در بارۀ “در آخرین تحلیل”

دوشنبه ۲۰ تير ۱٣۹۰ – ۱۱ ژوئيه ۲۰۱۱

ناصر پاکدامن
در تابستان 1384، در شهر کِرِتِیّ، (مرکز استان وال دو مارن، یکی از استانهای مجاور پاریس)، انجمن فرهنگی ایرانیان، چندین جلسۀ خود را به روخوانی یا اجرای
قرائتی/ قرائت اجرائی نه نمایشنامه از نمایشنامه های محسن یلفانی اختصاص داد. در هر یک ازین جلسات، نخست بازیگران “قرائتی اجرائی” از نمایشنامه‌‌ای
را ارائه می‌دادند (کاری که اغلب با کاردانی و مهارت و قدرتی تمام صورت می گرفت) و سپس کسی سخنانی در بحث از نمایشنامه ‌‌می‌گفت و بعد هم گفت
و گوی عمومی بود و پرسش و پاسخ حاضران و “بازیکنان”. در روز جمعه 11 تیر 1384 / 22 ژوئیه 2005، نوبت اجرای “در آخرین تحلیل” بود و این متن هم بازنوشت
سخنان این قلم است دربارۀ آن نمایشنامه که به همت دوستم سعید هوشمند امکان وجود یافت. و پس و از جمله با سپاس فراوان از و.
ن.پ.

