش اعتراضات مردمی و یک جنبش ضدجنگ گسترده است که باید با همه توان به تقویت آن همت گماشت. بدون چنین جنبش مستقل و رهائی بخش این سناریوهای سیاه خواهند بود که فرادستی خواهند یافت.

2012-08-16 26-05-91




بیانیه کانون نویسندگان ایران درباره زمین لرزه آذربایجان شرقی

kanoon nevisandegan_01عصر روز شنبه بیست و یکم مرداد دو زمین لرزه آذربایجان شرقی را لرزاند. حاصلِ آن تاکنون صدها کشته و هزاران زخمی، مصدوم و بی خانمان بوده است. ویرانی صد در صدیِ بعضی روستاها و خرابی گسترده ای که در منطقه به بار آمده گوشه ی دیگری از این فاجعه است. کانون نویسندگان ایران به بازماندگان این رویداد تلخ عمیقا تسلیت می گوید و خود را در اندوه مردم آذربایجان شرقی شریک می داند.

نخستین بار نیست که با لرزش زمین هزاران نفر از هستی ساقط می شوند و تا سالیان دراز بار پیامد های فجیع آن را به دوش می کشند. اما لرزش زمین بیش از آن که دلیلی بر ویرانی باشد، گواه سستیِ بناهایی است که در اغلب موارد انسان های زحمتکش را در خود جای داده اند. در چنین شرایطی کودکان و مردان و زنان جان می سپارند نه از آن رو که طبیعت زمینِ زیر پایشان را به لرزه در می آورد بلکه از آن رو که سقف بالای سرشان از مقاومت و استحکام لازم برخوردار نیست، سقفی که نشان شرایط غیرانسانی اقتصادی و اجتماعی و بی توجهی درازمدت حکومت نسبت به مردم زحمتکش است. مردم زلزله زده ی آذربایجان، همچون مردم بسیاری مناطق دیگر، قربانی این شرایط و این بی توجهی هستند و گرنه زمین لرزه هایی به مراتب قوی تر نیز نمی تواند آسیب جدی به کسی بزند.

همه به یاری زلزله زدگان بشتابیم و آن ها را در راه دشواری که دارند یاری دهیم. نگذاریم که با درد و رنج خود تنها بمانند. باشد که محبت ما مردم مرهمی باشد بر زخم های آنان. 

کانون نویسندگان ایران

۲٣ مرداد ۱٣۹۱