انقلاب عربی ـ مانیفست جریانات بین المللی مارکسیستی

رشد مبارزات طبقاتی
سه‌شنبه ۱٣ ارديبهشت ۱٣۹۰ – ٣ می ۲۰۱۱
Der Funke
برگردان ناهید جعفرپور

انقلاب عربی برای کارگران و جوانان سرتاسر جهان سرچشمه ای از ایده های مبارزاتی است. این انفلاب در تمامی کشورهای خاورمیانه باعث تکانی اساسی شد. تاثیرات این جنبش در سرتاسر جهان قابل لمس است. وقایع غمگین شمال آفریقا چرخشی تعیین کننده در تاریخ بشریت را نشان می دهد.

موضوع بر سر یک روند عمومی است: حتی اگر با شتابی متفاوت اما این روند در سرتاسر کره خاکی خود را گسترش خواهد داد و سیل جایش را به طوفان، شکست به پیروزی و ناامیدی به موفقیت خواهد داد. این توسعه عمومی بروشنی مبارزه طبقاتی را افزایش خواهد داد.

جنبش های مردمی خارق العاده در تونس و مصر شروع این روند گسترده بود. توسعه انقلابی در دستور کار روزمره قرار گرفته و هیچ کشوری در جهان خارج از این روند قرار نخواهد داشت. انقلاب های کشورهای عربی بیان بحران سرمایه داری جهانی است. کشورهای سرمایه داری پیشرفته در این وقایع می توانند آینده خویش را ببینند.

تونس
تونس مدت های مدید بنظر می رسید که با ثبات ترین کشور عربی است. اقتصاد خوب رواج داشت و سرمایه گذاری های خارجی سودهای فراوان بدنبال خویش حاصل می کردند. رئیس جمهور زین العابدین با دست های آهنین بر این کشور حکومت می نمود. بنظر می رسید که در جهان سرمایه داری تونس بهترین وضعیت را دارا می باشد.

مفسرین بورژوازی اما تنها ظاهر مسئله را تفسیر می کردند و از این قابلیت محروم بودند که به اعماق جامعه بپردازند. آنها در مقابل پیشرفت های آفریقای شمالی کور شده بودند. به نظر آنها وقوع یک انقلاب در تونس غیر ممکن و نشدنی بود. امروز اما تمامی این مفسرین و کارشناسان اقتصادی و …. از وقایع در تونس شوکه شده اند. شعله های انقلاب هنوز خاموش نشده بود که کارگران خواهان تصرف دارائی خانواده بن علی گشتند و از آنجا که این خانواده بخش های بزرگی از اقتصاد این کشور را کنترل می کردند این عمل کارگران خود اعلام جنگ به نظم سرمایه داری و شروع خواست های سوسیالیستی در تونس بود.

در بسیاری از کارخانه جات مدیران منفور اخراج گشتند. چپ های ” جبهه 14″ فراخوان نشست ملی کمیته های انقلابی را دادند اما متاسفانه تا کنون حرکت مشخصی در این رابطه انجام نگرفته است. با این حال با وجود عدم وجود یک رهبری واقعی این جنبش موفق شد نخست وزیر القنوشی را مجبور به کناره گیری کند. شعار کارگران این است ” انقلاب تا پیروزی”.

تونس آغازگر انقلاب عربی بود. تونس کشور کوچکی است اما مصر کلید تمامی منطقه است. مصر با 82 میلیون جمعیت قلب جهان عرب است. پرولتاریای مصر به لحاظ تعداد بسیار قوی است از سنت بسیار قوی مبارزاتی برخوردار است. انقلاب مصر بی شک از موفقیت جنبش اعتراضی تونس روحیه گرفت اما با این حال دلائل متفاوت دیگری هم برای شروع آن وجود داشت: نارضایتی، افزایش بیکاری، افت استاندارد زندگی و رشوه خواری و فساد دولتی که با مشت حکومت می کرد.

انقلاب تونس بمانند یک کاتالیزاتور بود. اما کاتالیزاتور ها می توانند تنها زمانی عمل کنند که تمامی شروط لازم دیگر موجود باشند. در تونس جنبش انقلابی نشان داد که چه چیزی ممکن است. اما غلط است که فکر کنیم انقلاب تونس دلیل تعیین کننده برای وقایع مصر بوده است. باید توجه نمود که در همه این کشورها شرایط انفجار انقلابی وجود داشته است. تنها چیزی که وجود نداشت جرقه ای تعیین کننده برای آغاز انقلاب بود. این جرقه از تونس به مصر رسید.

مشخصه جنبش مصرشهامت غیر قابل توصیف پهنه جامعه بود. نیروهای امنیتی نمی توانستند با اسلحه گرم بر علیه تظاهرکنندگان میدان تحریر وارد عمل شوند زیرا رژیم مصر از یک سناریو بمانند آنچه که در تونس گذشت ترس داشت.آنها اعتقاد داشتند که می توانند چون گذشته با از بین بردن سران جنبش اعتراضی مسئله را خاتمه دهند. اما این بار کافی نبود. زیرا که مردم دیگر ترس خویش را از دست داده بودند و به ناگهان نیروی پلیس می بایست از مقابل چشمان مصمم تظاهرکنندگان متواری گردد.

نتیجه مستقیم این بود که میدان تحریر قاهره در تصرف مردم قرار گرفت. رژیم سپس ارتش را به خیابان فرستاد اما بسیاری از سربازان عادی با مردم حس برادری پیدا کردند. ارتش مصر متشکل شده است از سربازان نظام وظیفه که دوره خدمت اجباری می گذرانند. افسران عالی رتبه و ژنرال ها خشن و فاسد و وابسته به رژیم مصر می باشند اما سربازان عادی فرزندان دهقانان و کارگران معمولی اند.

احزاب اپوزیسیون خواهان رفرم و انحلال پارلمانی بودند که در دسامبر گذشته بعد از یک انتخابات تقلبی شکل گرفته بود. از جمله خواسته های دیگر این بود که انتخابات جدید انجام شود و مبارک و پسرش اعلام کنند که در انتخابات ریاست جمهوری در ماه سپتامبر کاندید نخواهند شد. رهبران اپوزیسیون با این برنامه شان بسیار عقب تر ازخواسته های مردم قرار داشتند. جنبش به هیچ وجه با این راه حل توافق نداشت. خواسته های مردم بسیار اساسی بودند: خواست پایان دادن به شرایط اضطراری و برکناری وزیر کشورو افزایش دستمزدها ـ تا در نتیجه سرنگونی مبارک و انحلال کامل رژیم را خواستار شوند. این خودآگاهی در زمانی کوتاه جهشی عظیم نمود.

پهنه جامعه از همان ابتدا موتور وقایع تونس و مصر بود. در حال حاضر ” کارشناسان” بورژوازی و خرده بورژوازی همه تلاش می کنند دقیقا مفهوم آکسیونهای پهنه جامعه را کوچک جلوه دهند و دقیقا تمامی توجه شان را معطوف سران دولت می کنند. از نگاه آنها سرنگونی دیکتاتورها چیز دیگری جز یک کودتا نبود. ما این تلاش مورخین بورژوازی را برای توضیح انقلاب 1917 روسیه می شناسیم.

بررسی های آنها کاملا سطحی است. برای فلسفه بورژوازی در کل همه چیز پدیده ای کاملا سطحی است. درست بمانند این است که بدون اینکه بخواهیم در باره دلایل ایجاد طوفان ها در اقیانوس تحقیقی کنیم، جنبش را با امواج دریا توضیح دهیم. حتی زمانی که قاهره از تظاهرات های مردم بلرزه افتاده بود هیلیری کلینگتون اعتقاد داشت که مصر در ثبات بسر می برد. وی به این مسئله استناد می کرد که دولت و دستگاه سرکوبش هنوز قابلیت عملکرد دارند. درست دوهفته بعد همه چیز طور دیگری شد.

یک دستگاه سرکوب دولتی قدرتمند هم نمی تواند انقلاب را باز دارد. در شرایطی درست برعکس است. در یک دمکراسی بورژوازی و پارلمانی، طبقه رهبری کننده از ظرفیت امنیتی معینی برای زمانی که وضعیت از دستش خارج شود برخوردار است اما در یک دیکتاتوری و یک رژیم استبدادی مردم از این امکان برخوردار نیستند عقاید خویش را در فضای سیستم سیاسی بیان کنند از این روی تکان های سیاسی خود را بلافاصله نشان می دهند و فورا شکلی تند و تیز بخود می گیرند.

نقش پرولتاریا

در اولین دوهفته قدرت در دست مردم درخیابان ها بود.اما رهبریت جنبش نمی دانست با این قدرت چه کند. این جو حاکم بود که گویا وجود این همه مردم در میدان تحریر کافی است. از این روی با مشکل تعیین کننده ای چون قدرت دولت با بی توجه ای برخورد می شد. در واقع استراتژی کاملا منفی حاکم بود در حالیکه این وضعیت نیاز به استراتژی ای تهاجمی داشت.