مثل اینکه در برنامه، نامی که بر ین سخنان کوتاه من گذاشته‌اند “سخنرانی” است. پیش از همه باید آسودگی خیال شما را تأمین کنم. شاید لفظ بهتری را پیدا نکرده‌اند؛ چرا که اصلاً قرار بر سخنرانی نبود و من هم چنین خیالی را ندارم. هدف ایراد سخنان کوتاه و مقدمه مؤخره مانندی است بر این نمایشنامه(نگ:”در آخرین تحلیل” در مجموعۀ “قوی تر از شب: پنج نمایشنامه”، پاریس، کتاب چشم انداز، 1369/1990، ص.125-105). مقدمه‌ای بر پرسش و پاسخی که بعد می‌آید و مؤخرۀ‌ای بر روخوانی نمایشنامه‌ای که هم اکنون دیدیم و شنیدیم.
کلام را با چند یادآوری از سخنانی که در جلسات پیش شنیدیم شروع می‌کنم.
نخستین یادآوریها اینکه آقای دکتر اکبر پویانفر در سخنان خود در بارۀ “در ساحل”، از در گیریهای روانی قهرمانان نمایشنامه سخن گفتند. آنجا نوعی دو گانگی شخصیت بود که قهرمان را در خود گرفتار کرده بود و زمینه ساز بحث درون شده بود . امّا همۀ قهرمانهای یلفانی به نوعی درین پیکار روانی گرفتارند بی آنکه این گرفتاری به دوگانگی شخصیت انجامیده باشد. قهرمانها گرفتار بگو- مگوهای روانی هستند . یا بهتر بگوئیم “درونی” : چه کنم، چه نکنم؟ چرا چنین شد؟ چگونه؟ کِیّ؟ با کی؟ گزینشهای دیروز یا گزینشهای امروز ، همۀ قهرمانها را به این نجوای درونی کشانده است؛ نجوائی که اکنون در برابر ما ، مستدل و روشن به صحنه آمده است.
دومین یادآوری از حرفهای گذشته، آن سخنان آقای ابراهیم مکی است که گفتند نمایشنامه‌های یلفانی، نمایشنامه‌های “سیاسی” است و بعد اضافه کردند که نه “شعاری”. بر روی صحنه کسی شعار نمی‌دهد یا حتی دشمنی افشاء نمی‌شود و تبلیغی هم برای کسی، راهی یا عقیده‌ای نیست. از “زنده باد، مرده باد” هم خبری نیست. آنچه هست آدمهایی هستند که در صحنۀ اجتماع، بیطرف نیستند. به سرنوشت خودشان هم بیعلاقه نیستند. انتخابهائی کرده‌اند و جانبداری. حالا در برابر ما از این انتخابها می‌گویند. آنها را به پرسش می‌گیرند. شک می‌کنند. و اینطور است که در ذهن بیننده همۀ یقینییات به شکیّات بدل می‌شود. نمایشنامه‌های سیاسی چگونگی تنظیم و تمشیت امور مردمان را به زیر سئوال می‌برد. کسانی هستند که آنچه می‌گذرد را نمی‌پسندند. صادقانه در تغئیر وضع فعال می‌شوند. پاکباخته. اما آیا این پاکباختگی کفایت می‌کند ؟ مسئله از جمله اینست! باز هم به این نکته باز می‌گردیم.
سومین یادآوری از حرفهای گذشته، آن سخن یکی دو تن از بازیکنان/ مجریان قرائتی، جلسۀ پیشین بود که می‌پرسیدند مثل اینکه این نمایشنامه‌‌ای که ما بازی کردیم و در سال فلان نوشته شده بود دنبالۀ آن یکی نمایشنامه‌ای بود که آن دفعه بازی شد و در سال بهمان نوشته شده بود: اینجا آدمی است که فشار خانواده مجبورش می‌کند که درس و مشق را کنار بگذارد و ازدواج کند. و آنجا آدمی است که شکست خورده و به فلاکت نشسته که چه کار ها می‌خواسته بکند و زن و فرزند و عهد و عیال مجال انجام هیچ یک از آنها را به او نداده است.
اگر نمایشنامه‌های مجموعۀ “قوی‌تر از شب” (یاد شده، 1369) را بخوانیم لااقل چهار نمایشنامه از پنج نمایشنامه را می‌توان تقریبا‌ بدون دستکاری عمده، پشت هم قرار داد و نمایشنامه‌ای چند پرده‌ای درست کرد. واین همان کاری است که آقای تینوش نظم‌جو در اجرای فرانسه نمایشنامه‌ها در پاریس انجام داد. نمایشنامه‌های یلفانی لحظه‌ها و برهه‌های مختلف طی یک مسیر را نشان می‌دهد از سیاسی شدن تا تصفیه شدن. به این یگانگی موضوع یگانگی زمانی را هم باید اضافه کنیم: زمان وقوع حوادث در سالهای 50 تا 70 است. از نبرد مسلحانه تا سرکوب سالهای 70 و پس از آن.
چهارمین یادآوری، حرفهای محسن یلفانی است که این نمایشنامه‌ها تراژدی نیست (چرا که فاجعه آمیز نیست) و از سنت “درام اجتماعی” می‌آید. یعنی که می‌کوشد وضع اجتماعی را نشان دهد و بر ضرورت تغییر انگشت بگذارد. و پس بیننده را بیطرف نمی‌خواهد و نمی‌گذارد. آهسته آهسته، کلاف سر در گم بازیگر، کلاف سر در گم بیننده می‌شود. بیننده دیگر در طاس لغزندۀ نویسنده گرفتار است، باید چاره‌ای کند، و چاره همین است که کاری کند، جنبی و جوشی و جوششی، شاید رهائی در کار باشد. درام اجتماعی شعار نیست، همدردی و همراهی است در راه دگرخواهی و بهترخواهی.
و یادآوری آخر که در واقع یادآوری نیست بلکه چند کلمه‌ای است در توصیف کلی آدمهایی که بیشتر ساکنان معمولی دنیای نمایشی یلفانی را تشکیل می‌دهند. آدمهای نمایشنامه‌ها همه از لایه اجتماعی خاصی هستند. شهر نشینند، جوانسالند، درس می‌خوانند یا درس خوانده‌اند، چرا که درین زمانه، تحصیل و درس و سواد از اعتبار و احترام خاصی برخوردار است. همه در پی آرمان و آرزویی، در راهی گام گذاشته‌اند و حالا به عواقب این انتخاب فکر می‌کنند: چه می‌شود؟ چه باید کرد؟
کم نیستند قهرمانهایی که معلمی هم کرده‌اند و به تجربۀ شغلی خودشان هم اشاره دارند. نقش زنان چندان مهم نیست و یا بگوئیم که تعیین کننده نیست. آمده‌اند که چهرۀ قهرمان مرد روشن‌تر و گیراتر شود! نه عصیانی و نه شورشی.
و همه در جامعه‌ای دستخوش تغییر زندگی می‌کنند. دیروزی‌ها،امروزی نیستند. امروزیها می‌دانند که فردا، دیگر خواهد بود؛ امیدشان اینست که فردا بهتر از امروز باشد. شاید اشتباهشان هم همین باشد. امّا یلفانی هوادار “تا بوده چنین بوده و تا هست چنین است” نیست. حق، با امیدواران است هرچند، امید کفایت نمی‌کند.
امّا در صحنه عصیان به چشم می‌خورد، عصیان مقدسی که از اعتقاد به اصول و امید به دنیای بهتر بر می‌خیزد و بعد هم عصیانی که در تنهایی و انزوای خود سرنوشت را رقم می‌زند. تنهائی عصیان که از پشت پرده رسیدن مأموران را انتظار می‌کشد. آدمهای نمایشنامه‌ها در کمال واقعیت هستند. همه واقعی و ملموس، من و شما هم آنها را دیده‌ایم و یا ممکن است ببینیم، امّا این آدمهای واقعی همیشه در فضایی آمیخته از وهم و واقعیت زندگی می‌کنند، و هم و واقعیت به هم می‌پیوندند. در هم می‌آمیزند؛ آمیزش در ذهن یا در صحنه.
این چند نکته را در ذهن داشته باشیم ولی یادمان هم نرود که یلفانی نمایشنامه نویس است. یعنی “نمایشنامه” می‌نویسد.
آن روز در یک برنامۀ رادیویی، حرفهائی را از شرکت کنندگان در برنامه، چندتن از نمایشنامه‌نویسان معاصر شنیدم که برایم جالب بود و اوّل بار بود می‌شنیدم، شاید برای شما هم جالب باشد در بارۀ نمایشنامه نویس و نوشتار نمایشی.
قول آلبرکامو را نقل می‌کردند که گفته است: تئاتر ، والاترین و بالاترین وسیلۀ بیان هنری است. این را نویسندۀ “سوء تفاهم” و “کالیگولا” گفته است.
از قول ساموئل بکت نقل کردند که گفته است: “از نمایشنامه نویس نمی‌پرسند که چطوری نمایشنامه می‌نویسد، همانطور که از حلزون هم نمی‌پرسند چطوری صدفش را درست کرده است”.
وبالاخره این حرف ایزرائیلویچ، نمایشنامه نویسی که شاید بتواند بیانگر احوال یلفانی هم باشد: ” من بااین تصور زندگی می‌کنم که با نمایشنامه‌ام می‌توانم دنیا را عوض کنم”.
از شنیدن آن برنامه رادیوئی کم کم دستگیرم شد که نوشتۀ تئاتری/ متن نمایشنامه‌ای / نوشتار نمایشی، متنی است متفاوت با نوشته‌های دیگر (مثلاً داستان، شعر و غیره). متنی است که حرف اضافی ندارد. نوشته‌ای است زائیده در بستر یک تضاد: نوشته‌ای است که گفته می‌شود. امّا خوانده هم می‌شود. نوشته شده که گفته شود. نوشتۀ تئاتری را می‌شود خواند. درست است که در واقع نوشته شده امّا باید تصور کنیم، بپذیریم که گفته شده. کتبی برای شفاهی. نوشتاری برای گفتار . هیچ معلوم نیست کِی از دهان بازیکن بیرون می آید. امّا جملاتی با چفت و بست و بی حرف زیادی. و مستقیم از نوشته به گفته. نوشته برای گفته. نوشتاری برای گفتار. به این ترتیب مرز نوشتن و گفتن از میان می‌رود. رسیدن به این نوشتۀ گفته یا گفتۀ نوشته ریاضت است. نوعی منبتکاری است که هر کلام باید جای خودش بنشیند. نوعی خودتراشی، درون تراشی. به ظرافت الماس تراشی. پس اگر از قراری که می‌گویند هر نوشتنی عذاب است نمایشنامه نویسی عذاب الیم است. و یلفانی به این عذاب الیم گرفتار آمده.
همانطور که شماهم باید با خودتان بگوئید، این حرفها به من ربطی ندارد. که زمینۀ کار من نیست. حتی از حدود اطلاعات عمومی من هم تجاوز می‌کند. فقط بازگوی حرفهای دیگرانی است. این حرفها البته آیه قرآن نیست؛ نه فقط برای اینکه آیۀ قرآن وجود ندارد بلکه برای اینکه در هنر و آفرینش هنری، خط و مرزی نیست پس دیگرانی می‌توانند جملات دیگری را بیاورند از آدمهای دیگری با همین اسم و رسمها که حرفهای دیگری را زده باشند صدو هشتاد درجه متفاوت با آنچه من نقل کردم. پس درین معنی است که آیه نیست . کلمات قصار هم نیست که بخواهیم پشت آنها خودمان را پنهان کنیم. فقط بهانه‌ایست برای به فکر افتادن و نمایشنامه‌نویسی را دست کم نگرفتن.
امّا این حرف را هم بگویم که این بار که نمایشنامه‌های یلفانی را خواندم نه تنها باز هم ساخت و بافت جملات و قناعت در کلام و چفت و بست محکم آن توجهم را جلب کرد بلکه این همه دقت و ریزه کاری در شرح صحنه و تزئینات صحنه و حرکات و رفتار بازیکنان هم برایم جالب بود. دلم می‌خواست می‌‌توانستم بدانم این ریزه‌کاری در صحنه‌پردازی چقدر عمومی و عادی است و چقدر نامعمول و خارج از عرف؟
اینجا هم باید باز هم نمایشنامه‌نویسانی باشند که چنین با وسواس توصیف صحنه کرده باشند. شاید هم این وسواس، خاصه در شرح اطوار و حرکات بازیگران لازم شده است، چرا که بسیاری از “حوادث” داستان در درون دیگران می‌گذرد و ما ازین تلاطمهای درون که بخشی از نمایشنامه است، و به زبان هم نمی‌آید فقط از حرکات و وجنات و حالات بازیکنان می‌توانیم خبردار شویم. و اینطور است که آن توصیفات اهمیتی تعیین‌کننده در نمایشنامه پیدا می‌کند.
در هر حال، با این حرفها در ذهن، به “در آخرین تحلیل” می‌رسیم: نمایشنامه‌ای تک پرده‌ای نوشته شده در زمستان 1367 و منتشر شده در تابستان 1368 / 1989.
مثل بیشتر نمایشنامه‌های یلفانی، صحنۀ وقوع وقایع یک آپارتمان است. و آپارتمان نشینی از اواسط دهۀ 40 بود که در ایران کم‌کم، آنهم در شهرهای بزرگ، رواج گرفت. طبقات متوسط شهرنشین، خاصه در تهران، به آپارتمان نشینی روی آوردند. آپارتمان ضمناً خانه تیمی یا پایگاه هم بود. و حالا در پایگاهی هستیم. غلام و هرمز در انتظار نشسته‌اند. قرار است که با مشارکت هم و به اتفاق مأموریتی را انجام دهند. غلام کلافه است، کنیاک می‌خورد. هرمز سئوالهای بی ربط می‌کند. آیا غلام آمادگی جسمی دارد؟ آیا می تواند،آنهم با این شکمی که آورده؟ “یک ضربۀ ناغافل نفستو می بُره”. (ص. 108) ” تو مثل سابق فرز نیستی” (ص.110). بیقرار است. می‌خواهد به نحوی از انجام مأموریت شانه خالی کند. غلام یادآوری می‌کند که “دو نفری قبول کرده‌ایم”. باید باشی. بعد هرمز می‌گوید کاشکی نیاید. اصلاً نمی‌آید. ” بلند شو برویم . تا دیر نشده برویم”. والبته باز غلام نمی‌پذیرد. باید بمانیم تا وقتی که ” ترتیب همه چیز رو دادیم” … و بالاخره در برابر هرمز که حال و روزی ندارد می‌گوید نگران نباش ‌ ” فقط هوای منو داشته باش”. من خودم می‌کنم. هرمز بالاخره پیشنهاد می‌کند ” با او معامله کنیم. اوراق شناسائی را بگیریم و پول هم به او بدهیم که برود خارج. ما می‌خواهیم او وجود نداشته باشد… باهاش معامله می‌کنیم”. غلام موافق نیست. صحبت از “اونها” می‌کند. “اونها” که چنین تصمیم گرفته‌اند و اجرای این تصمیم را به آنها واگذار کرده‌اند. “اونها” باید همه چیز را بدونند. “اونها”، همان سازمان است. “برادر بزرگ” 1984 جرج اورول (George Orwell) که در “بن بست” هم مخاطب جعفر است و در “قویتر از شب” هم همینطور. کاظم هم که می‌آید می‌گوید: “تمام راه دنبال بهانه‌ای می‌گشتم که نیام، که به اینجا نرسم! دلم می‌خواست یه اتفاقی بیفته، یه تصادفی، حادثه‌ای… ولی هیچی پیش نیامد”… بعد از انجام مأموریّت هم کاظم به هرمز می‌گوید: “من امیدوار بودم تو یه راهی پیداکنی”. و جواب می‌شنود: “هیچ راهی وجود نداشت… اون همه راهها را بسته بود”(ص. 125). “اهل معامله نبود”. و در پاسخ اینکه “هیچ کس نیست که اهل معامله نباشه فقط باید راهشو پیدا کرد. یا مبلغشو بالا برد”، می‌شنود: “تنها معامله‌ای که حاضر بود توش شرکت کنه همین بود”، ” تنها راهش همین بود”. هرمز راست می‌گوید؟
نمایشنامه چرا ” درآخرین تحلیل” نام گرفته؟ ” در آخرین تحلیل” کی؟ چرا که لااقل دو یا سه “آخرین تحلیل” وجود دارد. درین میان کدامیک “آخرین” است؟ تحلیل غلام که گوش بفرمان سازمان است، تحلیل هرمز که قربانی را به قربانگاه آورده است و یا تحلیل کاظم که در هیئت قربانی ولی در واقع به عنوان جلاد برای انجام مأموریت آمده است؟
تنها کسی که از آغاز تا انتها تردیدی ندارد غلام است: مأموریتی دارد و توافقی شده است که باید به انجامش رساند. هرمز دلواپس است امّا درست معلوم نیست دلواپس چیست؟ در آغاز می‌ترسد که نتوانند بر کاظم غلبه کنند و سپس می‌خواهد که غلام را از انجام مأموریت منصرف سازد و نمی‌شود. “آخرین تحلیل” کاظم هم روشنتر از همه است: خدا خدا می‌کرده که این قرار عملی نشود… سه رفتار فعالان سازمانی.
“در آخرین تحلیل”، اندیشیدنی است در بارۀ آنچه مؤدبانه “تصفیه درون سازمانی” نام گرفته است. با همۀ بیرحمی و سبعیت آن. روایت ایرانی “دستهای آلوده” ژان پل سارتر. در آن نمایشنامه‌های نخستین ، شبح خانواده بود که بر قهرمانان سایه انداخته بود و امید و آرزو و خیال و آیندۀ قهرمان در مسلخ خانواده قربانی می‌شد. در این نمایشنامه و دیگر نمایشنامه‌های مجموعۀ “در آخرین تحلیل” (1369/1990، یادشده) و همچنانکه در “مهمان چند روزه” (کتاب چشم انداز، پاریس،1378/1999، 134ص.) و “در یک خانوادۀ ایرانی” (چشم‌انداز،شمارۀ 12، پائیز 1372، ص.111-78)، سازمان و انتخابهای سازمانی است که همه چیز را در خود گرفته است و مصیبت‌آفرینی کرده است.
کم و بیش می‌توانیم بگوئیم که در این نمایشنامه‌ها، “سازمان” جای “خانواده” را گرفته است و مصالح سازمان به جای مصالح خانواده نشسته است. تشکیلات از خودبیگانگیِ تشکیلاتی را بهمراه آورده است. “اونها” که همه چیز را می‌دانند، همۀ تصمیمات را می‌گیرند می‌دانند کی باید مسلح باشد و کی سیانور داشته باشد. می‌دانند کی باید به خارج برود. کی نباید برود. در “قوی‌تر از شب” وقتی امید از لاله می‌پرسد که “تو خودت چه فکر می‌کنی؟” جواب می‌شنود که ” به نظر من باید ببینیم سازمان چی می‌گه” (“در آخرین تحلیل”، یادشده،ص. 59). “این سازمانه که باید تصمیم بگیره”( پیشین، ص. 60). آدمها فکر نمی‌کنند، اجرا می‌کنند. مهره هستند و آلت فعل. در اینجا هم “اونها” هستند که تصمیم به حذف غلام را گرفته اند، نمایشنامه را نوشته‌اند.
پرسشی که در ذهن بیننده می‌نشیند، حقانیت یا عدم حقانیت مبارزه نیست، حقانیت یا عدم حقانیت کار سیاسی نیست، بلکه حقانیت و یا عدم حقانیت این نوع کار سیاسی است. حقوق فرد کجا می‌رود؟ اخلاق و راستی و دوستی چه می‌شود؟
از این سه قهرمان، کدام یک حق دارد؟ هیچ یک. آنچه افراد را به آلت فعل کوری بدل می‌کند فرقه است نه حزب. آن رابطۀ فرد و سازمان، رابطۀ کوری است که با در هم شکستن فرد، آغاز و بر قرار شده‌است. می‌توانستیم “در آخرین تحلیل” را “قتلی به خونسردی” بنامیم، روایت دیگری از “خمینی عزیزم بگو تا خون بریزم”.
و بالاخره مسئلۀ دیگر همۀ مفاهیم ابتدائی انسانیّت و صمیمیّت و راستی و دوستی است. همۀ آن چیزهایی که با عنوان کلی “اخلاق” از آن یاد می‌کنیم. آیا “مصالح سازمان”، “اوامر آنها” همۀ مفاهیم خوب و بد را از میان بر می‌دارد؟ ماوراء همه چیز است؟ خود، معیار خوب و بد است؟ اینجا سازمان به تصفیۀ اعضای خودش تصمیم گرفته‌است در” بن بست” (نگ: “قوی تر از شب…”، یادشده، ص. 125-85) سازمان تصویر دیگری دارد. اینجا دیگر گستاخی سازمان، جعفر را به سرحد جنون رسانده است. خیالاتی شده است. قضیه خیالات با زنگ تلفن شروع می‌شود. آیا تلفن زنگ زده یا نزده؟ آیا جعفر با تلفن حرف زده یا نزده؟ نسرین دوشاخۀ تلفن را بیرون کشیده یا نه؟ وهم و اوهام و خیال و وحشت در زنگ تلفن است؛ زنگی که از دنیای دیگری می‌آید، از سازمانی‌ها. از بچه پرروهایی که دهانشان بوی شیر می‌دهد امّا دیگر خدا را بنده نیستند. از همه طلبکارند، به همه نمرۀ ردی می دهند. داستان نسرین و جعفر: در نیمه شبی، جعفر در انتظار تلفنی است و می‌خواهد همه چیز را در تلفن بگوید، قطع کند. و نقطه سر سطر. تلفن زنگ می‌زند یا زنگ نمی‌زند؟ نسرین که از همۀ همسایه‌ها می‌ترسد، از دیوارها که موش دارد. و جعفر که می‌گوید “باید دیگر همه چیز را به اینها بگویم”. و می گوید.امّا معلوم هم نیست کسی شنیده باشد، چه بسا خیال می‌کرده!
“در آخرین تحلیل” که در زمانی نوشته شده که هیچ برداشت و نگاه انتقادی به رفتار و کردار سازمانهای سیاسی مجاز نبود و تجربه‌ها در هاله‌ای از تقدس پیچیده شده بود، ما را از فعالیّت سیاسی بر حذر نمی‌دارد تنها هشدار می‌دهد. حواست باشد که “این ره که تو می‌روی به ترکستان است”! پس ضرورت بازبینی را یادآور می‌شود.
مسئلۀ دیگری که مطرح می‌شود فرد و رفتار فردی در برابر سازمان و رفتار سازمانی (تشکیلاتی) است. فرد تا کجا فرد می‌ماند و باید بماند و از کجا درتشکیلات ذوب می‌شود. بلعیده می‌شود. تا کجا باید اصولی را رعایت کرد و تقابل این اصول با اصول تشکیلاتی را چگونه می‌توان و باید حلّ کرد؟ کم و بیش همان مسئله “اخلاق و سیاست” است. این بار در سطح رفتار شخصی و در زندگی وتحول فرد.
این اخلاق و سیاست تنها در سیاست گزینی‌های سازمان نیست که جلوه می‌یابد، بلکه بیشتر و صریحتر در رفتار و گفتار قهرمانان به پرسش کشیده می‌شود. در نمایشنامۀ “در یک خانوادۀ ایرانی” (یادشده) هم این رفتارهای کج و کوله را می‌بینیم. نه از سرِ اعتقاد و صداقت، که از روی حقارت و ابن‌الوقتی: آن که دیروز از برابر قلم می‌‌زد امروز از کنار قلم می‌زند که جنگ، جنگ میهنی است و باید به جبهه رفت. به این ترتیب است که پسر آن خانواده داوطلبانه به جبهه رفته است و شهید شده است. آن دختر هم در راه سازمانش، در نبردی نابرابر جانباخته است و اکنون با شبح خود زندگی یکایک افراد خانواده را در خود گرفته است.
در ین نمایشنامه، خانواده یا خانواده‌هایی در هم شکسته را می‌بینیم. دختر یکی از خانواده‌ها، مژده، در درگیری کشته شده است. یکی از پسران خانواده، بی آنکه به صراحت گفته شود، با ناراحتی روانی دست به گریبان است و در اتاقی خود را محبوس کرده است. خانوادۀ دیگر، پسر خود را در جنگ از دست داده است. و آن دیگر، بچه‌هایش را به فرنگ فرستاده است. این میان، مژده در لباس سفید در میان زندگان می‌گذرد و هر بار که یکی از ایشان تنها می‌شود با او به صحبت می‌نشیند. دوازدهمین سالمرگ مژده است، همه می‌خواهند به سر خاک، به بهشت زهرا بروند.
همۀ پرسشهای آن سالها و این سالها، بی پاسخ بر سر زبانهاست و در زیر فشار این پرسشهاست که موها سفید شده است و پشتها خم. خانوادۀ ایرانی، دیگر انسجامی ندارد. هیچ مقاومتی نیست، تحمل است و در اضطراب گفت و گو و خود پرسی که چه شد؟ پدر خواب آسوده ندارد. مادر هم همچنین. خانوادۀ ایرانی تلاشی خود را زندگی می‌کند.
زمانه زمانۀ بدی است. پر از نکبت. و آدمیان گرفتار این زمانه، آدمهایی هستند که تن در داده‌اند مثل آن مهندس مقاطعه کار در” مهمان نا خوانده” که با بیا و بروی جمهوری اسلامی کیف می‌کند. و بعد هم مهمان نا خوانده هست، بی وسوسه، مطمئن، با امید یا ناامید، راه خود را ادامه می‌دهد که باید ادامه دهد. تن نباید داد. “دنیا دنیای بی رحمیه… جایی برای دلسوزی نیست” (“بن بست”،یادشده، ص.39). چرا آدمها به سیاست کشیده شده‌اند و سیاست شده‌اند. خیلی ساده است. یکبار می‌خوانیم که قهرمان، تنها گناهش اینست که فکر می‌کرده. یعنی به قول ارسطو، حد اقلِ وجه تمایز حیوان و انسان، یا بقول دکارت، مقدمۀ “…پس وجود دارم”. مقدمه‌ای که حالا شده است زنجیره‌ای پر عواقب: “…پس عنصری مشکوکم، … پس زندانی هستم، …پس شکنجه شده ام” و… نه کار تشکیلاتی و نه کار سیاسی. فقط فکر کردن، به دیگران فکر کردن، دنبال چراها بودن.
شاید پیام یلفانی را،اگر پیامی در کار باشد، از دهان وحید بشنویم که خطاب به سیما در “ملاقات” (نگ: “قوی‌تر از شب: پنج نمایشنامه”، یادشده، ص.51-25) می‌گوید: “راه ما راه دراز و دشواریه و پر از پیچ و خم، و من امیدوار نیستم که با گذشتن از اولین پیچ به خوشبختی برسیم. نه، من همچو امیدی رو لازم ندارم. خوشبختی ما در انتهای این راه نیس. در همینه که این راهو انتخاب کنیم و ادامه بدیم” (“ملاقات”، یادشده، ص 49).
دردناک است ولی چنین است.
ونسن،خرداد 1384/ژوئیه 2005



