برسد به دست ابوالقاسم

علیرضا مستعار

نامه ای به ابوالقاسم طالبی سازنده قلاده های طلا

طالبی جان!

در وصف بی طرفی تو در روایتگری همین بس که من و تو هر دو در مملکتی داریم زندگی میکنیم که تو درش میتوانی قلاده های طلا بسازی و از زبان لباس شخصی های مظلومت مزه های سیاسی بپرانی و من در همین مملکت ناچارم برای نوشتن نقدی به کار تو، اسم مستعار بالای نوشته ام بگذارم. فکر میکنی چرا؟

کاروان هواپیما هاست که به زمین مینشیند. یکی از لندن دیگری از منچستر یکی دیگر از لیورپول. از اینجا و از آنجا و از بالا و از پایین انگلیس. حتی از آن شهری که شاید اسمش را هم برای اولین بار بود که میشنیدیم. در هر کدام هم میان مسافر ها مردی هست یا زنی یا شاید هم ترنسکشوالی آن هم با یقه ی دکولته. همگی عینک تیره به چشم و یک دست در جیب های شلوار های دوخت خیاط خانه های دور و بر هاید پارک و ساحل رود تیمز. هرکدام یک کیف سیاه هم دارند که تویش کلی چیزهای مهم هست.شاید یکی یک شیشه ویسکی و یک نقشه برای براندازی نظام. یکی دوتا دستمال گردن هم توی چمدان سلطنت طلب ها. در هرکیف سیاه البته یک هفت تیر. هفت تیرهایی با فشنگ های واقعی که از خارج وارد میکنند چون اینجا نداریم.

قلاده های طلا را دیدم و مثل همیشه مرض مالوف عود کرد و پشت میزم نشستم و کاغذی برداشتم تا به رسم عادت، مثلا نقدی بنویسم. هر چه کردم دیدم قلم نمیلغزد. تو گویی واقعا چیزی برای گفتن نبود. با خودم گلاویز بودم خودکار فشاران که سر نقد هنوز ننوشته ام را به گوشه ی یک دانه از این قلاده های طلا بند کنم. هر چه کردم نشد که نشد. هر چه بیشتر به این خرده عقل ناقص و ذره ذوق نقادی ام فشار آوردم کمتر نتیجه داد. پس از طی معقول مدتی مقداری فضل سینمایی افاضه کردم و خط زدم و باز نوشتم و خط زدم کمی دیگر که گذشت دیدم به جای نقد دارم نامه مینویسم. نامه ای به ابوالقاسم جان طالبی خالق قلاده ها!

طالبی جان!

راستش را بخواهی آدرست را داشتم ولی گفتم نامه را بدهم به اینها تا توی سایتشان چاپ بزنند آخر از تو چه پنهان میدانم که اینترنت خیلی دوست داری و حتما میخوانی. اگر امروز وقت نکنی بخوانی فردا دیگر مو لای درزش نمیرود. میخوانی.

طالبی جان!

در فیلمت خانه ای بود که برانداز ها درش جمع شده بودند و از آنجا همه ی فتنه ی هشتاد و هشت را رهبری میکردند.عجب خانه ای بود آن خانه ی وسط تهران که نشانمان دادی. آدم دلش میخواهد چند تایی از این آپارتمان ها داشته باشد و روزی چند ساعت را در آنجا بگذراند و به گفت و گوی آدم هاش ساعت ها گوش بدهد و بگذارد روده هایش از خندیدن به افاضاتشان بترکد.

عجب سقفی بود آن سقف که زیرش دو تا مجاهد اشرفی دو تا سلطنت طلب ذوب شده در آریا مهر ویکی از موساد و یک مجاهد اشرفی پشیمان و جاسوس فعلی ایتلجنس سرویس انگلیس که میتوانست سر همه حتی نماینده اعلیحضرت هم داد بکشد و البته یک سیاسی کار ترنسکشوال یا شاید همجنس گرای وارداتی (چون اینجا نداریم ازشان) دور هم جمع شده بودند و مدام پاچه ی هم را میگرفتند و سر هم عربده میکشیدند و مامور ام آی سیکس هم که از همه با حال تر بود و پاچه ی همه را با هم میگرفت. دم شما گرم که با دیدن فیلمت ما تازه فهمیدیم خانه ی تیمی چه جای باحال خوبی است و همه چقدر تویش کودن و خنده دارند. کاش ما هم با بر و بچه ها یک خانه ی تیمی میداشتیم برای خودمان. چه خوشی که نمیگذشت!

طالبی جان!

من یکی فروتنانه اعتراف میکنم که نمیدانستم وزارت اطلاعات یک همچه جای با مزه ی شادیست که تویش کامران فیلم تو که آنجا ظاهرا یک کارمند است، میتواند سر مافوق خودش عربده بکشد و درب اتاق رییس حفاظت اطلاعات را عین بهروز وثوقی توی “قیصر” که در حمام آب منگل را باز کرد بازکند و برود ماتحتش را یک وری بگذارد روی میز حاج آقای رییس و صدایش را بیاندازد توی گلویش.

طالبی جان!

راستی یک چیزی یادم افتاد. خیلی خوب بود که توی فیلمت برای همه معلوم کردی که بسیجی ها و لباس شخصی ها هیچ نقشی در سرکوب فتنه نداشتند. توی این چند وقته اینقدر کلیپ های جعلی فوتوشاپی از کتک خوردن این اغتشاش گر ها از دست بسیجی ها را این BBC حرامزاده پخش کرد و به خوردمان داد

که دیگر داشتیم کم کمک باورمیکردیم. الحق که جای یک تصویر مستند واقعی و بیطرف خیلی خالی بود. خدا تو را برای ما نگه دارد.

طالبی جان!

یک چیز دیگر هم یادم افتاد. به نظرم توی فیلمت خوب دست امریکا را رو نکرده ای. همه کاسه کوزه ها سر انگلیس مادر مرده خورد شد در صورتی که من شک ندارم آمریکا هم خیلی نقش داشت توی فتنه. مثلا توی همین فیلم خودت، مامور سفارت انگلیس که انگلیسی هم بود با لهجه ی غلیظ امریکایی داشت انگلیسی بلغور میکرد. از همانجا کامران که اینقدر باهوش بود یا حتی اصلا خودت باید تشخیص میدادید که این امریکایی های حرامزاده هم تا توی خود سفارت انگلیس نفوذ کرده اند.

طالبی جان!

خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم مسعود فراستی منتقد که مو از ماست مارتین اسکور سیزی و تارانتینو و هیچکاک بیرون میکشد و کارهای کیارستمی و کیمیایی و فرهادی خودمان را هم موج سواری و ادا اطواری و استمنا میداند، وقتی به فیلم تو رسید تقریباهیچ نقدی نداشت و اعتراف کرد که فیلم خوبی است. این تایید فراستی هم نشان میدهی که تو کارت را خوب بلد شده ای. دست مریزاد.

میدانم خسته شدی. دیگر حرف های جدی بس است کمی هم حرف های بی اهمیت لوس بزنیم.

طالبی جان!

در وصف بی طرفی تو در روایتگری همین بس که من و تو هر دو در مملکتی داریم زندگی میکنیم که تو درش میتوانی قلاده های طلا بسازی و از زبان لباس شخصی های مظلومت مزه های سیاسی بپرانی و من در همین مملکت ناچارم برای نوشتن نقدی به کار تو، اسم مستعار بالای نوشته ام بگذارم. فکر میکنی چرا؟

جواب را اگر نمیدانی از کامران فیلمت بپرس یا از دکتر یا از حاجی. بچه های وزارت را میگویم.

اگر آنها را پیدا نکردی برو سراغ آن جوانی که دوربین برنامه هفت تله ویزیون سراغش رفته بود تا بعد از دیدن فیلمت نظرش را بپرسد و او بعد از مکثی طولانی و پر تردید گفت: “بهتر است راجع به این فیلم اصلا حرف نزنیم.” اگر او را هم پیدا نکردی و هنوز جواب سوال مرا نمیدانی سراغ مادرهای ندا و سهراب و محمد و اشکان و امیر و ترانه و دیگران نمیخواهد بروی چون آنها هم نمیدانند.

طالبی جان!

دیدم در جایی از مردم خواسته بودی که اگر فیلمت را دوست نداشتند در سالن سینما “هو” نکنند. البته حق هم داشتی چون “هو” کار بدی است. ولی چرا فکر کرده بودی که ممکن است فیلمت را “هو” کنند؟! نکند خودت چیزی را پیش بینی میکردی. خواستم بگویم تو که در روایت بی طرف بوده ای لازم نیست نگران واکنش مردم باشی. تا اینجای کارهم که شکر خدا به خیر گذشته. دست کم در سالنی که من فیلمت را دیدم کسی تو را “هو” نکرد. حالا نمیدانم درخواست تو در تله ویزیون رویشان اثر کرده بود یا دلیل دیگری داشت. شاید هم اطمینان نداشتند زیر کت و جلیقه ی بغل دستی هاشان دستبندی نباشد یا باتومی یا بیسیمی یا شاید حتی اسلحه ای البته با تیر های مشقی!

طالبی جان!

دیدم جایی گفتی که برای ساختن فیلمت با همه ی افراد درگیر در این “فتنه ی سبز” مصاحبه کرده ای. به ذهنم رسید که شاید بد نبود یکی دو سکانس هم میدادی به حرف های همان مادر هایی که برایت قبلا اسم بردم. آنها هم بالاخره یک کمکی غیر مستقیم در این غائله درگیر بوده اند، لا اقل خودشان که این طور فکر میکنند.

داستان جنایت های کهریزک هم که کلا فتوشاپ بود و ارزشش را نداشت که بخواهی وقت فیلمت را صرفش کنی و اسمی ازش بیاوری. دستمال گردن پیرمرد سلطنت طلب و گیلاس های نیمه خالی ویسکی و شراب توی آن قایق سفید فرنگی را عشق است.

طالبی جان!

آقای فیلم ساز! به قول رضا مارمولک، عزیز دل برادر یا هر چیز دیگری که دوست داری صدایت کنم، شما چه چشم هایت را ببندی چه نه، چه گوشهایت را بگیری چه نه، چه این دردانه فیلمت خوب بفروشد چه نه، مثل من داری توی مملکتی زندگی میکنی که بعضی وقت ها تیر های مشقی اش قلب های واقعی را میدرند و مغزهای واقعی را متلاشی میکنند.

اصلا میدانی، تو راست میگویی و فشنگ های لباس شخصی های مظلوم و جورکش و با نمک قرارگاه بسیج فیلم تو همه مشقی بودند، اشکال از من است که حتی با وجود دیدن فیلم تو هنوز نمیدانم رد چرخ های ماشین پلیس روی کمر له شده ی آن زن در این خیابان و این مرد در آن خیابان را چطور میشود مشق کرد؟ نکند خدای نکرده این انگلیس لامذهب از لندن تا پشت فرمان ماشین های نیروی انتظامی هم نفوذ کرده و ما ساده دل و بی خبریم؟!

طالبی جان!

میگویم تو که اینقدر بی طرفی تا حالا از خودت پرسیده ای که چرا رژیم های فرانسه و ایتالیا و اسپانیا و یا اصلا چرا راه دور برویم همین ترکیه خودمان را نمیشود از روی قایقی از وسط آبهای آنطرف دنیا با چند تا تلفن و نیم بطر ویسکی و یک دستمال گردن تا مرز سقوط برد؟ نکند خدای نکرده آرزوی این سرنگونی سالهاست که در ما مردم فریب خورده ی ساده دل لانه کرده که هر ننه قمری میتواند مثل آب خوردن تحریکمان کند؟ خوب است از بچه های وزارت یک سوالی بکنی. کامران حتما میداند!

طالبی جان!

چقدر حرف زدم خسته شدی.

آقا وقت کردید یک سری هم به ما بزنید.

راستی تا یادم نرفته، از جعفر خبر نداری؟ پناهی را میگویم. شنیدم چند وقت پیش داشته روی فیلمی راجع به همین “فتنه” کار میکرده. از آن به بعد دیگر ازش بی خبرم. اگر دیدیش بگو فلانی سلام بلند رساند گفت خیلی مردی.

زیاده عرضی نیست.

علیرضا مستعار

فروردین نود و یک




کمیته دفاع از مبارزات مردم ایران – شیکاگو

کمیته دفاع از مبارزات مردم ایران – شیکاگو

احتمال شروع یک جنگ ویرانگر دیگر

نگاهی به سیاستهای تجاوزکارانه و امپریالیستی از جانب آمریکا و متحدانش در منطقه و واکنشهای ماجراجویانه و غیر مردمی از طرف جمهوری اسلامی

وظایف افراد و جریانات مترقی در خارج کدامند؟

جلسه گفتمان آزاد برای بحث و بررسی فعالیت های لازم برای جلو گیری از جنگ و جنایت

از تمام ایرانیان آزایخواه و ایران دوست دعوت میشود که برای همفکری و همکاری در این جلسه شرکت کنند

یکشنبه ۱۵ آوریل ساعت ۱:۰۰ بعد از ظهر

در کتابخانه عمومی ویلمت

Wilmette Public Library

۱۲۴۲ Wilmette Ave

۸۴۷-۲۵۶-۶۹۱۲

کمیته دفاع از مبارزات مردم ایران – شیکاگو

Csip_ch@yahoo.com




کمیته زنان ضدّ سنگسار « پاریس»

sangsar 01کمیته زنان ضدّ سنگسار « پاریس»

پاریس . ۱۳ آوریل ۲۰۱۲

AGECA ۱۷۷ rue de Charonne Métro : Alexandre DUMA

ساعت هفت و نیم بعد از ظهر

سخنرانی ، بحث و گفتگو

مهری جعفری

« فمینیسمی که سرکوب میشود و کاریکاتوری به نام “فمینیسم اسلامی»

ساعت هشت و نیم . نمایش فیلم

« اس ئو اس تهران » فیلم مستند ساخته سو آبادی . فارسی بازیرنویس فرانسه

Débat et discussion

Mehri. JAFARI. Militante Féministe

Féminisme réprimée et une caricature nommée ” féminisme Islamique”

( La répression de féminisme et l’émergence d’une caricature dite le “féminisme islamique “)

Sou. Abadi. Cinéaste

SOS à Téhéran

A quoi pense l’Iran d’aujourd’hui ? Pour répondre à cette question, la réalisatrice Sou Abadi suit pendant cinq mois la méthode de travail du cinéma-vérité, allant filmer dans des institutions interdites aux réalisateurs iraniens eux-mêmes :

Comité des femmes Contre la Lapidation

۱۳ Avril ۲۰۱۲

۱۹h۳۰ AGECA, ۱۷۷ rue Charronne Métro: Alexander DUMAS




شاهرخ‌ مسکوب شاهينِ‌ ِ بلندپروازِ‌ ِ انديشه ‌و فرهنگ

meskoob 01جلیل دوستخواه

اكنون ماييم و مسكوب، فرزانه‌اي جاودانه با دست‌ْ آوردهايي يادماني: رنگين‌كماني از آزادگي، انديشه‌وَرزي و فرهنگ‌پژوهي كه هر بخشي از آن آيينه‌اي است تابناك از دهه‌ها كوشش و پويشِ خستگي‌ناپذير و پيچ‌وتاب در هَزارتوهاي جان و روانِ ِ فرهنگ‌ ‌ْسازانِ ايراني و جز ايراني.