بن علی به واسطه تظاهرات های گسترده مردم به تبعید فرستاده شد و دستگاه دولتی “ار س د” سرنگون شد. از این مسئله بسیاری از مردم مصر پیروی کردند و رژیم مبارک هم ثبات خویش را از دست داد اما مشکل اینجا بود که مبارک نمی خواست برود. تلاش ها و شهامت های بیشماری از تظاهرکنندگان کاملا خارق العاده بود. اما با این وجود به سرنگونی مبارک ختم نشد. تظاهرات های بزرگ از مفهوم زیادی برخوردارند زیرا که احساس قدرت را به مردم و رهبریت جنبش می دهند اما برای پیروزی، جنبش می بایست به سطحی جدید و بالا ارتقا یابد. برای این مسئله تنها پرولتاریا از این موقعیت برخوردار بود: بیداری کارگران دقیقا سال قبل از این از طریق اعتصاب ها و اعتراض های بیشمار خود را نشان داده بود و این خود مهمترین فاکتوری بود که انقلاب را تدارک نموده بود ـ این مسئله خود کلید پیروزی های آینده مصر است. به این صورت که پرولتاریای مصر وارد صحنه تاریخ شد و درحرکت انقلاب چرخشی جدید بسوی تغییرات اجتماعی داد. در ابتدا یک موج از اعتصاب ها انقلاب را نجات داد و باعث سرنگونی مبارک شد. از شهری به شهر دیگر کارگران به اعتصاب پیوستند و کارخانه جات را اشغال نمودند و مدیران مورد تنفر و گردانندگان فاسد اتحادیه های کارگری را کنار زدند. انقلاب جهشی کیفی نمود و از یک تظاهرات بزرگ به ناگهان خیزشی عظیم برپا شد. چه نتایجی می توانیم از این پروسه حاصل کنیم؟ تنها یک نتیجه: اینکه مبارزه برای دمکراسی تنها زمانی می تواند پیروزمند باشد که پرولتاریا در صدراین جنبش قرار داشته باشد. نقش تعیین کننده را میلیون ها کارگری دارند که ثروت های اجتماعی را تولید می کنند و بدون اجازه آنها هیچ لامپی روشن نمی شود و هیچ تلفنی زنگ نمی زند و هیچ چرخی چرخیده نمی شود.

بیداری مجدد ملت مصر
مارکسیسم به مفهوم دترمینیسم اقتصادی نیست. بیکاری همگانی و فقر به تنهائی نمی توانند دلیل شرایط انقلابی در جهان عرب باشند. دلیلی دیگری هم وجود دارد: چیزی که بسادگی قابل مقیاس و قابل فهم نیست و آنهم احساس سوزنده تحقیر در قلب ها و کله های یک ملت است. ملتی که هر چه بیشتر به عمق تاریخش رجوع می کند نسل ها حکومت امپریالیست ها را می بیند.

در مجموعه ی جهان عرب که صدها سال از سوی امپریالیسم در بردگی بسر می برد و استثمار می شود این احساس وجود دارد. در آغاز قدرت های بزرگ اروپائی بودند و سپس غول های اقیانوس اطلس که تاریخ این منطقه را تعیین می کردند. به غلط می تواند این احساس بیان خود را در بنیادگرائی اسلامی پیدا کند و تمامی آنچیزهائی که از غرب می آید کاری شیطانی باشد. اما نباید فراموش کنیم که قوی شدن اسلامیست ها درمنطقه در مرحله نخست پیامد خطاهای سیاسی چپ ها است که نتوانسته اند با توجه به مشکلات این جوامع بدیل های خود را ارائه کنند.

در سال 1950 و 1960 جمال عبدل ناصر رویای یک ” سوسیالیسم پان عربی” را در سطح گسترده ای از مجموعه منطقه پراکنده کرد. مصر بعنوان امید تمامی ستمدیدگان و استثمار شدگان جهان عرب تبدیل شد. اما ناصر آماده نبود از نظریه اش نتیجه های منطقی بگیرد و در زمان انور سادات مجموعه این روند مجددا به عکس خود تبدیل شد و مصر به نقش چرخ کوچکی وابسته به سیاست قدرت بزرگ آمریکا تبدیل شد. در سه دهه حکومت مبارک مصر عروسک خیمه شب بازی آمریکا و اسرائیل بود. در این دهه ها روح عربی از سرخوردگی ها، شکست ها و حقارت ها آسیب دید و شکنجه شد. اما بالاخره ورق برگشت: ایده انقلاب امروز در جهان عرب یک مفهوم مشخص پیدا کرده است و فکر و اندیشه میلیون ها انسان را بخود مشغول نموده است و از این طریق به یک نیروی مادی تبدیل شده است. ایده هائی که تا همین اخیرا تنها از سوی جمع محدودی بیان می شد به ناگهان میلیون ها انسان را به حرکت در آورده است.

انقلاب ها برای همه جریانات سیاسی یک امتحان سخت است. از این روز به آن روز تروریسم فردی و بنیادگرائی اسلامی هر گونه جذابیت خود را از دست داد. انقلاب ایده هائی را که از مدتهای مدید فراموش شده بود دوباره در اذهان زنده نمود. سنت های قدیمی سوسیالیسم و ناسیونالیسم پان عربی مجددا در خودآگاهی پهنه وسیعی از اقشار مختلف باز گشت. سرود های قدیمی مبارزاتی دوباره خوانده شدند و عکس های ناصر دوباره در تظاهرات ها دیده شد.

ما امروز شاهدین یک رنسانس جدید عربی هستیم. در گرماگرم نبرد خودآگاهی مردم مجددا شکل می گیرد. راه حل های دمکراتیک در شرایط کنونی از مفهومی اساسی برخوردارند. مردمی که سال های مدید در شرایط بردگی بسر می بردند، بالاخره فرهنگ بیتفاوتی و پاسیو بودن را کنار گذاشته و در بعدی وسیع خیزش می کنند.

یک چنین روندی در آگاهی را ما می توانیم در هر اعتصابی ببینیم. این اتفاقی نیست و تقریبا هر اعتصابی یک انقلاب کوچک است. بر عکس آن هم درست این است که هر انقلابی یک اعتصاب مجموعه جامعه بر علیه ستم گران است. به محظی که انسانها فعال می شوند، سرنوشت خویش را خود در دست می گیرند و شخصیت خویش را مجددا کشف می کنند و احقاق حق می کنند. آنها خواهان این می شوند که به آنها احترام گذاشته شود. این خود جاشنی هر انقلابی است.

از طریق انقلاب آگاهی ها به سطحی نو می رسند و عکس العمل مردم زمین را زیر پایشان بلرزه در می آورد. مهی که توسط بنیادگرائی مذهبی پخش شده است دیگر نمی تواند مدت زیادی کله های مردم را مسخ کند. بر خلاف تصور رسانه های غربی نیروهای بنیادگرا در تونس و مصر نقشی در انقلاب نداشتند و خشونت فرقه ای بر علیه اقلیت های مذهبی به ناگهان خاتمه یافت. زنان و مردان، جوانان و سالمندان، مسلمانان و مسیحیان متحدانه دوش بدوس هم برخاستند.

جنبش انقلابی تاثیر برروی تمامی مذهبی ها، ملی ها و گروه های مختلف انسانی گذاشت. نقش های سنتی جنسیتی به ناگهان دیگر محو شدند و زنان در خیابان ها جای گرفتند و در صف مقدم به مبارزه پرداختند. زیر پرچم انقلاب تمامی نیروهای زنده ملت عربی برای مبارزه مشترک متحد شدند. مردم با افتخار می توانستند بگویند:” ما دیگر نمی خواهیم برده باشیم”.

انقلاب تونس و مصر از پائین جامعه آغاز شد و هیچ حزب سیاسی نمی تواند بگوید که این کار من بوده است و این انقلاب را من سازماندهی کرده ام. این جنبش از سوی هیچ حزبی قابل پیش بینی نبود و اگر بهتر بگوئیم از خیزش این جنبش غافلگیر هم شدند. اگر درسی از انقلاب مصر گرفته باشیم آن درس این خواهد بود که:” جنبش انقلابی نمی تواند جز به خودش به کسی دیگر اعتماد کند”. این جنبش باید روی نیروی خودش و پاهای خودش ساخته و سازماندهی شود.

اولین آکسیون های اعتراضی از سوی اقلیتی از انسانهای مصمم برگزار شد و در واقعیت هم این آکسیون ها خود بخودی نبودند. از همان ابتدا افکار عمومی هوادار این اعتراضات بود. پیامد این اعتراض ها به وجود آمدن قیامی عمومی بر علیه رژیم مبارک از طریق اعتراضات گسترده در تمامی مصر بود. در اساس یک رهبریت وجود داشت اگر چه ایده های روشن نداشت. چه در تونس و چه در مصر سازماندهان اعتراضات از شرکت وسیع مردم غافلگیر شدند. آنها هرگز انتظار نداشتند که پشتیبانی از فراخوان آنها اینچنین گسترده باشد. همچنین اصلا فکر نمی کردند که آنها بتوانند نیروهای ویژه و پلیس را مجبور به متواری شدن نمایند.