طرح بحث

فریدون احمدی

یکشنبه ۱۹ تير ۱٣۹۰ – ۱۰ ژوئيه ۲۰۱۱

در بررسی مهمترین ویژگی ها و مشخصه های وضعیت کنونی سیاسی و اجتماعی ایران موارد زیر جلب نظر می کنند:
تشدید بیش از پیش تنش ها در درون حکومت
از مهمترین مشخصه های وضعیت سیاسی هفته های اخیر تشدید کم سابقه درگیری های درونی جناح ها، دسته بندی ها و باندها و محافل قدرت در درون جمهوری اسلامی است. این کانون ها و محافل قدرت شامل ولایت فقیه و نهادهای وابسته به آن، نهاد های نظامی – امنیتی و دولت و مافیای اقتصادی که در برابر جنبش اعتراضی مردم پس از خرداد 88، در سرکوب و جنایت هم داستان و هم دست بودند، با آرامش نسبی جنبش های اعتراضی، درگیر کشمکش ها و تنش های حادی در درون مجموعه نظام شدند.

تشدید بحران در همه عرصه های حیات اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی کشور و تاثیرات جنبی جنبش سبز، این کشمکش ها را برآمد داده و عیان در برابر چشم همگان نهاده است. کانونی شدن کشمکش خامنه ای و رئیس جمهور برگزیده اش احمدی نژاد بر سر گزینش وزیر اطلاعات و وزارت نفت، مضمون اصلی این درگیری ها که همان تلاش برای در اختیار داشتن منابع قدرت و غارت است را نشان می دهد. سران اصلی سپاه در درگیری کنونی ترجیح داده اند جانب طرف قدرتمند تر یعنی ولی فقیه را بگیرند. قابل پیش بینی است این درگیری ها تشدید شده به اخراج جمع دیگری از دایره حکومت گران و به تضعیف و انفراد بیشترمجموعه نظام منجر شود. طرفین این درگیری، رسواتر و آبرو باخته تر از آنند که بتوانند با انداختن گناه نابسامانی ها بر دوش دیگری برای خود کسب آبرو کنند. مضمون راهبردی دو سوی این کشمکش راتقابل دو پروژه سیاسی تشکیل می دهد: یکی تداوم وضع موجود با حاکمیت بلامنازع ولایت فقیه و روحانیت حکومتی ودیگری معجونی از نوعی دیکتاتوری فاشیستی امام زمانی توام با گرته ای از ناسیونالیسم.
(گسترش فقر و فشارهای اقتصادی(مساله یارانه ها و پیامد های آن)
فقر گسترده تر، شکاف طبقاتی ژرفتر و فشارهای اقتصادی کمر شکن شده است. حکومت که به دلیل اقصاد بیمار وتنگناهای موجود امکان تداوم پرداخت یارانه ها را نداشت با پیش کشیدن و آغاز به اجرای “طرح هدفمند کردن یارانه ها” راه گر یزی را برای خروج از بن بست اقتصادی می جست. اما همانگونه که پیش بینی می شد، قیمت ها و تورم همچنان و با شیب تندتری سیر صعودی خود را ادامه دادند. اقدامات کنترلی و توام با سرکوب و تهدید و اعمال خشونت ارگان های دولتی برای مهارقیمت ها نیز چندان تاثیر پایدار نداشته اما موقتا از انفجار قیمت ها جلوگرفته است. به برخی بخش های تولیدی صدمات جدی وارد شده و حتا با خطر تعطیلی مواجه شده اند. در مناطق شهری بسیار زود برای توده مردم روشن شد که پرداخت نقدی یارانه ها فریبی بیش نیست و مبلغ ۴۴ هزار و ۵۰۰ تومان در ماه در مواردی حتی پاسخگوی افزایش قیمت گاز مصرفی نیز نیست. قیمت برق نیز اعلام شده است که چهار تا پنج برابر خواهد شد. در روستاها که نسبت اقلام در سبد هزینه های خانوار با سبد هزینه های خانوارهای شهری تفاوت دارد، و برخی هزینه ها مانند انرژی و حمل ونقل، جایگاه پائین تری دارند، واکنش ها متفاوت بود. درروستا ها و برخی شهرهای کوچک دریافت نقدی یارانه ها که برای یک خانوار ۴ تا ۵ نفره مبلغ ناچیزی نیز نیست در آغاز با استقبال و خرسندی مواجه شد اما به تدریج درآن مناطق نیز این احساس گسترش یافته است که یک فریبکاری و کلاه گذاری در کار است. هنوز تاثیرات همه جانبه و اصلی طرح یارانه ها به تمامی به ظهور نرسیده است و تاثیرات دامنه دار و جدی آن در پیش است. انجام مرحله ای و گام به گام “طرح هدفمندی…” در هراس از آن تاثیرات دامنه دار است.
تاثیر تحریم های بین المللی
تداوم ماجراجویی های جمهوری اسلامی در عرصه سیاست هسته ای و سیاست خارجی، تشدید تنش در عرصه بین المللی را به همراه داشته است. در کنار تحریم های مصوب شورای امنیت سازمان ملل، تحریم های یک جانبه آمریکا با همراهی برخی کشورهای اروپایی اعمال شده ومحدودیت های جدی ای نیزبویژه در عرصه مبادلات بین المللی مالی برای جمهوری اسلامی ایجاد کرده است. دولت اوباما که مدت ها امید داشت بتواند با مذاکره و از طرق دیپلماتیک به مهارسیاست های هسته ای و منطقه ای جمهوری اسلامی توفیق یابد، به نظر می رسد از این امر نا امید شده و به سیاست قاطع ترو اعمال فشار مستفیم تر روی آورده باشد. رویدادهای سوریه و چشم انداز تغییر در این کشور به عنوان مهمترین متحد جمهوری اسلامی و نقش رژیم اسلامی در کمک به سرکوب جنبش در سوریه موقعیت رژیم را تضعیف کرده است. روسیه نیز از حمایت های آشکار خود به سان گذشته از جمهوری اسلامی دست شسته است. سمت وسوی روندها در عرصه جهانی حاکی از تشدید فشارها و نیز تقابل ها و برخوردهای جدی تر با رژیم حاکم برایران است که بازتاب های داخلی مهمی نیز خواهد داشت.
انباشت بیش از پیش و تدریجی نارضایتی و افزایش پتانسیل اعتراضی در درون جامعه
پس از 25 بهمن و برآمد دوباره جنبش دموکراسی خواهی، اکنون جنبش اعتراضی و جنبش های اجتماعی در حالتی از آرامش نسبی توام با انتظاربه سر می برند. سرکوب ددمنشانه و سیستماتیک، نبود هدف سیاسی روشن و فقدان رهبری و اپوزیسیون کارآمد و موثر، جنبش را زمینگیر کرده و از دامنه آن کاسته است. اما بی عدالتی عیان، انواع فشارهای اقتصادی و سیاسی وفرهنگی و تعارض آشکار منش حکومتکران با نیازها و ضروریات امروزین جامعه و جهان ما، خشم فروخفته ای را در میان بخش های گسترده ای از مردم ایران پدید آورده است که مترصد فرصتی برای فوران است. استفاده مردم از هر فرصت تجمع از جمله مراسم ترحیم یک ورزشکار محبوب، ناصر حجازی، برای دادن شعار علیه حکومت خود مبین این امر است. طیف واقشاری که به کنش و اعتراض اجتماعی و سیاسی روی می آورند و نارضایتی و پتانسیل اعتراضی در میانشان افزایش یافته است، دامنه ای وسیع تر ازاقشار متوسط شهری را شامل می شود.
اتکا بیش ازپیش بر سرکوب و محدود تر شدن دایره خودی ها در درون حکومت
جمهوری اسلامی به دلیل ماهیت تمامیت گرایانه اش، همواره در پی یک دست کردن و تمرکز قدرت بوده است اما هیچگاه از ساختار یگانه قدرت برخوردار نبوده و همواره نیز در درون، عرصه و میدان زایش و باز تولید کانون ها و جناح ها و دوایر جدید قدرت وثروت بوده است. بویژه اکنون که رانت خواری و سوء استفاده و دزدی منابع و ثروتهای ملی به هنجار و روال پذیرفته شده و عریان تبدیل شده است این چندگانگی و بالنتیجه جدال منافع بازتاب بارزتر و آشکارتری یافته است. در عرصه سیاسی در دوره اخیر و به دنبال خیزش مردم پس از خرداد 88 کانون اصلی قدرت حکومتی یعنی ولایت فقیه و نهادهای امنیتی، نظامی و قضایی وابسته به آن، در هر دور، بخشی از خودی های دیروزی را به غیر خودی تبدیل کرده واز دایره قدرت دور کرده یا به بیرون پرتاب کرده است. نخست اصلاح طلبان که احزابشا ن غیرقانونی اعلام شد و فعالین آن به زندان و محاکمات نمایشی کشانده شدند، سپس محدود کردن رفسنجانی واعمال فشار بر اطرافیانش و اینک “فتنه جدید” و “جریان انحرافی”. معنای سیاسی این روندها، محدود شدن هرچه بیشتر پایه سیاسی و اجتماعی رژیم و انفراد بیشتر آن و ناتوانی اش در پذیرش هرگونه تغییر و ارائه بدیل از درون نظام است. به موازات این روند اتکای نطام بر سرکوب و اعمال فشار به مثابه تنها روش و راهکار تداوم حاکمیت و حفظ فدرت قابل مشاهده و تاکید است.
آشکارتر شدن اختلافات بین اصلاح طلبان حکومتی وآن بخش از جنبش سبز که استرتژی اجرای بی تنازل قانون اساسی را پی می گیرد.
مواضع اخیر خاتمی ازآنجا که در آینده با حاد شدن اوضاع سیاسی احتمالا برجسته تر شده و هسته مرکزی قدرت نیز حول آن مانورهایی انجام دهد، شایسته توجه ویژه است. او در پیام مصالحه و توبه نامه خود به خامنه ای تلاش کرد حساب اصلاح طلبان حکومتی را از حساب جنبش سبز جدا کند و راه را برای پذیرش ضمنی اصلاح طلبان باز کند. خاتمی در آن پیام کوشید موسوی و کروبی به مثابه رهبران بخشی ا زجنبش سبز که تا کنون حاضر نشده اند به جنبش خیابان و بخش رادیکال و ساختار شکن جنبش اعتراضی، پشت کنند را دور بزند و کنار بگذارد. این مواضع در چارچوب مواضع رفسنجانی است. خاتمی از دیرباز این سیاست را پی می گرفت اما درهنگامه اوج جنبش سبز جرات و امکان اعلام نداشت. این سیاست در آینده برآمد بارزتری خواهد داشت و تلاش برای سرکوب شدیدتر جنبش سبز و بخش رادیکال آن جزئی از سناریو و پی آمدهای آن است.
افسار گسیختگی غارت و ابعاد حیرت آور فساد مالی
روانشناسی “بستن بار تا فرصت باقی است” بر بسیاری مسئولین در سطوح و در بخش های مختلف حاکم شده و فساد مالی و اخلاقی ابعاد و اشکال غیرقابل باوری یافته است. سرپوش گذاشتن بر دزدی ها و تخلف ها به خاطر مصالح سیاسی و مصلحت نطام کار را به جایی کشانده است که دروغ و فریب و غارت به امری کم و بیش پذیرفته شده وهنجار تبدیل شده و تنها به هنگام جدل های سیاسی و رقابتها گوشه ای از پرده ها کنار زده می شود. در ابتذال و سقوط فرهنگی و اخلاقی بی سابقه و گسترده ای گویی توافقی تقریبا همه گیر در میان بخش زیادی از دست اندرکاران پدید آمده است که برگوشه ای از خوان یغما بنشینند وچشم بر بندند و بار خود را ببندند. این سفره از بخشی از پول نفت، و همچنین در آمدهای ناشی ازقاچاق کالا، مواد مخدر، و ده ها منبع درآمد دیگر گسترده شده است. از بازتقسیم بخشی ازپول نفت و بخشی از دیگر درآمدها و همچنین از تداوم وضعیت غیر عقلایی اقتصادی کنونی، بخش هایی از جامعه واقشار متوسط و متوسط به بالا نیز بهره مند می شوند. این روال بخشی از آنان را به طور غیر مستقیم دررابطه متقابل رشوه گیری اقتصادی و رشوه دهی سیاسی با حکومت قرار داده است که در مواضع سیاسی آنان نیز بازتاب دارد. اینان ضمن نارضایتی ازفشارهای فرهنگی و اجتماعی حکومت، خواهان تغییر اساسی وضعیت موجود بویژه وضعیت غیر عقلایی اقتصادی نیستند. مواضع اصلاح طلبانه برخی افراد و گرایشات در درون اپوزیسیون در قبال جمهوری اسلامی، بازتاب منافع این بخش جامعه است.
چشم انداز تحولات
افزایش پتانسیل اعتراضی در جامعه، زنده و پویا بودن جنبش برای دموکراسی و حقوق بشر در درون کشور، تشدید فقرو فلاکت، تشدید فشارهای بین المللی و تغییر وتحولات در منطقه و همچنین تشدید درگیری های درون حکومتی موید پدیدار شدن موجی جدید و بر آمد دیگری از جنبش مردمی در ایران است. این بار شرایط برای پیوند یافتن جنبش آزادی خواهی با جنبش علیه فقر وتنگدستی مهیاتر از گذشته است. آشکارتر شدن بیش از پیش نقش و مسئولیت خامنه ای درپدیداری وضعیت اسفبار و هولناک کنونی ونیز تعمیق آگاهی نسبت به کارنامه سیاه نظام طی دهه های گذشته، رودرویی مستقیم مردم با رهبری نظام را در پی داشته و رفتن دیکتاتور با آدرس معین ولی فقیه، که حالا نوبت سید علی است، نقطه تلاقی خواست بخش های مختلف جنبش را شکل داده است. مجموعه شواهد نشانگر وقوع رویدادهای تعیین کننده ای در آینده ای نه چندان دور است. آیا اپوزیسیون دموکرات و آزادی خواه طرفدار جدایی دین و دولت آمادگی شایسته و انسجام ضروربرای مواجهه با آن وضعیت و انجام مسئولیت در قبال چنین رخدادی را دارد؟
دو شنبه 6 ژوئن 2011