شاهرخ مسكوب (بابل ۱۳۰۴- پاریس ۱۳۸۴) پس از ده‌ها سال پویایی و كوشش و جُست و جو، سرانجام در غُربتی جانكاه و دل‌آزار و به دور از سرزمینی كه عمری بدان و به مردمش مِهرمی‌وَرزید، قلم از دست فرونهاد و كارنامه‌ی ِ سرشار و گرانْ‌بارش را به گَنجورِ هوشیار و نَقّادِ ‌ِزمان‌ سپرد تا آن‌ را در گنجِ‌ شایگان‌ فرهنگ ‌ایرانی ‌وانسانی،‌ نگاه‌دارد وبه‌ اكنونیان‌ ‌وآیندگان‌عرضه‌كند.

یكی‌از‌دوستانِ‌قدیمِ مسكوب،‌درسوگِ‌ او‌قلم‌ راگریاند و دردمندانه‌ نوشت:

“شاهرخ آن خاك را بسیار دوست داشت. نمی‌دانم كجا دَفنَش خواهندكرد. امّا هر كجا كه باشد، از آن بویِ خاكِ ایران، بویِ شاهنامه، بویِ رستم، بویِ تهمینه، بویِ اسفندیار و بویِ سهراب به مشام جان هر زایری‌ خواهد رسید. اكنون بزرگی دیگر از فرهنگِ ایران‌زمین، نقاب‌خاك‌ را بر دیدگان‌ كشیده‌ است. او بختِ‌ بوییدن‌ دیگر باره‌ی‌ خاکش‌ را نداشت.” (اسماعیل نوری علاء).

اكنون ماییم و مسكوب، فرزانه‌ای جاودانه با دست‌ْ آوردهایی یادمانی: رنگین‌كمانی از آزادگی، اندیشه‌وَرزی و فرهنگ‌پژوهی كه هر بخشی از آن آیینه‌ای است تابناك از دهه‌ها كوشش و پویشِ خستگی‌ناپذیر و پیچ‌ و تاب در هَزارتو های جان و روانِ ِ فرهنگ‌ ‌ْسازانِ ایرانی و جز ایرانی.

اندیشیدن به ایران، به گذشته، به اكنون و به فردای ایران و پرسیدن و كاویدن و پژوهیدن و نوشتن در زبان و ادب و فرهنگ و هویّتِ ایران و ایرانیان، از زمینه‌های پایدارِ تلاش‌هایِ پیوسته‌ و پُربار او بود.

شاهرخ مسكوب در سال‌های آخر سومین دهه‌ی زندگی، با پشت‌سر گذاشتن دوره‌های آموزشی تا پایگاه كارشناسی در رشته‌ی حقوق، در هنگام اَوج‌گیریِ جنبش ملّی و رهایی‌جویانه‌ی ایرانیان، با پیوستن به حزب توده‌ی ِ ایران، بلندآوازه‌ترین و مطرح‌ترین گروهِ سیاسیِ آن زمان، گام در راه یك زندگیِ توفانی و دشوار گذاشت. امّا جای داشتن در صفِ پیوستگانِ بدان حزب و درگیری در كُنِشِ سیاسی و اجتماعیِ روزمَرّه، نتوانست او را از بال‌گُشایی و پرواز به سوی چَكادهای بلندِ اندیشه و فرهنگِ ایرانی و انسانی بازدارد و در چَنبَره‌ی ِ روزمَرِّگی و جَزم‌هایِ مَرامی زمین‌گیركند. به زودی گَوهرِ رویْ‌كَردِ او به پرواز ِ آزاد – كه در ژرفایِ جانش بود – در كردار ِ او نَمودیافت. نخستین نشانه‌ی ِ این رویدادِ فرخنده را می‌توان در ترجمه‌هایِ والایِ او، از جمله ترجمه‌ی ِ رُمانِ بلندِ خوشه‌هایِ خشم اثر جان ‌اِشتاین‌بَك ‌با همكاریِ ی ِ عبدالرّحیم‌ احمدی (۱۳۲۸) ونیز در ترجمه‌های‌ فرهیخته‌ی‌ او ‌از ادبِ‌ِ‌ كهنِ ‌یونانی‌ وجزآن، ‌دید.

گرایش مسکوب به ادبِ كهنِ ایرانی، از نثر و نظم (در همه‌ی شاخه‌هایش) و بیش ‌از همه‌ به شاهنامه، سرنوشتِ ‌این فرزانه‌ی‌ بزرگ‌ روزگار را رقم‌ زد‌ و شاهراهی‌ را در پیش ‌پای ‌او گشود‌ كه ‌پیمودنِ ‌آن‌ در درازنای‌ نیم‌سده،ب ی‌هیچ‌ درنگ‌ و فاصله‌ ای ‌تا واپسین‌ دمِ‌ ِ زندگی‌ی ‌او،‌ ادامه‌یافت.

مسكوب پس‌از‌ تازشِ چپاولگران بیگانه و تباهکاران ایرانی‌نماشان به دست‌آوردهایِ جنبشِ ملّی در تابستان شوم ١٣٣٢، به چنگِ دُژخیمان افتاد و به سحتی شکنجه‌شد و چندین سال را در زندان به سربُرد؛ امّا در همان روزگارِ تلخ نیز، با همه ی گرفتاری‌هایِ جسمی و روانی و رنج و شكنجِ زندان، از كارِ‌ادبی‌ وفرهنگی‌اش ‌دست‌نكشید و درتنگنایِ ‌مَحبَس، پژوهش ‌وكاوش‌ را‌ پی‌گرفت و حتّا برای‌ شماری‌ از هم‌زنجیرانش، ‌نشستِ‌‌ شاهنامه‌پژوهی ‌ترتیب‌داد.

شاهرخ پس از رهایی از بندِ دستگاهِ سركوب و اختناق، با پی‌بردن به همه‌ی ِ تَرفَندهای سیاسی و شناختِ تنگ‌مایگی‌های مَرامی و جَزمْ‌باوری‌هایِ مَكتبی، راه آزاداندیشی و شكْ‌وَرزی و چون و چرا كردن در همه‌ی عرصه‌های كُنِشِ فكریِ ی بشری را برگزید و دل آگاهانه به هر آنچه سبب‌ساز درنگ و ایستایی و پیرویِ‌ی چشم و گوش‌بسته از كسان و نهادها بود، پشت كرد.

امّا این راه‌گُزینی و نوزایشِ فكری او – برخلافِ آنچه برخی بِرون‌نگَِران می‌پندارند و پاره‌ای از غَرَض‌ورزان می انگارند – هیچ نسبتی با خویشتن‌پایی و عافیت‌جویی و مُحافظه‌كاری نداشت؛ بلكه به وارونه‌ی ِ آن بود و حضورِ جَسورانه‌ی ِ فکری و گفتار و نوشتارِ دلیرانه‌ی ِ او در برخی از بُرهه‌های توفانی و پُرتَنِشِ ِ بعدی و تَقابُلِ آشكارِ او با خودكامگی‌وبُت‌پرستیِ‌سیاسی،گواه‌راستین‌‌این‌امرست.

نشرِ اثرِ بی‌همتایِ مسكوب، مُقدّمه‌ای بر رستم و اسفندیار در آغاز دهه‌ی ِ چهل، “بانگِ بلندِ دلكشِ ناقوسی” بود كه پایان عصرِ كهنه و سپری‌شده ی تحقیق و تَحشیه و کالبد‌شناسیِ صِرفِ “اَصحابِ فَضل”درعرصه‌ی‌ادبِ فارسی و آغازِ روزگارِ نوینِ پژوهشِ اندیشه‌ورزانه وژرف‌نگرانه‌و‌روی‌كَردِ‌ تراز ِ نوین ِ نسلِ‌جدید پژوهشگران‌به‌شاهكارهای‌ادبی‌را‌اعلام‌كرد.

او در همان نُخُستین عبارتِ این دفترِ ارجمند، تكلیفِ خود را با تاریخِ هزارساله‌ی ادبِ فارسی و دست‌اندركارانش روشن كرد و چشم‌اندازِ چند دهه شاهنامه‌پژوهیِ آینده‌ی ِ خویش رادربرابرِدیدگانِ‌نسلِ‌پویاوپیشروِ‌روزگارش‌گشود:

«هزار سال از زندگی تلخ و بزرگوارِ فردوسی می‌گذرد. در تاریخِ ناسپاس و سِفله‌پَروَرِ ما، بیدادی كه بر او رفته‌است، مانندی ندارد و در این جماعتِ قَوّادان و دلقكان كه ماییم با هوس‌های ناچیز و آرزوهای تباه، كسی را پروایِ كار او نیست و جهانِ شگفتِ شاهنامه، همچنان بر اَربابِ فَضل دربسته و ناشناخته مانده‌است. »

به جُرأت می‌توان گفت كه در عمرِ هزارساله‌ی ِ شاهنامه، این دفتر كوچك‌نما؛ امّا گَران‌ْمایه، تا زمانِ نشرِ آن، تنها اثری بود كه پژوهنده‌ی ِ آن بخشی از بُن‌ْمایه‌هایِ این حماسه‌ و ساختارِ عظیم آن‌ را به درستی‌ كاوید ‌و بررسید وارزیابید و تحلیل ‌كرد.

انتشار این اثر ممتاز و آغازگر – چنان كه انتظار می‌رفت – بازتابی در میان “اَربابِ فَضل” نداشت و یك سر برای گوش ‌سپردن به بانگِ این “ناقوس”، از پسِ حصارهای ستبر قلعه‌ی ِ سُنّت برنیامد؛ امّا نسل جوان و پویا و پیشرو كه تشنه‌ی ِ نو جویی بود، آن را كاری كارِستان‌شناخت‌وباشوروامیدبه‌پذیره‌ی‌آن‌رفت.

اسماعیل نوری علاء، در باره ی این اثر، نوشت:

« كتاب مُقدّمه‌ای بر رستم و اسفندیار یكی از نُخُستین تفسیرهایِ ادبی در زبانِ فارسی محسوب می‌شد كه سطحِ كار را از انشاء نویسی هایِ مُبتذلِ ِ عهدِ کهن، تا بلندای ِ اندیشه‌ی ِ جهان‌پذیرِنظریّه‌هایِ‌ادبی‌ ی امروزین، بالامی‌كشید. این‌ كتابِ‌‌ كوچك، یكی‌ازدانشکده‌های‌من‌بود. »

انتشار سوگ سیاوش در مرگ و رستاخیز در سال ۱۳۵۰، ادامه‌ی این پویش و نقطه‌ی اوج تازه‌ای در راه‌نوردیِ ِمسكوب به سوی چکاد‌های سربركشیده‌ی ِ كوهسار ِ حماسه بود و نشان داد كه دفتر ِ نخستین، نه یك تك‌ْ نگاری ِ اتّفاقی و مُنحصر به‌ فرد، بلكه سرآغاز ِ زنجیره پژوهش‌های او بود كه در طول بیش از سه دهه‌ی ِ بعد، تا فروردین ۱۳۸۴ ادامه یافت.

بررسی و ارزیابیِ دستْ‌آوردِ گرانْ‌مایه‌یمسكوب در گستره‌ی ِ شاهنامه‌پژوهی، نیازمندِ گفتارِ كارشناختی‌ی ِ جداگانه و بلندی است كه در تنگنایِ این یادواره نمی‌گُجد. امّا کوشش وی محدود بدین حوزه نبود و از دیگر گُستره‌های ادب و فرهنگ ایران غافل نماند؛ زیرا همه‌ی ِ بخشهای ادب ایران را از حماسی ( با ریشه‌ها و خاستگاه‌های اسطورگی‌اش) تا غِنایی و عرفانی (خواه نثر، خواه نظم)، به درستی در پیوندی اندامْ‌وار با یكدیگر می‌دید و چشم‌پوشیدن از هریك را مانع از دست‌یابی به برآیندی فراگیر می‌شناخت. او متن‌هایِ عرفانی فارسی و عربی را با همان ژرفْ‌بینی و موی‌ْشكافی‌ی می‌خواند و می‌كاوید و در رمز و رازهای آن‌ها باریك می‌شد و آنها را در ذهن و ضمیرِ روشن و فرهیخته‌ی ِ خود‌ نهادینه می‌كرد كه اسطوره‌ها و متن‌های ‌دینی‌یِ‌ باستانی ‌و دیگردیسه‌ها و باز پرداخته های‌ آنها در شاهنامه‌را در بر می گرفت.

با این همه، بدین اندازه هم بسنده نمی‌كرد و در مرزهای تاریخی و جغرافیایی ایران از پویش باز نمی‌ایستاد و همان پیوندِ اندامْ‌واری را که در میان ِ بخش‌های ِ گوناگونِ ِ ادب ِ ایران می‌دید و بدان باورداشت، در سطحی گسترده‌تر، در میان مجموعه‌ی ادب و فرهنگ جهان می دید و هوشمندانه، اعتقاد داشت كه ایران‌شناسی تنها در چهارچوب ِ ایرانی ماندن و در درون ِ مرزهای بسته‌ی ِ ایران، بدون آگاهی از جهان و هرچه در آن است، كاری است نارسا و نمی‌تواند دست‌ْآوردی امروزین و جهان‌ْشمول داشته‌باشد. او به راستی، نماد ِ تمام‌عیار‌ ِ برداشت ِ امروزین و درست از ایرانی‌ماندن و جهانی‌شدن بود. از همین‌رو، جدا از خواندنِ اثرهای ادبیِ فرانسوی‌زبان و انگلیسی‌زبان، با كوشش بسیار، زبان آلمانی را هم تا حدّی كه بتواند اثرهای كلاسیك اندیشه‌وران و نویسندگانش را به زبان اصلی و نه از ترجمه‌ها – كه آنها را رسا نمی‌دانست – بخواند، آموخته بود و آن اثرها را هرچند – به گفته‌ی ِ خودش– “به دشواری”، می‌خواند تا با جهانِ ِ فكریِ‌ی ِ نُخبگان و فرهیختگان آلمانی هم دمْ‌ساز و آشنا شود.