این درست است که کاراکترخودبخودی انقلاب به نحوی حالت دفاعی در مقابل فشار های دولتی را به همراه داشت و از این لحاظ این مسئله خود عنصری مثبت بود. اما عدم وجود رهبری مناسب در ادامه روند ضعفی جدی به حساب می آمد.

این واقعیت که بن علی و مبارک بدون یک رهبریت آگاهانه سرنگون شدند، شهادت از پتانسیل انقلابی عظیم پرولتاریا را می دهد. با این وجود این مسئله باعث نمی شود که ما آن ضعف را نبینیم: ضعف یک جنبش خودبخودی را ما در ایران تجربه کردیم. جائی که انقلاب با تمامی از خود گذشتگی ها به یک شکست انجامید ـ حداقل تا مدتی.

این تصور که ” ما رهبریت نمی خواهیم” با اوضاع جور در نمی آید. حتی برای یک اعتصاب نیم ساعته در یک کارخانه یک رهبریت وجود دارد. به این صورت که کارگرانی انتخاب می شوند تا از طرف بقیه اعتصاب را همچنان سازماندهی کنند. این کارگران بصورت اتفاقی و یا سمبولیک انتخاب نمی شوند بلکه کسانی خواهند بود که در مواقع عادی بسیار با شهامت و با تجربه می باشند. رهبریت از مفهوم بسیار مهمی برخوردار است. این خود الفبای مارکسیسم است.

مشکل رهبریت
در ابتدای یک انقلاب مردم برنامه و طرح روشنی ندارند. آنها در آغاز با تجربیات مشخص مبارزه آشنا می شوند. با وجود اینکه دقیقا نمی دانند که چه می خواهند اما خیلی خوب می دانند که چه چیزی را دیگر نمی خواهند و این خود در ابتدا کافی است که جنبش را به پیش برد.

رهبریت در هر جنگی مهمترین فاکتور است. البته این به آن معنی نیست که تنها فاکتور است. حتی بهترین رهبریت سیاسی هم نمی تواند موفقیت یک جنبش را تضمین کند اگر که شرایط عینی وجود نداشته باشد. برخی اوقات حتی ممکن است که با ژنرال های بسیار بد هم جنگ برنده شود. یک انقلاب هم در بعدی مشخص بیان جنگ میان طبقات است. طبقه کارگر از این مزیت برخوردار است که به لحاظ عددی به مراتب برتر است و کنترل مناطق کلیدی سیستم تولید اجتماعی را در دست دارد.

اما طبقه رهبری کننده هم از مزیت های دیگری برخوردار است: با سیستم دولتی و دستگاه سرکوبش دیکتاتور را سرپا نگاه می دارد و اقلیتی از استثمارکنندگان را بر اکثریت جامعه حاکم می سازد. همچنین رسانه ها، رادیو، تلویزیون، مدارس و دانشگاه ها، بوروکراسی دولتی و همچنین فراموش نکنیم که بوروکراسی معنوی و پلیس اندیشه و فکر در مساجد و کلیسا ها را در خدمت دارد. همچنین رهبران ارتشی از مشاوران و اقتصاددانان و دیگر کارشناسان را در زمینه دستکاری و فریبکاری افکار مردم در اختیار دارد.

برای اینکه بتوان با دستگاه سرکوب و استثماری که دهه ها با تمام قوا عمل نموده است مبارزه نمود، باید طبقه کارگر سازماندهی خودش را شکل دهد و یک رهبریت با تجربه و مصمم تشکیل دهد. رهبری ای که تاریخ را مطالعه و از آن درس ها گرفته و روی همه احتمالات فکر و کار نموده باشد. مبارزه بر علیه طبقه رهبری کننده و دولت بورژوازی بدون سازماندهی و بدون رهبری بمانند تلاش برای فرستادن ارتشی نا آزموده و سربازانی غیر آماده بر علیه ارتشی حرفه ای و آماده بجنگ است. در غالب موارد یک چنین مبارزه ای به شکست خواهد انجامید. و حتی اگر موفق شویم دشمن را به عقب برانیم اما برای رسیدن به انقلاب و پیروزی انقلاب کافی نیست. جبهه مخالف خود را از نو جمع و جور و سازماندهی می کند و تاکتیکش را عوض نموده و یک ضد حمله سازمان می کند که خطرناک تر از بار اول خواهد بود. زیرا که مردم در این باور باقی می مانند که جنگ را همان بار اول برنده شده اند. آنچه که در آغاز بعنوان یک پیروزی و خوشحالی ارزیابی می گردد بسرعت می تواند تغییر کند و سرنوشت انقلاب را بشدت مورد خطر قرار دهد. عدم وجود یک رهبریت مناسب در یک چنین موردی بعنوان پاشنه آشیل و همچنین بعنوان ضعف بسیار جنبش انقلابی خواهد بود.

رهبریت جنبش اعتراضی در مصر را جریانات مختلف ایدئولوژیک که منافع طبقاتی متفاوت داشتند، بدست گرفته و در آغاز از آنجا که تنها احساس مردم باعث اتحاد آنها می شود مشکلی پیش نخواهد آمد ولی در ادامه روند اختلافات درونی تاثیر بسیار در کند پیش رفتند و اختلال در کار انقلاب خواهد بود. عناصر بورژوازی و دمکرات های اقشار میانی بسرعت خواهان این می شوند که اولین امتیاز ها را از رژیم بپذیرند و بدنبال توافقات رفته و پنهان از جنبش وارد مذاکرات با رژیم خواهند شد و در نهایت کمی دیر یا زود بالاخره پشت به انقلاب کرده و جبهه خویش را تغییر می دهند. بخشا این امر را ما همین امروز هم می بینیم.

این جنبش سراسری است که ژنرال ها را به این نتیجه رساند که کناره گیری مبارک تنها راه ممکن خواهد بود تا بدین وسیله آرامش به خیابان های مصر بازگرددو نظم برقرار شود. این مسئله مقدم ترین الویت آنها بوده و هست. تمامی سخن وری ها در باره ” دمکراسی” تنها برای این است که افکار عمومی فراموش کند که چه خشن و فاسد ژنرال های رژیم سابق بودند. آنها از انقلاب چون طاعون می ترسند و می خواهند تا آنجا که امکان دارد مجددا همه چیز به وضعیت عادی برگردد. آنها می خواهند رژیم سابق را با نامی جدید برقرار سازند.

طبقه رهبری کننده دارای استراتژی های متفاوت است تا توسط آنها انقلاب را بزانو درآورد. اگر توسط ابزار خشونت موفق نشدند در اینصورت راهی دیگر خواهند یافت. اگر که طبقه رهبری کننده در مقابل این چشم انداز قرار داشته باشد که همه چیز را از دست دهد در این صورت سازش خواهد نمود. سرنگونی بن علی و مبارک پیروزی بزرگی بود اما این مسئله خود تنها اولین قدم در این درام انقلابی است.

نمایندگان رژیم سابق هنوز هم موضع قدرتی خویش را حفظ نموده اند: سیستم دولت، ارتش، پلیس و بوراکراسی هنوز دست نخورده باقی مانده اند. همزمان سران ارتش در رابطه تنگاتنگ با امپریالیست ها قرار دارند و بدنبال راهی هستند تا انقلاب را خفه کنند. آنها توافقات پشت توافقاتی را پیشنهاد می کنند که توسط آن قدرت و موقعیت خویش را حفظ نمایند.
کم کم و آهسته آهسته نمایندگان رژیم سابق مجددا به حالت عادی خود بر می گردند و اعتماد به نفس خویش را بدست آورده و تلاش می کنند با زرنگی و حقه بازی در بخش هائی از اپوزیسیون نفوذ کنند. مردم این روند را با خشم ملاحظه می کنند زیرا که آنها نمی خواهند تا جنبش توسط این سیاستمداران حرفه ای برای منافعشان قربانی گردد و مورد سوءاستفاده قرار گیرد.

اگر جنبش رادیکالیزه شود برخی که در فاز اول نقشی رهبری کننده داشتند، مجددا کنار می روند. برخی دیگر در کل جنبش را ترک خواهند نمود و مجددا برخی دیگر در این موقعیت قرار می گیرند که جبهه خود را تغییر دهند و به مخالفین جنبش بپیوندند. این مسئله با منافع طبقاتی هرکدام از بخش های این جنبش در رابطه است. تهیدستان، بیکاران، کارگران، بی زمینان هیچ علاقه ای به برقراری نظم سابق ندارند. آنها نه تنها خواهان رفتن مبارک بودند بلکه خواهان برکناری کلیت رژیم سابق که بر بستر ستم گری و استثمار و سرکوب و نابرابری استوار است می باشند. لیبرال های بورژوازی اما مبارزه برای ” دمکراسی” را بعنوان راهی در جهت راه پیدا کردن به مجلس برای مطرح کردن خویش و منافع خویش می دانند. آنها هیچ علاقه ای برای پیشرفت انقلاب ندارند چه رسد که بخواهند به مناسبات مالکیتی موجود دست برند. برای آنها جنبش مردم چیزی بیشتر از عامل فشاری جالب برای مذاکرات با رژیم نیست.