مادران علیه اعدام

شنبه ۱٨ تير ۱٣۹۰ – ۹ ژوئيه ۲۰۱۱
من مھوش علا سوندی که دو فرزند رشیدم، چھل روز قبل به اتھام محاربه اعدام شدند، دست یاری بسوی مادران و پدران و خانواده ھایی دراز میکنم که چنین جنایتی در مورد آن ھا نیز انجام گرفته و عزیزترین کسان آنھا بدست حکومت اسلامی اعدام شده اند. ما نباید سکوت کنیم. ما باید دست به دست ھم دھیم و از دنیا بخواھیم که به این جنایات رسیدگی شود.

در دو سال گذشته و پس از انتخابات دروغین، مادران دیگری ھم ھستند با این فاجعه روبرو و فرزندانشان توسط عوامل رژیم جمھوری اسلامي ترور و یا اعدام شده اند. در سی و دو سال گذشته و بخصوص در دھه شصت مادرانی بوده و ھستند که ھنوز رنج و درد این زخم عمیق بر جان آنھا سنگیني میکند. مادرانی که عزیزانشان در گلستان خاوران و خاورانھای گمنام ھمچنان بی نام و نشان بخاک سپرده شده اند
محمد و عبدالله فتحی که در یک روز بدست جلادان اسلامی اعدام شده اند
من از ھمه خانواده ھا و بویژه مادران داغدار درخواست مي نمایم که به یاری من آمده، تا با تشکیل یک نھاد علیه اعدام به نام “مادران علیه اعدام” و مبارزه علیه اعدام در سراسر دنیا بخصوص در کشور اشغال شده مان ایران از فاجعه ای که بر ما رفته است درس گرفته و با سعی و تلاش مداوم و مبارزه ھمه جانبه علیه این قتل دولتی، دیگر شاھد روی دادن این ظلم فجیع و ضد انسانی برای خانواده و مادر دیگری نباشیم.
من بدینوسیله تشکیل نھاد مادران علیه اعدام را اعلام نموده واز ھمه تقاضای ھمکاری دارم. برای تماس و ثبت نام و اعلام ھر نوع ھمکاری با این نھاد از کلیه مادران و خانواده ھا، احزاب و سازمانھا و… در سراسر دنیا میخواھم که با نشانی ذیل تماس حاصل نمایید:
madaranalaihedam@googlemail.com
تلفن تماس:
+4915778826480
ایمان شیرعلی



در باره حجاب

مصاحبه با هایده درآگاهی فعال جنبش زنان
يکشنبه ۱۲ تير ۱٣۹۰ – ٣ ژوئيه ۲۰۱۱
اکرم موسوی
از گروه کاری مقابله با حجاب
خانم هایده درآگاهی ممنون از اینکه در این مصاحبه شرکت کردید. شما سالهاست در جنبش زنان فعال می باشید و در جریان بحث حجاب هم هستید. می دانید که برخی با استناد به آزادی پوشش معتقدند که حجاب فقط نوعی پوشش است، و نمی توان زنان و کودکان را در انتخاب پوشش محدود کرد، شما چه فکر می کنید؟