یکی از نمونه های کوشش مسکوب برای شناخت تأثیرگذاری ی سنّت های نگارگری ی باختریان در کار ِ همتایان ایرانی شان و تکاپوی اینان برای جهانی شدن در عین ِ ایرانی ماندن را می توان در گفتار خواندنی و آموزنده اش با عنوان دربارۀ هنر نقاشی قاجار (فصلنامه ی ایران نامه و بازنشر آن در نشریّه ی روزآنلاین، دهم آذر ماه ١٣٩٠)

رویْ‌كردِ مسكوب به هیچ‌یك از این عرصه‌ها، برای تَفنّن و سرگرمی یا به انگیزه‌ها و وسوسه‌های حقیری چون فاضل‌نمایی و جلوه‌فروشی نبود. او هیچ میانه‌ای با چنین كُنِش‌های فرومایه و مُبتذلی نداشت؛ بلكه در تمام كوشش‌ها و پژوهش‌هایش، با نهایتِ سادگی و فروتنی، خویشكاری می‌ورزید و هركاری را در پیوندِ با دیگر كارها بر دست می‌گرفت و در همه حال به آرمانِ‌ بزرگِ خود كه خدمت به ایران و شناختِ درست و دلْ‌سوزانه‌ی ِ آن بود، می‌اندیشید. امّا او با همه‌ی ِ شورِ دل و مِهرْوَرزی‌اش نسبت به ایران و فرهنگ و ادبِ آن، هرگز دچار این خام‌اندیشی و یك‌سونگری نشد كه به جست‌وجویِ آرمانْ‌شهری خیالی در گذشته‌هایِ دور برآید و مسیر تاریخ را وارونه بپیماید. بلكه به جهانِ اسطوره و حماسه و عرصه‌های ادبِ كهن روی می‌آورد تا ریشه‌ها و بُنیادهای اكنون و امروزمان را به درستی بشناسد و رازْواره‌هایِ ناكامی‌ها و شكست‌های بسیار و كامیابی‌ها و پیروزی‌های اندكْ‌شمارمان را دریابد و از گذشته به حال برسد و رویْ‌كردِ خوانندگانِ جُستارهایش را به همه‌ی ِ ارزش‌هایی كه می‌توانند شالوده‌ی ِ كاخ زندگی و فرهنگ فردا را بریزند، فراخوانَد.

« اندیشیدن به ایران، به گذشته، به اكنون و به فردای ایران و پرسیدن و كاویدن و پژوهیدن و نوشتن در زبان و ادب و فرهنگ و هویّتِ ایران و ایرانیان، از زمینه‌هایِ پایدارِ تلاشهای پیوسته و پُربارِ او بود. او گردن‌ْ فَرازی گرانْ‌پایه از دنیایِ اندیشه و قلم، بی‌آرام، پرسنده و جوینده،بیگانه با تعصّب وآشنا با تب و تابِ نواندیشی ونوجویی بود.». ( اسماعیل نوری‌عَلا، نشریه‌یِ الکترونیك ایرانِ امروز، ۲۳ فروردین ۱۳۸۴).

«شاهرخ با همه‌ی كاوش‌ها و پژوهش‌های دامنه‌دارش در فرهنگِ باستانی و ادبِ كهن، از روزگارِ خویش و ادبِ نوینِ این عصر نیز مُنفَك نماند و برخلافِ ادیبانِ سُنّتی كه كارهای معاصران را – جز آنچه سبك و سیاقِ قُدَمایی دارد – به چیزی نمی‌گیرند، كوشش‌ها و پویش‌های نوآورانه‌ی ِ ادبی و هنری ایرانیان از هنگام جنبش مشروطه‌خواهی تا روزگار خود را نیز با بررسی همه‌ی ریشه‌ها و زمینه‌های تاریخی و سیاسی و جامعه‌شناختی‌شان در چند گفتار و دفتر بررسید و ارزیابید. » (همان خاستگاه).

یكی از برتری‌های چشم‌گیرِ مسكوب بر بسیاری از ادب‌پژوهان و ناقدان، ویژگی‌های زبانی او بود. او زبان را نه یك میانجی و رسانه‌ی ِ ساده و قالبی خشك برای بیان معنی، بلكه مایه و مادّه‌ی ِ بُنیادینِ اندیشیدن می‌دانست و درواقع آن را با نفسِ ِ اندیشه و فرهنگ، اینْ‌همان می‌شناخت. از این‌رو همواره با زبان برخوردی مِهرْوَرزانه و حُرمَت‌ْآمیز داشت و هیچ عبارتی را به تَكَلّف و تنها بر پایه‌ی پیوندهایِ ساده‌ی دستوری یا سرسری و با شلختگی نمی‌نوشت و تا هنگامی كه نمی‌توانست گوهرِ اندیشه و احساسِ والایش را با واژه‌ها و عبارت‌ها درآمیزد و كالبَدی لمس‌كردنی و دریافتنی بدان ببخشد، قلم بر زمین نمی‌گذاشت و به صِرفِ بیانِ خشكِ مطلب و شرح ِ موضوعِ‌ ِ سخن، كارش را پایان یافته نمی‌انگاشت و بدان خُرسَند و خشنود نمی‌شد. زبان او روانی و سادگی و استواری و شكوه‌مندی را یك‌ْجا دارد و در طیفِ گسترده‌ی ِ پژوهش‌هایش، در هر مورد به تناسبِ درونْ‌مایه‌ی ِ گفتار، دیگردیسگی می‌یابد. از شاهنامه که سخن‌می‌گوید، به آهنگْ ساز ِ بزرگی می‌مانَد كه زیر و بَم هر بخش از سمفونیِ‌اش را به تناسبِ حال می‌آفریند و با این حال، از مجموعِ بخش‌ها، كُلّ ِ یگانه‌ای می‌پردازد. هیچ‌گونه ابتذال و روزمَرّگی در زبان او راه نمی‌یابد و هرگز در پایگاه‌هایِ فُرودین و حتّا میانین درنگ نمی‌كند و به دستْ‌آوردی اندك رضایت نمی‌دهد. زبان او، همواره در اوج ِ والایی و شکوفایی است و با آن که هرگز ادّعای شاعری و داستان نویسی نمی کند، زبانش چه بسا که با زبان ِ تصویری ی ِ شعر، هم ترازست و خیال˚نقش های شعری، آن را آذین می بندد یا افسون و کشش ِ بیان ِ داستانی، در آن، موج می زند. (گفت‌وگو در باغ – باغ آینه، تهران- ۱۳۷۱، چند گفتار در فرهنگ ایران – زنده‌رود و چشم و چراغ، اصفهان و تهران- ۱۳۷۱ ، داستانِ ادبیّات و سرگذشتِ اجتماع – فرزان روز، تهران-۱۳۷۳، خواب و خاموشی ، دفتر خاك، لندن – ۱۹۹۴ و سفر در خواب، خاوران، پاریس،۱۳۷۷ /۱۹۹۸)،ازاین‌جمله‌است.).

او یك تنه توانست طومارِ تمامِ ابتذال و انحطاطی را كه در چند سده‌ی اخیر گریبانْ‌گیرِ زبان فارسی شده‌بود، درنَوَردَد و بارِ دیگر آبِ زُلال و جان‌ْبخشِ زبانِ فارسیِ دَری را در جویبارِزمان روان‌گرداند. دراین‌راستابه‌درستی‌وسزاواری‌نوشته‌اند:

“نویسنده ای كه زبان را به مرزها و سرزمین‌هایِ تازه‌ای رساند و بیان را توانایی‌هایِ ناشناخته‌ای بخشید. طراوت نوخواهی بود در برابرِ كهنه‌جویی. سَیَلانِ ذهنِ نَقّاد بود در برابرِ حجم ِ جَزم و خُشكْ ‌اندیشی. جسارت ِ‌‌پُرامیدُ سنّت‌شكنی‌ بود‌ در برابرِ سنگینیِ‌ی‌ سُنّت‌خواهی.” ( اطّلاعیّه ی جمعی از چهره های فرهنگی و سیاسی در باره ی خاموشی ی شاهرخ مسکوب – نشریه‌ی ِ الکترونیك ایرانِ امروز، ٣١ فروردین ۱۳۸۴).

گذشته از جنبه‌های گوناگون كار و كُنِشِ ادبی و فرهنگیِ مسكوب – كه به پاره‌ای از آنها اشاره رفت – آزادمنشی و روشنفكری نمونه‌وار او یادكردنی و همانا ستودنی‌است. در جامعه‌ی ایران معاصر، تعبیرهای روشنفكر و روشنفكری بسیار به كار می‌رود و گفتارها و كتاب‌های بسیار در تبیین و تحلیل آنها نوشته شده‌است. با این حال، هنوز هم تعریفی فراگیر و بازدارنده (جامع و مانع) از این واژگان به دست داده نشده‌است و مِصداق‌های آنها به درستی بازشناخته نیست. با روی‌ ْ‌كَرد به تعبیرهایِ مُعادلِ این‌ها در زبان‌های غربی و تحلیل و تبیینی كه از روزگار نوزایشِ فكری و فرهنگی بدین‌سو در نوشته‌های فیلسوفان و اندیشه‌وَرزان و فرهیختگانِ نامدارِ باختری آمده و نیز آنچه از سویِ شمارِ اندكی از تحلیلگرانِ ایرانی در این زمینه، نشریافته‌است، می‌توان گفت كه اندیشه‌وَرزی‌یِ آزاد، پُرسشگَری و چِراگوییِ‌ی همیشگی، شَكّ‌وَرزیِ‌ در درستیِ‌ی هر چیزی، پژوهش دوباره و چندباره و همواره در هر امری كه در نُخُستین برخورد، قطعی و چون و چرا ناپذیر می‌نماید، و پرهیز از هرگونه یک ْ‌سونِگَری و جَزم‌ ْ‌باوَری، از جمله شرط‌هایِ بُنیادینِ روشنفكری‌است. با استناد بدین تعریفِ جهان ْ‌‌شمول و پذیرفته‌ی فرهیختگان ِ معاصر، می‌توان گفت كه مسكوب از جمله مِصداق‌هایِ اندك‌شمارِ تعبیرِ روشنفكر در روزگارِ ما بود و فروزه‌های این روشنفكری در سطر ْ‌سطرِ دفترهای دانش و پژوهش او نمایان است؛ هرچند كه او خود از این ردیف و درجه تعیین‌كردن‌ها برای خویش می‌پَرهیخت و هرگز بدین دل‌خوش‌كُنَك‌ها سرگرم نمی‌ماند و همین فاصله‌گیریِ آگاهانه‌ی او از ابتذالِ نهفته در چنین اِدّعاهایی،دلیل‌استوارو‌روشنی‌برروشنفكریِ ِ‌‌راستینِ‌اوبود.این‌ویژگی‌ی‌ممتازِ‌وی،ازچشم‌ حق شناسان روزگار ما پنهان نماند:

«… او روشنفكری بیداردل و یگانه بود كه بینشِ عمیقش، میان او و روزمَرّگی شكاف و جدایی می‌انداخت و همواره او را از هرچه بابِ روز، از جمله بازار سیاست دور می‌كرد. سبك و سیاقش در نوشتن و سنجش ْ‌ گریِ‌ی ِ خِرَدوَرزانه‌اش در هر چیز، سطحِ كارش را از كلاس‌هایِ رایجِ روشنفكریِ ایران، به ویژه در عرصه‌ی ِ روشنفكری‌ی ِ ایران معاصر که چند تنی بیشتر از آنان ظهور نكرده‌اند، فراتر می بُرد. » (سیروس‌علی‌نژاد، بخش‌فارسی ‌رادیو‌بی‌بی‌سی، ۲۴ فروردین۱۳۸۴).

« من از شاهرخ مسكوب‌ی می‌گویم كه در عمر، به همه جا سر زد و سرانجام جانی زُلال یافت كه به شعری از حافظ و برداشتی از تراژدی در فردوسی و شرحی از داستانی و نامه‌ای از دوستی، زندگی می‌كرد. در آن حیاط خلوتِ پشتِ عكّاسی در قلبِ شهر پاریس، چه مهربان به زندگی نگاه می کرد؛ گرچه زندگی با او مهربان نبود!» (مسعود بهنود بخش‌فارسی ‌رادیو‌بی‌بی‌سی، ۲۴ فرورد ین۱۳۸۴).

«هولناكی‌وشومیِ‌ی رفتارِ بخشی از جامعه‌ی ِ ما با بزرگ ْ‌مردی از تَرازِ شاهرخ مسكوب، مایه ی اندوه و دل سوختگی ی هم دردان و هم دلان ِ او بوده است و هست.

وقتی فكر می‌كنم كه در آن سرزمین با بزرگان اندیشه و هنر و ادبش چه كرده‌اند و چه می‌كنند، دلم آتش می‌گیرد. جسمِ از هوش‌رفته و آونگ ْ‌‌ گشته‌ی مسكوب در آن تَمشیَت ْ‌ ‌گاهِ چندش آوار، در ذهن ِ من، هماره نماد فرهنگ کشی وحشی بود که در اعماق جان ِ تاریخی ی ما زوزه می کشد!” ( اسماعیل نوری‌عَلا، نشریه‌یِ الکترونیك ایرانِ امروز، ۲٤ فروردین ۱۳۸۴).