ما می توانیم با اطمینان بگوئیم که آنها به انقلاب خیانت خواهند نمود. البرادی همین حالا می گوید که وی تغییرات پیشنهاد شده برای قانون اساسی را رد می کند. وی بجای فراخوان فوری برای یک نشست در باره تغییر قانون اساسی، اظهار می دارد که انتخابات باید به تاخیر بیافتد. زیرا که شرایط برای انتخابات آزاد فراهم نیست. برای این خانمها و آقایان هیچگاه زمانی مناسب برای دمکراسی فرا نخواهد رسید. اما برای مردم که برای انقلاب قربانی های فراوان داده اند و خون خود را بر زمین ریخته اند، زمان دمکراسی همین حالا فرا رسیده است.

از این روی:
نه به اعتماد به ژنرال ها
نه به اعتماد به ” رهبران” قلابی که خواهان برگشت به شرایط عادی هستند
جنبش مردم باید به راه خود اد امه دهد
سازماندهی و تقویت کمیته های انقلابی
نه به پشتیبانی های طرفداران رژیم سابق
نه به ساخت و پاخت با رژیم سابق
“دولت موقت” فعلی از مشروعیت برخوردار نیست و باید فورا منحل گردد
فراخوان در جهت تشکیل فوری نشست برای تغییر قانون اساسی
اخوان المسلمین
رهبر مذهبی ایران خامنه ای بارها اعلام نمود که این جنبش انقلابی مصر ” بیداری و احیای اسلام” است. اما این ادعا به هیچ وجه واقعیت ندارد. حتی مهمترین فرقه های مذهبی مصر هم این ادعا را رد نموده اند. ما در اینجا جنبشی را مشاهده نمودیم که هواداران همه مذاهب در آن شرکت داشتند. در زمان تظاهرات ها نه حملاتی به مسیحیان دیده شد و نه نشانه ای از ضد یهودیت.
فرقه گری مذهبی اسلحه و عکس العملی است برای انشغاب در جنبش. حملات گسترده بر علیه جامعه مسیحی/قبطی در دسامبر گذشته بروشنی کار پلیس مخفی بود تا بدینوسیله توجه مردم را در کشور به مشکلات منحرف سازند. حال نیروهای رژیم سابق تلاش می کنند دوباره به این حقه کثیف دست بزنند. انقلاب در تونس و مصر بطور گسترده انقلابی سکولار و جنبشی دمکراتیک بود. جنبشی که در آن نیروهای اسلامی به هیچ وجه نقشی بازی نمی کردند. این ادعا که اخوان المسلمین تنها اپوزیسیون موجود است از اساس بسیار نادرست است. خواست های محوری تظاهرکنندگان مصر ” کار، نان و دمکراسی” بود. این خواست ها پلی می باشند برای تحولات سوسیالیستی در جامعه. ما نباید فراموش کنیم که دقیقا ایده سوسیالیسم در مصر و دیگر کشورهای عربی از سنتی قوی برخوردار است.
بخشی از چپ ها وجود دارند که جنبش های تونس و مصر را بعنوان ” انقلاب اقشار میانی” ارزیابی می کنند. این ها همان گروه هائی هستند که در گذشته گروه های استبدادی چون حزب الله لبنان و حماس و اخوان المسلمین را پشتیبانی می کردند. آنها این برگشت از موضع مارکسیستی را با به اصطلاح موضع ” ضد امپریالیستی” این سازمان های اسلامی توضیح می دهند. آنها فراموش می کنند که این به اصطلاح سازمان های اسلامی شاید در بیان بر علیه امپریالیسم سخنوری کنند اما در عمل و پراتیک مشخص بکل جریانهای استبدادی هستند.
امپریالیسم نیروهای اسلامی را بعنوان تهدیدی بزرگ معرفی می کند تا بدینوسیله کاراکتر انقلاب عربی را پنهان سازند. آنها می گویند: اگر مبارک برود اخوان المسلمین به قدرت می رسد. مبارک هم همینطور مردم مصر را از وضعیتی چون عراق ترسانده بود. اما همه اینها برای ترساندن مردم بود. نقش بنیادگرایان اسلامی و سازمانهائی چون اخوان المسلمین بشدت مورد اغراق قرار گرفته و می گیرد اما آنچه که روشن است این است که این نیروها هیچ پیشرفتی نخواهند داشت. آنها خود را ” ضد امپریالیست” نشان می دهند اما در واقعیت در جانب زمین داران بزرگ و سرمایه داران قرار دارند. آنها همواره به کارگران و دهقانان خیانت کرده اند.
پشتیبانی گروه های چپ در اروپا از نیروهای اسلامی کاملا رسوائی است و در واقع خیانت به انقلاب پرولتری است. رهبران اخوان المسلمین بخش اعظمش از عناصر محافظه کار و تجار ثروتمند تشکیل شده اند، در حالیکه بدنه غالبا از اقشار تهیدست جامعه و بخشا جوانان اهل مبارزه هستند. در حال حاضر باید این بدنه را برای انقلاب به جنبش جلب نمود. اما نه در شکل یک اتحاد با رهبران اخوان المسلمین. بلکه به دین طریق که به سیاست این سازمان نقد جدی شود و کاراکتر واقعی آنها را به بدنه نشان داد. رهبری ای که خود را پشت شعار های ” ضد امپریالیستی” پنهان نموده است.
این درست بر عکس آن چیزی است که بسیاری از چپ ها زمانی که چند سال پیش با رهبریت اخوان المسلمین بر سر سازماندهی کنفرانس ضد جنگ در قاهره وارد ائتلاف شدند، انجام دادند. در اساس این گروه ها به رهبران اخوان المسلمین این امکان را دادند خود را بعنوان نیروهای ضد امپریالیسم نشان دهند. در واقع به آنها کمک شد تا خود را پیش بدنه شان به اثبات برسانند.
در گذشته اخوان المسلمین از سوی سازمان سیا پشتیبانی می شد تا رژیم ناسیونالیست و تمایل به چپ ناصر را از بین ببرند. بنیادگرائی اسلامی محصول وزارت خارجه آمریکا جان فوستر دولس بود تا چپ ها را بعد از بحران سوئز ضعیف سازند. در ابتدا زمانی که رئیس جمهور مصر سادات بعنوان عروسک خیمه شب بازی آمریکا شناخته شد( مبارک می بایست بعد ها نقش او را بگیرد) در این زمان دیگر نیازی به اخوان المسلمین نبود.
در واقع اسلامیست ها همانقدر از جنبش مردمی انقلابی ترس دارند که خود رژیم ترس دارد. اخوان المسلمین تا زمانی که مبارک کناره گیری نکرده بود اعلام کرده بودند که برای مذاکرات با دولت آماده اند.




انقلاب های مغرب و خاورمیانه و طبقه کارگر

یکشنبه ۱۱ ارديبهشت ۱٣۹۰ – ۱ می ۲۰۱۱
World socialist web site

برگردان ناهید جعفرپور
خیزش های انقلابی در تونس و مصر نشانه آغاز یک عصر جدید از مبارزات طبقاتی است. طبقه کارگر در این کشورها قدرت بیحد اجتماعی خویش را به اثبات رساند. کارگران نه اسیر ترس شدند و نه از مبارزه کناره گیری کردند بلکه رهبران خشونت را چون بن علی و مبارک در فاصله چند روز مجبور به کناره گیری از قدرت نمودند.