– از دید من حجاب، همانطور که مدافعان منع آن می گویند نوعی پوشش است اما معنا و تفسیری فراتر و مستقل از مفهوم خنثای پوشاک برای حفظ بدن از سرما یا گرما، آراستگی یا زیبایی و تفنن دارد. حجاب پوششی است که بدن زن را باید بپوشاند و انعکاس مادی و مرئی جهان بینی است که کلاَ موجودیت و هویت زن را نه فقط شیء جنسی، بلکه یک کالا ی جنسی می داند که نه تنها استفاده از آن، بلکه حتا دیدنش تمتع است وباید در انحصار کسانی باشد که به حکم سنت و مذهب مالک این کالا هستند؛ یعنی پدر، شوهر، برادر، پسر، خانواده و مجموعه ی انسانی collective)) اعم از زن یا مرد.
حجاب در تعریف سنتی اش هم سمبل و هم ابزار یکی از حادترین انواع مردسالاری است. کنترل، تحقیر، و تنزل انسان مونث (کودک یا بزرگسال) به شیء قابل تملک، جزء ذات و تعریف حجاب است. این نقش سنتی حجاب است که در حال حاضر در بسیاری از بخش های مسلمان نشین جهان و در بین اقلیتهای مسلمان کشورهایی که مذهب اکثریت اسلام نیست، غالب است و تا قبل از ظهور اسلامیسم به عنوان یک پدیده ی سیاسی توتالیتر(چه در قدرت مثل ایران و افغانستان طالبان وچه بین جریانات اسلامی تشنه ی قدرت) وجود داشته و دارد.
پس شما با این تعریفی که از حجاب دادید به اینکه فلسفه ی حجاب به قبل از ادیان تکی خدایی بر می گردد اعتقاد دارید.
شاید، ولی آنچه الآن برای ما مهم است این است که، همان طور که گفتم رواج تجدد در سنن بخش هایی از جهان و ورود زن ها به بازار کارمزدی ایده ی کالا بودن زن و به تبع آن نقش حجاب را، درسنن این جوامع تغییر داده و تعدیل کرده. سرِ زنی که استقلال اقتصادی دارد نمی توان به راحتی سابق معامله کرد. وقتی از آزادی پوشش صحبت می شود اشاره به این پدیده فرهنگی از جنبۀ حقوقی است. در این سطح از کاربرد حجاب می توان به مبارزه ی فرهنگی، یعنی آگاهگری در سطح اجتماعی در مورد معنا و عوارض حجاب دست زد.
شما به کارمداوم روشنگری در مورد حجاب معتقد هستید؟
بله، قطعا، ولی این مبارزه طبعا در شرایطی معنی دارد که حق انتخاب وجود داشته باشد و حقوق برابر شهروندی زنان و حقوق کودک تثبیت شده باشد، مانند کار فرهنگی در کشورهایی که به این حقوق قائلند در بین اقلیت مسلمانان دراین کشورها نوع کار در جامعه ی دموکراتیکی که امیدواریم بر ویرانه های جمهوری اسلامی بنا شود، در صورتیکه هنوز هم حجاب در آن نقش چشمگیر داشته باشد برای پاک کردن تاثیرات مخرب چندین دهه شستشوی مغزی جا دارد، اما آنچه در واژگان سیاسی رایج اسلام سیاسی نام گرفته بُعد ضد انسانی جدیدی به نقش سنتی حجاب اضافه کرده و از این پدیدۀ فرهنگی ابزار سیاسی جدید ساخته است.
نقش پدر- مرد سالاری و قدرت های حاکم را در مورد حجاب چگونه ارزیابی می کنید؟
هانا آرنت(Hanna Arendt) فیلسوف آلمانی- امریکایی یهودی تبار که در 1975 در گذشت در کتاب بسیار معروفش به نام توتالیتاریسم نشان می دهد که چطور سیستم های توتالیتر پایه های قدرت خود را بر عناصر منفی فی الحال موجود در فرهنگ جامعه می گذارند. سیاست ضد یهود و ضد روما(Roma) در آلمان نازی به یهودی ستیزی و روما ستیزی ریشه دار در اروپا تکیه کرد و با امتیاز دادن به “آریایی” های اروپا به عنوان نژاد برتر همدستی و همکاری و سکوت آن ها را به دست آورد تا بتواند بخش عظیمی از مردم اروپا را اول از حقوق شهروندی محروم کند و بعد به ارودوگاههای مرگ بفرستد. البته به موجب ایدئولوژی نازیسم بخشی از مردم جهان، عمدتا اسلاوها ی اروپای شرقی، قرار بود زنده نگه داشته شوند اما از امتیازات اولیه شهروندی محروم باشند تا بتوانند به عنوان برده های نژاد برتر به آنها خدمت کنند. همین مکانیسم در مورد توتالیتاریسم اسلام سیاسی که زنان را از حقوق اجتماعی برابر، به عنوان موجوداتی ذاتاَ و طبیعتاَ فرودست، محروم می کند و با توجیهات اخلاقی مردان را بر آنها استیلا می دهد صدق می کند. این تصادفی نیست که خمینی به فاصله ی فقط 25 روز بعد از بازگشتتش به ایران حجاب را مطرح کرد و با اینکه از همان اول (تظاهرات 6 روز ه ی زنان از 17 اسفند 1357) از زنها تو دهنی بزرگی خورد. هیچوقت حتا در شرایط جنگی که موجودیت سیستم تهدید می شد، از تلاش اش برای بردن زنها زیر حجاب ذره ای کوتاه نیامد. سوابق فرهنگی جامعه، یعنی تاریخچه ی اسلامی آن و کشف حجاب ظالمانه ی رضا شاهی، زمینه ساز آن شد که بتواند حجاب را به پرچم توتالیتاریسم اسلامی تبدیل کند و با تکیه بر قوانین شرع، با دادن قدرت بلامعارض به مردان از بخش هایی از آنها که این حب را قورت دادند و با او همراه و هم صدا شدند، متحدین ولایت فقیه را بسازد. برای خمینی هم همچون هیتلر استقرار آنچه “نظام” می نامید از هر ملاحظه ی انسانی دیگر مهمتر بود و اسلام، به ویژه اسلام شیعی، تمام توجیهات ایدئولوژیک، منجمله انیفورم سیاسی آن را که حجاب باشد در اختیارش می گذاشت. اگر این بعد سیاسی جدید حجاب را نبینیم نمی توانیم صرف این همه نیرو و هزینه، تاسیس صدها نهاد کنترل، تبلیغ، و آموزش و وضع قوانین جدید را حتا (به ویژه) در مقطع بحرانی بعد از دور اخیر انتخابات ریاست جمهوری توضیح بدهیم. در عین حال از این زاویه می توان مخالفت بی امان و بی وقفه ی زنها را با حجاب از بدو روی کار آمدن رژیم اسلامی بهتر درک کرد. جمهوری اسلامی از حجاب ابزاری برای تحکیم پایه های قدرتش ساخت. امتناع زنها از رعایت آن در تمام این سالها و در حال حاضر جواب نه به موجودیت جمهوری اسلامی و یکی از مهمترین وجوه مبارزه ی مردمی است. اینکه آخوندها های ریزودرشت این روزها با دهان کف کرده از بالای منبرها به هذیان گویی افتاده اند و زنهای بد حجاب را الاغ بی پالان خطاب می کنند و با تشبیه کردنشان به جانوران درنده و گزنده سعی می کنند جاهل های محله را علیه آنها بشورانند، برای این است که معنی سیاسی بد حجابی را می فهمند و بوی الرحمن کل رژیم و آلاف و علوفی را که در تمام این سالها به یمن حکومت عدل علی از آن برخوردار بوده اند، شنیده اند. من هم مثل خیلی از دوستان از خواندن طنزهایی که در برخورد به گفته ی سردار رادان در مورد سیاسی بودن بد حجابی نوشته شده لذت بردم، اما بعد از حذف خزعبلات معمول، گفته هایش در مورد نقش دولتهای خارجی و اینکه زنها در خدمت آنها و به تحریک دشمنان کشور بد حجابند، باید بگویم که با نظر او دراین موردموافقم.
اخیرا خانم خراسانی مقاله ای تحت عنوان “مانکن های اسلامی و… ” نوشته اند و فعالین زن مخالف حجاب در خارج کشور را مورد انتقاد قرار داده اند و اینکه دولت ها در این مورد نباید دخالت کنند
تائید من برای منع برقع در فرانسه هم ازهمین زاویه که گفتم است. با اینکه با آقای سارکوزی، دولتش، و سیاست هایش کوچکترین توافقی ندارم و حق خودم می دانم که به نیات دولتش در مورد منع برقع هم مشکوک باشم اما تضعیف سمبل ها و منع انیفورم های اسلام سیاسی را گامی در جهت تضعیف این هیولای کریه ماقبل تاریخی می دانم و از این موضع بارها با زنانی که شاید نا خواسته حاملین اشکال مختلف این انیفورم اند در رسانه های عمومی وارد بحث شده ام. وقتی خانم خراسانی جراَ ت می کند فعالین زن مخالف حجاب، در خارج کشور را، که اتفاقاَ خیلی از آنها مثل خود من به خاطر مخالفت با حجاب در ایران ازکار اخراج شده اند( رجوع کنید به کتاب لولیتا خوانی در ایران نوشته ی همکارم در دانشگاه تهران دکتر آذر نفیسی) تجزیه و تحلیل روانی کند و بگوید انگیزه ی ما برای درست دانستن منع حجاب احساس تقصیر برای مخالفت نکردن با حجاب در شروع انقلاب است، فقط کنار آمدنش را با نظرآن بخش از قدرت سیاسی در ایران که فعلا مغضوب است جار نمی زند، بلکه نادانی اش را از واقعیات تاریخی دوره ی زندگی خودش و سطحی بودن شناخت اش از واقعیت جلو چشمش را هم به نمایش می گذارد.
می روم سراغ سئوال بعدی در همین رابطه. برخی حجاب کودک را یک نوع خشونت وارد به او می بینند و معتقدند که در این مورد مانند دیگر قوانینی که در کنوانسیون حقوق کودک آورده شده است باید یک اقدام جهانی صورت گیرد و کودکان تا 18 سال وادار به حفظ حجاب نشوند، شما چه فکر می کنید؟
بسیاری از کسانی که با منع قانونی حجاب برای دختر بچه ها در همین سوئد که من زندگی می کنم، مخالفند مساله ی آزادی پراتیک مذهب برای والدین را پیش می کشند. اگر توجه داشته باشیم که اصرار والدین بر حجاب دختر بچه ها به خاطر بالغ شمردن آنها از 9 سالگی است، آنوقت بهتر می توان به وجوه مختلف مساَله و ابعاد روانی و فیزیکی این نوع خشونت و کودک آزاری پرداخت. پشت جشن تکلیف که جمهوری اسلامی با ظواهر کودک فریب در مدارس دخترانه ی ایران باب کرده جواز هولناک استفاده ی جنسی و قانونی از کودکان صغیر خوابیده است. حجاب دختر بچه ها، علاوه بر این، ابزار جداسازی جنسیتی است و پیام غیر قابل انکاری در مورد متفاوت بودن و کالای جنسی بودن به خود دختر بچه و به پسر بچه های پیرامونش می دهد. مطابق نص تورات و قرآن بچه ها مایملک پدرند و نه فقط تنبیه بدنی و روحی بلکه حتی کشتن فرزند به دست پدر ( به سیره ی ابراهیم جد پیامبران یهود و اسلام ) همین امروز هم در قوانین ایران مجازات ندارد. به گمان من یکی از بزرگترین دستاوردهای بشریت مترقی به رسمیت شناختن حقوق کودک و خارج کردن کودکان از حیطه ی مالکیت خانواده است. خانواده فقط به نیابت از طرف جامعه سرپرستی کودک را دارد و صاحب هیچ حق طبیعی بر کودک نیست. حقوق و حدود جسم و روح کودک محترم است و نقض آن به هر شکل طفل را ازقیمومیت خانواده خارج می کند و تحت سرپرستی جامعه قرار می دهد. جا انداختن این حقوق در ایران بعد از جمهوری اسلامی یکی از جدی ترین وظایف فعالین اجتماعی و یکی از معیارهای دموکراتیک بودن جامعه آینده ی ایران است.
خانم درآگاهی یکبار دیگر از شما ممنونم که اینچنین جامع به سوالات من پاسخ دادید.
خواهش می کنم از شما



پهنه خصوصی (هم) سياسی است

يکشنبه ۱۲ تير ۱٣۹۰ – ٣ ژوئيه ۲۰۱۱
سيما راستين
تمرکز اين نوشته عمدتأ بر زوايايی از بحث برقع‌پوشی در رابطه با پهنه‌ی خصوصی است. پرداختن به پرسش‌های زير چارچوب بحث را تشکيل می‌دهند: مرز ميان پهنه‌ی عمومی با خصوصی کجاست؟ آيا می‌توان پهنه‌ی خصوصی را مطلقأ از دخالت دولت مصون نگه داشت؟ با چه معيار‌هايی می‌توان دخالت دولت در امر خصوصی را مشروع دانست؟
ممنوعيت برقع‌پوشی در فرانسه بحث‌های بسياری را در افکار عمومی دامن زد، بحث‌هايی درباره حقوق اقليت‌ها و عملکرد دولت‌های دموکراتيک، درباره تعابير مختلف از پيشبرد ليبراليسم سياسی در جوامع چندفرهنگی، حقوق زنان و احترام به‌ ويژگی‌‌های فرهنگی، بحث‌هايی درباره‌ پهنه خصوصی، از سويی احترام به خصوصی بودن آن و از سوی ديگرحراست از امنيت آن.