اما دریغ و درد كه همه‌ی ِ هم ْ‌روزگاران ِ مسكوب، اَرج ْ‌ ‌شناسِ ِ َنِش و كُنِشِ والایِ انسانی و فرهنگیِ او نبودند و نیستند. او بسا با هم‌ ْ‌میهنانی سر وكار پیدامی‌كرد كه نه خود از خشك‌ ْ‌اندیشی و یك‌سونگری و جَزم‌ ْ‌ باوری روی می‌گرداندند و نه این روی‌گردانیِ‌ی ِ آگاهانه و هوش‌مندانه را در كار او می‌پذیرفتند و برمی‌تافتند؛ بلكه با زخم‌ ِ زبان‌ها و ایرادهای نیش‌غولیِ خویش، “عِرضِ ِ خود می‌بردند و زحمتِ او می‌داشتند!” اینان حتّا پس از خاموشی‌ی ِ اندوه‌بارِ آن فرزانه، نیز در پوششِ تجلیل از وی، از كوچه‌ی مشهورِ‌ “علی چپ”، سربركشیدند و همان تهمت‌های ناروایِ پنجاه سال پیش را بر او وارد كردند:

“در سال‌هایِ اقامتِ در پاریس، به دلایلی كه برای آشنایان و شاگردان قدیمیِ او معلوم نیست، سلسله مطالبی را در نَفی ِ جوانیِ‌ی ِ خویش پرداخت و این مایه‌ی ِ شگفتی شد؛ چرا كه آن گذشته، شناسنامه‌یِ‌ معتبرِ‌ مسكوب ‌بود مبارزاتِ سیاسیِ‌ی ِ دورانِ جوانیِ خویش نوشت كه موجبِ تأثّرِ اغلبِ این آشنایان و شاگردانش شد. پیرانه‌سر به نَفیِ ِمبارزات سیاسی ِ خود پرداخت.”( پیك هفته، وابسته به نشریه‌ی ِ الكترونیك پیك نت، ۲۶ فروردین ۱۳۸۴).

هرگاه در این رهگذر چیزی شگفت باشد، این است كه این گونه كسان، نیم‌قرن پس از دوران جنبشِ ملّی و مبارزه‌های سیاسی آن زمان، هنوز هم “از گذشتِ روزگار نیاموخته” و درنیافته‌اند كه آنچه دل ْ‌آگاهی همچون مسكوب نَفی كرد، نه “مبارزاتِ سیاسیِ‌ی ِ دورانِ جوانیِ خویش”، بلكه تخته‌بندیِ آن زمان‌اش در چارچوبِ جَزم‌ْها و پیرویِ‌ی‌ ِ چشم و گوش‌بسته و نیندیشیده و مُطلق و بی‌چون و چرا از “پدرخوانده‌ها” در آن دوره بود و چنانچه كسی در فرارَوَند ِ دیگردیسیِ‌ی ِ فكری و پویشِ فرهنگیِ بَرومندِ او ژرف ْ‌بنگرد، نه دچار تأثّر، بلكه غرق در اِعجاب و آفرین و ستایش می‌شود. “شناسنامه‌ی معتبرِ” شاهرخ مسكوب نیز یاد و خاطره‌ی ِ فراموش ْ‌‌نشدنی‌ی ِ نیم ‌قرن اندیشیدن و فرهنگیدن و فلسفیدن و دست ْ‌آوردِ والای آن، همین دفترهایِِ‌‌ برجا مانده‌ی‌ ِ نوشته، ترجمه ‌و پژوهش‌ و تحلیل ‌و بررسی‌و نقدِ اوست. (“هركه نامُخت از گذشت ِ روزگار/ نیز ناموزد ز هیچ آموزگار! ” – رودكی).

نمونه‌ای از این بال ْ‌گشودگیِ‌ی ِ فكری و فرهنگیِ‌ی ِ مسكوب را در تحلیلِ ِ شیوا و آگاهانه‌ی او با عنوانِ ملاحظاتی درباره‌ی ِ خاطرات مبارزان حزب توده‌ی ِ ایران، می‌توان دید. او در این بررسی و نقدِ ژرفا كاوانه، با دیدی پژوهش ْ‌گرانه و فارغ از هرگونه برخوردِ شخصی و نیش و كنایه و تنها بر بُنیادِ برآوردِ ارزش‌هایِ والایِ‌ ِانسانی در‌ زندگیِ‌ی ِ اجتماعی و سیاسی، به سراغِ سندهایی می‌رود كه شماری از دست‌اندركارانِ نام ْ‌دارِ حزب توده‌ی ِ ایران از خود برجا گذاشته‌اند. امروز، هم آن سندها و هم ارزیابیِ‌ی ِ مسكوب از آن‌ها، در دسترسِ ِ همگان است و هر داور ِ آزاد ْ‌اندیش و بی‌غرضی می‌تواند بگوید كه نوشتار ِ مسكوب، مایه‌ی ِ شگفتی و تأثّر است یا انگیزه‌ی‌ ِ خشنودی و سرافرازی از این كه در پژوهشِ‌دانشی‌وفرهنگی،‌برمی‌رسدوازیكدیگربازمی‌شناسد.

امّا شاید از دیدگاهی دیگر بتوان گفت كه دریافتِ هر خواننده‌ی ِ آزاداندیشِ ِ تحلیلِ ِ مسكوب از این كه چه‌گونه جَزم ْ‌‌ باوری‌ها و غفلت‌ها و كژروی‌های آن خاطره‌نویسان، سرنوشتِ ملّتی را به تباهی كشاند، ناگزیر مایه‌ی تأسّف و تأثّر او خواهدشد.به راستی چه‌گونه‌ می‌توان‌ این‌عبار مسكوبِ‌ دلْ‌سوخته‌ را در پایانِ ‌آن ‌تحلیل‌ خواند وآه‌ از نهاد‌ رنیاورد و آبِ‌ حسرت‌ودریغ‌درچشم‌نگرداند؟

“آرَشی كه می‌خواست تیری از جان خود رها كند تا مرزهایِ آزادیِ انسان فراتر ْ‌رود، یا مانندِ سهراب، جوان ْ‌مرگ و یا مانندِ سیاوش در غربت اسیرِ افراسیابِ دیوسیرت شد یا خو د از ناتوانی، رستم را در چاهِ‌ شغاد، انداخت!این‌ چه‌ عاقبتی ‌است؟!این‌چه‌سرنوشتِ‌ شومی‌است ‌که‌ ایرانِ‌مادارد؟!” (فصل‌نامه‌ی بُخارا، شماره‌ی ۷۳، تهران- مرداد و شهریور ۱۳۸۳، صص ۳۲۹-۳۵۲ و بازنشر ِ آن در دو ماهنامه‌ی الكترونیك روزنه، اردیبهشت و خرداد ۱۳۸۴/ می و جون ۲۰۰۵.).

امّا جای خشنودی است كه در برابر این كژاندیشی‌ها و واژگونه‌نگری‌ها، در میانِ ایرانیان هستند كسانی كه‌ راست ْ‌می ‌اندیشند و درست ْ‌می‌نگرند و بر اندیشه و گفتار و كردار نیك، اَنگِ‌باطل‌نمی‌زنند:

“مسكوب تنها متفكّری ژرف ْ‌ ‌نگر نبود، بلكه در اخلاق و فضایلِ انسانی هم به راستی نمونه بود. این را در برخوردهای سیاسیِ او به خوبی می‌توان دید. او برایم نقل كرد كه سرهنگ زیبایی – كه بازجویِ پرونده‌ی او بود – به او پیشنهاد داده‌بود كه اظهارِ پشیمانی كند تا موردِ عَفو قرار گیرد. اما مسكوب به او گفته‌بود كه حاضر نیست برای آزادی و رفاهِ شخصی، از حیثیت و آبروی خود مایه بگذارد …” (.بُخارا،همان،ص۳۵۲.).

“… از سوی دیگر، با این كه بعدها به راه و اندیشه‌ی ِ دیگری رفته‌بود؛ امّا هرگز از یارانِ‌ پیشین‌ خود بد‌‌ نگفت ‌و حاضر نشد آن‌هارابرنجاند. ” ( نوری علاء، پیشین).

در‌دنباله‌ی‌همین‌برداشت،‌درباره‌ی‌نگرش‌مسكوببه‌هنروتعهّدِهنرمند،می‌خوانیم:

“او به این دیدگاه رسیده‌بود كه هیچ‌چیز جز احساساتِ مستقلّ ِ درونی نمی‌تواند و نباید مَبنایِ آفرینشِ هنری باشد. هنرمند تنها در برابرِ خود، وجدان و احساساتِ خود، مسؤلیّت دارد. او از دیدِ تعصّب‌آمیز و جَزم‌ ْ‌ آلودِ تعهّدِ هنری فاصله گرفته‌بود و ادبیّاتِ حِزبی را چیزی جز تبلیغِ ایدئولوژیك نمی‌دانست كه با ادبیّاتِ واقعی، فاصله‌ای‌بسیاردارد.” ” ( نوری علاء، همان).

دردنباله ی همان نگرش‌حق‌شناسانه‌ی‌دیگری‌به‌مَنِش‌وكُنِشِ‌مسكوب،می‌خوانیم:

“مسكوب خود تجلّیِ تعریفِ عرفانیِ فرهنگِ ما از انسان بود. انسانی شكننده، امّا سخت همچون سنگ. مردی گریزنده از هرچه مُبتَذَل، امّا دل‌ ْ‌باخته‌ی ِ توده‌هایِ معصومِ انسانی. صاحِب ْ‌ دلی عاشق كه از مثلّثِ عشق و معشوق و عاشق، این آخری را كمترین می‌دانست تاكس‌ازاونشنودكه‌منم!انسانی‌شریف،پاكْ‌‌دامن،باهوش‌وساده‌دل،شادمان‌وهمیشه‌ شادی‌بخش، درستكار و امین.” ( نوری علاء، همان).

آشنایی من با مسكوب – كه سپس به پیوند و دوستی‌ی ِ ژرف و پایدار تبدیل شد – به آغاز دهه‌ی چهل، اندك‌زمانی پس از نشرِ مُقدّمه‌ای بر رستم و اسفندیار باز می‌گردد. در آن زمان، من در دانشگاه تهران سرگرم تدوین پایان ‌ْ‌نامه‌ی ِ دوره‌ی ِ دكتریِ‌ی ِ خود با عنوان آیین پهلوانی در ایرانِ باستان بودم و بی‌تابی و شوری وصف‌ناپذیر برای راه‌یابی به جهانِ رازپوش‌وشگفتِ شاهنامهو پژوهش در پشتوانه ها و خاستگاه‌های ِ آن در‌ فرهنگِ باستانیِ‌ی‌ ِ ایرانیان، در ژرفایِ جانم موج‌می‌زد. اما گفتارها و كتاب‌های شاهنامه‌شناختی كه تا آن زمان نشر یافته‌بود و آن‌ها را خوانده‌بودم (با همه‌ی ِ ارزش‌ها و بایستگی‌هاشان) و ره ْ‌نمودها و یادآوری‌های‌استادِ‌راهنما(باهمه‌یِ‌‌سزاواری‌وسودمندی‌اش)هیچ‌یك به‌تنهایی‌مراخُرسند(قانع) نمی‌كردوبدان‌پویشی‌كه‌خواهان‌آن‌بودم،نمی‌كشاند.

كتاب مسكوب (با همه‌ی ِ كوچك ‌ْ‌نمایی‌اش)، اخگری بود كه سوخت‌ْ‌بارِ نهفته‌ در جانم را به یك‌ ْ‌باره برافروخت و به آتشی كه نمیرد همیشه در دل ما تبدیل كرد. بی‌درنگ بر آن شدم كه راهی به كانونِ این اخگرِ فروزنده بجویم و گرمایِ جان‌ ْ‌بخش آن را از نزدیك دریابم. پُرس‌وجویی كردم و مسكوب را یافتم و قرارِ دیداری گذاشتیم. بی “جستن هیچ آداب و تكلیفی” مرا پذیرفت و برادرانه و خودمانی با من به گفت‌وشنود نشست، انگار كه برادر یا دست‌كم دوست دیرینه‌ی ِ یكدیگر بوده و سال‌ها با هم در زیر یك سرپناه به سر برده‌بوده‌باشیم. من نیز كه هیچ تَكَلّفی در برخورد و رفتار او ندیدم، “هرچه را كه دل تنگم می‌خواست” بازگفتم و نطفه‌ی ِ دوستی‌ی ِ فرخنده‌ی‌ ِ چهل و چند ساله‌ی ِ ما در همان دیدار یكم، سته‌ شد و در زهدانِ ‌زمان، بالیدودردامانِ‌روزگار،پرورش‌یافت‌وبَرومندشد.

مسكوب به خواهش من، پس از خواندنِ طرح ِ نخستین و پیش‌نوشتِ پایان‌نامه‌ام، به گفت‌وگویی گسترده با من نشست و چكیده‌ی ِ دانش و پژوهشِ ایران‌شناختی و شاهنامه‌پژوهیِ خود را بی‌كمترین دریغ و تنگ ْ‌ ‌نظری در اختیار من گذاشت و بزرگوارانه و فروتنانه از من خواست كه در سامان‌بخشیِ واپسین به آن پایان‌نامه، هیچ نامی از او نبرم و هیچ اشاره‌ای به یاری‌ها و ره ْ‌نمودهایِ ِ او نكنم.

در آغاز دهه‌ی ِ پنجاه، هنگامی كه مسكوب در دانشگاهِ آزادِ ایران، سرپرستیِ‌ی ِ بخش زبان و ادبیّاتِ فارسی را عهده‌دار بود، مرا – كه در دانشگاه‌های اصفهان و جُندی‌شاپور اهواز و آزاد نجف آباد، تدریس می‌كردم – به همكاری در طرح‌ْ‌ریزیِ برنامه‌های آموزشی و تدوینِ كتاب‌های درسی برای آن دانشگاه، فراخواند و در همین چارچوب، قراردادِ تألیفِ كتابی درباره‌ی ِ فرارَوَند ِ شكل‌گیریِ‌ی‌ ِ ادبِ حماسی‌ی ِ فارسی و خویش ْ‌ کاری‌ی ِ فردوسی در این راستا را از سوی دانشگاه با من بست. من كارِ تألیفِ آن كتاب را – كه دیگر ‌ْدیسه و گونه‌ی ِ رساترشده‌ی ِ پایان ‌ْ‌نامه‌ی ِ دانشگاهی‌ام بود – به پایان رساندم و دستْ‌‌نوشتِ كتاب را برای ویرایش بدو سپردم. یادداشت‌های ویرایشی و نكته‌های انتقادیِ‌ی‌ ِ آموزنده‌ی ِ وی در حاشیه‌هایِ آن دست‌ْ‌نوشت، درسِ ِ تمام‌ ‌ْعیارِ روش‌ ْ‌شناسیِ‌ی ِ پژوهش و به ویژه، ره ْ‌نمودِ راز ْ‌آموزی برای درآمدن به جهانِ ِ حماسه‌ی ِ ایران بود. كتاب، پس از ویرایشِ ِ جانانه و آگاهانه‌ی ِ او داشت آماده‌ی‌ ِ چاپَخش می‌شد كه بانگِ توفان برآمد و – به گفته‌ی بیهقی– “کارها از لَونی دیگر شد!” و برگ‌های آن دفتر ِ حماسه‌پژوهی، به تاراج ِ خزان رفت!

