از اعتصابات کارگری در ایران حمایت کنیم!

از اعتراضات و اعتصاب گسترده کارگران علیه نظام استثمار گر حمایت کنیم!

امین بیات

اعتصابات  کارگران استثمار شده در ایران رشد روز افزون و چشمگیری را نشان میدهد، که در آن کارگران شرکت  نیشکر هفت تپه  یکپارچه  و متحد با دستمزد های زیر خط فقر در ادامه اعتصاب و اعتراضات خود مصمم  و دیگر آب  از سرشان   گذشته و آماده هر  گونه فداکاری برای زنده ماندن حق حیات خود و خانواده اشان، هستند.

در مرحله اول کارگران خواستار پرداخت حقوقهای معوقه ی خود میباشند، و همچنین از لحاظ سیاسی  خواهان این هستند که  نیشکر هفت تپه به مالکیت” دولت” در بیاید.

در کنار کارگران هفت تپه ، کارگران شرکت هپکو دراراک نیز به اعتصاب پیوسته وخواستهای مشترک و مشابه را دنبال میکنند، جنبش مطالباتی کارگران در تهران  و مشهد  در اعتراض به عدم  پرداخت حقوق  و مزایای خود  در اعتراض  به عدم  پرداخت پاداش بازنشستگی  صندوق پس انداز بازنشستگی کارکنان  خود  تجمع  و به  اعتصاب کارگران هفت تپه که 64 روز است که در اعتصاب بسر میبرند ، پیوستند.

در ادامه تحصن این دو شرکت بزرگ کارگری اعتصاب  گسترش فوق العاده چشمگیری در مدت زمان کوتاهی داشته است واز آنجمله به اعتصاب پیوستنن هزاران نفر ازکارگران پالایشگاههای  ایران ازجمله پالایشگاه آبادان،پارسیان، پتروشیمی لامرد، پارس جنوبی و میدان نفتی آزادگان شمالی ، و شرکت نفت قشم و ده ها شرکت تابعه ی دیگر  که به اعتصاب سراسری پیوسته اند.

اصل در خواست کارگران علاوه بر پرداخت حق و حقوق معوقه خود و آزادی همکاران بازداشت شده، درحقیقت این است که این شرکت ها توسط سپاه پاسداران ، و دولت امنیتی و رانت خوار به افراد خصوصی سرمایه دار واگذار یا فروخته شده هستند، کارگران خواهان باز گرداندن این واحد های تولیدی از بخش خصوصی به  دولتی میباشند،  که در حقیقت بدینوسیله خواهان کوتاه کردن دست غارتگران  رانت خوار و استثمارگر ، از  سرمایه های  ملی  مردم ، میباشند،  یعنی بیت رهبری ، پاسداران، سرمایه داران، و همچنین خواهان خود گردانی کارخانجات بدست  کارکران میباشند.

فضای بسیار نا  مساعدی که  در  سرتا سر کشور سایه  افکنده ، بیکاری، گرانی، نبود امنیت  فردی،  ورشکستگی اقتصادی و اعتصابات کارگری که از بی برنامگی دست اندرکاران جمهوری اسلامی  و بی لیاقتی آنها را نشان میدهد که همه چیز رابا استناد به پیامدهای تحریم های آمریکا  و اتحادیه ی اروپا  وسازمان ملل  را باعث  کشاندن اقتصاد در جمهوری اسلامی به ورشکستگی کامل، می پندارند.

سیاست رانت خواری دولت امروز در ایران در مقابل برگرداندن این شرکتها  به مالکیت  دولتی  یا عمومی ، راه حل  مقابله با تحریم ها در حمایت از خصوصی سازی شرکتها یعنی افزایش تولید داخلی آنهم در حمایت از سرمایه داران رانت خوارداخلی است، و این  در حالیست که خود وابسته گان به  جمهوری اسلامی اذعان میکنند  که  نتوانسته اند  چرخه  تولید داخلی را رشد بدهند وتولید داخلی سه یا چهار دهه ی گذشته تحقق نیافت وعملا کارخانجات ورشکسته اعلام شدند ، و این کارخانجات ورشکسته را با قیمت های من در آوردی به بخش خصوصی، فروختند.

امروز اما کارگران مصمم و متحد دریافته اند که در چار چوب همین قانون اساسی واصل 44 آن به خصوصی  سازی یعنی حراج ثروت مردم ، باید پایان یابد و دست اندر کاران  و دزدان ، غارتگران ثروت ملی مردم  توسط  آخوند ها وپاسداران  کوتاه گردد.، واموال عمومی و ملی مردم در اختیار “دولت” قرار بگیرد ، حالا تا چه زمانی این دولت نا لایق  و رانت خوار اموال ملی و مردمی را در اختیاردولتی که نالایقیش ثابت شده که نماینده واقعی مردم هم نیست،  و مشتی دزد و رانت خوار  و سپاهی آنرا برنامه ریزی میکنند تا زمانیکه دولتی مردمی  و با برنامه ریزی مردمی بنفع عموم مردم  در جهت رفاه عمومی و تامین استقلال اقتصادی ، بهبود معیشت کارگران ، بر سر کار آید.

تا زمانیکه عوامل اقتصادی کشورمستقل عمل نکنند ومنافع مردم را درنظر نگیرند، یعنی صنایع کلیدی کشور، منابع زیر زمینی نفت و گاز ، بانکداری ، بازنشستگی ، بازرگانی خارجی، تولیدات نیروی برق و گاز، تامین آب آشامیدنی در سراسر کشور ،راه آهن ، شرکتهای هواپیمائی،کشتیرانی ،کشاورزی ، حفظ جنگلها و محیط  ذیست، همه  و همه به تملق مالکیت مردمی و یک دولت مردمی منتخب واقعی مردم در نیاید ، و دست تبهکاران  و دزدان کوتاه  نگردد، روزگار کارگران بخصوص از این که هست بدتر خواهد شد.

کار این دولت امنیتی و حزب الهی بجائی کشده که اوراق فروش نفت خام ازطرف دولت مزورانه برای فروش بمردم ارائه میدهند، کلاشی دولت به کجا کشیده است، کلاهبرداری در روز روشن ، فروش  نفتی که هنوز استخراج  نشده را به مردم میخواهند بفروشند یعنی دست دزدی درجیب مردم کردن با کلاشی تمام، برای مثال حکومت سراپا  آلوده به  فساد، با تبعیض و ستم، خصوصی سازی مدارس برای مثال که یکی از بحرانهای آموزشی در جامعه است، کجا فرزند یک کارگر قادر است چند میلیون حق ثبت نام به پردازد، مدارس پولی باید در سطح کشور بر چیده شوند.

در چار چوب خصوصی سازی در جمهوری اسلامی تا به حال چه گذشته است:

سیاست خانمان بر انداز خصوصی سازی  در جمهوری اسلامی، تنها  به  صنایع صنعت نفت  و پتروشیمی  ضربات جبران نا پذیری وارد کرده است، تنها استخراج و فروش منابع زیر زمینی در دستور کار سرمایه داران  بوده و این در آمد ها بنفع شخصی  و جیب گشاد آخوندها  و پاسداران و از جمله خامنه ای  و بیت رهبری انجام گرفته است و هیچگونه سرمایه گذاری جهت مدرن کردن وسایل بکاربرده شده در چاه های نفت و پتروشیمی انجام نگرفته وعملا بنا به گفته خود عوامل بالای صنایع نفت و پتروشیمی، فرسوده و از درون متلاشی شده، هستند.

البته که قابل ذکر است این برنامه هااز طرف سرمایه داری جهانی بخصوص”بانک جهانی” و ” صندوق بین  الملی پول” تدوین و با انواع شیوه های ضد مردمی و ضد کارگری به  دولتهای  ورشکسته مانند دولت جمهوری  اسلامی  حتی از طریق زور و با دستوریا کودتا و تهدید وعملا اینگونه دولتها را وادار به اجرای دستورات خود ملزم کرده و در غیر این صورت به عدم پرداخت وام همت میگمارند، همانگونه که به تقاضای جمهوری اسلامی جهت  کمک  به خرید وسایل ایمنی ویروس کرونا “صندوق بین المللی پول” با دستور آمریکااز پرداخت این  وام خود داری کرد، و این در حالیست که جمهوری اسلامی به اجرای برنامه ریزی خصوصی سازی “بانک جهانی” را  پذیرفته بود و می پنداشتند  که قرار است در جمهوری اسلامی از طریق کردش وام سمت و سوی سرمایه گذاری و صنعتی  شدن  را طی کنند.

خصوصی سازی درفهم وادراک اقتصاد دانان اسلامی ودست اندرکاران برنامه ریزی اقتصادی درجمهوری اسلامی چنان جا باز کرده که اگر صد بار دیگر خلاف آن ثابت شود  گوش این  رانت خواران به آن  بدهکار  نیست ، اصل داستان بر سرمیلیارد ها دلار منافع است، که دست بر داشتن از این ثروت باد آورد کار این طایفه آخوند   و پاسدار نیست،آخوند ها و پاسداران در حقیقت در خدمت منافع سرمایه داری جهانی  و “صندوق بین المللی پول”   هستند  که جلو گیری میکنداز صنعتی شدن ایران واستقلال صنعتی آن، منافع طبقاتی که دست اندر کاران آن ادامه  میدهند  و تنها سود کلان برایشان مهم است، تا به حال تغییری مثبت در چار چوب اقتصادی کشور به نفع عموم  نه داشته است.