تمرکز اين نوشته عمدتا بر زوايايی از بحث برقع‌پوشی در رابطه با پهنه خصوصی است. پرداختن به پرسش‌های زير چارچوب بحث را تشکيل می‌دهند:
− مرز ميان پهنه عمومی با خصوصی کجاست؟
− آيا می‌توان پهنه خصوصی را مطلقا از دخالت دولت مصون نگهداشت؟
− با چه معيار‌هايی می‌توان دخالت دولت در امر خصوصی را مشروع دانست؟
جنبش فمينيستی و “پهنه خصوصی”
“پهنه خصوصی سياسی است” شعاری بود که جنبش فمينيستی در دهه‌های ۱۹۷۰و ۱۹۸۰ در اروپا به منظور آگاه کردن افکار عمومی و دولت‌ها نسبت به خشونت و تبعيض‌‌هايی که در “پهنه خصوصی” زير عنوان “امور خصوصی” بر زنان روا داشته می‌شد، برگزيد. هدف جنبش زنان علنی کردن و به عرصه سياست کشاندن خشونت جنسيتی بر زنان در حوزه خصوصی و خصوصی زدايی از ” پهنه خصوصی” بود.
موضوعاتی از اين دست در افکار عمومی منعکس شد تا آنها اهميت خود را نشان دهند و به موضوع سياست تبديل شوند: کار خانگی بدون دستمزد زنان، خشونت خانگی عليه زنان، تجاوز در رابطه زناشويی، بی حقوقی زنان در امر باروری، سوءاستفاده جنسی از زنان در محيط کار، رواج ضرب‌المثل‌‌ها و لطيفه‌‌های تحقيرکننده زنان در گفتار روزمره.
در محور آشکار کردن خشونت در پهنه‌ خصوصی چهار نکته را به عنوان نتايج تعميم پذير مبارزات فمينيستی اين دوره برمی‌شمرند (۱):
− نخستين ومهمترين نتيجه پرده برداشتن از خشونت در پهنه خصوصی اين بود که در جوامع مدرن انحصار اعمال خشونت در دست دولت نيست. اشکال متنوعی از خشونت که در فرهنگ و هنجار‌های اجتماعی نهادی شده‌اند، درمناسبات خصوصی و طبيعی انسان‌‌ها و بدون اجبار دولتی اعمال می‌شوند. نقش دولت به عنوان پاسدار سنت‌‌ها و هنجار‌های اجتماعی، مرزکشی ميان محدوده خصوصی با پهنه عمومی و قانون‌گذاری جهت نظارت بر رعايت “مرزها” توسط شهروندان است. از اينرو آشکار کردن خشونت در هرگوشه روابط اجتماعی و به ويژه محدود‌ه‌هايی که بنا بر عادات و سنت‌‌های حاکم بر جامعه “خصوصی” تلقی می‌شود، گامی تعيين کننده برای آگاه‌ کردن افکارعمومی، تأثيرگذاری و تغيير توازن نيرو‌های اجتماعی به نفع رفع خشونت است. در اين ميان مسئوليت‌خواهی از دولت و سياست برای دخالت عدالت گسترانه در جامعه اجتناب ناپذير است. مسلما سياست‌‌های دولت‌های مختلف بر مبنای ميزان دموکراتيک بودن و تأثيرپذيری آن‌ها از مطالبات شهروندان تنظيم می‌شود و الزاما به نفع عدالت و صلح اجتماعی انجام نمی‌گيرد. از اينرو نيز نمی‌توان درباره امر دخالت دولت در حوزه خصوصی حکم عمومی صادر کرد. (۲)
− دومين نتيجه جنبش علنی کردن خشونت در محدوده خصوصی اين بود که به رسميت شناختن هر شکلی از خشونت در جامعه به ميزان مبارزه اجتماعی عليه آن خشونت و توازن قوای اجتماعی در رابطه با تداوم و يا حذف آن بستگی دارد. از اين روست که هنوزبقايايی از خشونت جنسيتی در محيط کار، در خانواده و در جامعه حتی در مدرن‌ترين و دموکراتيک‌ ‌ترين کشور‌ها عليه زنان پا برجاست. به اين دليل ساده که نگرش سنتی مبتنی بر تقسيم کار جنسيتی در عمق باور‌های بخشی از جامعه‌‌های پيشرفته همچنان پابرجاست. در اين زمينه بسياری از زنان نيز در حفظ و انتقال سلسله مراتب ارزش‌های سنتی زنانه –مردانه سهيم هستند.
− سومين نتيجه گيری جنبش فمينيستی علنی کردن خشونت در حوزه خصوصی اين بود که خشونت را نبايد فقط به خشونت فيزيکی تقليل داد. تبعيض جنسيتی ساختاری در عرصه اقتصادی و اجتماعی قاطعانه به مقوله خشونت تعلق دارد. ناديده گرفتن تبعيض جنسيتی در محيط کار در رابطه با دستمزد کمتر زنان، ناامنی شغلی زنان در رابطه با دوران بارداری، زايمان و مراقبت از نوزاد، محدوديت در استفاده از امکانات مطمئن عليه بارداری و ممانعت اجتماعی سياسی در برابر قطع بارداری ناخواسته زنان منجر به تداوم اشکال غير فيزيکی خشونت می‌شوند.
− چهارمين نتيجه از مبارزات فمينيستی دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ آشکار کردن اين موضوع بود که “خشونت جنسيتی عليه زنان در حقيقت تداوم هنجار‌های اجتماعی و نه هنجارشکنی است.” (۳)
بنابراين پرده برداشتن از هنجار‌هايی که خشونت در حوزه خصوصی را مشروعيت می‌بخشند، گام مهمی در مبارزه عليه خشونت و تأمين دموکراسی در جامعه محسوب می‌شود.
مداخله دولت بر اساس خواست شهروندان برای اجرای دموکراسی
خصوصی‌زدايی از “حوزه خصوصی” و آشکار کردن تبعيض و خشونت جنسيتی جاری در آن منجر به تدوين قوانينی به نفع زنان در عرصه خانواده، اشتغال و حمايت از انتگراسيون مجدد زنان پس از بارداری و مراقبت از نوزاد شد. تصويب قانون مجازات خشونت در رابطه زناشويی، تاسيس گسترده کودکستان‌ها و مدارس تمام وقت برای آزاد کردن انرژی مادران از نگهداری تمام وقت کودکان درخانه، گسترش اشتغالات نيمه وقت برای مادران تنها، تسهيلات قانونی برای قطع بارداری درسه ماه اول آن. تحليل زنان فمينيست درباره استفاده ازسلاح علنيت برای فعال کردن و مسئوليت خواهی از دولت در دموکراسی‌های غربی به نتايج موفقيت آميزی رسيد.
در دهه ۱۹۹۰ زنانی که در کودکی قربانی سوءاستفاده جنسی توسط بستگان خود شده بودند به پهنه عمومی آمدند، بيوگرافی‌‌های پردردی را که سال‌های متمادی با شرمساری پنهان کرده بودند، آشکار کردند تا حساسيت جامعه را نسبت به چنين خشونتی در خصوصی‌ترين بخش “پهنه خصوصی” برانگيزند و از خشونتی فعال و پنهان در حوزه خصوصی عليه کودکان جلوگيری کنند.
ارگان‌های دولتی مربوط به امور آموزش، خانواده، کودکان و نوجوانان به کار وسيع آگاهگرانه پرداختند. به وسيله سمينارها، مراکز مشاوره، بروشور‌ها و جزوه‌‌های آگاهی‌بخش در همه ابعاد جامعه حساسيت ايجاد ‌شد. بازهم علنی کردن زوايای ديگری از محدوده خصوصی و مسئوليت خواهی از دولت به موفقيت شهروندان منجر ‌شد. در واقعيت فرمول جهانشمولی برای جدا کردن “حريم خصوصی شهروندان” از پهنه عمومی وجود ندارد (۴)، زيرا منطقا عملکرد دولت‌های متفاوت از يکديگر متفاوت است. همچنين رابطه هر دولت مشخص با شهروندان خود نيز متفاوت است. تثبيت و گسترش دموکراسی در چارچوب دولت‌های دموکراتيک از طريق مشارکت شهروندان و مسئوليت پذيری دولت از طريق تصويب قوانينی که عدالت و صلح اجتماعی را تأمين کند، عملی می‌شود.
“نه روسپی، نه سر به زير”
“نه روسپی ، نه سر به زير” (۵) نام جنبشی بود که در سال ۲۰۰۳ به دنبال زنده سوزاندن دختر جوان مسلمانی به نام Sohane Benziane در فرانسه برانگيخته شد. اين جنبش از سويی با هدف آگاه کردن افکار عمومی از وضعيت رقتبار اجتماعی و فضای فرهنگی سرکوبگرانه مسلط بر زندگی زنان مهاجر در محلات فقير حاشيه پاريس جلب می‌کرد و از سوی ديگر زنان اين محلات را با حقوق انسانی و شهروندی خود در مقابل سلطه مردان مسلمان در اين محلات آشنا می‌کرد. مبتکران اين جنبش، زنان فرانسوی مهاجرتباری بودند که دراين محلات زندگی‌ می‌کردند و با خشونت مردانی که زير عنوان حفظ ناموس بر زنان اين محلات اعمال می‌شد آشنايی داشتند. اين محلات( گتو‌ها) از چشم افکار عمومی دور مانده و از دخالت دموکراتيک دولت (!) آسوده بودند. فعالان اين جنبش با تعداد کثيری از دختران جوان اين محلات گفتگو کردند و رنج‌های آن‌ها را به افکار عمومی منتقل کردند. آن‌ها از خشونت‌های بدنی توسط پدرو برادر، تجاوز گانگستر‌های ساکن محله، ازدواج اجباری در سنين پايين، چند همسری مردانشان و از تروری که در مقابل مقاومتشان انجام می‌گيرد، سخن گفتند. همه اين گونه خشونت‌ها در قلب اروپا و در کشوری که در آن تمامی اين اقدامات ممنوع و قابل مجازات هستند، زير عنوان فرصت‌طلبانه “احترام به فرهنگ‌های بيگانه” رخ می‌دهند.
جنبش زنان “نه روسپی، نه سر به زير” در سال ۲۰۰۴ افکار عمومی فرانسوی را به سنگسار “غفرانه”، دختر فرانسوی-تونسی ۲۳ ساله ای که توسط دو پسر تونسی ۱۶ و ۱۷ ساله در مارسی سنگسار شد (۶)، جلب کرد. فعالين جنبش “نه روسپی، نه سر به زير” در ماه‌های فوريه و مارس ۲۰۰۳ در شهر‌های مختلف فرانسه سفر کردند و جناياتی را که در “حوزه خصوصی” در گتو‌های مسلمان‌نشين فرانسه عليه دختران و زنان جوان رخ می‌داد بازگو می‌کردند. ۸مارس ۲۰۰۳ به پاريس رسيدند. بيست هزار نفر درمراسم ۸ مارس ۲۰۰۳ در پاريس شرکت کردند و با تأثر به مانيفست جنبش زنان فرانسوی مهاجر گوش دادند. در اين مانيفست قويا به بی‌عدالتی‌‌های اجتماعی، تحقير و حاشيه‌رانی در جامعه که منجر به ايجاد گتو در حومه شهر‌های بزرگ شده‌اند، انتقاد شد.
خواست مرکزی بيانيه ۸ مارس ۲۰۰۳ در پاريس سياست دولتی‌ای بود معطوف به خواست‌های مردمی که ارزش‌های جمهوريخواهی را تقويت کرده و صلح اجتماعی را تأمين کند. در فهرست مطالبات طرح شده در بيانيه، درخواست‌هايی جلب توجه می‌کردند که به گمان سنتی “خصوصی ” فهميده‌ می‌شوند: جلوگيری از چند زنی، جلوگيری از ازدواج اجباری دختر‌بچه‌‌ها در خانواده‌‌های مسلمان، ايجاد مراکزی برای نگهداری از قربانيان خشونت، سازماندهی يک بخش ويژه در مراکز پليس برای همکاری با جمعيت‌‌های زنان، مبارزه با ساختار‌های مافيايی درون محله‌ها، ممنوعيت سنت‌های زورمدارانه خانوادگی به عنوان ريشه‌‌های فحشا در اين محلات، اجرای قانون خانواده و گسترش امکانات آموزشی و شغلی برای ساکنين اين محلات.
خصلت اصلی اين جنبش نيز علنی کردن اموری بود که از زاويه سنت، خصوصی تلقی می‌شد. خواست اصلی آن خصوصی زدايی از پهنه خصوصی و مسئوليت خواهی از دولت در برابر شهروندان بود. جنبش تأثير خود را گذاشت و از طرف دولت فرانسه تدابيری برای حل مشکلات محلات خارجی‌نشين پيش گرفته شد.
تناقض برقع پوشی به عنوان امر خصوصی در پهنه عمومی
اولريش بک جامعه شناس آلمانی، از جمله کسانی است که مطرح می‌کنند محدوده سياست فقط منحصر به حوزه دولت نيست، و پهنه عمومی هم فقط فراهم آمده از ادارات نيست. هر جا که امر عمومی پديدار شود، کنشی سياسی رخ می‌دهد. طبيعت امر سياسی اين است که نه با يک صدا بلکه با صدا‌های زيادی حرف می‌زند. بک می‌نويسد شهروند کسی است که فقط خودش را نمايندگی می‌کند ودر مقابل ديگران ادعای هيچ گونه قدرت دولتی‌ای را ندارد؛ انسان‌ها آنگاه سياسی می‌شوند، که خود را به‌طور دسته‌جمعی معرفی می‌کنند. (۷)
با تکيه به گفته بک آيا می‌توان برقع‌پوشان پاريسی را افرادی تعريف کرد که تنها خود را نمايندگی می‌کنند و نه هيچ سياستی را؟
اگر برقع‌پوشی واکنشی اعتراضی در برابر تبعيض‌های اجتماعی بر زنان برقع‌پوش است، پس عکس‌العمل آن‌ها نيز صراحتا عملی سياسی است و مطلقا با “حريم خصوصی” قابل استدلال نيست. از اينرو دخالت سياسی دولت دموکراتيک که به پشتوانه ۸۲ در صد رأی شهروندان کشور فرانسه انجام گرفته است را نمی‌توان دخالتی زورمدارانه، غيردموکراتيک و تجاوز به حريم خصوصی شهروندان تعريف کرد.
برقع پوشی به عنوان پوشش فردی
برقع پوشی به عنوان انتخاب داوطلبانه پوشش فردی در پهنه عمومی نيز به دلايل بسياری قابل تعمق است:
− ارتباطات و تفاهم انسانی در پهنه عمومی تنها به وسيله کلام انجام نمی‌گيرد. افراد انسانی با نگاه، اخم، لبخند و ديگر حالات چهره، و همچنين حرکات دست و بدن نيز با يکديگر ارتباط می‌گيرند و حس‌ها و ادراکاتشان را مبادله می‌کنند. اين مبادلات چهره به چهره انسان‌ها در خيابانها، در مجامع عمومی، در وسايل نقليه برای حضور و جابجا شدن در پهنه عمومی ضرورتی اجتناب ناپذير دارد. فرد برقع پوش نه فقط خود را از اين ارتباطات محروم می‌کند، بلکه شهروندان پيرامونش را نيز از ارتباط چهره به چهره محروم می‌کند.