مسکوب، یک بار هم در همان دانشگاه آزاد ایران، شورایِ بزرگی از دست‌اندركاران پژوهش و تدریسِ متن‌هایِ ادبیِ‌ی ِ فارسی، به منظور ِ چاره‌اندیشی برایِ یافتنِ راه ْ‌كارهایِ اثربخش‌تری در این راستا تشكیل داد كه من و دوستِ زنده‌یادم هوشنگ گلشیری را هم بدان فراخواند. بحث‌هایی گسترده به عمل آمد و طرح‌هایی به میان گذاشته‌شد. امّا باز هم با رویدادهای بعدی، “كشتگاهم [کشتگاه ادب و فرهنگ]، خشك ماند و ” یک سره تدبیرها / گشت بی‌سودوثمر!” (نیمایوشیج).

پس از آن حال‌ها و آن سال‌ها و در طیّ ِ دو دهه‌ی ِ اخیر نیز كه نخست او از ناچاری، شهر ْ‌بند ِ غربت‌ شد و سپس برخی ناگزیری‌ها مرا به گوشه‌ی ِ دوری از نیم‌ ْ‌كره‌ی ِ جنوبی پرتاب كرد، پیوند و پیمانِ ما همچنان استوار و پایدارماند و جدا از یافتنِ ِ توفیقِ ِ سه‌بار دیدار (تهران-۱۳۷۲، سیدنی-۱۳۷۶ و پاریس- ۱۳۷۸)، پیوسته در تماس ِ از راه ِ دور و گفت‌وشنود و رای‌ْ‌زنی‌ودادوستدفكری‌وفرهنگی‌بودیم‌واین‌فرارَوَند،مایه‌یِ‌‌پویایی‌وشادابیِ‌ی‌من‌دركارهای‌ایران‌شناختی‌ام‌شد.

در میان سه دیدارِ یاد كرده، دومین آنها با سفرِ ده روزه‌ی ِ شاهرخ به استرالیا، برایم رویدادی بس فرخنده و پرشور بود. بنیاد فرهنگ ایران در استرالیا و دانشگاه سیدنی كه دومین گردهماییِ‌ی ایران‌شناختی را زیر عنوان از اوستا تا شاهنامه برای روزهایِ ۱۷تا ۲۶ بهمن ۱۳۷۶/۶ تا ۱۵ فوریه‌ی ِ۱۹۹۸، تدارك دیده بودند، شماری ازدانشوران و پژوهشگران ایران‌شناس را از ایران و دیگر ْ‌كشورها به منظور حضور و سخنرانی در نشست‌های ده روزه‌ی ِ این گرد ِهمایی‌ی ِ پژوهشی، به سیدنی فراخواندند كه شاهرخ مسكوب نیز در زُمره‌ی ِ آن‌ها و گل ِ سرسبد ِ شان بود و سخنرانی‌اش اشاره‌ای به یك شالوده‌ی ِ اخلاقی در اوستا و شاهنامه نام داشت.

جدا از همه‌ی ِ ارزش‌های آن گرد ِهماییِ‌ی‌ ِ دانشی و پژوهشی و فایده‌های به حاصل‌آمده از سخن‌رانی‌ها و گفت‌وشنودها و دادوستدهای فكری، برای شخص من، توفیقِ ده شبانه‌روز پی‌درپی و پُر و پیمان، هم‌ ْ‌نشینی و هم‌ ْ‌سخنی با مسكوب، آن هم پس از سال‌ها پرت‌ ْ‌افتادگی‌ی‌ِمادردوغربتْ‌گاهِ‌دورازهمْ‌دیگر،‌بركت و فیضی‌وصف‌ناپذیروفراموشْ‌‌ناشدنی‌بود.

(روزی كه مسكوب به استرالیا آمد، به خواهشِ سرپرست بنیاد فرهنگ ایران در استرالیا (و بیشتر به شوق دیدار هرچه زودترِ شاهرخ) برای پذیره‌ی او به فرودگاه سیدنی رفتم. شامگاه كه خورشید داشت در دریا ناپدید می‌شد، هواپیمایِ آورنده‌ی مسكوب فرودآمد. در تالارِ فرودگاه با دیدگانی پر از اشك شوق، به سوی آن قامت سرافراز آزادگی شتافتم و در آغوشش گرفتم و به گرمی بوسیدمش و به شاباشِ دیدارش گفتم:

“ای اختر ِ روشنگر ِ هنگامِ ِغروب/ ای آمده از شمال گیتی به جنوب/ دیدارِ تو فرخُنده و گفتارِ تو خوب /ای‌ شاهرخ !‌ای‌ رفیقِ‌ دیرین! مسكوب!”).

واپسین دیدارم با آن یار ِ هوشیار و ره ْ‌نمون و مدد ْ‌كارِ دیرینه، در سفرم به پاریس در زمستان ۱۳۷۸ (نوامبر- دسامبر۱۹۹۹) بود كه در طی ِ آن، شبی نیز با هم به شنیدن سخنرانیِ‌ی ِآموزنده‌ای از دكتر عبّاس میلانی در تالار سخنرانی‌های انتشارات خاوران رفتیم. از آن پس دیگر تنها نامه‌نگاری و گفت‌وشنود تلفنی داشتیم كه آخرینش در نوروز ِ ۱۳۸۴، سه هفته پیش از خاموشی‌ی ِ اندوه ْ‌بار ِ او بود. بی هیچ آه و ناله و پیچ ‌وتابی (مهدی اخوان ثالث: “سرِ كوهِ بلند آمد عُقابی/ نه هیچش ناله‌ای، نه پیچ و تابی/ نشست و سر به سنگی هِشت‌وجان‌داد/غروبی‌بودوغمگین‌آفتابی!”،آخرشاهنامه،تهران-۱۳۳۷).

اشاره‌ای كوتاه كرد به بیماریِ‌ی ِ تباه‌كننده و فرساینده و طاقت‌ ْ‌سوزش (سرطان ِ خون) و این كه پزشكان چاره و درمانی جز پی‌درپی عوض‌كردن ِ خونش، نمی‌شناسند. امّا در همان حال، همچُنان سرشار از جان ْ‌‌مایه‌ی همیشگیِ‌ی زندگانی‌اش، با صدایی كم‌ ْ‌توان‌شده، ابراز ِ خشنودی كرد از این كه آخرین نمونه‌ی ِ چاپیِ‌ی ِ كتابش ارمغانِ ِ مور را از تهران برایش فرستاده‌اند و امیدواراست كه نشر آن به درازا نكشد (كه البتّه دردِ بی‌درمان، اَمانَش را برید و نتوانست از چاپ درآمدنِِ‌این‌آخرین‌اثرِ‌ارزنده‌ی‌شاهنامه‌شناختی‌اش‌راشاهدباشد.دریغ!).

سخن ْ‌‌گفتن درباره‌ی ِ زندگی و كارنامه‌ی ِ سرشارِ فرهنگی و ادبیِ‌ی ِِ شاهرخ مسكوب و از آن برتر، نمودهای گوناگون ِ مَنِش و كُنِشِ فردی و سلوك ِ اجتماعیِ‌ی ِ او، كاری‌است آسان و ناشدنی (سهل و ممتنع). از یك‌سو، آسان است؛ زیرا درخششِ ِ چشم‌ ْ‌گیر ِ اندیشه و فرهنگ مداری‌ی ِ والایِ ِ او در یكایك برگ‌هایِ هزاران‌گانه‌ی ِ كارنامه‌ی ِ زرّینش، به ظاهر جایی برای ابهام و ناشناختگی باقی نمی‌گذارد. امّا از سویِ ِ دیگر، دشوار و ناشدنی‌است؛ چراكه شخصیّتِ انسانی و فرهنگیِ او – به رغم ساده‌نمایی‌اش – چند ْ‌بُعدی و بسیار ژرف و گران ْ‌‌مایه‌ بود و شخص خواستار شناختِ فراگیر و رسای او، نیازمند آن است كه در گستره‌ی ِ اندیشه و فرهنگ و ادب و حماسه و عرفانِ ایرانی و انسانی تا اندازه‌ای راز ْ‌آشنا و اهل ْ‌ باشد و كلید ْ‌واژه‌های اصلیِ‌ی ِ چُنین جُستاری را بشناسد تا از لایه‌های‌ ِآشكارِتحلیل‌های‌اوبگذرد و به‌ هزارْ‌توهایِ ‌ناپدیدارِآنها راه‌یابدوگوهرِشب‌چراغِ‌آزاداندیشی‌وآدمی‌خویی‌رافراچنگ‌آورد.

بی‌گمان، تاریخ ِ فرهنگ ْ‌‌شناسی و ادب ْ‌‌پژوهی‌ی ِ ایرانیان، به ویژه در فراخنایِ ِ حماسه‌ی ِ ملّی، به دو دورۀ پیش و پس از شاهرخ مسكوب بخش می‌شود. برماست كه مُرده ریگِ گَران‌بار ِ این فرزانه‌ی ِ بزرگ ِ روزگارمان را قدر ْ‌بشناسیم و ارج ْ‌بگزاریم و پاس ْ‌بداریم و كارِ مسكوب ْ‌‌خوانی و مسكوب‌ ْ‌شناسی را پایان‌یافته نینگاریم. ما تازه در آغازِ راهیم و جایِ دریغِ بسیار است كه لایه‌هایِ ِ زیادی از جامعه‌ی ِ ایران و به ویژه، نسلِ جوان – كه بیشترین شمارِ مردمِ ایرانِ ِ امروزند – هنوز از رویدادِ ِ پدیداریِ‌ی ِ مسكوب در تاریخِ فرهنگِ این سرزمین، آگاهیِ‌ی ِ چندانی ندارند و اهمیّتِ آن را چُنان كه باید و شاید، بازنمی‌شناسند.

این دیگر، خویشكاریِ‌ی ِ همه‌ی ِ ما دست ْ‌‌اندر ْ‌كارانِ ِ فرهنگ و ادب و ایران ْ‌‌شناسی است كه نگذاریم میراثِ اندیشه و پژوهش او، مَهجور و ناشناخته بماند. بایسته است كه آن را به میانِ ِ همه‌ی ِ لایه‌های ِ جامعه، به ویژه فرهنگیان، دانش آموزان ، دانشجویان و دانشگاهیان ببریم و بیش از پیش به همگان بشناسانیم تا از این پس، در عرصه‌ی ِ فرهنگ و ادب، همه مسکوب وار بیندیشیم. مسکوب وار سخن بگوییم و مسکوب وار رفتار کنیم. چُنین باد!




اول ماه مه درسی مشترک برای کارگران سراسر دنیا

1mai 01انجمن کارگری دموکراسی خواه

امروز تولید به عنوان مهمترین عامل زایش و تکامل نیروهای مولد انسانی جایی در اقتصاد نفتی و دلالی بازار تجاری ایران ندارد. اقتصاد دلالی به رشد و گسترش اقتصاد غیررسمی و در نتیجه به رواج کار سیاه و اشتغال ناپایدار و موقت دامن می زند. اقتصاد دلالی به واردات بی رویه کالا و کسب سود از این راه تکیه دارد

سال های بسیاری کوشش و تلاش نسل های متفاوتی از کارگران دنیا صرف آگاهی بخشی همراه مبارزات جانفرسا شد تا کارگران شیکاگو در سال ۱٨٨۶ میلادی به عدد هزاران تن با شیوه ای مسالمت آمیز به اعتراض برای برقراری کار ٨ ساعته دست زنند. اما سرمایه داری آزمند و حریص آمریکایی همچون دیگر سرمایه داران دنیا تاب نیاورد و با توسل به توطئه و تحمیل جنگ نابرابر بر کارگران به سرکوب و کشتار آنان دست زد و این آغازی بود بر بروز رویدادی بسیار بزرگ که سه سال پس از آن یعنی در سال ۱٨٨۹ میلادی تا بزرگترین گردهمایی بین المللی رهبران جنبش های کارگری و کمونیستی مهمترین کشور های سرمایه داری جهان (انتر ناسیونال دوم) روز «اول ماه مه» را به عنوان روز همبستگی کارگران سراسر دنیا با کارگران و جانباختگانِ خیابان های شیکاگو اعلام دارد. و امروز ۱۲٣ سال است که کارگران سراسر دنیا با برپایی این روز گسترده ترین کلاس درس با موضوعاتی درباره خود شناسی، حق باوری و حق طلبی، دانش و آگاهی بخشی، وحدت و همبستگی طبقاتی را دوره می کنند.

بی هیچ تردیدی مهمترین دستاورد اجلاس سراسری کارگران در ۱٨٨۹مهر تایید بر جهانی شدن «اول ماه مه» است این به آن معنا است که در دنیای کنونی و از آغاز پیدایش نظام های سرمایه داری، کارگران را دردهای مشترک شان بهم پیوند داده است و بی دلیل نیست که بر اولین برگ های هر دفتر و کتاب تاریخ مبارزات کارگران از آغاز تاکنون و بر پیشانی و پرچم هر جنبش کارگری که در هرک جای عالم به راه افتاده است نوشته شده و می شود که: «کارگران جهان متحد شوید!».

دو جنگ جهانی و ده ها جنگ منطقه ای و هزاران کانون تشنج و درگیری در سراسر دنیا همه گونه خرابی و ویرانی را به بارآورد و مهمترین دستاورد های بشری را ویران و نابود کرد اما نه تنها نتوانست این دستاورد تاریخی کارگران را از میان بردارد_ بلکه پایان هر دشمنی سرمایه داری جهانی با کارگران و زحمتکشان موجب رشد فکری و بالا رفتن اعتماد کارگران کشورهای مختلف نسبت به یکدیگر شد و به شناخت همگانی هرچه بیشتر از حقوق کار در عرصه بین المللی گردید. تصویب بیش از ۱۹۰ مقاوله نامه بین المللی در باره حقوق کار و پذیرش آن از سوی بیشتر کشورهای دنیا یکی از مهمترین دستاورد هایی است که چنانچه کارگران هر کشور به اهمیت و نقش جدی این کنوانسیون ها در بهبود شرایط کار و زندگی اجتماعی شان واقف باشند و برای جاری شدن آن در روابط کار بکوشند دنیای سرمایه داری قطعا قادر نخواهد بود نقش و سهم کارگران را نادیده گیرد.