در حقیقت برنامه ریزان جمهوری اسلامی چه در داخل و چه درخارج از کشور هر دو منجر به شکست شده است، هرج و مرج در جمهوری اسلامی به اوج خود رسیده و هر ملا  و پاسداری شعار خود را سر میدهد ، هنوز  خون  جوانان معترض 96و 98 میجوشد، و برای فرار از واقعیت  و ترس از اعتراضات میلیونی  افراد دستگیر شده  را اعدام میکنند، هنوز جمهوری اسلامی در کلیتش می پندارد که با اعدام و کشتار میتواند ادامه زندگی جنایتبار خود  داشته باشد، هنوز در تکاپوی حفظ بیروت ، دمشق ،بغداد و… است واشگ تمساح میریزد،و گوش شنوائی  برای عقب نشینی ندارد،و به فروش و قاچاق نفت هم راضی شده و از سه ملیون فروش در روز به یکصد هزار رسیده   را بفال نیک میگیرد و درانتظار فرصت نشسته ، از این طایفه مفت خور وفساد بر انگیز چه انتظاری داریم که به منافع عموم مردم و بخصوص منافع طبقه ی زحمتکش جامعه که کارگران هستند به اندیشد.

بهر صورت:

زمان به نفع جمهوری اسلامی به پیش نمی رود، اصلاحات قلابی شکست  خورده، اقتصاد ورشکسته شده، دولت خلع سلاح شده و جامعه درروند بی اخلاقی شتابان به پیش میرود و کاری از دستشان همچون گذشته بر نمی آید، زیرا مسبب این نابسامانیها خود شان بودند وهستند، افکارعمومی جهان به جمهوری اسلامی به مثابه  یک دولت تروریستی نگاه کنجکاوانه دارد، تحریم ها هرروز دامنه وسعتشان بیشترو سختر میشود، جامعه بکلی   به سوی تعلیق و فروپاشی در حرکت،بی حقوقی و هرج ومرج افسار گسیخته، بیکاری وبی پولی همراه گرانی فریاد رسای کارگران که نان آوران خانواده اشان هستند را به اعتصاب کشانده است.

در چنین شرایطی وادامه ی چنین وضع اسفباری ، افق و چشم انداز روشنی درجمهوری اسلامی دیده نشده ونمی شود، نا کار آمدی رژیم بصورت کاملا روشن در معرض افکار عمومی دیده میشود، جز شعار و ترور ، خفقان  و اعدام عکس العمل دارو دسته دیوانه آخوند ها وپاسداران و بیت رهبری، شده است “اسلامیت” جمهوری اسلامی کاملا و مطلقا  زیرسئوال رفته بجزبخش آخوند و حزب الهی ، منافع ملی  توسط جمهوری اسلامی لگد مال شده ، مسئولیت ملی در دستگاه حکومتی معنی ندارد،دیگر دولت و بیت رهبری تسلط بر اطرافیان خود را هم ندارند چه برسد به کل جامعه .

زمانیکه در حال حاضر  کارگران بیش از 32 کارخانه  در اعتصاب  بسر میبرند، یعنی کارخانجات ورشکسته اند، یعنی دولت دیگرمشروعیت ندارد، وچشم انداز اعتصابات سراسری همراه با تظاهرات سراسری نوید بهم پیوستن  را میدهد ، یعنی بدین وسیله ممکن ماشین  دولتی ، دستگاه سرکوبگر دولتی در هم شکسته است، و این همه در حالیست که کارد به استخوان مردم و بخصوص کارگران رسیده است ، در یک پروسه ی با برنامه میتنوانند بهم نزدیک و کار رژیم تبهکار را با اعتراضات و اعتصابات یکسره کنند ، راه دیگری وجود ندارد.

از اعتصاب بحق کارگران  ایران ، سندیکاهها، تشکل های مستقل کارگری  پشتیبانی میکنیم.

18.08.2020

 

 

 

 




جمهوری اسلامی: مسئول جان زندانیان مبتلا به کرونا

زندانیان سیاسی-عقیدتی بیمار را برای ادامه معالجه آزاد کنید!

 

خبرهای درون زندان های جمهوری اسلامی سخت نگران کننده است. هر روز خبر ابتلای زندانیان جدیدی به بیماری کُوید-19 در سیاهچال های رژیم منتشر می شود.

پیرو آخرین خبرها، اسماعیل عبدی عضو کانون صنفی معلمان ایران، امیرسالار داوودی وکیل دادگستری، مجید آذرپی، جعفر عظیم‌زاده دبیر هیئت مدیره اتحادیه آزاد کارگران، محسن قنبری و محمدعلی مصیب‌زاده، از زندانیان سیاسی-عقیدتی و. فریدون احمدی، حامد حمزه‌ وی، فرشاد کاووسی، رضا کیانیان‌مهر، سعید شریفی و علی دیواندری از زندانیان مالی زندان اوین به  ویروس کرونا مبتلا شده اند.

به رغم شرایط جسمانی حاد و مثبت بودن نتیجه تست ها، مقامات زندان اوین، اقدام موثری برای معالجه و  نجات جان آنان انجام نداده اند.

نسرین ستوده، وکیل مبارز و فعال حقوق بشر که یک سال است در شرایط سخت زندانی است با انتشار اطلاعیه ای دست به اعتصاب غذا زده است: در آن از جمله نوشته:

« با زندانیان به گونه‌ای رفتار می‌شود که گویی قانونی وجود ندارد و هیچیک از آنان حق برخورداری از هیچ روزنه‌ی قانونی را ندارند. مکاتبات زندانیان برای یافتن راه‌های قانونی تنفسی بی‌پاسخ مانده است.
با بی‌جواب ماندن کلیه مکاتبات و با درخواست آزادی زندانیان سیاسی، دست به اعتصاب غذا می‌زنم.
به امید استقرار عدالت در سرزمین‌ام، ایران زمین. اوین – نسرین ستوده،21 مرداد 99.»

أوضاع در همه زندان ها وخیم است. چندین زندانی زن  که به زندان قرچک اعزام شده اند، در شرایط غیرانسانی و ناامنی به سر می برند. زندان های جمهوری اسلامی، ناامن ترین محل برای یک فرد در ایران است.

سردمداران رژیم اسلامی، سراسیمه و سرکوبگر، در شرایط وخیم کشور از مدیریت درست اپیدمی کوید-19 که مرتبا قربانی می گیرد، ناتوان است.

رژیم برای هراساندن مردم و مبارزان، دست به اعدام های سریع زده و اجرای حکم ضدانسانی اعدام، چند جوان دیگر را نیز تهدید می شود.

مبارزه برای لغو حکم اعدام، فوریت دارد. باید بر تلاش ها افزود و از سازمان های بین المللی حقوق انسانی خواست که بر فشارشان بر سران جمهوری اسلامی افزوده و از رژیم بخواهند تا جهت رفتار انسانی در زندان ها، آزادی کلیه زندانیان سیاسی-عقیدتی و به ویژه لغو فوری شکنجه و اعدام اقدام کند.

زندانیان سیاسی-عقیدتی را آزاد کنید!

حکم اعدام را لغو کنید!

انجمن دفاع از زندانیان سیاسی-عقیدتی در ایران؛ پاریس

11 اوت 2020

adpoi@yahoo.com

 




ژاک لاکان و ناسیونالیسم فرانسوی

 

 

از دامگه «کنش فرانسوی» تا برآمدن «روان‎کاوی فرانسوی»

برگرفته از سایت رادیو زمانه

10 اوت 2020

علی شریعت کاشانی

در ادبیات روان‎کاوی پس از فروید به جای پای یک ملی‎گرایی آمیخته به عرف و سنت‎گرایی در منازلی از دیدگاه‎ها و درس‎گفتارهای ژاک لاکان پی‌ می‎بریم. حقیقت این است که این ملی‌‏گرایی، برخلاف آن‎چه که در ملی‎گرایی تُند و تیز راست‎گرایان تُند رو یا دل‎باختگان فاشیسم و نازیسم همروزگار او می‎بینیم، دامنۀ فکری و سیاسی گسترده به خود نمی‎گیرد و درمثال به بیگانه‎هراسی یا یهودهراسی در وی (چنان که برخی گمان برده‎اند) نمی‎انجامد. با این‎همه سایه افکندن حتا همین اندازه از ملی‎گرایی بر اندیشه و نوشتار و دیدگاه‎های لاکان شخص او را در تیررس بازخواست و انتقاد قرار می‎دهد. زیرا این گرایش به‎دلایلی که در گفتار پیش رو خواهد آمد، گذشته از نگرانی‎های اخلاقی و انسانی و سیاسی که به میان می‎آورد، گوشه‎هایی نه چندان اندک از روان‎کاوی او را در سطوح زبانی و مفهومی و کاربردی به تنگنا می‎کشد و رسالت دانش‎ورانه و اندیشمندانه‎ای را نیز که برای آن می‎توان قایل بود روانۀ یک چشم‎انداز مداربسته می‎کند. این در حالی است که اندیشه و جهان‎بینی نظریه‎پرداز باریک‎بین و بس کوشا و نوآوری چون او بی‎گمان شایستگی این را داشته است که به آفاق علمی و فرهنگی و انسان‎شناسانۀ باز و پهناور بپیوندد.

در زیر به گونۀ فشرده و تندگذر به ملی‎گرایی یادشده، زمینه‎ها و پیش‎زمینه‎های آن، و همچنین چگونگی بازتاب آن در مراتبی از ذهن و زبان و نوشتار لاکان می‎پردازیم.