− پنهان کردن چهره با ماسک و نقاب در پهنه عمومی ايجاد وحشت و نگرانی می‌کند. روانشناسی طبيعی انسان‌ها در برابر فرد نقاب‌پوش ترکيبی از نا اطمينانی وکنجکاوی است: او مرا می‌بيند، اما من او را نمی‌بينم؛ چگونه مرا نگاه می‌کند؟ آيا تهديدی متوجه من است؟
−برقع پوشی مانع انتگراسيون اجتماعی و شغلی زنان برقع‌پوش می‌شود. زنان برقع‌پوش در جوامع مدرن که آپارتايد جنسی در آن‌ها منسوخ شده است، قادر به انجام بسياری از خدمات شغلی نيستند، مشاغلی چون پرستاری و آموزش که رابطه چهره به چهره در آن‌ها اجتنا‌ب ناپذير است، مشاغلی که در آن‌ها پوشيدن لباس کار و يا عينک ضرورت دارند، کار در کودکستان‌ها و مدارس ابتدايی، بيمارستانها، مراکز مشاوره، حمل و نقل، کارگاه‌های صنعتی، رانندگی، سلمانی، آشپزی در رستوران و آشپزخانه‌‌های بزرگ، فيزيوتراپی.
در نتيجه زنان باحجاب و برقع‌پوشان با دلايلی مضاعف به بازار کار جذب نمی‌شوند و مدام به کمک‌های دولتی وابسته می‌مانند. (۸)
− برقع‌پوشی استاندار‌های سيستم امنيتی جوامع مدرن را به مخاطره می‌اندازد: ناممکن شدن شناسايی افراد از طريق چهره آنها. استفاده تبهکارانه از برقع برای کسانيکه قصد برهم زدن امنيت جامعه را دارند، امری محتمل است.
برقع از سوی ديگر برای فرد برقع پوش به عنوان پوششی دست و پا گير و محدود کننده ميدان و شفافيت ديد، مخاطره انگيز است. دوچرخه‌سواری، رانندگی، موتورسواری، استفاده از پله‌برقی، برای امنيت فرد برقع‌پوش نامناسب و غير قابل استفاده هستند.همچنين بايد اشاره کرد به دشواری در خواندن تابلو‌های هشداردهنده، تشخيص رنگها، ابعاد و فاصله‌ها….
− زن برقع‌پوش به تبع اعتقادات خود همواره در جستجوی فضا‌های تک جنسيتی−زنانه است تا چهره بگشايد و نفسی تازه کند. اين فضا‌ها در پهنه عمومی کشور‌های اروپايی به ندرت يافت می‌شوند. جنسيت‌‌های انسانی در مدارس، دانشگاهها، ادارات، ورزشگاهها، استخرها، پارک‌ها وهمه‌جا در کنار يکديگرند . در اينجاست که زن برقع‌پوش هم از دنيای کار و هم از بيشتر امکانات تفريحی و آسايش‌بخش جامعه آزاد، باز و مرفه اروپايی محروم می‌ماند.
− زن برقع‌پوش مدرن اما با برقع‌پوش سنتی بسيار متفاوت است. او برخلاف “مانکن پوش‌های ايرانی” (۹) آگاهانه برقع‌ برسر نهاده است. او ايدئولوژی خود را درونی کرده است و برای يارگيری سياسی و تصرف بخش‌هايی از پهنه عمومی تلاش می‌کند، از امکانات دموکراتيک جامعه مدنی اروپايی برای حضور در رسانه‌ها، دمونستراسيون در شهر‌ها و يافتن لابی سياسی در لايه‌‌های قدرت استفاده می‌کند تا برقع و ايدئولوژی محافظ آن را به‌لحاظ سياسی تثبيت کند.
مسئله برقع‌پوشان اروپايی داستان ساده و معصومانه‌ای حول انتخاب آزادانه پوشش اقليتی از زنان نيست که برخی از طرفداران آتشين حقوق اقليت‌‌ها زير عنوان يک اصل مسلم دموکراتيک مطرح می‌کنند. برقع‌پوشی به عنوان شکل افراطی “حجاب” را نمی‌توان با “پانکها”، “هيپی‌ها” و “مانکن‌پوش‌های ايرانی” مقايسه کرد. برقع‌پوشی را حتی نمی‌توان منحصرا از زاويه محروميت حقوقی و تبعيض جنسيتی توضيح داد. برقع‌پوشی مدل لباس نيست که هر‌روز دگرگون شود و تنوع پذيرد. برقع در اصل سمبل ايدئولوژيک افراطی‌ترين و بلحاظ سياسی تهاجمی‌ترين بخش يک ايدئولوژی سياسی است که با مدرنيته و جهانشمول بودن حقوق بشر و استقلال و بيطرفی اين حقوق در رابطه با نژاد، جنسيت، زبان، مليت و مذهب ضديت دارد. اين ايدئولوژی در وضعيت قدرت هيچگونه مدارايی با “ديگری”و “غيرخودی” حتی در چارچوب ايدئولوژيک خود ندارد.
مسلما هر زن برقع‌پوشی به گرايش ايدئولوژيک افراطی تعلق ندارد و محتملا با اعتقادی معصومانه پرچم يک ايدئولوژی تهاجمی را به اهتزاز در می‌آورد. و مثل هميشه، تا بوده و هست، بازهم اين بخش از زنان مسلمان بزرگترين بازنده‌‌های فرايند انتگراسيون/هم‌پيوندی اجتماعی در جامعه اروپايی هستند. ضمنا دولت فرانسه (محتاطانه) زاويه امنيتی و پنهان بودن چهره اين زنان را از زاويه ضرورت قابل شناسايی بودن شهروندان را به عنوان مبنای استدلال خود معرفی کرده است. از آنجايی که اين ممنوعيت با تمايل هشتاد در صد شهروندان به اجرا در آمده است، نمی‌توان آنرا به عنوان “قهر دولتی” محکوم کرد.
سمبل‌‌های مشابه، فرايند‌های متفاوت
برقع پوشی در اروپا را نمی‌توان به عنوان پديده نوظهور و ناگهانی مانند مد و سمبل‌‌های اعتراضات مدنی تعريف کرد. برقع‌پوشی حاصل پيشرفت فرايند اسلام‌گرايی افراطی در ميان مهاجرين مسلمان در دو دهه گذشته در کشور‌های اروپايی است. مظاهر اين فرايند که با گسترش مسجدها، سازماندهی جلسات قرآن‌خوانی و آموزش قرآن برای کودکان خانواده‌‌های مسلمان، گسترش فزاينده حجاب در ميان زنان مسلمان ساکن اروپا جلوه‌گر شدند، پيامد‌های اجتماعی و واکنش‌های فرهنگی پرتنشی را به دنبال آوردند. اين پيامد‌ها ابتدا در جامعه و نهاد‌های اجتماعی و فرهنگی بروز پيدا کردند. در اين زمينه به ويژه موقعيت پيچيده نهاد آموزش و امتناع بازار کار از جذب کارجويان روسری‌پوش قابل بررسی هستند.
• حوزه تلاقی نهاد آموزش با رفتارهای مذهبی نمايشگر
دشواری موقعيت نهاد آموزش به‌ويژه در رابطه با دختران مسلمانی که دين خود را در پهنه عمومی مدرسه به اجرا می‌گذارند، پرنمود است:
− استفاده دائمی ازمقنعه و مانتوی اسلامی توسط دختران مسلمان در مدارس موجب جدايی و انزوای آن‌ها از ساير دانش‌آموزان می‌شود، بويژه از اين‌رو که آن‌ها در توضيح نوع پوشش خود به احکام مذهبی اشاره می‌کنند و نه مد و انتخاب داوطلبانه.
− شرکت نکردن دختران مسلمان به تبع ايدئولوژی خود در ورزش شنا که در مدارس اروپايی اجباری است.
− اکراه خانواده‌‌های دختران دانش‌آموز مسلمان از فرستادن آن‌ها به سفر‌های آموزشی اجباری.
− دسته‌کشی گروهی بر مبنای اعتقادات مذهبی در ميان دانش‌آموزان و افزايش خشونت در مدارس.
− ازدواج‌های زودرس و اجباری دختران مسلمان که منجر به ترک کردن مدرسه قبل از به پايان رساندن دوره‌‌های عمومی که شرط اوليه ورود به بازار کار محسوب می‌شود.
• موقعيت دشوار ورود به بازار کار در کشور‌های اروپايی
بيکاری مهمترين مسئله جوامع اروپايی است. احزاب حاکم در اروپا با وعده و وعيد برای پايين آوردن درصد بيکاری به قله قدرت نزديک می‌شوند و با افزايش بيکاری آرا خود را از دست می‌دهند. “اشتغال” در فرهنگ‌ها به نوعی ارزش و پرستيژ اجتماعی تبديل شده است. در مدارس اين کشور‌ها بلافاصله پس از دوره ابتدايی آموزش سيستماتيک کاريابی، نوشتن تقاضای کار منطبق با استاندارد‌های مدرن ديجيتالی، آموزش فنون گفتگو با کارفرما و دوره‌های کوتاه عملی در کارگاه‌ها و شرکت‌ها در چارچوب برنامه‌‌های آموزشی به دانش‌آموزان ارائه می‌شود. در پروژه‌‌های کاريابی که به سفارش دولت فعاليت می‌کنند حتی درباره طرز پوشيدن لباس و ترکيب رنگ‌ها گفتگو می‌شود. به بيکارانی که از بيماری‌های ويژ‌ه‌ای مثل خرابی دندان‌ها و يا اضطراب‌های عصبی رنج می‌برند، حمايت‌های ويژه تعلق می‌گيرد. امتناع از کار و يا آموزش‌های مربوط به کاريابی در چنين فرهنگ جاافتاد‌ه‌ای نه تنها از جانب نهاد‌های دولتی مثل اداره کار قابل پذيرش نيست، بلکه از جانب شهروندانی که در صد قابل توجهی از درآمدشان به عنوان ماليات کسر می‌شود، مورد تحقير قرار می‌گيرد.
از اين‌رو رفتار‌های مذهبی نمايشگر که انزوای اجتماعی، عدم موفقيت در عرصه آموزش، محروميت اقتصادی، بيکاری، وابستگی به کمک‌های اجتماعی جمعيت مهاجر تبار مسلمان در اين کشور‌ها را به دنبال داشته است، به ويژه از زاويه امتناع از انتگراسيون در جامعه و بازار کار، تحقير و بيزاری شهروندان اروپايی را برمی‌انگيزند.
ميزان بيکاری و فقر در ميان زنان مسلمان روسری پوش به مراتب بالاتر از بخش ‌های ديگر است، چرا که زن مسلمان برای اثبات دينداری خود ناگزير به پوشيدگی ظاهری در حوزه عمومی است . اين پوشيدگی نه تنها او را ازانجام بسياری از مشاغل باز می‌دارد، بلکه او را به عنوان سوژه ايدئولوژيک به نمايش می‌گذارد. طبعا پهنه عمومی جوامع اروپايی در برابر چنين نمايشی بی تفاوت نيست. به‌ويژه اينکه اين نمايش ايدئولوژيک عمدتا از سوی اقليتی مهاجرتبار با بالاترين در صد بيکاری و وابستگی به کمک‌های دولتی انجام می‌گيرد.
سنجش تفاوت‌ها در قضاوت
ناديده گرفتن تفاوت ميان سياست‌گذاری سيستم‌های حکومتی مختلف، در دوره‌‌های تاريخی مختلف و درفرهنگ‌های متفاوت و صدور حکمی کلی در مورد پهنه خصوصی و لزوم پاسداری از مصونيت آهنين آن، مانعی در برابر همراهی با مراحل اخير جنبش فمينيستی و تعميق بينش دموکراتيک است.
مقايسه ممنوعيت برقع‌پوشی در اروپا با کشف حجاب در دوره رضاشاه نابجاست و فقط با ابزار رئاليسم جادويی، که زمان‌ها و مکان‌های ناهمگون را با هم درمی‌آميزد، امکانپذير است. سياست‌های دولتی رضاشاه و جمهوری‌اسلامی نه بر اساس رأی شهروندان، بلکه بر مبنای اقتدارگرايی و سائق‌های ايدئولوژيک اتخاذ شده‌ا‌ند.
در مقابل رويکرد دولت‌های اروپايی متکی برليبراليسم حقوقی و قانونيت با هدف انتگراسيون است. اين رويکرد در چارچوب حق اقليت‌ها قابل بررسی است. توجه به اين چارچوب مانع از يکسان‌بينی در بررسی می‌شود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- Cf. Gundula Ludwig, “Individualisierung und Ökonomisierung des Sozialen. Zum Bedingungsgefüge sexualisierter Gewalt im Neoliberalismus”, in: Bildpunkt – Zeitschrift der IG Bildende Kunst (Wien), Sommer 2010, „Gewaltverhältnisse“.
۲- نمونه‌ای از صدور يک حکم مطلق را در نزد نوشين احمدی خراسانی می‌بينم. او در نوشته زير تأکيد مطلقی بر حفاظت از حريم خصوصی در تحکيم فرايند دموکراسی دارد.
نوشين احمدی خراسانی: “سونامی مداخله دولت در حريم خصوصی شهروندان”. رجوع کنيد به:
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=15495
۳- اين موضوع را کارول هگمن وايت، جامعه‌شناس آمريکايی مقيم آلمان، به صورت تز تقرير کرد و از اين رو در ادبيات فمينيستی به تز کارول هگمن وايت مشهور است. نگاه کنيد به:
Hagemann-White, Carol (mit Lang/Lübbert/Rennefeld): Strategien gegen Gewalt im Geschlechterverhältnis. Bestandsanalyse und Perspektiven, Pfaffenweiler 1992.
۴- برخلاف آن چه که نوشين احمدی خراسانی می‌گويد. رجوع کنيد به مقاله او با عنوان “سونامی مداخله دولت در حريم خصوصی شهروندان”.
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=15495
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=15532
۵- “Ni putes ni soumises“
جنبش زنان ساکن در محلات خارجی‌نشين حاشيه پاريس عليه تبعيض‌های ويژه، ۲۰۰۳
۶- http://fr.wikipedia.org/wiki/Affaire_Ghofrane_Haddaoui
۷- Cf. Ulrich Beck, Die Erfindung des Politischen, 1993.
۸- خانم نوشين احمدی خراسانی در مقاله‌ ذکرشده برای مردود دانستن اين استدلال، به فعاليت شغلی زنان بز فروش ميناب اشاره کرده و عکسی را هم در اين مورد ارائه کرده است.
۹- اشاره به نوشته نوشين احمدی خراسانی زير عنوان “مانکن‌‌های ايرانی، برقع‌پوشان اسلامی”
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=15495