بحران های اعتباری و مالی که طی دوره های مختلف گریبان سرمایه جهانی را گرفته است اولین و جدی ترین آسیب ها را به کارگران کشور های درگیر در این بحران ها و همچنین کارگران کشورهای فقیر و بدهکار پیرامون بلوک های بزرگ اقتصادی و نهادهای مالی وابسته شان (نظیر آنچه دریونان جاری است) وارد آورده است. نتایج ناشی از این بحران ها بیکارکردن روزافزون و تجویز نسخه های ریاضت کشی از سوی دولت های سرمایه داری برای کارگران و زحمتکشان همه کشور های درگیر است. اما به برکت همبستگی سراسری کارگران و زحمتکشان و به یمن درس هایی که از تاریخ مبارزات خود آموخته اند هر بار به شیوه هایی تازه پرچم مبارزه را بر بلندای جهان می نشانند تا نشان دهند درس های «اول ماه مه» را چگونه آموخته اند. نظیر تظاهراتی موسوم به اشغال وال استریت در امریکا در ماه های اخیر و «اشغال بازار سهام» که آخرین آن در روز شنبه ٣۱ مارس در شهرهای میلان ایتالیا و فرانکفورت آلمان علیه سرمایه داری برگزار شد و هزاران تن شرکت کردند.

این درس آموزی اما یکسان نیست. طبقه کارگر هر کشور به میزان تدارکی که طی سالهای موجودیتش فراهم آورده است در این دوره های درس آموزی شرکت می کند و به مقدار بضاعتش از تجارب ارزشمندی که نزد دیگر کارگران است بهره خواهد برد. این تدارک قبل از هرچیز به میزان درک و ضرورت همبستگی سازمان یافته کارگران هر کشور بستگی دارد. بدون وجود سازمان ها و نهادهای کارگری مستقل و آزاد شرکت دراین درس آموزی تنها نمایشی است از تمایل و خواستی که باید برای به دست آوردن آن، آنرا فریاد زد. کارگران انگلستان و فرانسه از قرن چهاردهم میلادی این فریاد را سر دادند. در انگلستانِ آن زمان تلاش برای ایجاد اتحادیه های کارگری جرم و کیفر آن اعدام بود. در چنین شرایطی کارگران انگلستان با بهره مندی از هر امکانی گرد هم آمدند تا طی سالها مبارزه حق داشتن سازمان اتحادیه ای را برای خود قانونی کردند.

در ادامه این کوشش های مصمم و پیگیر در طول قرن ها است که اعتصابات کارگری برای تحقق خواست کار ٨ساعته شیکاگو سامان می یابد و پافشاری براین خواست و تحقق آن به رغم هزینه های بالایی که به دنبال داشت نه تنها در امریکا که در همه دنیا به دستاوردی برگشت ناپذیر تبدیل می شود.

در عین حال سرمایه داری به اعتبار اصل کسب سود در کمترین زمان و با کمترین هزینه دمادم در کار تدارک بازپس گیری امتیازاتی است که به حقوقی فراملیتی و جهانی بدل شده است. این دستاوردها همه آن حقوقی است که در قالب مقاوله های بین المللی برای کارگران به رسمیت شناخته شده است و با اجرای آن ها بهبود شرایط کار و زندگی برای کارگران امکان پذیر است و همه مصوباتی است که به موجب رعایت آنها ممنوعیت هایی برای بهره کشی از کار کارگران اعم از مردان و زنان و کودکان ایجاد شده و می شود .

امکان این باز پس گیری در کشورهایی که کارگران آن از حداقل تضمین های رعایت این حقوق برخوردارند آسانتر و قابل دسترسی است. این تضمین ها در در قانون اساسی و قوانین کار هر کشور وجود دارد اما برقراری آنها منوط به قدرت و توانایی کارگران هر کشور در تعیین سرنوشت خویش است.

طبقه کارگر ایران به رغم داشتن تجارب ارزشمند سال های قبل از حکومت کودتای پهلوی دوم و همچنین تجارب گرانقدر سال های قبل و پس از انقلاب ۲۲ بهمن ۱٣۵۷ متاسفانه امروز در بدترین شرایط تاریخی خود قرار دارد. و از وجود مثلث نبود تولید _ بیکاری و گرانی به شدت در رنج است وجود این مثلث و به موازات و همراه با نبود دموکراسی و ضعف جنبش سندیکایی و اتحادیه ای کارگران و عدم حضور احزاب و سازمان های مدافع منافع کارگران به عنوان مثلث مکمل کارگران ایران را در مشارکت و بهره مندی از این درس آموزی تقریبا محروم کرده است.

امروز تولید به عنوان مهمترین عامل زایش و تکامل نیروهای مولد انسانی جایی در اقتصاد نفتی و دلالی بازار تجاری ایران ندارد. اقتصاد دلالی به رشد و گسترش اقتصاد غیررسمی و در نتیجه به رواج کار سیاه و اشتغال ناپایدار و موقت دامن می زند. اقتصاد دلالی به واردات بی رویه کالا و کسب سود از این راه تکیه دارد و در عرصه تولید هم تنها به بخش هایی نظیر راه سازی و صنایع وابسته آن دل می بندد چرا که بازار تجارت به توسعه راه¬ها نیازمند است و درآمدی که از این راه نصیب نهادهای بوروکراتیک و نظامی دستکاه حاکمه می شود سرشار است و کنترل و بازرسی بر تعهدات در این امور نیز منتفی است. و در محدوده فرمانروایی کارفرمایان نظامی هم امکان هیچ گونه سازمان یابی کارگران وجود ندارد.

کارخانه ها و مراکز تولیدی که مهمترین آنها پس از نفت، خودروسازی ها، ماشین سازی و صنایع ریخته گری و ذوب فلزات را شامل میشود نیز با توجه به بحران اعتباری و مالی در اروپا و همچنین تحت تاثیر تحریم های اقتصادی کشورهای غربی و اروپایی علیه ایران قادر به تامین قطعات یدکی نخواهند بود و با توجه به این مهم که حاکمیت کنونی به دلایلی که گفته شد هیچ گونه قرابتی با تولید ندارد و بالطبع فاقد هرگونه برنامه ریزی برای جانشین موثر در مقابل تحریم ها است و به انتظارات جامعه برای ایجاد اشتغال نمی تواند پاسخ دهد. و در نتیجه بخش های وابسته به این صنایع نیر به سرعت ناکارآمد خواهد شد. مجموع این شرایط به رشد نرخ بیکاری بیشتر در ایران خواهد انجامید.

عامل گرانی و تورم به عنوات ضلع سوم این مثلت طبقه کارگر ایران را در فقر مطلق فرو برده است. هزینه های سرسام آور مسکن در بیشترین جمعیت کارگری ایران بیداد می کند و دولت ایران نتوانسته است حتی طرح محدود مسکن مهر را هم به سرانجام رساند و با ورشکستگی این طرح که مجموعه ای از تعاونی های مسکن کارگری را دربر می گیرد ته مانده های پس انداز کارگران و همچنین اعتبارات بانکی که به این پروژه اختصاص داده شده بود نیز برباد رفته است و در صورت سرهم بندی آن تنها پرداخت اقساط وام سنگینی بردوش کارگران آوار خواهد شد. سبد هزینه های خانوار مملو از اجناس و اقلامی است که هریک از نرخ رشد گرانی ۲۵ درصدی در پایان سال ۱٣۹۰ بهره مند شده اند. با افزایش ناچیز حداقل دستمزد در سال ۱٣۹۱ که آنهم در شرایط کنونی اعتباری بیش از طرحی به روی کاغذ ندارد نیز کمکی به کارگران برای فاصله گیری از خط فقر نشده است ضمن آنکه مرحله دوم آزادسازی قیمت ها نیز تبعات تورم زای خود را به کارگران تحمیل خواهد کرد.

کارگران ایران از نظر زندگی سیاسی_ اجتماعی در طی سال های پس از انفلاب از رشد درخور و مناسب برخوردار نبوده اند و به دلیل نوپایی و رشد نایافتگی تاریخی و سرکوب های مداوم و بی وفقه آگاهان کارگری و روشنفکران و احزاب طرفدار این طبقه و تسلط فرهنگ غیرکارگری بر شئونات و زندگی این طبقه همواره فاصله جدی بین فهم و عمل کارگران وجود داشته است و عمل کارگران در ایران پیش از آنکه به نیاز های اولیه خود این طبقه پاسخ دهد به تامین منافع دیگران انجامیده است. کارگران از درک ضرورت های مهم و اولیه مانند دموکراسی برای تعیین سرنوشت خود محروم مانده اند و رابطه آزادی و برقراری دموکراسی با زندگی اقتصادی و اجتماعی را درنیافته اند. به همین دلیل قادر نبوده و نتوانسته اند از دستاورد بزرگ و جهانی کارگران یعنی سازمان های اتحادیه ای و سندیکایی و همچنین از دستاوردهای ایدئولوژیک_ طبقاتی یعنی داشتن فرهنگ زندگی حزبی که از مبرم ترین و ضروری ترین ابزار های دموکراتیک برای برخورداری از آزادی است، سود جویند و متاسفانه احزاب و جریانات غیرکارگری و ضدکارگری با ترفندهایی از نیرو و توان و استعداد این طبقه بهره برداری کرده اند.

«اول ماه مه» همیشه در ایران مورد بی مهری نظام های سیاسی حاکم بوده است و به همین دلیل درس آموزی از این فرصت جهانی برای طبقه کارگر ایران بسیار محدود شده است. امروز به برکت انتشار وسیع اطلاعات و قابلیت دسترسی به منابع خبری و کند شدن تیغ سانسور کارگران می توانند از امکانات بیشتری برای فهم زندگی اقتصادی_اجتماعی و فرهنگی سایر کارگران در جهان برخوردار شوند به شرط آنکه آگاهان این طبقه و روشنفکران حامی و طرفدار کارگران در دستیابی طبقه کارگر به این مهم او را یاری دهند.




جامعه شناسی واکاوی یک ذهنیت، نگاهی بر مجازات اعدام و تلاش برای لغو آن در ایران

execution 01مژگان ثروتی

بخش دوم

تئوری حقوق و قوانین کیفری بر اساس اصل قصاص (مجازات به قصد تلافی) استوار بود. ایدۀ جبران عمل شنیع با دادن تاوان آن توسط مجرم، تا به امروز در بسیاری از کشورهای اسلامی اعتبار خود را حفظ کرده است. همین اصول یعنی مجازات به قصد تلافی (۳)، انتقام یا جبران عمل مجرمانه، از امپراطوری رم تا الهیات ادیان توحیدی (چشم در مقابل چشم، دندان در مقابل دندان) و با تغییر جزیی در درک و فهم از مجازات در ایده های فلسفه حقوق فیلسوفانی چون کانت (۱۸۰۴-۱۷۲۴) و هگل (۱۸۳۱-۱۷۷۱) دیده می شود. در قرن هیجدهم است که ما شاهد نقد جدی چنین تصوری از جرم و مجازات در حوزه حقوق کیفری هستیم.

تداوم و تکرارغیر مفید یک مجازات که هیچ نقشی در بهتر کردن انسان ها نداشت، من را به بررسی این سوال واداشت که آیا مجازات اعدام برای یک حکومت و جامعه واقعا مفید است ؟ بکاریا که مجازات مرگ رااز این زاویه مورد بررسی قرار می دهد در ادامه می نویسد؛ اگر بتوانم ثابت کنم که مجازات مرگ برای یک جامعه و حکومت نه سودمند است و نه ضروری (که اصولا عملی غیر انسانی است) ، در زمینه انسانیت به یک پیروزی دست یافته ام. ( بکاریا ۱۷۶۴- میلان)

سزار بکاریا در سال ۱۷۳۸ در میلان بدنیا آمد. علم حقوق را در دانشگاه پاویا تا سطح دکترا به پایان رساند و در سال ۱۷۵۸ به میلان بازگشت. از زمستان ۱۷۶۱ به آکادمی خصوصی(۱) پی یترو وری پیوست.

آثار و نوشته های مونتسکیو (۱۷۵۵-۱۶۸۹) اورا در سالهای ۱۷۶۰ تا ۱۷۶۲ به بحث فلسفی کشاند واو رفته رفته به آثار فلسفی فیلسوفان معاصر خود آشنا شد. با گروهی از این فیلسوفان در آکادمی ویرو آشنا و برخورد نزدیکی داشت. در این آکادمی بحث های فلسفی و حقوقی جدی در جریان بود. این بحث ها در همین زمان او را علاقمند به بررسی مبانی و اساس حقوق کیفری کرد. در پایان سال ۱۷۶۴رسالۀ خود” جرائم و مجازات” را منتشر کرد. بین سالهای ۱۷۶۴ تا ۱۷۶۶ عضو مجله کافه بود که توسط آکادمی پی یترو وری منتشر می شد . او در آن مقاله هایی را به چاپ رساند. در دوم اکتبر ۱۷۶۶ به پاریس سفر کرد، جایی که توانست با گروهی از فیلسوفان معاصر – که در انقلاب فرانسه نقش بسزایی داشتند – دیدار کند.

جرم و مجازات بعنوان موضوعی مستقل در فلسفه (۲)

تئوری حقوق و قوانین کیفری بر اساس اصل قصاص (مجازات به قصد تلافی) استوار بود. ایدۀ جبران عمل شنیع با دادن تاوان آن توسط مجرم، تا به امروز در بسیاری از کشورهای اسلامی اعتبار خود را حفظ کرده است. همین اصول یعنی مجازات به قصد تلافی (۳)، انتقام یا جبران عمل مجرمانه ، از امپراطوری رم تا الهیات ادیان توحیدی ( چشم در مقابل چشم ، دندان در مقابل دندان ) و با تغییر جزیی در درک و فهم از مجازات در ایده های فلسفه حقوق فیلسوفانی چون کانت (۱۸۰۴-۱۷۲۴) و هگل(۱۸۳۱-۱۷۷۱) دیده می شود. در قرن هیجدهم است که ما شاهد نقد جدی چنین تصوری از جرم و مجازات در حوزه حقوق کیفری هستیم.