۱ – لاکان از میراث شارل موراس[1] و لئون بلوا[2] تا ملی‎گرایی

 لاکان در سال‎های جوانی برای چندی شیفتۀ ملی‎گرایی و ملت‏‌ستایی روزنامه‎نگار و سیاست‎مدار راست‎گرای فرانسوی شارل موراس می‎شود. زیر تأثیر این شیفته‎زدگی آثاری که او حتا سال‎ها بعد در مقام روان‎کاو و خامه‎فرسا می‎پردازد نشانه‎هایی از یک ملی‏‌گرایی سنتی را در خود می‏‌گیرند. این آثار، افزون بر دارابودن وجوه بومی زبان‎ورزی و استعاره‎گزینی، منعکس‎کنندۀ یک دلبستگی آشکار به سنت کاتولیکی دین و دین‎باوری نیز هستند، سنتی که در برخی دار و دسته‎های سیاسی راست‎گرای نیز اغلب همنشین ملی‎گرایی می‎شود (در گفتار کوتاه پیش رو از گفت‎وگو پیرامون این مورد اخیر چشم می‎پوشیم).[3]

شارل موراس طراح نظریۀ «ملی‎گرایی یکدست»[4] است. این نظریه برپایۀ اندیشه‎ای مداربسته و نفوذناپذیر جان گرفته است و از دید سیاسی و اجتماعی چیزی جز یک ایدئولوژی واپس‎گرا، محافظه‎کارانه و انقلاب‎گریز بیش نیست. «ملی‎گرایی یکدست» موراس به‎ویژه در دو چیز خود می‏‌نماید‏: یکی ستیزیدن با هرگونه دگرگونی سیاسی و اجتماعی بنیانی یعنی «انقلاب» است، و دیگر پاسداشت «عظمت» فرانسه همچون یک کشور قدرت‏مند و چیره‏جو و جهان‎خواره است. با دارابودن چنین موضع و اندیشۀ سیاسی و دیدگاه برتری‏‌جو است که موراس به گروه راست‎گرای «کنش فرانسوی»[5] می‏‌پیوندد و نیز در ۱۹۰۸ مدیریت نشریۀ ملی‏‌گرای «کنش فرانسوی» را برعهده می‎گیرد. این گروه متشکل است از سلطنت‎خواهانی که بین سال‎های ۱۹۰۸ و ۱۹۴۴ به‎فعالیت سیاسی می‎پردازند و یک گروه «راست افراطی»[6] را شکل می‎دهند. شعار اصلی‏‌شان پاسداری از «وحدت جامعه» ی فرانسوی برپایۀ ملت‎ستایی و دفاع از سنت بومی و فرهنگی و دید و تفکرات عرفی به‏‌ویژه کاتولیکی است. هم‎آنان از دید ایدئولوژی سیاسی هوادار کسانی چون موسولینی (در ایتالیا)، فرانکو (در اسپانیا)، و مارشال پتن (در فرانسه) اند و بدین‎روی در راه یک سیاست تمامیت‎خواه و سرکوب‏گر و تبعیض‏‌آمیز گام برمی‎دارند. این را نیز باید دانست که در دیدگاه ملی‎گرای موراس نژادپرستی به‎ظاهر جایی ندارد، لیکن یهودهراسی یکی از ستون‎های آن است. و ما می‎دانیم که یهودهراسی، همانند بیگانه‎هراسی و بیگانه‎ستیزی درکل، همواره یکی از اصول یا دست‎کم از ویژگی‎های دکترین ملی‎گرایی احزاب «راست افراطی» در اروپا (از موراس و هیتلر و موسولینی گرفته تا امروزه) بوده است.

روان‎کاو و پژوهش‎گر معاصر خانم الیزابت رودینسکو در کتاب ژاک لاکان : پیش‎طرح یک زندگی، تاریخ یک دستگاه فکری (چاپ ۱۹۹۳) براین نظر است که اندیشۀ سیاسی موراس «مرتبه‎ای» از روند شکل‎گیری اندیشۀ لاکان را تشکیل داده است‎؛ زیرا او زمانی شخصاً با موراس دیدارهایی داشته و در گردهمایی‎های اعضای جنبش «کنش فرانسوی» وی شرکت می‎جسته است.[7] رودینسکو در مستندساختن نظر خویش دربارۀ دیدارهای لاکان با موراس و حضورش در حلقۀ «کنش فرانسوی» او مرجع مشخصی ارائه نمی‎دهد. با این‎همه سندی که در زیر خواهیم آورد بر درستی گفتۀ او صحه می‎گذارد. درنگریستن و تعریف جامعه از سوی لاکان همچون توالی نسل‎ها و مجموعه‎ای از «خانواده»‎ها و نه همچون گردهمایی «افراد» از هرکجا که باشند، انقلاب‎گریزی و درجازنی او در دایرۀ فرهنگ و سنت محافظه‎کارانۀ کاتولیکی، و از همه مهم‏تر جایگاه برجستۀ زبان بومی ـ فرانسوی در نظام فکری و عرصۀ مفهوم‎سازی‎ها و مفهوم‎رسانی‎های او، این‎ها همه از مواردی است که او، افزون بر تأثیرگیری از آموزه‎ها و دیدگاه‎های سنتی اکتسابی، از موراس و اندیشه‎ها و دلبستگی‎های عرفی و مسلکی و سیاسی وی به‎ارث برده است. نخستین جلوه‎گاه این میراث دورۀ جوانی‎سالی و دانشجویی لاکان است، ولی همین میراث به‎دلایلی که در متن پیش رو خواهد آمد در دوران پیشرفته‎تر زندگانی فکری و نوشتاری او تأثیرگذار بوده است.

گفتیم لاکان جوان‎سال افسون‌‏زدۀ شخصیت موراس و جنبش سیاسی اوست. او در بیست و سه‎سالگی با بی‎تابی در انتظار یک دیدار با این سیاست‎مدار و شرکت‎جستن در نشست‎ها و فعالیت‎های گروه سیاسی او به سر می‎برد. یک سند تاریخی گویای این واقعیت است. منظور نامه‎ای است که پامپیل[8] زن لئون دوده[9] (پسر بزرگ‎تر نویسندۀ فرانسوی آلفونس دوده[10]) در ۱۹۲۴ برای معرفی لاکان به موراس نوشته است. متن نامه چنین است‎:

«‎دوست ارجمند و بزرگ. یک مرد جوان‎سال به‎نام ژاک لاکان که دوست ماکسیم است (او ۲۳ سال دارد، دانشجوی پزشکی است، برای امرار معاش همانند بسیاری دیگر به‎تازگی از تحصیلات پزشکی دست کشیده است) چندین هفته است که از من می‎خواهد تا امکان دیداری با شما را برایش فراهم کنم. تا اکنون پاسخ دادن به این درخواست را به تعویق انداخته‎ام، زیرا می‎دانم که سخت گرفتارید، و نیز احساس می‎کنم که این مرد جوان پرمدعا تا حدودی به خود مغرور است. به‎تازگی بسیار تحت تأثیر آرای ما قرار گرفته است، و طبعاً تصور می‎کند که عضویتش [در گروه ما] بسیار مهم است و این‎که می‏‌تواند فعالیت‎های زیاد برعهده بگیرد. فکر می‎کنم در آیندۀ نزدیک به کشور سنگال برود. بسیار مشتاق است که شما او را برای عهده‎دارشدن تبلیغات سلطنت‎خواهانه راهنمایی کنید. آیا می‎توانید او را فقط به‎مدت پنج دقیقه، سه‎شنبه و یا چهارشنبه هرساعت که بخواهید، به حضور بپذیرید؟… به نظرم او یک آدم بافرهنگ و باهوش است. همچنین یادآور می‎شوم که درکل پرمدعا و خودبین و به خود مغرور است. فکر می‎کنم بتواند در جهت اهداف مقدس ما عمل کند.

به امید دیدار، دوست گرامی. خواهشمندم به این لاکان کوچک جز فرصت یک ملاقات کوتاه‎زمان عنایت نفرمایید. خود او خواهان چیز بیش‎تری نیست.»[11]

گفتنی است که همسر نویسندۀ این نامه یعنی لئون دوده نخست یک جمهوری‎خواه بوده است، ولی در ۱۹۰۵ به جنبش «کنش فرانسوی» می‎پیوندد و در صف ملی‎گرایان سلطنت‎خواه و تندرو درمی‎آید. او همچنین با کمک‎های مالی چشمگیر به انتشار روزنامۀ این جنبش یاری می‎رساند.

همزمان لاکان جوان‎سال و سال‎مند خوانندۀ مشتاق داستان‎نویس فرانسوی سدۀ نوزده و بیستم لئون بلوا بوده است. بلوا نویسنده‎ای است که، در کنار هوش‎مندی و اثرآفرینی ستودنی‎اش، دل‎بستگی تعصب‎آمیزی به عرف و سنت کاتولیکی دارد، به‎گونه‎ای که این گرایش تند و بی‎گذشت در او تنگ‎اندیشی می‎آفریند و وی را رویاروی اندیشمندان و روشنفکران آزادی‎خواه و نوجوی زمانه قرار می‎دهد. در کارهای لاکان، حتا در آن‎ها که پرداخت دوران سال‎مندی او است، بازبردهایی نهفته و آشکار به نوشته‎های بلوا دیده می‎شود. برای نمونه می‎توان به دو درس‎گفتار او در ۱۹۶۰ اشاره برد. او در «کتاب هشتم» از سلسله درس‎گفتارهایش که با عنوان انتقال[12] منتشر شده است در روشنگری این فرایند روانی به داستان «زن بیچار» نوشتۀ بلوا گریز می‎زند.[13] زمان پرداخت این «کتاب هشتم» لاکان برابر با ۶۰ سالگی اوست. بازبرد دیگر لاکان به بلوا در «کتاب یازدهم» درس‎گفتارهایش به‎نام چهار مفهوم بنیانی روان‎کاوی[14] به چشم می‎خورد. این بازبرد مربوط به صحنه‎ای از اثر دیگری از بلوا به‎نام رستگاری به‎دست یهودیان[15] است.[16] لاکان در این زمان ۶۳ سال دارد. این موارد گویای این واقعیت است که پدیدآورندۀ «روان‎کاوی فرانسوی» تا دوران پایانی زندگانی خویش با آثار و اندیشۀ بلوا تماس نزدیک داشته است.