انقلاب در این کشورها هنوز در آغاز خویش و در مرحله اول خود قرار دارند. دیکتاتور ها رفته اند اما رژیم ها هنوز برجای خویش باقی مانده اند. در مصر قدرت در دست ارتش است و در تونس وابستگان بن علی دولت را با برخی از اعضای اپوزیسیون آنهم برای گول زدن مردم بعهده گرفته اند.
انقلاب نمی تواند با طرح خواسته های عمومی دمکراتیک بر جای خود درجا بزند. انتظار کارگران و جوانان ـ محل های کار، مزد بهتر، آینده ای امن ـ تنها می توانند به اجرا درآیند اگر که مالکیت سرمایه داری، مناسبات نیمه فئودالی در روستاها و وابستگی به امپریالیسم از بین برود. مبارزه برای دمکراسی از مبارزه برای قدرت گرفتن کارگران و برقراری جامعه ای سوسیالیستی جدا نیست.
این وظایف نمی توانند در فضای ملی حل شوند. بلکه نیاز به یک استراتژی بین المللی دارند. انقلاب در مغرب و در خاورمیانه رابطه تنگاتنگ با مبارزات طبقاتی در فرانسه و مابقی کشورهای جهان دارد. طبقه کارگر در سرتاسر جهان در مقابل مشکلات مشابه قرار گرفته است. استاندارد زندگی در حال سقوط است. بیکاری و فقر در حال صعود است. خدمات اجتماعی منهدم می شوند و حقوق دمکراتیک محدود می گردند. در قطب دیگر جامعه یک آریستوکراتی مالی و ثروتی بیکران انبوه شده است و با تمامی ابزار از آن محافظت می شود.
طبقه کارگر می تواند حقوق اجتماعی و سیاسی خود را زمانی امنیت بخشد که راه انقلاب اجتماعی را بپیماید. وی باید با تمامی سازمانهائی که در سطوح ملی اش وجود دارند چون احزاب سوسیالیستی، احزاب کمونیستی، اتحادیه ها و وابستگان اتحادیه ها مانند احزاب چپ و… بپا خیزد و بسوی چشم اندازهای سوسیالیستی بین المللی حرکت نماید.
طبقه کارگر و ملت های تحت ستم جهان اول ماه مه را بعنوان روز اتحاد و مبارزه و همبستگی با شعار ” مزد برابر برای کار برابر”، کار، نان، آزادی و نه به ” تبعیض زنان” جشن می گیرند و مبارزاشان را بر علیه امپریالیسم و هرگونه استبدادی به پیش می برند. لذا اول ماه مه 2011 تقدیم به تمامی ملت های تحت ستم که بر علیه دیکتاتور ها برخواسته اند می گردد.
تاثیرات بحران سرمایه داری ای که از سال 2008 به اوج خود رسید هنوز ادامه دارند. میلیون ها نفر با توجیح این بحران ها به بیکاری دچار شدند، خدمات اجتماعی منهدم گشتند و قوانین ضد ترور وضع گردیدند. استاندارد زندگی کارگران و شاغلین در حال سقوط است و فقر همواره در حال رشد است. آموزش و تعلیم حرفه ها برای فرزندان کارگران روز به روز سخت تر می شود.
از سوی دیگر سیستم سرمایه داری بیشتر و بیشتر تسلیحات تولید می کند تا بازار های جدید به وجود آورد و ذخایر انرژی زا و نقطه های مهم استراتژیک را فتح نماید. دیکتاتور های منطقه ای باید منافع امپریالیست ها را نمایندگی کنند. در غیر این صورت جایشان را دیگری خواهد گرفت.
تا چه زمانی ما باید شاهد این اوضاع باشیم که قدرتمندان ستم و استثمار را ادامه بدهند؟ آیا فقر و بیکاری و ستم همچنان باید پذیرفته شود یا اینکه در مقابل اش وتوی ما قرار گیرد؟
ما باید سیستم سرمایه داری را مورد هدف قرار دهیم. در بهار 2010 هزاران نفر در اروپا به خیابانها رفتند و حال در آفریقای شمالی این فریاد بگوش می رسد. خیزش های غیر منتظره در این کشورها امپریالیست ها را وحشت زده نموده اند. در حال حاضر آنها ( امپریالیست ها) تلاش می کنند اوضاع را مجددا تحت کنترل خود درآورند.
ملت های تحت ستم جهان باید اول ماه مه را بعنوان روز اتحاد و مبارزه و همبستگی و زیر پایه ای برای مبارزه مشترک ببینند. طبقه کارگر اروپا باید نیروهای امپریالیستی را برای پشتیبانی از مستبدین و رژیم های فاشیستی و حفظ زندگی آنها به محاکمه و پاسخگوئی بکشانند.
ما نباید تنها به مشاهده خیزش های ملت ها بر علیه مستبدین بنشینیم و دست روی دست بگذاریم. بجای این باید همبستگی مان را نشان دهیم و بیان کنیم. زنجیر های استثمار باید از هم پاره شوند.
سرمایه داری به معنی بحران است و فشار این بحران نباید بر دوش ملت ها سنگینی کند!
مبارزه ی متحد انقلابی را بر علیه سرمایه داری شکل دهیم!
زنده باد اول ماه مه!



در گرامی‌داشت اول ماه مه، روز کار

منوچهر صالحی
شنبه ۱۰ ارديبهشت ۱٣۹۰ – ٣۰ آوريل ۲۰۱۱
هم‌زمان با پیدایش شیوه تولید سرمایه‌داری، طبقه نوئی نیز پیدا شد که جز نیروی کار خود مالک و یا صاحب چیز دیگری نبود. این طبقه برای آن که بتواند هزینه زندگی خود و خانواده‌اش را تأمین کند، باید نیروی کار خویش را در بازار کار در برابر دریافت مزد می‌فروخت. او با مزدی که دریافت می‌کرد، می‌توانست نیروی کار خود را که در کارخانه مصرف شده بود، دوباره بازتولید کند تا بتواند بار دیگر آن را به صاحب کارخانه و یا بنگاهی که در بخش خدمات فعال بود، بفروشد.