چرا ایتالیا به انرژی هسته‌ای نه گفت

جمعه ۱۰ تير ۱٣۹۰ – ۱ ژوئیه ۲۰۱۱
بیژن روحانی

در جریان یک همه‌پرسی که نتیجه آن قابل پیش‌بینی بود، بار دیگر مردم ایتالیا با توسعه و ساخت نیروگاه‌های هسته‌ای در این کشور مخالفت کردند.

سیزدهم ماه ژوئن، روز تلخی برای سیلویو برلوسکونی و هم پیمانان او بود؛ چراکه با اعلام نتایج همه‌پرسی شکست دیگری در کارنامه سیاسی آنان رقم خورد. به این ترتیب جناح حاکم در دولت که از آغاز مجدد برنامه‌های هسته‌ای در ایتالیا دفاع می‌کرد، مجبور به خداحافظی با این پروژه‌ها شد.

ایتالیایی‌ها در این همه‌پرسی علاوه بر مخالفت کردن با انرژی هسته‌ای با موارد دیگری ازجمله خصوصی‌سازی منابع آبی و مصونیت وزرای دولتی نیز مخالفت کردند.

در این میان شاید رای منفی ایتالیا به توسعه و استفاده از انرژی هسته‌ای پرسش برانگیز باشد. چطور کشوری که از منابع انرژی فسیلی مانند نفت و گاز فراوان بهره‌مند نیست دست رد به سینه توسعه نیروگاه‌های هسته‌ای می‌زند؟ و مخالفان با انرژی هسته‌ای کارزار تبلیغاتی خود را با چه استدلال‌هایی پیش بردند که در نهایت به پیروزی آنان منجر شد؟

ایتالیا از منابع معدنی مانند نفت و گاز بهره چندانی نبرده است. در سال ۲۰۰۶ این کشور ۸۶درصد انرژی مورد نیاز خود را از کشورهای دیگر تامین کرد. در این میان بیش از ۹۲ درصد نفت مصرفی، ۹۱ درصد گاز و ۱۵ درصد برق ایتالیا از کشورهای دیگر خریداری شده‌اند.

ایتالیا در سال ۱۹۶۳ میلادی استفاده از انرژی هسته‌ای را با ساخت نیروگاه‌های هسته‌ای آغاز کرد، اما در سال ۱۹۹۰ چهار نیروگاه هسته‌ای این کشور تعطیل شدند. دلیل تعطیلی نیروگاه‌ها هم به دلیل عمرشان و هم به دلیل همه‌پرسی سال ۱۹۸۷ بود که در آن نیز مردم با ادامه کار نیروگاه‌‌ها مخالفت کرده بودند. همه‌پرسی سال ۱۹۸۷ تنها یک سال پس از فاجعه هسته‌ای چرنوبیل برگزار شد و در آن زمان ترس و وحشت عمومی از تکرار آن حادثه یکی از دلایل مهمی بود که مردم را به مخالفت با توسعه این نوع انرژی برانگیخت.

در فاصله سال‌های ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۸ بحث‌های جدی در میان سیاستمداران برای استفاده مجدد از انرژی هسته‌ای آغاز شد.

در این زمان بسیاری از سیاستمداران به خصوص سیاستمداران راست‌گرای ایتالیا به این نتیجه رسیدند که عدم استفاده از انرژی هسته‌ای باعث زیان‌های هنگفت اقتصادی می‌شود.

وزیر صنایع ایتالیا توقف صنعت تولید انژی هسته‌ای را موجب ضرری ۵۰ بیلیون دلاری دانسته بود.

پیروزی حزب «مردم آزادی» به رهبری سیلویو برلوسکونی در سال ۲۰۰۸ که از آغاز برنامه‌های هسته‌ای این کشور دفاع می‌کرد، بسیاری را به این باور رساند که ایتالیا به زودی ساخت چندین نیروگاه اتمی را آغاز خواهد کرد.

در همین زمان وزارت توسعه اقتصادی اعلام کرد عملیات ساخت نیروگاه جدیدی در سال ۲۰۱۳ شروع می‌شود و در همین زمینه قراردادهایی هم با فرانسه به امضا رسید.

در برنامه توسعه نیروگاه‌ها قرار بود حداقل ده نیروگاه در فاز اول ساخته شود و سپس تعداد آن‌ها افزایش یابد، اما در همین زمان تلاش برخی احزاب مخالف سیاسی در ایتالیا باعث شد تا دادگاه عالی این کشور با برگزاری یک همه‌پرسی عمومی در خصوص توسعه انرژی هسته‌ای موافقت کند.

زمانی که در ماه مارس سال ۲۰۱۱ نیروگاه هسته‌ای فوکوشیما در ژاپن بر اثر سونامی دچار حادثه شد و مواد رادیواکتیو آن نشت کردند، دولت ایتالیا اعلام کرد سیاست‌های جدید هسته‌ای خود را به منظور بازنگری در درستی آنها به مدت یک‌سال به حالت تعلیق در می‌آورد، اما تاثیر حادثه فوکوشیما که برای افکار عمومی ایتالیا یادآور انفجار چرنوبیل بود باعث شد مخالفت‌ها با ساختن نیروگاه‌های هسته‌ای ابعاد بزرگ و ملی به خود بگیرد و بسیاری به کارزار مخالفت با آن بپیوندند و تلاش خود را برای متقاعد کردن افکار عمومی به دادن رای منفی به انرژی هسته‌ای به کار ببرند.

عمده دلایل مخالفان انرژی هسته‌ای در ایتالیا چنین بوده است: ایتالیا کشوری است زلزله‌خیز که بخش‌های زیادی از آن روی گسل قرار دارد.

ایتالیا در زمینه دفع زباله‌های هسته‌ای با مشکل روبه‌رو خواهد شد. زیرا این کشور در مدیریت زباله‌های خانگی و صنعتی نیز با مشکلات فراوان روبه‌رو است، همچنین برای زباله‌های به جا مانده از نیروگاه‌های تعطیل شده و قدیمی ایتالیا هنوز یک محل انباشت دائمی پیدا نشده است.

از سوی دیگر هزینه‌های تولید انرژی هسته‌ای برخلاف آن‌چه سیاستمداران وانمود می‌کنند در طول زمان به طور مرتب افزایش می‌یابد و از این نظر تولید این انرژی در طولانی‌مدت به صرفه نیست. همچنین از آن‌جا که ایتالیا دارای منابع اورانیوم نیست بنابراین محتاج خرید اورانیوم از کشورهای دیگر است و در نهایت بازهم نمی‌تواند به استقلال در زمینه تولید انرژی دست یابد.

علاوه بر تمام این موارد اشاره به خطرات فراوان تولید انرژی هسته‌ای از جمله زیان‌های زیست محیطی آن، کارزار مخالفت با ساختن نیروگاه‌ها را توان بیشتری بخشید. استفاده از حجم عظیمی از آب برای خنک نگاه داشتن نیروگاه‌ها و افزایش دمای آب بازگشته به چرخه طبیعت، تخریب طبیعت برای استخراج اورانیوم و همچنین تکرار فجایع هسته‌ای و تاثیرات غیر قابل انکار آن بر انسان و محیط زیست از جمله دلایلی بوده‌اند که طرفداران محیط زیست در کارزار خود به آن استناد می‌کردند. اخلاق‌گرایان نیز استخراج اورانیوم از معادن آفریقا را یکی از دلایل بروز جنگ‌های متعدد در آن منطقه دانسته‌اند و از این رو اخلاقاً توسعه زیرساخت‌های هسته‌ای را ناموجه دانستند.

در میان مخالفان انر‍ژی هسته‌ای در ایتالیا، کارلو روبیا، فیزیکدان ایتالیایی و برنده جایزه فیزیک نوبل نیز قرار دارد که معتقد است هزینه‌های همه‌جانبه انرژی هسته‌ای به هیچ‌وجه قابل دفاع نیست و کشور بهتر است در زمینه‌انرژی‌های دیگر از جمله انرژی‌های تجدیدپذیر سرمایه‌گذاری کند.

او همچنین از تصمیم آلمان برای توقف فعایت‌های هسته‌ای و رفتن به سمت انرژی‌های نوین حمایت کرده و آن را آینده ایتالیا نیز خوانده است.

سرانجام مخالفان انرژی هسته‌ای توانستند حرف خود را به کرسی بنشانند و همان‌طور که نخست‌وزیر ایتالیا با دلخوری اعلام کرد، این کشور با انرژی هسته‌ای وداع کرده و از این پس به فکر توسعه انرژی‌های جایگزین خواهد بود.