مورد دیگر، نشانه‎های یهودستیزی در نوشتار بلوا است و این مسئله رویداشت لاکان را به او خواه‎ناخواه مورد پرسش و بازخواست قرار می‎دهد. همین مسئله برخی را، مانند جفری ملمن ([17]) که تحلیل‎گر ادبی و کارشناس تاریخ آرا و عقاید در دانشگاه بوستون است‎، به رخنه‎کردن یهودستیزی این نویسنده به فضای اندیشۀ لاکان و آثار نوشتاریش معتقد کرده است.[18] بلمن می‎نویسد که بلوا برای لاکان به‎نحوی در حکم معبر و مفسر فروید است. نیز او شعار «بازگشت به فروید» لاکان را (شعاری که لاکان در ۱۹۵۵ در یک سخنرانی در آلمان سرمی‎دهد تا مگر به دبستان خود اعتبار و مشروعیت بیش‎تری ببخشد) دراصل «بازگشت به بلوا» تلقی می‎کند؛ زیرا در کارهای حتا تازه‎تر او اشاره‎هایی به کتاب آن نویسنده (رستگاری به‎دست یهودیان) دیده می‎شود و این امر گویای چیزی از گرایش وی به دیدگاه ضدیهود بلوا نیز هست.[19] پس بلمن می‎اندیشد که لاکان فروید را از رهگذر بلوا و اندیشۀ او بازمی‎خواند و تعبیر و ترجمه می‎کند، درست همان‎گونه که ژاک دریدا هگل را در متن شعر شاعر فرانسوی مالارمه بازمی‎خواند و درمی‎یابد، شاعری که به‎باور او «مفسر هگل» بوده است! [20] به‎هرروی ناقد چنین می‎رساند که در دنیای لاکان، از آن‎روی که شاهد تأثیرگذاری نویسندۀ تنگ‎اندیش و یهودستیزی چون بلوا در وی هستیم، از بازگشت واقعی به فروید خبری نیست.

با این‎همه، اگرچه وجود نشانه‎هایی از عرف و سنت‎زدگی و صورت مشکوک و ناروشنی از ملی‎گرایی در درس‏گفتارها و نوشته‏‌های لاکان یک امر مسلم است ولی، چنان که پیش‎تر یادآور شدیم، او را نمی‎توان در صف یهودستیزان بی‎پروا و شناخته شده‎ای درآورد که پیرو یک مرام و ایدئولوژی تنگ‎اندیشانه و نژادپرستانۀ خاص و مشخص بوده‎اند. در کارهای او نیز نشانه‎ای از یهودستیزی (در معنای راست و درست واژه) به چشم نمی‎خورد. همچنین روند زندگانی خصوصی و اجتماعی‎اش تأییدکنندۀ وجود یهودستیزی یا یهودهراسی در او نیست‎: او در ۱۹۳۸ با سیلویا مَکلس[21] (همسر نویسنده فرانسوی ژورژ باتای) آشنا می‎شود که یک زن یهودتبار است، و در ۱۹۵۳ با او زناشویی می‎کند. او همچنین دختری را که این زن در ۱۹۴۱ از وی (بیرون از زناشویی رسمی) به دنیا می‎آورد ژودیت[22] می‎نامد که یک نام عبری و یهودی است. در همین حال او در درس‎گفتارها و و نوشته‎هایش به اندیشمندان و نظریه‎پردازانی اشاره می‎برد که شمار درخوری از آنان یهودتبار بوده‏اند، مانند باروخ اسپینوزا، [23] رومن جاکوبسون، [24] الکساندر کویره، [25] الکساندر کوژو (یا کوژونیکوف)، [26] لوی استراوس، و تنی چند دیگر. و ما می‎دانیم که لاکان در تأیید و توجیه پاره‎ای از مفاهیم و آرای خود از آثار و اندیشۀ این اندیشمندان فراوان سود برگرفته است. در این میان اما آن چیزی که راه را برای بدگمانی و متصف‎کردن لاکان به یهودستیزی هموار کرده است رویداشت وی به نویسندۀ مظنون و یهودهراسی چون بلوا است، نویسنده‎ای که منتقل‎کنندۀ چیزی از ملی‎گرایی به او بوده است و نه یهودستیزی، و نیز تماس دیرینۀ وی با ملی‎گرایان سرسخت و خشک‎مغزی چون شارل موراس و محفل «کنش فرانسوی» او بوده است. این‎ها همه در دنیای لاکان سایه‎روشن‎هایی پرسش‎برانگیز آفریده‎اند که انتساب یهودستیزی را به وی کم‎وبیش آسان می‎کنند؛ به‎ویژه که در دیار اروپا از دیرزمان تا امروزه اشکال تُند ملی‎گرایی و ملت‎ستایی، تیره و تبارگرایی، و زادبوم‎پرستی غالباً با یهودهراسی و بیگانه‎ستیزی درآمیخته بوده است. امروزه در شماری از کشورهای باختری نظیر همین مسئله را در عارضۀ اسلام‎هراسی و مسلمان‎ستیزی احزاب راست تندرو می‎بینیم که به بهانه‎هایی ناموجه همۀ مهاجرنشینان مسلمان‏زاده را از هر تیره و تبار هدف قرار می‎دهد.

بنابراین لاکان، با درگیرساختن خود (از رهگذر موراس و بلوا و تنگ اندیشی‎های این دو) در آن‎چه که صورتی از یک «ملی‎گرایی فرانسوی» است، دبستان روان‎کاوی خویش را از یک چشم‎انداز فراخ‎دامن و فراملی و فراسرزمینی که شایستۀ یک دبستان دانش‎محور پرتکاپو و بال‎گستر است دور می‎دارد و در تنگنای بومی و میهنی و سنتی جای‎گیر می‎کند. از همین‎جا محدودیت بُرد شعار «بازگشت به فروید» لاکان نیز بر ما روشن‎تر می‎شود. این «بازگشت»، البته بی‎آن که تقلیل‎پذیر به «بازگشت به بلوا» (به‎باور جفری ملمن) باشد، گویای ناتوانی لاکان در پرورش و آرایش یک نظریۀ روان‎کاوانۀ به‎راستی خودگردان و خودبسنده است. منظور نظریه‎ای است که می‎باید توان درگذشتن از نظام و نظریۀ فروید بنیان‎گذار را داشته باشد تا این که به یک چشم‎انداز ابتکاری و سراسر تازه‌‏تر بپیوندد. چنین است که خود لاکان، برخلاف آن دسته از پیروانش که به سرسختی و خوش‎باوری خو گرفته‌‏اند و در بزرگ‎نمایی روان‎کاوی او نیز سخت کوشیده‏‌اند، برای نگاه‎داشت موجودیت و اعتبار دبستان روان‎کاوی خویش، آن‎هم در همین حد که هست، چاره‎ای جز «بازگشت به فروید» نمی‎بیند. چه بسا به‏ دلیل ناگزیری چنین «بازگشت»ی بوده است که او در ۱۹۸۰ (در هفتاد و نه سالگی) در یکی از آخرین درس‎گفتارهایش[27] خطاب به هوادارانش می‎گوید: «این با خود شما است که، چنان‎چه خواستید، لاکانی باشید. من فرویدی هستم!»[28] روشن است که فحوای این سخن به‏ نحوی گویای دربستگی «روان‎کاوی فرانسوی» در غیاب فرویدیسم، جایگاه فنی و نظری پرسش‎برانگیز آن در عرصۀ روان‏شناسی علمی و تحلیلی، و ناگزیر نیاز همیشگی آن به داده‎های روان‎کاوی زیگموند فروید است.