بنا بر برداشت مارکس و انگلس شیوه تولید سرمایه‌داری از دو طبقه اصلی تشکیل شده است که عبارتند از بورژواها و پرولترها. بنا بر برداشت آن دو بورژوا زی طبقه‌ مدرن سرمایه‌داری را نمودار می‌سازد که صاحب وسائل تولید اجتماعی است و برای به‌کار انداختن آن از کارمزدوری بهره می‌گیرد.1
از آن‌جا که در روم باستان کسانی را که در روستاها می‌زیستند، اما بی‌زمین بودند، و هم‌چنین کسانی را که در شهرها می‌زیستند، اما باید کار مزدوری می‌کردند، بدون آن که برده بوده باشند، پرولتاریا می‌نامیدند، مارکس و انگلس نیز این طبقه نو را که هم‌زاد طبقه سرمایه‌دار صنعتی مدرن است، «پرولتاریا» نامیدند. بنا بر باور آن دو پرولتاریا کسی است که «از خود صاحب هیچ‌گونه ابزار تولید نیست و برای آن که زندگی کند، ناچار است نیروی کار خود را به معرض فروش بگذارد»2 بنا بر این تعریف پرولتاریا دربرگیرنده فقط کارگران نمی‌شود و بلکه همه افرادی هم‌چون روشنفکران، کارمندان، پزشکان، مهندسان و … را در بر می‌گیرد که در درون شیوه تولید سرمایه‌داری زندگی می‌کنند و برای آن که بتوانند زنده بمانند، باید نیروی کار خود را بفروشند.
بنا بر این، چون پرولتاریا باید نیروی کار خود را به‌سرمایه‌دار بفروشد، در نتیجه وابسته به او می‌شود، زیرا تا زمانی که سرمایه‌دار وسائل و ابزار تولیدی را که در آن‌ها کار شئیت یافته است، در اختیار پرولتاریا قرار ندهد، قادر به مصرف کار پرولتاریا نخواهد بود.3
نگاهی به تاریخ سرمایه‌داری نشان می‌دهد که در آن دوران، با آن که پرولتاریا صاحب کار خود بود و می‌توانست این نیرو را «آزادانه» در بازار بفروشد، اما خود قیمت کالای نیروی کار خود را تعمین نمی‌کرد و مجبور بود در برابر مزدی که سرمایه‌دار حاضر به‌پرداخت آن بود، تن به کار دهد. پرولتاریا در سده 19 در شرائطی بسیار دهشتناک به‌سر می‌برد و باید از طلوع تا غروب آفتاب، یعنی نزدیک به 16 ساعت کار می‌کرد. در آن دوران کارگران در برابر چنین کار طاقت‌فرسائی مزدی که هزینه زندگی‌شان را تأمین کند، دریافت نمی‌کردند و در نتیجه وضعیت زندگی‌شان روز به‌روز وخیم‌تر می‌گشت.
هم‌چنین در آن دوران کارگران در درون کارخانه‌ها از هرگونه حقوقی محروم بودند و باید بنا بر فرامین و خواسته‌های سرمایه‌داران کار می‌کردند. هم‌چنین هر گاه حادثه‌ای در روند تولید رخ می‌داد و کارگرانی مجروح می‌گشتند، کارفرما مجبور به پرداخت خسارتی به کارگر مجروح و علیل نبود. به‌این ترتیب کارگری که بیمار، مجروح و یا علیل می‌گشت، برای آن که بتواند بزید، مجبور به گدائی بود. در این دوران پرولترها از هرگونه حقوقی محروم بودند و هرگاه منافع کارفرمایان ایجاب می‌کرد، می‌توانستند بدون هر دلیلی از کارخانه اخراج شوند.
کمبود درآمد سبب شده بود تا زنان و کودکان نیز برای به‌دست آوردن یک لقمه نان در کارگاه‌ها و کارخانه‌های صنعتی نیروی کار خود را به بهائی بسیار ارزان بفروشند. در دورانی که سرمایه‌داری مدعی «رقابت آزاد» بود، تقریبأ همه‌ی جامعه، از کوکان گرفته تا زنان و مردان در معرض پرولتریزه شدن قرار داشتند، زیرا اکثریت جامعه مجبور بود برای زنده ماندن نیروی کار خود را به سرمایه‌داران اسنثمارگر بفروشد.
اما از نیمه سده نوزدهم جنبش مطالباتی کارگران از رشد خارق‌العاده‌ای برخوردار گشت. برای نخستین بار کارگران در 1856 در استرالیا برای تحقق هشت ساعت کار روزانه دست به‌اعتصاب زدند، اما آن جنبش با شتاب سرکوب شد. در سال 1886 در فرانسه کارگران اعتصابی با پلیس و ارتشی که برای درهم شکستن تظاهرات کارگران به یاری پلیس شتافته بود، به‌مبارزه خیابانی پرداختند. در همین سال موجی از اعتصابات کارگری سراسر ایالات متحده آمریکا را فراگرفت و روی‌هم بیش از 610 هزار کارگر در این اعتصابات شرکت داشتند. کارگران شیکاگو تصمیم گرفتند در بزرگ‌داشت اعتصاب کارگران استرالیا در اول مه 1886برای تحقق خواست هشت ساعت کار روزانه دست به اعتصاب زنند. در آن دوران چند کارگر آنارشیست رهبری این جنبش را در دست داشتند. در این روز بیش از 400 هزار کارگر در شهرهای مختلف آمریکا دست به‌تظاهرات زدند. برخلاف شهرهای دیگر، در شیکاگو پلیس به صف کارگران تظاهرکننده هجوم برد و در نتیجه 4 کارگر کشته شدند. در 4 مه همان سال در یادبود شهادت آن کارگران تظاهرات دیگری برگذار شد و کسی با پرتاب بمب به میان جمعیت سبب کشته شدن هفت پلیس و کارگر شد. پس از این رخداد هشت کارگر آنارشیست و هم‌چنین سردبیر نشریه «روزنامه کارگران» دستگیر و به جرم توطئه علیه امنیت عمومی محاکمه و محکوم و از آن میان سردبیر «روزنامه کارگران» و 4 کارگر آنارشیست به دار آویخته شدند. مابقی نیز به 4 تا 6 سال زندان‌ محکوم گشتند.4
رخدادهای شیکاگو بر جنبش کارگری اروپا تأثیری همه‌جانبه نهاد. در سال 1889 در آلمان بیش از 90 هزار کارگر معادن منطقه رور5 به‌خاطر تحقق هشت ساعت کار روزانه دست به اعتصاب سراسری زدند. در همین سال کارگران کارخانه‌های گاز انگلستان به اعتصاب سراسری پرداختند و سرانجام موفق شدند در این بخش از صنایع انگلیس هشت ساعت کار روزانه را به تصویب رسانند. کارگران بندر لندن نیز در همان سال توانستند با دست زدن به اعتصاب به دستمزد خود بی‌افزایند.
جنبش کارگری اروپا توانست در سال 1889 کنگره خود را در پاریس تشکیل دهد و بین‌الملل کارگری را به‌وجود آورد. در این کنگره که با شرکت بیش از 393 نماینده از 22 کشور تشکیل شد، به پیشنهاد نمایندگان فرانسه مصوبه‌ای به تصویب رسید که بر اساس آن جنبش بین‌الملل کارگری موظف بود در یکی از روزهای سال در سراسر جهان برای تحقق خواست هشت ساعت کار روزانه تظاهراتی بر پا کند. در رابطه با این مصوبه کنگره پاریس به پاس مبارزاتی که کارگران شیکاگو در روز اول ماه مه 1886 انجام داده بودند، این روز را به مثابه روز همبستگی جنبش بین‌المللی کارگران و روز مبارزه به‌خاطر رهائی طبقه کارگر از قید و بندهای استثماری تصویب کرد. به‌این ترتیب اول ماه مه به مثابه «روز کار» پا به‌عرصه تاریخ گذاشت و طی 125 سال گذشته از سوی کارگران و شاغلین جهان گرامی داشته شد.6
کلیسای کاتولیک که بنا بر باور خود با جنبش سوسیالیستی و کمونیستی مخالف است، زیرا سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها را افرادی بی‌خدا می‌داند که از حکومتی سکولار پشتیبانی می‌کنند و برای دین در هدایت دولت نقشی قائل نیستند، در سال 1939 که در ایتالیا فاشیست‌ها و در آلمان نازی‌ها حکومت می‌کردند، روز اول ماه مه را در رابطه با یوسف نجار که با «مریم مقدس» ازدواج کرد تا فرزند او عیسی مسیح بی‌پدر نماند، «روز بزرگ‌داشت یوسف کارگر» اعلان کرد. در این روز کارگران وابسته به سندیکاهای کارگری کاتولیک در صف جداگانه خود در نمایش‌های خیابانی شرکت می‌کنند.
اینک روز اول ماه مه در بیش‌تر کشورهای جهان به مثابه «روز کارگر» تعطیل رسمی است و در این روز سندیکاهای کارگری و احزاب سیاسی چپ با برگزاری جشن‌ها و تظاهرات خیابانی، نه تنها خاطره مبارزات کارگران شیکاگو را زنده نگاه‌ می‌دارند، بلکه هم‌چنین با طرح خواست‌های نو که بازتاب‌دهنده نیازهای کنونی جنبش کارگری است، می‌کوشند از حقوق مدنی خویش دفاع کنند. به‌عبارت دیگر، جنبش مطالباتی کارگری می‌کوشد وضعیت زندگی توده‌های مزدبگیر را در درون شیوه تولید سرمایه‌داری انسانی‌تر و مرفه‌تر سازد، بدون آن که جنبش ماه مه را به‌جنبشی ضدسرمایه‌داری بدل کند.
جنبش‌های کارگری کشورهای پیش‌رفته سرمایه‌داری توانستند طی 125 سال گذشته به دستاوردهای سترگی در زمینه بهترسازی سطح زندگی و آموزش نیروی کار دست یابند که امروز حتی از سوی سرمایه‌داران نیز پذیرفته شده است، زیرا این گونه سرمایه‌گذاری‌ها و هزینه‌های اجتماعی سبب افزایش فوق‌العاده مهارت و بالارفتن بارآوری نیروی کار در این کشورها گشته است که در نهایت موجب افزایش چشم‌گیر کار اضافی و سود سرشار سرمایه‌داران می‌گردد.
اما در ایران از یک‌سو به دلیل وجود دولت استبداد که از پیدایش هرگونه سازمان مطالباتی، صنفی و سیاسی جلوگیری می‌کند و از سوی دیگر به‌خاطر عقب‌ماندگی صنعتی، جنبش مطالباتی- سندیکائی ایران نتوانست آن‌طور که باید از رشد برخوردار شود و به مثابه جنبشی مستقل بر روی پای خود بایستد. در دوران رضا شاه برای جنبش‌های سندیکائی هیچ‌گونه آزادی عمل وجود نداشت و پس از شهریور 1320 با پیدایش آزادی‌های نسبی در جامعه، حزب توده توانست تا اندازه‌ای کارگران کارخانه‌های دولتی و خصوصی را در سندیکائی که وابسته به این حزب بود، بسیج کند و به‌جای آن که از این جنبش در جهت بهبود وضعیت زندگی کارگران بهره گیرد، با راه‌انداختن اعتصابات سیاسی کوشید موقعیت حکومت دکتر مصدق را تضعیف کند، زیرا می‌پنداشت او عامل امپریالیسم آمریکا است. در دوران سلطنت محمد رضا شاه نیز دولت محصول کودتای 28 مرداد از پیدایش سندیکاهای خودجوش کارگری جلوگیری کرد و در عوض با به‌وجود آوردن «سندیکاهای زرد» که توسط عوامل ساواک رهبری می‌شد، کوشید از رشد و گسترش جنبش کارگری جلوگیرد و هنگامی که انقلاب 1357 تحقق یافت، جنبش کارگری ایران فاقد هرگونه بافت سازمان‌یافته سندیکائی و سیاسی بود و به‌همین دلیل نتوانست در انقلاب ایران نقشی پیشاهنگ داشته باشد.
با این حال در بطن انقلاب ضد پهلوی، در بیش‌تر کارگاه‌ها و کارخانه‌ها «شوراهای خودجوش کارگری» به‌وجود آمدند. در آن دوران کارفرمایان که انقلاب را با منافع و موجودیت خود هم‌سو نمی‌دیدند، برای ضربه زدن به انقلاب کوشیدند با اخلال در روند تولید، جنبش انقلابی را با شکست روبه‌رو سازند و با کاستن حجم تولید به روند انقلاب ضربه زنند. در آن زمان یکی از کارهای درخشان «شوراهای کارگری» جلوگیری از خرابکاری کارفرمایان در روند تولید بود. به‌همین دلیل «شوراهای کارگری» در بسیاری از کارخانه‌ها رهبری و مدیریت کارخانه‌ها را به دست گرفتند، اما به‌خاطر بی‌تجربگی و سطح آگاهی اندک ، در بسیاری از موارد روند تولید با هرج و مرج روبه‌رو گشت. پس از آن که خمینی و روحانیتی که از خط مشی او هواداری می‌کرد، توانست رهبری انقلاب را از آن خود سازد، برای مقابله با «شوراهای کارگری»، «انجمن‌های اسلامی کارگری» وابسته به‌خود را در کارخانه‌ها و ادارات و بنگاه‌های دولتی و خصوصی به‌وجود آورد و کوشید به‌وسیله این نهاد رهبری جنبش کارگری را از آن خویش سازد.
از آن‌جا که در دوران حکومت اسلامی احزاب و سازمان‌های صنفی و سیاسی مستقل امکان فعالیت ندارند، در نتیجه جنبش کارگری ایران نتوانست به‌سوی سازمان‌دهی مستقل خویش گام بردارد و هم‌چنان بخش بزرگ آن تحت سلطه حکومت اسلامی قرار دارد. با این حال هیچ حکومت مطلقه‌ای نمی‌تواند از تحقق مبارزه طبقاتی جلوگیری کند و به‌همین دلیل نیز دیدیم که چگونه کارگران ایران در صنایع نفت، پتروشیمی، نی‌شکر هفت‌تپه، شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و … توانستند طی سال‌های گذشته با به‌وجود آوردن سندیکاهای مستقل خود که هنوز از سوی حکومت جمهوری اسلامی به‌رسمیت شناخته نمی‌شوند، برای تحقق خواست‌های مطالباتی خود به مبارزه‌ای مؤثر دست زنند.
برخلاف دوران پهلوی، جمهوری اسلامی روز اول مه را به عنوان روز جهانی کار و کارگر به‌رسمیت شناخته است، ولی همان‌گونه که می‌بینیم، در این روز تنها «انجمن‌های اسلامی کارگری» امکان فعالیت علنی دارند و می‌کوشند با نمایش‌های خیابانی وانمود کنند که جنبش کارگری ایران بی‌چون و چرا از حکومت اسلامی و ولی فقیه پشتیبانی می‌کند.
در سال‌های اخیر در ایران شاهد جنبش‌های پراکنده کارگری علیه کارفرمایان دولتی و خصوصی هستیم. در برخی از موارد نیز کوشش شده است سندیکاهای کوچکی هم‌چون سندیکای اتوبوسرانی تهران به‌وجود آیند. این تلاش‌ها هر چند کوچک و پراکنده‌اند، اما آشکار می‌سازند که کارگران ایران چون به‌شدت در زیر خط فقر قرار دارند و مزدی که دریافت می‌کنند، تکافوی هزینه زندگی خود و خانواده‌شان را نمی‌دهد، ناچارند به ابعاد مبارزات مطالباتی خود بی‌افزایند. از درون این مبارزات پراکنده دیری نخواهد پائید که جنبش مطالباتی سراسری ایران به سندیکاهای سراسری تبدیل شود، پدیده‌ای که بدون آن پیدایش جنبش سیاسی کارگری ممکن نیست.
جشن اول ماه مه را گرامی داریم و هم‌گام با مبارزات مطالباتی کارگران بکوشیم این مبارزات پراکنده را به مبارزه‌ای سیاسی و سراسری علیه رژیم عقب‌مانده و ضدتاریخی رژیم استبدادی و خودکامه ولایت فقیه تبدیل کنیم.
پانوشت‌ها:
1 Karl Marx, Friedrich Engels: “MEW”, Band 25, Seite 892