بکاریا عملا اصل تفکر تلافی جویانه (انتقام) در حقوق کیفری را به چالش کشید و سعی کرد که برای لغو مجازات اعدام استدلال هایی را ارائه کند. او دو مفهوم سودمندی مجازات و اصل بازدارند گی از جرم توسط مجازات را نسبی کرد. او در چالش نظری خود در برخورد با جرم و مجرم ، سوال “چطور می توان یک مجرم را مجازات کرد” را به سوال “موثرترین راه برای پیشگیری از جرم چیست” تغییر داد. بعبارت دیگر پیشگیری از جرم را به جای مجازات جرم مورد توجه قرار داد.

فضای روشنفکری آکادمی پیترو وری زمینه مساعدی برای شکل گرفتن کتاب جرائم و مجازات بکاریا شد. در سالهای ۱۷۶۱ و ۱۷۶۲ در آکادمی پی یترو وری – که بکاریا از بدو تاسیس این آکادمی عضو آن بود – بحث های بسیار جدی فلسفی – به ویژه در حوزه علم حقوق- انجام می شد. این بحث ها در فضای روشنفکری مسلط بر آکادمی ،انگیزه ای شد برای بکاریا تا به مبانی فلسفه حقوق کیفری بپردازد.

بکاریا سوال های متعددی را در قرن هیجدهم مطرح کرد. از جمله آنکه آیا مجازات مرگ برای جامعه و حکومت سودمند و مفید است؟ آیا برای امنیت جامعه ضروری است؟ آیا مجازات توام با شکنجه عادلانه است و می توان از این طریق به هدف کاهش جرم دست یافت؟ مجازات چه تاثیری بر روی اخلاق و خلق و خوی انسان در جامعه دارد؟ به چه حقی انسانها به خود اجازه می دهند همنوع خود را بکشند؟ آیا می شود به کسی (قاضی)حق صدور حکم مرگ را واگذار کرد؟ اگر قتل نفس (خودکشی) ناپسند است و انسان در جایگاهی نیست که برای خود چنین تصمیمی بگیرد ، چطور چنین حقی (مجازات مرگ) را برای فردی و یا کل جامعه قائل می شود؟ او معتقد است که مجازات مرگ (نابود کردن هستی انسان) با ضرورت و مفید بودن آن تعریف می شود و در واقع مشروعیت خود را از این طریق کسب می کند. بکاریا که تحت تاثیر ژان ژاک روسو بود به قرارداد های اجتماعی توجه خاصی داشت. هر گونه نقض قانون برای روسو به معنی نقض قرارداد اجتماعی بود. از دید روسو هر کسی که قوانین سرزمین پدری خود را نقض می کند به نوعی اعلام جنگ به سرزمین پدری خود داده است و چنانچه اوبه مجازات مرگ محکوم شود، او نه به عنوان شهروند که به عنوان دشمن کشته می شود. به زعم روسو فرد مجرم خائن به سرزمین پدری شناخته شده و محکوم می شود. بکاریا اما بر خلاف روسو چنین قانونی را (مجازات مرگ) به معنی اعلام جنگ یک ملت بر علیه شهروند خود می داند و مجرم را بعد از جرم همچنان بعنوان یک انسان پنداشته و معتقد است که می بایستی از حقوق انسانی او دفاع شود. بکاریا همانند روسو حق اعمال مجازات را ناشی از قرارداد اجتماعی می داند و از این طریق قوانین کیفری را از قوانین دینی جدا می سازد. بکاریا بر خلاف روسو اعتقادی به مجازات مرگ در قرارداد اجتماعی ندارد. او می نویسد کدام شهروندی حاضر است ، قراردادی را امضاء کند که با تکیه بر آن حکم مرگش را صادر کند؟ از نظر بکاریا قانون در واقع قراردادهایی است که توسط انسان های آزاد بسته می شوند. در این قراردادها هر شهروند قسمتی از آزادی خود را برای اینکه دیگران از امنیت بهره مند شود، قربانی می کند. از دید او در واقع مرز خشونت در همین قرارداد های اجتماعی است که تعیین می شود و چیزی از پیش تعین شده همانند قوانین الهی نیست. او مرگ یک انسان را نه ضروری و نه مفید اعلام می کند و ازا ین طریق بر روی تکامل بشریت تاکید می ورزد. او می نویسد: مجازات مرگ نه ضروری است و نه مفید است و نمی توان از آن تحت عنوان یک قانون دفاع کرد. او می نویسد اگر هدف از مجازات کاهش جرم و افزایش امنیت اجتماعی است چرا به مجازات مرگ اصرار داریم، در حالیکه ما می توانیم مجرم را به حبس ابد محکوم کنیم؟ از نظر او انسان های خوشبخت معمولا مرتکب جرم نخواهند شد. روسو از زاویه منافع دولت وارد موضوع مجازات می شود و بکاریا از زاویه حقوق شهروندی و حقوق انسان. (۴) در واقع دیدگاه بکاریا در قوانین کیفری نوعی تغییر پارادایم محسوب می شود.

از جمله مسائلی که بکاریا در رساله خود مورد توجه قرار داد ، محدود کردن تفسیر قانون توسط قاضی بود. قاضی مجاز نیست که قانون را تفسیر کند و بر اساس تفسیر شخصی خود حکم صادر کند. بلکه جرم باید بدقت مورد بررسی قرار گیرد و پیرامون ابهاما تی که در مورد جرم وجود دارد نیز بطور دقیق تحقیق و تفحص کند و مقایسه کند که آیا جرم با تعریف جرم در قانون تناسب دارد؟ در واقع بکاریا محدودیت گسترده ای را در نظر می گیرد که مانع ورود نظر شخصی قاضی در حکم شود. در نتیجه او راهی را هموار کرد که مجرم را در مقابل اراده و تصمیم خودسرانه قاضی محافظت می کرد. از دید او با تفسیر بردار شدن قوانین عملا جدایی بین قانونگذار و مجری قانون برداشته می شود و در نتیجه دو حوزه (قانونگذاری و اجرای قانون) در هم می آمیزد. به عبارتی وقتی قاضی (که مجری قانون است) مجاز به تفسیر قانون است، خود به قانونگذار تبدیل شده است.

از طرفی تاکید بکاریا به بررسی مدارک و شواهد جرم، رفته رفته خود به یکی از حوزه های تخصصی و بررسی مدارک و شواهد عمل مجرمانه در قوانین کیفری تبدیل شد . او به این امر توجه داشت که برای حفظ امنیت جامعه نیاز به اداره ای هست که مسئولیت حفظ و امنیت جامعه و شهروندان آن را به عهده بگیرد ، چیزی که بعدها در فرانسه پلیس نامیده شد.

نکته دیگری که مورد توجه او بود تناسب عادلانه بین جرم و مجازات بود. او اعتقاد داشت که حداکثر تاثیر بازدارندگی یک مجازات بستگی به شدت آن ندارد. بعبارتی هر چقدر مجازات سخت و بی رحمانه باشد به این معنا نیست که به همان اندازه تاثیر بازدارندگی از جرم در جامعه بیشتر خواهد بود. او می نویسد هر چقدر مجازات ظالمانه تر شود به همان اندازه قلب انسانی را سخت و بی عاطفه تر می کند. زیرا انسان خود را با محیطش سازگار کرده وتطبیق می دهد. از طرف دیگر نباید فراموش کرد که عا دت می تواند همه حساسیت انسانی را از بین ببرد. برای اینکه یک مجازات موثر باشد کافی است که آن مجازات در نظر عموم بد باشد ( برای مثال رفتن به زندان). لذا از دید بکاریا شدت مجازات در موثر بودن مجازات نقشی ندارد ، بلکه این مدت مجازات است که بر روحیه انسانی تاثیر می گذارد. به همین دلیل او از مجازات مرگ روی گردانید و فصلی در قوانین کیفری تحت عنوان مجازات حبس ابد با کار اجباری برای جبران خسارت وارده بر جامعه، باز کرد. (۵) او می نویسد یک حرکت ضعیف ولی مداوم (مکرر) بر روی حس انسانی پایدار و تداوم بیشتری دارد تا یک حرکت شدید و موقتی. صحنه موقتی و وحشناک اعدام یک مجرم ، اصولا با محرومیت بلند مدت یک مجرم از آزادی (حبس و زندان) قابل مقایسه نیست. چرا که – در صورت حبس – فرد مجرم تمام عمر با عمل و نتیجه عمل خود روبرو است و جامعه هم نظاره گر آن است. او می نویسد ؛ اعدام یک مجرم با وجود اینکه اشد مجازات است ، تاثیری موقت از خود به جای گذاشته و سریع نیز فراموش می شود. رفته رفته سناریو های اعدام برای بیشتر انسان ها به صورت تکه های نمایشی در می آید. اگر چه اعدام مجرم با تحقیر آنان در ملع عام اجرا می شود، اما گاه حس همدردی را بیدار ساخته و گاه مجرم به قهرمان تبدیل می شود. بکاریا در این راستا این سوال را مطرح می کند که آیا واقعا این چیزی است که قوانین به دنبال آن هستند؟ او معتقد است که برای اینکه یک مجازات به اهداف خود دست یابد- یعنی بازدارندگی از جرم- نباید حتما مجازات با حداکثر شدت همراه باشد ،بلکه باید بررسی کرد که چطور و با چه سطحی می توان مجازات را اعمال کرد. نظر او درست نقطه مقابل قوانین کلی بود که در زیر چتر چشم در مقابل چشم (قصاص) بدون به کار گیری خرد در قوانین کیفری اجرا می شد. او می نویسد ؛ برای من بسیار بی معنی و تناقض آمیز است که قوانین یک جامعه (که مورد تائید همگانی است) قتل انسان را از یک طرف نهی و محکوم کرده و برای آن مجازات تعیین می کند و از طرف دیگر برای اینکه انسانها را از دست زدن به قتل بازدارد ، یک نمایش قتل در ملع عام طراحی می کند. (۶) او ادامه میدهد: این سوال پیش می آید که حقیقت و سودمندی این قوانین در کجاست که بر ضد خود وارد صحنه می شود؟ درواقع این شهروند نیست که بر خلاف قوانین عمل کرده است ، بلکه خود دستگاه قضایی – یعنی سمبل عدالت و ورعایت قانون – نیز بر خلاف آرمانهایش وارد عمل شده است. بکاریا معتقد بود که زمانی که یک حکومت مجازات مرگ را مجاز می کند عملا پایه های بین دولت و جامعه را ویران می سازد. جنایت را نمی توان با جنایت متوقف کرد و چنین مجازاتی را بازگشتی به بربریت اعلام می کند. بکاریا معتقد است در جایی که قانون قتل را محکوم می کند، مجازات مرگ نوعی تخطی از اصول اخلاقی هم توسط جامعه و هم توسط دستگاه قضایی است.

هدف از مجازات برای بکاریا توجه به دو موضوع بود:

۱) بازداشتن مجرم از ادامه جرم و جلوگیری از ضرر و خسارت بیشتر به جامعه.

۲) توجه به مسائلی که دیگر شهروندان را از ارتکاب به جرم باز می دارد. (پیشگیری)

نقد دیگر او بر سر مجازات های نقدی بود. او مجازات های نقدی را خطری برای دستگاه قضایی و عدالت می دانست. به طور مثال مجازات های نقدی از نظر او این خطر را دارد که قاضی بدنبال کشف حقیقت نرود ، بلکه بیشتر بر روی پر کردن صندوق مالی دولت متمرکز شود. از نظر او مجازات باید بدون توجه به طبقه و سطح درآمد مجرم تعیین شود. به عبارت دیگر اشراف نیز باید مجازاتی را مثل سایر شهروندان عادی که همان جرم را مرتکب شده اند ، دریافت کنند. مجازات باید متوجه جرم باشد و با طبیعت جرم متناسب باشد. به طور مثال نمی توان فردی را به دلیل دزدی ساده ای حکم اعدام داد.

او مسائل متداول چون دوئل – که افراد بر ای دفاع از شرف و آبروی خود انجام می دادند – را هرج و مرج در قانون تعریف کرد که می بایست به آن پایان داد.

اما معروفترین و طولانی ترین پاراگراف این رساله مربوط به مجازات مرگ (اعدام) است که توجه به لغو آن و تبدیل به حبس ابد با کار اجباری برای جبران خسارت ناشی از جرم در جامعه بود. معتدل کردن مجازات ها یکی از کانونی ترین کار های فکری بکاریا در حوزه قوانین کیفری بود. او به طور آشکار معترف به سخت بودن حبس ابد نبود. او به نوعی حبس ابد را معتدل ساختن مجازات تعریف می کند. اما به زعم گروهی ، بکاریا به طور غیر مستقیم پذیرفته بود که حبس ابد به مراتب دردآورتر از یک مرگ آنی است.

نقطه قوت تفکر بکاریا در حوزه قانون به ویژه قانون کیفری بر روی یک قانونگذاری خوب که بیشتر بر پیشگیری و نه بر مجازات متمرکز شده است، می باشد. همین تفکر او در حوزه حقوق کیفری که متکی بر پیشگیری بود منجر به توسعه دیدگاه های روشنگری در اروپا شد و بیش از پیش علوم انسانی به ویژه فلسفه ، مورد توجه قرار گرفت. از جمله توجه به حوزه تعلیم و تربیت و نقش آن در جرم و نقش دولت در حوزه آموزش … از جمله آنها بود. کتاب امیل از ژان ژاک روسو در حوزه تعلیم و تربیت یکی از متن های مشهور این دوران است.

بکاریا به سه منبع وحی ، قوانین طبیعت و قرارداد اجتماعی اشاره می کند که اصول سیاسی و اخلاقی از آنها ناشی می شود. به اعتقاد او این سه منبع در هدایت انسانها در زندگی نقش مهمی دارند. از نظر او نباید هیچ یک ازآنها در تضا د با یکدیگر قرا بگیرند. فضیلت های مذهبی ، طبیعی و اجتماعی باید در راستای هم قرار بگیرند. او در رفع تضاد بین این سه منبع بر خرد بشری در قرارداد اجتماعی تاکید می ورزد. در این راستا بود که بکاریا سه نوع عدالت را از هم متمایز می کند. در متن فلسفی حقوق کیفری، او به عدالت انسانی و سیاسی علاقمند است. برای بکاریا دیگر انواع عدالت از جمله عدالت الهی که بر اساس مجازات و پاداش در زندگی بعد از مرگ استوار است، برای فرمول بندی تئوری مدنی حقوق کیفری بلاموضوع و بی اهمیت است. (۷) در نتیجه مجازات تعیین شده الهی ( از جمله قصاص) خودبخود بی اهمیت و راه را برای تعریف و تعیین مجازات ، مبتنی بر خرد بشری متبلور در قرارداد های اجتماعی باز می کند.