۲ – لاکان از عرف و سنت‎گرایی، بازی با واژگان، و استعاره‎گزینی تا برآمدن «روان‎کاوی فرانسوی»

می‎دانیم که بنیان‎گذار روان‎کاوی، فروید، در گفت‎وگو از گروه و توده مردم و اجتماع گردهمایی «افراد» را از هر رنگ و نژاد و تیره و تبار در نظر دارد. او همچنین پیوسته بر سهم کارآمد «فرد» و توانایی یکایک «افراد» در گسترش فرهنگ و تمدن تأکید دارد. اما لاکان به‎پیروی از ملی‎گرایانی چون شارل موراس جامعه را بیش‎تر متشکل از «خانواده»ها و «خانوار»ها می‎بیند و نیز ارزش و اهمیت وجودی آن را وابسته به ماندگاری «نسل»[29] می‎داند، و همچنین به ماندگاری اموری چون «زبان» که از دید او یک عنصر قدرت‎مند سنتی و فرهنگی پابرجا است.[30] این را نیز می‎دانیم که لاکان در بحث از «عقده‏‌های خانوادگی» برای «خانواده» اهمیتی محوری قایل است و آن را هستۀ اجتماع و جامعه تلقی می‏‌کند. نیز او موجودیت «خانواده»، «خانواده انسانی»، و «ساختار فرهنگی خانوادۀ انسانی» را همچون یک «سنت»[31] درمی‎یابد.[32] افزون براین، این‎که لاکان با الهام از زبان‎شناسی فردیناند دوسوسور و ساخت‎گرایی انسان‎شناختی کلود لویی استروس، ولی هم‎سو با نیات روان‎شناسانۀ ویژۀ خویش، ناخودآگاه را «همچون زبان، ساخت‎مند» می‎شمرد موردی است که با یک دیدگاه متمایل به امر زبانی (به‎مثابۀ جلوه‎ای از هویت فردی و گروهی و بومی و درنتیجه عرفی و سنت‎گرای) در مطالعۀ خانواده و اجتماع همخوانی دارد. به هرروی در موضع نسل‎اندیشانه، خانواده‎گرای و جامعه‎پژوهانۀ لاکان روان‎کاو نشانه‎هایی از یک عرف و سنت‎گرایی بی‎چون و چرا به چشم می‎خورد که در شکل‎یافتن و به‎کارافتادن ملی‎گرایی ویژۀ او کارآمد بوده است؛ و در دل این موضع عنصر زبان و شیوۀ زبان‎ورزی، که در گفتارها و نوشته‎های او اندک‎اندک خویشاوند یک زبان «ملی ـ فرانسوی» و شیوۀ زبان‎ورزی بومی و خودمانی می‎شوند، جایگاه نسبتاً برجسته‏ای می‎یابند.

خویشاوندی زبانی و ملی‎گرای یادشده همان است که در نام‎گذاری روان‎کاوی لاکان نیز، دست‎کم آن‎چنان که همگنان و شاگردان او در شناسانیدن آن کوشیده‎اند، خود را نشان می‏دهد. اینان روان‎کاوی او را «روان‎کاوی به‎شیوۀ فرانسوی»[33] نامیده‎اند که القاکنندۀ یک روان‎کاوی «فرانسوی» و «بومی» و «خودمانی» است. دلایل این «فرانسوی» و «بومی» بودن بر ما روشن است و آن را دست‎کم در سه چیز می‎شود دید. یکی خود زبان فرانسوی است. متن‎های پایه‎ای و همۀ درس‎گفتارها، مفاهیم اصولی و اصطلاحات فنی، و برداشت‎ها و استدلال‎های لاکان در دل این «زبان ملی» و متناسب با روحیه کلی و روابط دال و مدلولی ویژۀ آن پیاده شده‎اند. دوم قالب‎های ذهنی و ادراکی ویژۀ فرهنگ و سنت و زبان جامعۀ فرانسوی است که فهم‎پذیری «روان‎کاوی فرانسوی» و زیر و بم زبان نوشتار آن را برای فرانسویان، و نیز برای دیگرفرانسوی زبانان آشنا با روحیۀ زبان و فرهنگ فرانسوی، میسر ساخته‎اند. سوم، و چه بسا مهم‎تر، خودشیفتگی فرهنگی است که، به‎فیض چیرگی سنت و زبان «ملی» یادشده بر دبستان لاکان و «فرانسوی» نامیده شدن این دبستان، بهترین فرصت و بهانه را برای ابراز وجود و بالندگی به‎دست آورده است.

افزون بر این‎ها، یکی از کوشش‎های پیگیر لاکان در نوشته‎ها و درس‎گفتارهایش بازی با واژگان فرانسوی و پیشوندها و پسوندهایشان و یا با واژگان فرانسوی کم‎وبیش شبیه همدیگر (از دید صورت یا تلفظ) است، و این کار همواره راهگشای او در استعاره‎پردازی برای بازشناسانیدن دیدگاه‎ها و مفاهیم و نظریاتش به‎شیوۀ بومی ـ ملی بوده است. او خود در یک گفت و شنود مطبوعاتی در ایتالیا (۲۹ اکتبر ۱۹۷۴) چنین می‎آورد: «‎من برای بازی با واژگان اهمیت بسیار زیاد قایلم، شما این را می‎دانید. به دیدۀ من این کلید روان‎کاوی است.»[34] تردیدی نیست که این‎گونه بازی‎ها، درعین این‎که از ذوق و استعداد ادبی ستودنی و توانایی سخن‎ورانه لاکان حکایت دارند، فهم درست و به‎جای بخش درخوری از متن نوشته‎ها و درس‎گفتارهای او را برای غیرفرانسویان دشوار و گاه نامفهوم گردانیده است. گو این که فرانسویانی نیز که با دستگاه فکری و بازی‎های لفظی و کلامی اغلب پیچیدۀ او آشنایی بسنده نداشته باشند به‎سختی می‎توانند از نیات و نکته گویی‎های او سردرآرند. این درست برعکس آن چیزی است که در زبان نوشتاری به‎رویهم بی‎پیرایه و روشن و فهم‏پذیر فروید دیده می‎شود، در زبانی رسا و درعین حال توان‎مند و استوار که در چارچوب آن رویداشت یک‎راست به مفاهیم و مسائل مورد بحث فرصت و بهانه‎ای برای بازی با واژگان و به‎میان آوردن مجاز و استعاره و غیره‏ برجا نمی‎گذارد، و نه جایی برای تعابیر و تفاسیر روان‎شناختی پیچ‏درپیچ و نابایسته که برپایۀ این‎گونه بازی‎های زبانی و استعاره‎گزینی‎ها صورت می‎گیرند.

فشرده‎گویی و پرداخت گزاره‎های اغلب مبهم و رازورانه و گیج‎کننده یکی دیگر از ویژگی‎های زبانی و نوشتاری لاکان است. این مورد، که از جهاتی بی‎ارتباط با رویداشت او به «زبان ملی» و شیفته‎زدگی نسبت به این زبان نیست، به مداربستگی «روان‎کاوی فرانسوی» او می‎افزاید. همین مسئله باعث می‎شود تا خوانندۀ حتا آشنا با زبان و مباحث روان‎کاوی برای پی‎بردن به نیات او و تصور امور مورد گفت‎وگویش نیازمند تأملات باریک و رمزگشایی صبورانه از گفته‎های فشرده و گزاره‎های پیچیدۀ او باشد. شمار درخوری از این گزاره‎ها و فشرده‎گویی‎ها از دید لفظی و روابط دال و مدلولی معماگونه‎شان یادآور برخی نکته گویی‎های رازورانه یا «شطحیات» صوفیانه‎اند. گو این که در نوشتار لاکان شماری از آن‎ها شاعرانه و دلنشین نیز هستند. در این میان اما باید پذیرفت که این‎گونه فشرده گویی‎های توأم با رویداشت به رازورانگی و ابهام در یک زبان علمی و فرهنگستانی (در زبانی که برای تفهیم مفاهیم و یا جستار معنا باید روشن و فهم‎پذیر و کارگشا باشد) نمی‎تواند جایی داشته باشند، و نه حتا در زبان خود لاکان (دست‎کم به‎دلیل پیچیدگی دستگاه نظری او و بایستگی بازنمایی مفاهیم آن در قالب زبانی وارسته از گنگی و سربستگی).

فشرده‎گویی در چارچوب گزاره‎های ابهام‎آمیز در متن نوشته‎ها و درس‎گفتارهای لاکان جای‎جای به چشم می‎خورد. در این‎جا دو مورد نمونه‎وارشان را بازگو می‎کنیم.

− در یکی از آن‎ها می‎خوانیم: «می‎توانیم کسی را دوست بداریم، نه فقط به‎خاطر آن‎چه که دارد بلکه همچنین، و دقیقاً، به‎دلیل آن‎چه که از آن محروم است».[35] این گزاره را بنا بر منطق و روان‎شناسی «فالوس‎محور» و «کم‎داشت»اندیشانۀ لاکان می‎توان دریافت. گزاره به‎گونۀ سربسته از اختلاف جنسی میان دو جنس مرد و زن، مسألۀ کم‎داشت[36] در هریک از آنان، و تمایل به ازمیان بردن این کم‎داشت دم می‎زند. در این‎جا «آن‎چه که دارد» بر برخورداری مرد از «فالوس» دلالت دارد، و «آن‎چه که ار آن محروم است» نبود «فالوس» در زن و درنتیجه کم‎داشت و محرومیت او را می‎رساند. مرد به‎سهم خود از امتیازی که ویژۀ زن است، یعنی توانایی باردارشدن و فرزندآوری، بی‎بهره است و بدین‎روی او نیز دست‎خوش احساس کم‎داشت است. پس هریک از اینان «دقیقاً به‎دلیل آن‎چه که از آن محروم است»، و بنا بر کم‎داشت درونی خویش، برآن است تا در دیگری مایه‎گذاری عاطفی کند و او را دوست بدارد. براین اساس عشق‎ورزیدن به دیگری چیزی نیست مگر بازشناختن و پذیرفتن کم‎داشت نفسانی خویشتن و تمایل به آشکارساختن آن از رهگذر پیوند عشق‎ورزانه.