2 مارکس و انگلس: «مانیفست حزب کمونیست»، فارسی، چاپ پکن، صفحه 34

3 Karl Marx, Friedrich Engels: “MEW”, Band 23, Seite 445

4 I.M. Kriwogus und S. M. Stezkewitsch: “Abriss der Geschichte der I. und II. Internationale”, 1960, Seite 151

5 Ruhr

6 I.M. Kriwogus und S. M. Stezkewitsch: “Abriss der Geschichte der I. und II. Internationale”, 1960, Seite 159




سوريه، استثنايی تحمل ناپذير

سرمقاله لوموند – برگردان : سيامند

در سوريه، اگر اصطلاح مورد استفاده‏ی سازمانِ ديده‏بان حقوق بشر را تکرار کنيم، سرکوب به «قتلِ عام» تبديل شده است. شمارِ کشته‏گان به صدها تن رسيده و مجروحين، هزارانند. رژيم پرزيدنت بشارالاسد، که از يک ماه و نيمِ پيش با جنبش انقلابیِ بزرگِ عربی روبرو شده، با خشونت به پاسخ‏گويی برخاسته است. و از مصونيتی بين‏المللی که پيش از او نه حسنی مبارکِ مصری، نه معمر قذافیِ ليبيايی، و نه حتی بن علیِ تونسی از آن برخوردار بوده‏اند، سود می‏برد… يک استثنای عجيبِ سوری در اين جا حکمفرماست.

دوشنبه ۲۵ آوریل، «اوج» چهار روز سرکوب خونین در سراسر کشور، رژیم تانک و پیاده نظام فرستاد تا ساکنان شهرِ کوچکِ درعا را تنبیهی سخت و سنگین کنند. شهری واقع شده درمنتهی‏الیه جنوب کشور ؛ از آنجا که درعا اولین شهری بود که حکومت را به چالش طلبید، «هزینه‏اش را می‏پردازد».

معدود گزارشات رسیده از کشوری غیرقابلِ دسترسی برای مطبوعات [بین‏المللی] خبر از صحنه‏های ترور و وحشت می‏دهد. جریانِ برق و تلفن قطع شده‏اند. ابری سنگین و ضخیم مرکز شهر، جایی که صدایِ انفجاراتی سنگین به گوش رسیده، را پوشانده است.

شاید بشارالاسد تصمیم گرفته با درهم شکستنِ نافرمانی «نمونه»ای از درعا برای دیگران درست کند، به همان روشی که پدرش برای مهار و متوقف کردن عصیانی که پیش از آن شروع شده بود، شهر حما را در فوریه‏ی ۱۹۸۲ به خاک و خون کشید – با هزاران کشته- .

هجوم به درعا در پیِ حمامِ خونِ روز جمعه ۲۲ آوریل رخ می‏دهد. در این روز، در زمانِ خروج از [مراسم] نماز تظاهرات در عمده شهرهای کشور ده‏ها هزار تظاهر کننده ی صلح جو را گرد آورد. نیروهای مسلح لباس شخصی و نظامیان، بدون هیچ هشدار و اخطاری بر روی آنها آتش گشودند : حدود صد نفر کشته شدند. به این ترتیب شمار کشته گان سوری زیرِ آتش گلوله‏های رژیم طی یک ماه و نیم به نزدیک به ۴۰۰ نفر رسید.

سرکوب در مصر این تعداد کشته به دنبال نداشت، حتی [شمار کشته گان] در لیبی، به این حد نرسید تا «جامعه‏ی بین‏المللی» بسیج شود. دو معیار سنجش متفاوت ؟ بله. چرا که وزنِ دمشق روی توازنِ استراتژیک منطقه‏ای «بیشتر» از قاهره یا تریپولی است.

از حکومت خاندانِ الاسد چهل سال می‏گذرد- بشار در سالِ ۲۰۰۰ جانشین پدرش، حافظ شد- این خانواده به اقلیتِ علوی (یکی از شاخه‏های اسلام شیعی) این کشور تعلق دارند ؛ آنها با حمایت دیگر اقلیت‏ها، مسیحیان و دروزها بطور ویژه، در قدرتند.

این خاندان روابطی بسیار نزدیک با جمهوری اسلامی در ایران تنیده است. متحدِ حزب‏اله شیعه در لبنان است. روابطِ اقتصادی بسیار مهمی با ترکیه برقرار کرده. کشور را با مشتِ آهنین در دست خود گرفته، و با ترور، خودکامگی و فساد خود را به اکثریتِ سُنی مذهب کشور تحمیل کرده است.

اما تضمین کننده‏ی نوعی ثباتِ منطقه‏ای است که همه به نوعی به آن وابسته‏اند – از آنکارا تا واشنگتن، از ریاض تا اورشلیم. از میان رفتنش، گویا، راه را برای اخوان المسلمین، که در میانِ سنی مذهب‏ها فعال است، باز خواهد گذاشت. پس آنچه را که در قاهره و تریپولی محکوم می‏کردیم، در دمشق بر آن چشم پوشیده و مورد اغماض قرار می‏دهیم.

به این خوش رویی و ملاطفت باید پایان داد. در هنگامِ عذاب و مصیبتِ درعا، می‏بایست که رژیم بشارالاسد را منزوی و مجازات کرد.




به کنگره دوازدهم سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)

دوستان گرامی!