او اعتقاد دارد که اعدام یک انسان بی گناه ( فردی که مرتکب جرمی نشده است)، بزرگترین بی عدالتی(غیر قابل جبران) است که می تواند یک سیستم قضایی در مورد شهروند خود مرتکب شود. به زعم او خطا در قضاوت (سیستم قضایی) غیر ممکن نیست. برای اینکه هرگز بی گناهی به چوبه دار سپرده نشود ، تنها راه ، صرفنظر از مجازات مرگ است، بخصوص در سیستمی که برای اعتراف گیری شکنجه بکار گرفته می شود. او معتقد است چنانچه در روند بازجویی شکنجه و خشونت بکار رود ، فرد برای کاهش و توقف درد و رنج ناشی از شکنجه جرم را می پذیرد. لذا مجازات تعیین شده عملا بی اعتبار است و مجازات پایه های حقیقی و انسانی خود را از دست می دهد. از دید او شکنجه برای اعتراف گیری ، نوعی سنجش مقاومت مجرم است تا وسیله ای برای کشف حقیقت. در این حالت دروغ و حقیقت به هم می آمیزد و سرنوشت فرد بر اعتراف اولیه ( مبتنی بر شکنجه) پایه حکم قرار می گیرد.

یکی از تحلیل ها و استدلال های بکاریا را که می توان در حوزه حقوق بشر جای داد ، همانا تحلیل او برای جداساختن مجرم از جرم است. او همواره تاکید داشت که یک مجرم بعد از جرم همواره یک انسان باقی خواهد ماند و هرگز نباید مانند شیئی با او رفتار کرده ، از او استفادۀ ابزاری کرد. رساله بکاریا و استدلال های او در سطح اروپا تاثیر خود را گذاشت و تلاش هایی برای معتدل ساختن مجازات ها آغاز شد. یکی از موارد دیگری که او در این رساله بر روی آن تاکید داشت ، متمایز ساختن جرم از گناه بود . او اعتقاد داشت که نباید جرم با گناه یکسان گرفته شود. کارل فردیناند هومل (۱۷۸۱-۱۷۲۲) در گسترش افکار بکاریا در آلمان نقش بسزایی داشت. او تحت تاثیر آموزه های بکاریا به جدایی قانونگذاری دینی و دنیوی اعتقاد داشت. او بر اساس جدایی حقوق دینی (کلیسا) از دولت بین سه مفهوم انسان ، شهروند و مسیحی تفاوت قائل شد. او به دقیق کردن مفهوم جرم پرداخت و حدود آن را تعیین کرد. او مفهوم جرم را از مفهوم گناه و رسوایی(ننگ و عیب) جدا کرد. هومل عملی را که به جامعه ضرری نمی رساند را جرم نمی دانست. از نظر او اعمالی که در عرف مذهبی به عنوان گناه شناخته می شود وبه نوعی نقض و بی تفاوتی به سنت های مذهبی به حساب می آید، مربوط به حقوق شهروندی نیست. این دسته از اعمال را مربوط به کلیسا و حداکثر مجازات را برای آنها محرومیت فرد از جامعه کلیسایی میدانست. هومل مفهوم کفر را – با توجه به پلورالیسم ( تکثر گرایی ) که هر فردی می تواند درک خاصی از مذهب داشته باشد – جرم ندانست و در نتیجه معتقد به حذف بحث ارتداد از حقوق کیفری بود. او مفهوم گناه را مربوط به ضعف انسانها می دانست، و آن را در حوزه خصوصی طبقه بندی کرد و درنتیجه کاهش چشمگیری در ارتباط با تعداد و تنوع اعمالی که جرم محسوب می شد ، اتفاق افتاد. با این عمل هزینه ها نیز در حوزه قضایی رو به کاهش می گذاشت. او اعتقاد داشت که مجازات سنگین در حوزه گناه (مثل رابطه جنسی خارج از ازدواج) یکی از دلایل افزایش فرزند کشی است. او معتقد بود که والدین برای فرار کردن از مجازات دست به قتل فرزند نامشروع می زنند. برای پیشگیری از این امر او اعتقاد داشت که به جای مجازات باید دست به تدابیر مناسب اجتماعی – سیاسی مثل تاسیس یتیم خانه یا حمایتهای مالی از خانواده هایی که فرزندان سر راهی را می پذیرند ، زد و از این طریق می توان در کاهش فرزند کشی و پیشگیری آن نقش موثری را بازی کرد. هومل سه استدلال را برای مخالفت خود با تاثیر بازدارندگی مجازات بر می شمارد. دلیل اول او فلسفی و اخلاقی است. او اعتقاد دارد که ترس دلیل مناسبی برای داشتن فضیلت نیست. دوم آنکه مجرم به لحاظ روانشناختی فکر می کند که او لو نرفته، در نتیجه دستگیر نمی شود. با این فرض است که مرتکب جرم می شود. سوم آنکه او به افزایش دزدی علیرغم اعدام دزدان اشاره می کند. او هم چنین به نرخ زنا در شهرهایی اشاره می کند که علیرغم مجازات اعدام ، درست مانند شهرهایی که مجازات اعدام اعمال نمی شود با نرخ بالایی از زنا روبرو است. اگر چه او به تاثیر بازدارندگی مجازات به تردید نگاه می کرد ، اما هیچگاه مانند بکاریا به لغو مجازات مرگ اعتقاد نداشت. بکاریا که تنها در دو مورد با احتیاط در مورد مجازات اعدام سخن گفته بود ، آن را به شرایطی موکول می کرد که عملا مجازات مرگ را منتفی می کرد.

سزار بکاریا – پاریس اکتبر ۱۷۶۶

رساله بکاریا در سال ۱۷۶۴ بدون ذکر نام نویسنده منتشر شد و کمتر از یک ماه ۵۲۰ نسخه آن به فروش رسید. تا اواخر ۱۷۶۶ رساله نزدیک به ۱۱ بار تجدید چاپ شد. تا زمان مرگ بکاریا در سال ۱۷۹۴ رساله نزدیک به ۲۷ بار فقط به زبان اصلی خود کتاب تجدید چاپ شد. علیرغم مخالفت عده ی از متفکران در ایتالیا که رساله را دشمن کلیسا (دین) و دولت اعلام کردند ، اندیشه بکاریا توسط طرفداران او در سراسر ایتالیا گسترش یافت. پاولو ریسی و جوزپه پلی (۸) دو سال بعد از مرگ بکاریا در سال ۱۷۹۶ رساله او را در ایتالیا بعنوان یکی از ممتازترین اثر در فلسفه معاصر ستایش کردند. در سال ۱۷۷۴ ترجمه رساله بکاریا در اسپانیا منتشر شد. افکار او جریان های فکری آن زمان اسپانیا را به سمت لغو اعدام و منع شکنجه جذب کرد. بین سالهای ۱۷۶۷ تا ۱۸۰۱ رساله نزدیک به ۹ زبان ترجمه شد. تلاش برای اصلاح قوانین کیفری ، انگلیس را هم در گیر ساخت. اولین ترجمه رساله در سال ۱۷۷۳ در نیویورک (آمریکا) منتشر شد و تاثیر افکار بکاریا بر روی بنیامین فرانکلین ، توماس جفرسون و ویلیام برادفورد(۹) چشمگیر بود. موج تلاش های انسان دوستانه برای لغو مجازات مرگ نیز ایالت های آمریکا را فرا گرفت. اثر بکاریا در جنبش های ضد مجازات مرگ (اعدام) بین سالهای ۱۷۸۷ تا ۱۸۶۱ بسیار مهم است. ترجمه رساله بکاریا در دانمارک در سال ۱۷۹۶ منتشر شد. در سوئد رساله بکاریا در سال ۱۷۷۰ ترجمه و منتشر شد. در سال ۱۷۷۲ منع شکنجه قانونی شد و پارلمان در همان سال برنامه ای را برای لغو مجازات مرگ در نظر گرفت که در نهایت در سال ۱۷۷۹ به واقعیت پیوست. در روسیه رساله بکاریا بطور تصادفی در سال ۱۷۶۶ به دست کاترینای دوم می رسد . بعد از مطالعه آن ، کاترینای دوم بکاریا را به دربار دعوت می کند. اصلاحات حقوق کیفری که در سال بعد یعنی سال ۱۷۶۷ در روسیه آغاز شد ، بشدت تحت تاثیر افکار بکاریا بود.(۱۰)

فلسفه در این قرن می رفت که در تلاش خود تعریف جدیدی از انسان و حقوق او ارائه کند و از این طریق راهی را برای بهتر کردن حقوق کیفری باز کند. کتاب بکاریا در باره جرائم و مجازات یک مرحله اساسی در مسیر کمال و تکامل بشریت بود. چیزی که تحت عنوان هومانیسم از آن نام برده می شود. هومانیسم یک چتر اخلاقی است که در آن به هستی انسان بعنوان یک اصل توجه خاصی شده است. بکاریا یکی از جمله فیلسوفان اثر گذار در موج روشنفکری اروپا به ویژه ایتالیا است. صدای بکاریا خود را بعدها در بند پنج اعلامیه حقوق بشر ماندگار کرد. هیچ کس نمی بایست مورد شکنجه یا بیرحمی و آزار، یا تحت مجازات غیرانسانی و یا رفتاری قرارگیرد که منجر به تنزل مقام انسانی وی گردد. برای این ماندگاری ، می بایست صدای بکاریا راه درازی را در طول تاریخ طی کند.

کتاب به سرعت در فرانسه ترجمه شد. رساله بکاریا بعنوان نوشته یک فیلسوف با احساس و شجاع در حقوق کیفری شناخته شد. مترجم رساله بکاریا (۱۱) به زبان فرانسه در سال ۱۷۶۵ می نویسد : این کتابی است که به همه ملت ها تعلق دارد. پاریس که آبستن ایده های نو و مرکز برخورد روشنفکران و فیلسوفان آن زمان بود ، این حقوقدان جوان را به فرانسه فرا خواند. دعوت از او توسط گروهی از روشنفکران و فیلسوفان از جمله دیدروت و هول باخ … که در عین عبور از دوران روشنگری ، پایه های انقلاب فرانسه را پی ریزی کردند ، صورت گرفت. حقوقدان جوانی که در قلب ایتالیا و نفوذ پر قدرت کلیسای کاتولیک ، پایه های حقوق کیفری را که پایه های مذهبی قویی دارد نقد کرده و رسما در رساله خود “جرائم و مجازات”، مجازات مرگ در حقوق کیفری را به چالش کشید. پایتخت عصر روشنگری اروپا – پاریس – در دوم اکتبر ۱۷۶۶شاهد استقبال پرشکوه از حقوق دان جوان ۲۸ ساله میلانی – سزار بکاریا – است.

گروهی از متفکران معتقدند که جدل و بحث های فلسفی پیرامون اصلاح حقوق کیفری قبل از انقلاب فرانسه و همچنین در انقلاب متاثر از افکار بکاریا بخصوص در سالهای ۱۷۸۹ تا ۱۷۹۱ است.

ولتر(۱۷۷۸-۱۶۹۴) کتاب را در اکتبر ۱۷۶۵ خواند و در اواخر تابستان ۱۷۶۶ تفسیری در ارتباط با رساله بکاریا نوشت. ولتر خود در یکی از پروسه های قوانین کیفری فرانسه با مورد جان کالاس در گیر شده بود که نتایج آن سراسر اروپا را به فکر فرو برده بود. در ان زمان مجازات یک پدر بی گناه که به جرم کشتن فرزند خود تا پای چوبه دار برده شد، تردید به عدالت قضایی و خطا در قضاوت را به بحث جدی تبدیل ساخته بود. به این معنا که مجازات مرگ ، مجازاتی است غیر قابل جبران با سرنوشتی بی بازگشت . در این زمان فرانسه ( قبل از انقلاب) در تب جدال فلسفی اصلاح قوانین کیفری فرو رفت.

ادامه دارد

برای مطالعه بخش نخست نگاه کنید به :

part 1

__________________________________________________________________________

1) dei Pugni- Pietro Verri. پی یترو وری در سال ۱۷۲۸ در میلان متولد شد و در سال ۱۷۹۷ در گذشت. در این زمان سوال های اساسی فلسفی در فرانسه مطرح بود و نوشته های بسیاری نیز منتشر شده بود. در این زمان ترجمه ادبیات و آثار فلسفی فیلسوفان فرانسوی به ایتالیایی مورد توجه خاص قرار داشت. او به مطالعه آثار فلسفی فیلسوفان فرانسوی و انگلیس روی آورد و در سال ۱۷۶۱ آکادمی را بنیان گذاشت که یکی از محیط های برخورد روشنفکری آن زمان ایتالیاشد. آکادمی مجله ای را منتشر می کرد به نام مجله قهوه. پی یترو وری یکی از طرفداران انقلاب فرانسه بود.

۲)برای بررسی نظریات بکاریا دو کتاب زیر در این مقاله مورد استفاده قرار گرفته است :

Beccaria, Cesare(۱۹۶۶), Über Verbrechen und Strafen, wilhelm Alff, Insel Verlag Frankfurt am Main –

Rother, Wolfgang(۲۰۱۰), Verbrechen, Folter, Todesstrafe, philosophische Argumente der Aufklä rung, Schwab Verlag, Basel –

۳) Talion-Prinzip

4) Gegen Folter und Todesstrafe „aufklärerischer Diskurs und europäische Literatur vom 18. Jahr hundert bis zur Gegenwart” 2007, [u.a.], Lang, Frankfurt am Main, S. 196-197

Eduard Hertz(1887), Voltaire und die französische Strafrechtspflege im achtzehnten Jahr hundert ein Bei trag zur Geschichte des Aufklärungszeitalters, Enke, Stuttgart, S.306

5) Beccaria, Cesare(1966), Über Verbrechen und Strafen, wilhelm Alff, Insel Verlag, Frankfurt am Main, S. 107f

6) Ebd. 110-118

7) Rother, Wolfgang(2010), Verbrechen, Folter, Todesstrafe, philosophische Argumente der Aufklärung, Schwab Verlag, Basel, S. 36

8) Paolo Risi, Giuseppe Pelli

9)Thomas Jefferson, Benjamin Franklin, William Bradford

10) Rother, Wolfgang(2010), Verbrechen, Folter, Todesstrafe, philosophische Argumente der Aufklä rung, Schwab Verlag, Basel, S. 75-91

11 ) Abbe andre Morelley