− یکی دیگر از فشرده‎گویی‎های لاکان، که آن هم در گزاره‎ای مبهم و رازورانه به معمای عشق و عشق‎ورزی و دیالکتیک «کم‎داشت» می‎پردازد و دیری نیز زبانزد محافل لاکانی بوده است، چنین است: «عشق همانا دادن آن‎چه را که نداریم به کسی است». لاکان در جای دیگری (درس‎گفتار ۱۲، ۱۹۶۵)[37] این گزاره را کامل‎تر می‎کند و می‎گوید: «عشق همانا دادن آن‎چه را که نداریم به کسی است که آن را نمی‎خواهد.» ([38]) او این گزاره را از گفت‎وگوی درازی برمی‎گیرد و بازگو می‎کند که زمانی میان سقراط و آلکیبیادس ([39]) (شاگرد سقراط و مرد سیاسی و لشکری) درگرفته بوده است. سقراط جویای عشق آلکیبیادس نسبت به خویش است، ولی آلکیبیادس پاسخ‎گوی این خواست نیست. لاکان این واکنش منفی را به مسألۀ «کم‎داشت» ربط می‎دهد، به «کم‎داشت»ی که در هریک از آنان وجود داشته است. با درنظرگرفتن خطوط اصلی دستگاه فکری لاکان باید گفت‎: تمایل یا عشق به‎لحاظ جایگاه وجودی و کارکرد یک پدیدۀ دوپهلو است، زیرا دراصل به «کم‎داشت» در وجود خود عنصر عامل (سوژه) و حتا به «نبود» (نبود رابطۀ جنسی) می‎رساند. موضوع تمایل یا مطلوب عاطفی ‎درواقع کسی نیست که جویندۀ عشق ما باشد، بلکه این مطلوب، خود، موضوع آن تمایلی واقع می‎شود که در وجود ما متمرکز بر خود ماست و این که باید پاسخ‎گوی کم‎داشت‎های ناخودآگاه خود ما باشد. به دیگرسخن، ما به‎راستی نه عاشق «دیگری» («دیگری» درواقع ناموجود در روابط عشق‎ورزانه) بلکه دلبستۀ آن «تصویر وهم‎آمیز» ی هستیم که از این «دیگری» در ذهنیت و ناخودآگاه خویش برنشانده‎ایم («هرکسی از ظن خود شد یار من» / مولوی). چنین است که ما به آن کسی مهر می‎ورزیم که عشق متمایل به خودشیفتگی ما را «نمی‎خواهد». وانگهی در کنار این عشق، عشق دیگری در کار نیست، و لذا در روابط عشق‎ورزانه «آن‎چه را که نداریم به کسی که آن را نمی‎خواهد» پیشکش می‎داریم!

بدین‎سان لاکان، با به‎میان آوردن گزاره‎های بس فشرده در قالب زبان بومی، خوانندۀ «روان‎کاوی فرانسوی» خویش را (آن‎هم خواننده‎ای که باید با زیر و بم دستگاه فکری، فشرده گویی‎ها، و به‎ویژه بازی‎های کلامی و استعاره‎گزینی‎های او آشنایی درست و سنجیده داشته باشد) وادار و ناگزیر به رمزگشایی و تعابیر و تفاسیر دراز می‎کند. او به‎راستی هرآن‎چه را که خود باید در پرتو لحن و زبانی گویا و روشن و گزاره‎های تهی از سربستگی و چندپهلویی به انجام برساند به دیگران وامی‎گذارد.

***

بنابراین لاکان جوان‎سال و بلندپرواز، بی‎گمان زیر تأثیر آموزش و پرورش عرفی و سنتی، و با درجازدن در حوزۀ فرهنگ و سنت ملی ـ کاتولیکی (فرهنگ و سنتی که دیری مورد بازخواست و بازنگری اندیشمندان «عصر روشنگری» حتا در خود فرانسه بوده است) به ملی‎گرایی ناروشن و پرخاش‎جویانۀ کسانی چون شارل موراس می‎پیوندد. هم‎او از این رهگذر به برخی آثار لئون بلوا دل می‎سپرد که بینش و اندیشه‎اش آلوده به تعصبات دینی و نیز عارضۀ یهودهراسی است. او در دوران پیشرفته‎تر زندگانی همچنان چیز درخوری از هرآن‎چه را که با گرایش‎های ملی‎گرای آمیخته به عرف و سنت کاتولیکی خویشاوندی دارد در ذهن و زبان و اندیشه خویش محفوظ می‎دارد و براین اساس طراح «روان‎کاوی به‎شیوۀ فرانسوی» می‎گردد.

از سوی دیگر کوشش پیگیر لاکان برای سازگار گردانیدن دبستان روان‎کاوی خویش و شماری از مفاهیم آن با روحیۀ زبان فرانسوی و آن سنت بومی و ملی که در پشت این زبان نهفته است، و به‎خصوص روی‎آوری او در قالب زبان فرانسوی به بازی‎های واژگانی و کلامی و نیز استعاره‎پردازی هنگام نگارش و گفتار و در روند استدلال و برداشت (به‎منظور تفهیم پاره‎ای از مفاهیم و آرای خویش)، در روان‎کاوی او حال و هوایی فرانسوی می‎دمد و خواه‌‏ناخواه آن را در سطوح فکری و مفهومی و نوشتاری به رنگ و جلای امر بومی و ملی می‎آراید. ولی این نیز واقعیتی است که دانش روان‎کاوی را، همانند بسیاری از دیگردانش‎ها، نمی‎توان به مرز و بوم زبانی و فرهنگی و جغرافیایی ویژه‎ای بازایستانید. فهم مفاهیم بنیانی آن را نیز نمی‎شود همیشه و همه‎جا در گرو بازی با واژگان و استعاره‎گزینی پیاپی درآورد؛ وگرنه با چیزی از نوع ادبیات سرگرم‎کننده سر و کار خواهیم داشت. تردیدی نیست که لاکان در پرتو این‎گونه «بازی»ها و «استعاره»ها شماری از مفاهیم روان‎کاوی خویش را آسان‎تر به فرانسوی‎زبانان منتقل می‎کند و توضیحات فهم‎پذیرتری در دسترس‎شان می‎گذارد. با این‎همه این توضیحات، چون در قالب یک زبان و ذهنیت آشنا و خودمانی ارائه می‎شوند و به‎ویژه با «روان‎کاوی فرانسوی» او همدلی و همنوایی دارند، از تنگناهای بومی و ملی و زبانی یادشده به‎سختی فراتر می‎روند، و از همین روی در باروری و گسترش نظریۀ کلی روان‎کاوی نقشی به‎مراتب کم‎رنگ‎تر از آن چیزی را دارند که لاکان و لاکانیان برای آن قایل شده‎اند.

پانویس‌ها و منابع

[1]. Charles Maurras (1868-1952)

[2]. Leon Bloy (1846-1917)

[3]. برای چگونگی بازتاب دین و دین باوری در اندیشه و آثار لاکان بنگرید به مقاله من زیر عنوان «جلوه های دین و دین باوری در روانکاوی لاکان» در تارنمای «زمانه»، به این نشانی.

[4]. Nationalisme intégral

[5]. Action française (1908-1944)

[6]. Extrème droite

[7]. Cf. Roudinesco, Elisabeth (1993), Jacques Lacan : Esquisse d’une vie, histoire d’un système de pensée, Paris, Fayard.

[8]. Pampille = Marthe Allard (1878-1960)

[9]. Léon Daudet (1867-1942)

[10]. Alphonse Daudet (1840-1897)

[11]. Cité in Deschodt, Pierre-Jean (1995), Cher maître, Lettres à Charles Maurras, Paris, Christian de Bartillat, p. 602.

[12]. Transfère

[13]. Lacan, Jacques (1960-61), Le Transfert, Le Séminaire, Livre VIII, Paris, Seuil, réed. 2001.

[14]Les quatre concepts fondamentaux de la psychanalyse

[15]Salut par les Juifs

[16]. Lacan, J., (1964), Les quatre concepts fondamentaux de la psychanalyse, Le Séminaire, Livre XI, Paris, Seuil, réed. 1973.

[17]. Jeffrey Mehlman

[18].  Mehlman, Jeffrey (1982), “The Suture of an Allusion : Lacan with Leon Bloy‎”, in id. Legacies : Of Anti-Semitism in France, SubStance, Vol. 11, N° 1, pp. 99-110.

همچنین برای آرای بیش‎تر جفری ملمن دربارۀ نشانه‎های یهودستیزی در لاکان بنگرید به پیش‎گفتاری که او در مقام مترجم بر برگردان انگلیسی‎زبان جلد دوم تاریخ روانکاوی در فرانسه (چاپ دانشگاه شیگاگو) تألیف الیزابت رودینسکو آورده است، با این مشخصات‎:

Roudinesco, Élisabeth (author),Jeffery Mehlman (translator), Jacques Lacan & Co : A history of psychoanalysis in France (1925-1985), University Of Chicago Press, 1990.

[19]. Mehlman, Jeffrey, « The Suture of an Allusion: Lacan with Leon Bloy », op. cit., pp. 104 -105‎:

“As though the return to Freud to whom history has granted the nobility of Jewish genius in fact masked an unwitting return to the unreadable. Leon Bloy of Le Salut par les juifs.”

[20]. Mehlman, J., Ibid., p. 104 :

In this sense, Bloy would serve as an interpretant, in my reading, of Lacan’s reading of Freud…”

[21]. Sylvia Maklès

[22]. Judith

[23]. Baruch Spinoza (1632-1677)

[24]. Roman Jakobson (1896-1982)

[25]. Alexandre Koyré (1892-1964)

[26]. Alexandre Kojève = Kojevnikov (1902-1968)

[27]. Lacan, J. (1980), Séminaire de Caracas, 12 juillet 1980, in L’Ane – Le Magazine freudien, avril-mai 1981, n°1.

[28]. «C’est à vous d’être lacaniens, si vous voulez. Moi, je suis freudien.»