درودهای صمیمانه ما را به مناسبت برگزاری دوازدهمین کنگره سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) بپذیرید. ضمن سپاس از دعوت تان، با این امید به اتخاذ سیاست های سازنده ای که هم نیروی مبارزه برای آزادی و عدالت را در صفوفتان توانمند تر و هم راه نزدیکی، همکاری و ائتلاف با دیگر مبارزان راه آزادی و عدالت و جدایی دین و دولت را هموارتر نماید، برگزاری این کنگره را به شما و همه اعضاء و دوستداران تبریک میگوئیم.

تاریخچه چند دهه این سازمان با فراز و نشیب های گوناگونی همراه بوده است. قربانیان بسیار جان باخته فدائی چه در مبارزه علیه سلطنت پهلوی و چه در دوران جمهوری اسلامی خود نشانگر بهایی است که طیف های وابسته به فدائیان و از جمله این سازمان در طول حیات خود در پیکار علیه استبداد حاکم بر میهنمان پرداخته است. اما اتخاذ برخی سیاست ها توسط سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) در نزدیکی به این و یا آن جناح جمهوری اسلامی ایران در برخی از مقاطع به گونه ای بوده است که نه تنها از منظر بسیاری از دیگر نیروهای اپوزیسیون مستقل، تحول خواه و دمکراتیک مورد نقد جدی قرار گرفته است، بلکه در درون خود سازمان نیز هرچه بیشتر به زیر پرسش کشیده شده است. برآمد دوباره گرایشی در این سازمان که نامه نگاری به رهبر و ارشاد او را پایه سیاست ورزی خود قرار داده است، موج جدیدی از نگرانی در باره فرایند تحولات در این سازمان ایجاد کرده است. به باور ما هر گامی که این سازمان در به چالش کشاندن نظام های دینی، موروثی و مسلکی و ادای سهم در پیشرفت پروژه های صلح، جدایی دین و دولت، دمکراسی و عدالت اجتماعی در ایران بردارد، میبایست بدور از هر گونه تنگ نظری و تعصبی توسط دیگر نیروهای دمکرات و به ویژه نیروهای جمهوری خواه و لائیک ایران با استقبال روبرو گردد. همان گونه که هرگامی در جهت خلاف آن باید با صراحت مورد انتقاد قرار گیرد.

دوستان عزیز !

همان طور که میدانید شورای هماهنگی جنبش جمهوری خواهان دموکرات و لائیک ایران خود را موظف میداند بر پایه قرار تک ماده ای نخستین گردهمایی سراسری در سپتامبر ۲۰۰۴ ” در راستای شکل‌دهی اتحاد گسترده‌ی همه‌ی نیروهایی که استقرار یک نظام مبتنی بر دموکراسی، جمهوریت و لائیسیته به جای جمهوری اسلامی را می‌پذیرند، درهماهنگی با دیگر مؤلفه‌ها و تشکلهای این مجموعه، کلیه‌ی تلاشها و اقدامات ضرور را سازمان دهد.” از این رو هر سیاست مثبتی که کنگره شما در راه تقویت اهداف فوق اتخاذ کند بی شک با استقبال ما روبرو خواهد شد. در این راستا ما خود یکی از نیروهای بوده ایم که در راه همکاری های حقوق بشری میان ۹ گروه جمهوری خواه گسترش آن کوشیده ایم.

ضرورت این گونه همکاری ها در میان اپوزیسیون جمهوریخواه لائیک ، سکولار و دمکراتیک ایران که بتواند صدای سومی را مستقل از کشاکش سیاسی درون حاکمیت و اصلاح طلبان دینی و یا آلترناتیو سازی قدرت های بیگانه بگوش مردم ایران و جهانیان برساند به ویژه در شرایط حساس کنونی بیش از پیش برجسته شده است. همان طور که پیشتر نیز گفته ایم تغییر چشم انداز تیره در داخل کشور و در صحنه بین المللی قبل از هرچیز مستلزم شکل دادن بلوک نیرومندی از نیروهای مستقل, جمهوریخواه, مردم سالار و باورمند به جدائی دین و دولت می باشد.

آرزومندیم کنگره شما با تاکید هر چه بیشتر بر ضرورت فرارفتن از نظام جمهوری اسلامی به جای همزیستی با آن و تاکید بر صلح، عدالت، دمکراسی، جمهوری و لائیسیته، به تقویت این صدا یاری رساند.

شورای هماهنگی جنبش جمهوریخواهان دمکرات و لائیک ایران

۲۲ آپریل ۲۰۱۱




خون برای نفت

André Scheer, Jungewelt
برگردان ناهید جعفرپور
درست یکسال پیش در تاریخ 20 آپریل 2010 در خلیج مکزیکو تاسیسات حفاری چاه نفت: Deepwater Horizon منفجر گردید و باعث شد تا آب های خلیج به شدت آلودگی نفتی پیدا کند. آلودگی که تا کنون بی سابقه بوده است. حتی تا به امروز هم هنوز طبیعت نتوانسته است خسارت های یک چنین فاجعه ای را پشت سر بگذارد. آکسل کولر شونورا رئیس بنیاد منتقد سرمایه داری اته کون می گوید:” برای کنسرن نفتی بریتانیائی ( ب پ، بریتیش پترول) تلاش های سیستماتیک برای رسیدن به سود از امنیت شاغلین، سلامتی ساکنین حواشی تاسیسات نفتی و حفاظت از محیط زیست مهمتر است.
یکی از منتقدین سهامدار کنسرن نفتی بریتانیا که هفته گذشته نیروهای امنیتی از ورودش به سالن کنفرانس این کنسرن در لندن جلوگیری نموده بودند به خبرنگاران گفت که ب پ ثابت نمود که از اشتباهات درس نگرفته است و در عوض تلاش می کند با خفه کردن صدای هر منتقدی پروژه هائی را به اجرا درآورد که برای کنسرن سود آورند اما محیط زیست را منهدم می سازند.
شرکت ب پ از جوانب دیگر هم دچار مشکلات شده است. روزنامه بریتانیائی ایندی پندنت در روز سه شنبه بخش هائی از پروتکل سری دولت آنتونی بلیر نخست وزیر اسبق بریتانیا را قبل از جنگ عراق علنی نموده است. در این مدارک آمده است که برای نمایندگان عالی رتبه دولت منافع اقتصادی کنسرن های نفتی برای تصمیم گیری در باره جنگ تعیین کننده بوده است.
در اکتبر سال 2002 درست 6 ماه قبل از شروع حمله به عراق برای مثال ادوارد چاپلین که آنزمان مسئول خاورمیانه در وزارت خارجه بود در یک نشست اعلام نمود که برای کنسرن شل و ب پ صرف نمی کند که بطور دراز مدت در عراق حضور نداشته باشند. از این روی می بایست امکان عملکرد شرکت های بریتانیائی در یک عراق بعد از صدام را در نظر گرفت.
شرکت ب پ خود در آن زمان در رسانه ها اعلام نمود که منافع استراتژیک در عراق ندارد. اما در مذاکرات داخلی این کنسرن نمایندگان اعلام نمودند که عراق برای آنها مهمترین هدف است. هدفی که سال های طولانی از آن محروم بوده اند.
بارونز الیزابت سیمونز سخنگوی کنسرن، آنزمان عضو کابینه وزیر بازرگانی بود. وی بعد از پایان دوره خدمتش در ابتدا در یک بانک بازرگانی که تجارت های استثنائی برای باز سازی عراق داشت بکار مشغول شد. سپس وی بعنوان مشاور افتخاری در اداره توسعه اقتصاد ملی لیبی مشغول بکار شد. در آنجا وی توانست برای شرکت ب پ مجوز حفر چاه های نفت دریای میانه را از دولت لیبی بگیرد. در واقع قرار شد این کنسرن بعد از فاجعه خلیج مکزیکو در حفر این چاه ها وارد عمل گردد. وی بعد از شروع خیزش بر علیه قذافی شغل خویش را در اداره توسعه اقتصاد ملی رها نمود. البته الیزابت سیمونز نه تنها جزء ماموران سری بریتانیا در لیبی است بلکه طبق گزارش خبرگزاری ایندی پندنت یکی از مشاوران رسمی ارتش هم می باشد. ارتشی که طبق گفته وزیر امورخارجه بریتانیا در روز سه شنبه برای کمک به شورشگران به لیبی فرستاده شده اند. افسران با تجربه ارتش قرار است به دیپلمات های بریتانیائی که در شهر بن غازی با مخالفین قذافی همکاری می کنند، یاری رسانند. وزیر امور خارجه بریتانیا گفت که آنها به شورشگران تسلیحات یا پشتیبانی نظامی برای عملیاتشان نداده اند. اگر این بار این مسئله درست باشد، مطمئنا این کار را متحدین آنها انجام خواهند داد. همین هفته گذشته افشا شد که قطر به شورشگران موشک های دفاعی تحویل داده است.