[29]. Génération

[30]. Roudinesco, Elisabeth (1993), Jacques Lacan : Esquisse d’une vie, histoire d’un système de pensée, éd. Op. cit., p. 201 sq.

[31]. Tradition

[32] . دراین مورد بنگرید به مقاله من در تارنمای «زمانه»، زیر عنوان «جامعه و پیوند اجتماعی در روان‏کاوی لاکان».

[33]. Psychanalyse à la française

[34]. Lacan, J., «Conférence de presse du Dr Lacan, le 29 octobre 1974 au Centre Culturel Française de Rom», in Bulletin intérieur de I’École Freudienne de Paris N° 16, Novembre 1975 :

«J’attache énormément d’importance aux jeux de mots, vous le savez. Cela me paraît la clé de la psychanalyse. »

[35]«Nous pouvons aimer quelqu’un non seulement pour ce qu’il a, mais aussi, littéralement, à cause de ce qui lui manque.»

[36]. Manque

[37]. Lacan, J. (1964-65), Séminaire XII, 17 mars 1965 : Problèmes cruciaux de la psychanalyse, ou : Les positions subjectives de l’être, texte en ligne, p. 132.

[38]«L’amour, c’est donner ce qu’on n’a pas à quelqu’un qui n’en veut pas.»

[39]. Alcibiades (c. 450–404 BC)

 




پیانویی روی ویرانی – بیروت – 4 اوت 2020

بیروت

4 اوت 2020  –  14 مرداد 1399

ویدئو

مطالعات زنان

womenstudies

🔸 پیرزنی که بی‌اعتنا به نظمِ از دست‌رفته، خانه منکوب، آن واقعه که آمد و ترساند و مرگ را رقصاند و با تلی از درهم ریختگی و شرارت رفت. بی‌اعتنا به همه اینها نشسته است و پیانو میزند. آن هم، نوایی نرم که سکون و خلسه و آرامش را تداعی میکند. چیزیکه  این ویدیو را جهانی کرده است، این تناقض است. این همآوردی میان جهان ناآرام و انسانی که آرام می‌جوید. با جهانی که گویی ذاتش بر ویرانی و عصیان و پیش‌بینی‌ناپذیری و رشته کردن پنبه های ذهن آرزومند ماست، چه باید کرد؟ این اساسی ترین پرسش در ذهن فیلسوفانی است که بجای حل صغری کبراهای فلسفی و تحلیلی اندیشیدن، دغدغه انسانی را داشته اند که با رنج میاید و با رنج زندگی می‌کند و با رنج می رود. چگونه می توان در جهان ناآرام، آرام گرفت؟ چگونه باید در تلاطم امواج  و سوار بر کشتی شکسته به سکونی رسید که فقط در ساحل می‌توان جست؟ این ویدیو انگار پاسخی به این پرسش است. پیرزنی آنجا نشسته است. آنجا فقط یک موقعیت مکانی نیست، موقعیت زمانی نیز هست. او در میانه جایی نشسته است که یک سوی آن انفجاری عظیم است و سوی دیگرش تن نحیف پیرزنی. یک سوی آن واقعه مرسوم در جهانی که می داند برای ویرانی آمده است و سوی دیگرش، انسانی که می‌خواهد زندگی کند. همه تقابل ها و همه تضادها رودروی یکدیگرند.
همآوردی نابرابری به نظر می رسد.

🔸 فیلسوفان گفته اند آنجا که طبیعت می ایستد، هنر آغاز می شود. صورت کاملتر این سخن شاید این باشد:” آنجاکه زیستن تنگ می آید، آنجا که هستی طغیان می‌کند، آنجا که هرچه هست دود می شود و فرو می ریزد و در برابر چشم آدمی جز حروف قاموس مرگ هجی نمی‌شود، تازه آن دوراهی سرنوشت ساز ظاهر می‌شود: زیستن یا مرگ؟

🔸 مرگ لزوما دست شستن از زندگی و بدرود با تن نیست. گاه، مرگ، چسبیدن به تن در منتهای تقلاست اما نه برای زیستن که برای روزمرگی برای نمایش مرگ در صحنه زندگی. تقدیس یاس در بزم مزورانه شادی زنده بودن! مردگی متحرک و سیال که همه یاخته ها که همه عروق زنده و فعالند اما روح زندگی، مرده است. همان تصویر درختانی که اسکلت های بلورآجین را مانند. این مرده بودن زندگان، شریرانه ترین تجلی مرگ در حیات آدمی است.

🔸 انتخاب دیگری اما هست که برخی زندگان ،تنها برخی از آنان؛ برمیگزینند. انتخاب زیستن، انتخاب گرم بودن بدن و تداوم نفس کشیدن در کنار زنده بودن روح زندگی. زیستن، آنجا که هستی طغیان می‌کند. ادامه دادن آنجا که آسانترین کار دست شستن است. انجا که بزرگترین گناه منطق مردگان متحرک، زنده بودن است. نواختن، آنجا که قانون یا ضجه است یا سکوت. نگاه به زندگی نه به مثابه طی کردن مبدا و مقصد که به مثابه رفتن و رفتن و دیدن و باز رفتن و از پا ننشستن. به رسمیت شناختن اکنون. تصمیم بزرگ بر سر اینکه بمانم. زندگی کنم. بایستم. نشکنم. بیرون آمدن از مهبل مادر را که کودکان نیز می توانند، بیرون آمدن  از مهبل رنج در قامت انسان است که نقطه شروع آدمی است.

🔸آدمی از جایی شروع می شود که تصمیم بگیرد نوای خودش را بنوازد. مستمع نباشد سماع خویش را بکند. مهم نیست چقدر ویران شده، مهم نیست چقدر ناتوان است. مهم نیست درکجای تاریخ و کجای زمان و کجای جغرافیاست. مهم این است که به آن هیبت سیاه ویرانگر، پوزخند بزند. عاملیت خود را بجای انفعال بنشاند. ریتم و موسیقی را به جای غرش بگذارد. زندگی را و بودن را و آدمیت را به رسمیت بشناسد و همه فلسفه ها را با این جمله به پایان ببرد که:” زندگی را دوست دارم مرگ را دشمن”.

🔸این تصویر، تصویر یک پیرزن در لبنان نیست. صدای پیانو نیست. آن سکانس تکراری پیانیستی در میان خرابی و تاریکی، در این فیلم یا آن فیلم نیست. این یکی واقعی است. تصویر آدم جهان امروز است در برابر همه غرش ها، غرش کرونا، غرش جهان رو به گرمی و آلودگی، جهان زور، جهان استبداد و این صدا نیز یک صدای آشناست، صدای آدمی ؛که باید اراده کند برای زندگی برای زیستن برای آدمیت.

https://t.me/akhgar_taghipour/2

#مطالعات_زنان
@womenstudies

 

 




حق بازگشت، کلیدِ صلح در فلسطین

ایلان پاپه، اوری دویس، تامار یارون

مجله اوریان بیست و یکم، 22 ژوئیه 2020

ترجمه بهروز عارفی

«روند صلح»ی که به قراردادهای اسلو در سال 1993 منجر شد، به این دلیل شکست خورد که دو مسئله اساسی یعنی ماهیت دولت اسرائیل و حق بازگشت فلسطینیان اخراجی در سال 1948 را نادیده گرفته بود. با این همه، در سال 2005، پائولو سرجیو پینهِیرو، گزارشگر ویژه سازمان ملل متحد، «اصول» مربوط به بازستانی خانه های افراد اخراجی یا جا به جا شده را تدوین کرد. شایسته است که این «اصول» دقیق و جامع را در پرتو بی عملی مداوم جامعه بین الملل در مورد حقوق فلسطینی ها، از نو بررسی کرد.

«روند صلح» کنونی که چند سال پس از جنگ 1967 آغاز شد و در سال 1993 به قراردادهای اسلو منجر شد، به بن بست برخورده است. همه تلاش ها برای پیشبرد آن، از جمله «توافق قرن» یا اگر ترجیح دهید، «سرقت قرن» به طرز رقت باری شکست خورده اند. از زمان ابداع «روند صلح»، دو مسئله اصلی که دلیل اساسی شکست آن است،  در تلاش های دیپلماتیک فراموش شده اند: از یک سو، مسئله ماهیت صهیونیسم و از طرف دیگر، مسئله حق بازگشت فلسطینیان. اگر این دو امر، حلاجی نشوند، پیشرفت واقعی در جهت سازش و یک صلح عادلانه وجود نخواهد داشت.

بررسی دوباره صهیونیسم و جنایت های آن

 پژوهش های جدید درباره فلسطین، صهیونیسم را به منزله جنبش استعماری مهاجرنشینان معرفی کرده است.  این کار عبارت است از روش قدیمی مفهومی کردن مسئله فلسطین،  که برای نخستین بار ماکسیم ردونسون در اثر درخشانش «اسرائیل، واقعیتی استعماری؟» طرح کرد  (Le Temps Moderne [عصر نوین]، شماره 253 مکرر، ژوئیه 1967)، و پیش از او نیز دانشگاهیان فلسطینی مفهوم مشابهی پیشنهاد کرده بودند.در طول سال ها، استعمار مهاجرنشین را در چشم اندازی ایدئولوژیکی بررسی کرده بودند، اما به یمن پژوهش های جدید، اکنون امکان دارد که صهیونیسم را به عنوان استعمار مهاجرنشین در چشم اندازی فرهنگستانی بررسی کرد. این تحول اجازه می دهد تا صهیونیسم و ماهیت آن را با قراردادن آن در مناقشه کنونی درباره سرزمین فلسطین تاریخی تحلیل کرد.

اگر همان طوری که اوری دیویس، مدت ها پیش  در سال 1987، در کتاب Israel : An Apartheid State   (اسرائیل: دولتِ آپارتاید، لندن انتشارات زِد بوک)، پیشنهاد می کرد، برخی محافل دانشگاهی هنوز این ایده  را که اسرائیل دولتِ آپارتاید است، رد می کنند، اما جامعه فرهنگی-آموزشی (آکادمیک) بیش از پیش این مفهوم را می پذیرند. با توجه با این که حتی امروز، بر پایه قوانین پارلمانی اسرائیل، 93 درصد سرزمین فقط به یهودیان اختصاص دارد، دشوار است که اسرائیل را دولتی آپارتاید ارزیابی نکرد.

چنین چشم اندازی امکان می دهد که بهتر ببینیم که چگونه ازنظر تاریخی، مسئله پناهندگان فلسطینی به‌ وجود آمده و رشد کرد. اطلاق استعمار مهاجرنشین به صهیونیسم و دولت آپارتاید به اسرائیل ما را به این نکته می رساند که بپرسیم آیا واژه «نسل کشی» در این مورد حقانیت دارد.

استعمار سُکنائی* و نسل کشی 

 استعمار سکنائی صهیونیستی حاصل کار مستعمره گران اروپائی بود که از اذیت و آزار در اروپا فرار کرده و به سرزمینی می رسیدند که ساکنان دیگری داشت ولی آنان به عنوان وطن جدید،  آن مکان را برای خود می خواستند. مانع اصلی برای آنان جهت ایجاد اروپائی دور از آن اروپائی که آن ها را نپذیرفته بود،  خلاص شدن از دست اهالی بومی بود. او تاکید می کرد که در چنین شرایطی، انگیزه این جنبش ها منطقی بود که او آن را منطق «حذف بومیان» می نامد.  (1)

حذف، اغلب با نسل کشی مترادف بود، مثل مورد مردمان بومی آمریکای شمالی و استرالیا. در آفریقای جنوبی، حذف، شکل آپارتاید، پاکسازی قومی و روش های سرکوب دیگر را به خود گرفت. در فلسطین، پاکسازی قومی عمده ترین وسیله اجرای این منطق بود که به اخراج نیمی از اهالی و روستائیان فلسطین، ویرانی محیط شهری و اشغال نزدیک به 80 درصد کشور منجر شد.(2)

تاکنون، حتی ناظران منتقد نیز  در استفاده از واژه «نسل کشی» درمورد سیاست اسرائیل نسبت به فلسطینی ها  دچار تردید بوده اند. باوجود این، اگر بپذیریم که پناهندگان فلسطینی و نوادگان شان قربانی منطق «حذف بومیان» شده اند، میتوان گفت که آنان قربانی یک سیاست نسل کشی گردیده اند.

اگر به تعریف نسل کشی در اسناد سازمان ملل متحد مراجعه کنیم، چنین  استنادی توجیه پذیر است. معاهده برای جلوگیری و سرکوب جنایت نسل کشی  سازمان ملل در سال 1948، مقاوله نامه ای الزام آور است که در مجلس اسرائیل به تصویب رسیده است. این کنوانسیون توضیح می دهد که یک عمل نسل کشی «از اعمالی است که اغلب با هدف نابودیِ کامل یا بخشی از یک گروه انسانی، قومی، نژادی یا مذهبی، به خاطر ماهیت انها  مرتکب می شوند و “از جمله”  برای “وارد آوردن” صدمه جانی یا روحی شدید به اعضای آن گروه» صورت می گیرد.

ماهیت صهیونیسم و حقِ بازگشت دو مسئله ای است که بین شان ارتباط وجود دارد. منظور ما در این نوشته، معرفی فلسطینی ها به عنوان قربانی یک عمل نسل کشی در 1948 نیست، بلکه  عمدتا، معرفی آنان  به مثابه هدف سیاسی برای سلب مالکیت مداوم از آن هاست  که جنبه هائی از عمل نسل کشی را  نیز دربر دارد. پاتریک وُلف پیشنهاد کرده  که استعمار پایدار سکنائی رانه به عنوان یک رویداد، بلکه یک روند درنظر گیریم. اگر پاکسازی قومی 1948 به عنوان عملی از نسل کشی معرفی شود، آن گاه، ادامه سیاست های سلب مالکیت از همان منطق «حذف بومیان» تبعیت می کند. این سیاست حذف، تداوم دارد زیرا که عملیات 1948 به دلیل مقاومت فلسطینی ها ناتمام ماند.

سلب مالکیت ساختاری به یک عمل پاکسازی قومی محدود نمی شود، بلکه در چارچوب سیاست های نسل کشی که بلافاصله پس از پایان فاجعه 1948 (نکبه فلسطینی) به اجرا درآمد، جای می گیرد. این کار با سلب مالکیت رسمی اسرائیل از اموال و دارائی های پناهندگان و با تکیه بر «قانون اموال افراد غائب» مصوبه سال 1950 و قوانین اسرائیلی قدیمی تر شروع شد. به علاوه، مقامات اسرائیل، از سال 1948 تا 1956، روستائیان فلسطینی دیگری را اخراج کردند و بر شمار پناهندگان افزودند. (3)

پناهندگان و افرادی  نیز که  پس از 1948 (در درون کشور خودشان) [Internally Displaced persons] جا به جا شدند ، قربانی پاکسازی قومی اند و پیرو تعریف سازمان ملل متحد، قربانی اقدامی از نسل کشی هستند. انکار حقوق  همه – فلسطینیان 1948 و سال های بعد – از نقطه نظر اخلاقی هر راه حل آتی را باطل کرده و از نظر سیاسی نامناسب خواهد شمرد.

ابتدا، از پناهندگان و افراد جابه جا شده در سال 1948 در سرزمین خودشان صحبت کنیم. بخشی از آن ها دارای سندمالکیت دوران عثمانی (طابو/طاپو) و زمان قیمومت بریتانیا  و نیز اسناد دیگری هستند که مالک بودن آن ها راثابت می کند.

اگر نه سندها و نه ورقه مالکیت این پناهندگان و نه حقوق بازگشت و ارثیه نوادگان آن ها را درنظر نگیریم، نه در اسرائیل و نه در فلسطین، صلحی برقرارنخواهدشد. همچنین باید این حقوق را به شهروندان فلسطینی اسرائیل که در داخل کشور جا به جا شده اند، اعطا کرد.

احیای حقوق، برنامه ای قابل اجرا

باشگفتی ملاحظه می کنیم که کمتر استاد دانشگاهی به روال  یک کارِ ساده ، به روش اجرای احتمالی و الزامی این حقوق توجه کرده است. این حقوق از حقوق بین المللی الهام گرفته و با منشور جهانی حقوق بشر سازمان ملل متحد همخوانی دارد. این برنامه با کار سلمان ابو سته (4)، جغرافی دان فلسطینی تطابق دارد که یکی از اساسی ترین اقدامات برای اجرای کامل حق بازگشت را ارائه می دهد.

آن چه سازمان ملل برجسته می کند، درج شناسائی رسمی که برقراری دوباره عدالت در مورد پناهندگان و اخراجی های فلسطینی بوجود می آورد، برخورداری از حق ارث است که می بایست با مکانیسمی که سازمان ملل متحد در 2005 پیشنهاد کرده بود، محقق گردد و با نام «اصول Pinheiro» شناخته می شود. (5)

برنامه عمل برای عدالت ترمیمی در فلسطین

در سال 2005، پائولو سرجیو پینهِرو، گزارشگر ویژه، گزارش خود را به کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد ارائه داد. این گزارش به حقوق اقتصادی، اجتماعی اختصاص دارد و تاکید ویژه ای می کند که در صورت بازگشت پناهندگان و افراد جابجاشده در کشور خود، مسکن ها و اموال آن ها به خودشان مسترد شود.

«اصول پینهرو» بسیار روشن است:

همه پناهندگان و افراد جابه جاشده حق دارند به اراده خود و در کمال امنیت و کرامت به کاشانه و زمین های اصلی خود یا زمین هائی که معمولا در اختیار آنان بود، بازگردند، با این تاکید که چنین بازگشتی باید با انتخاب شخصی و باشناخت کامل آنان از اوضاع صورت گیرد.

این اصول در نظرمی گیرد که استرداد مسکن، زمین و حق مالکیت و نیز حق بازگشت برای «حل مناقشه و تحکیم صلح پس از کشمکش، امری اساسی است». این مسئله «عامل کلیدی برای عدالتی جبران کننده، و [عاملی است که] امکان می دهد تا به طور موثر از شرایط جابجائی در آینده جلوگیری کرده و صلحی پایدار به وجود آورد.»

اصل دیگری به حق بازگشت داوطلبانه ارتباط دارد:

همه پناهندگان و افراد جابه جاشده حق دارند به اراده خود و در کمال امنیت و کرامت به کاشانه و زمین های اصلی خود یا زمین هائی  که معمولا در اختیار آنان بود، بازگردند. (…) دولت ها به پناهندگان و افراد جابجاشده ای که می خواهند به خانه ها، زمین ها یا محل سکونت همیشگی خود بارگردند،  اجازه  این کار را خواهند داد.

اصلی که بین عدالت جبران کننده و ترمیمی، استرداد و بازگشت رابطه برقرار می کند، اهمیت کمتری ندارد:

دولت ها برای حق استرداد به عنوان وسیله مرمت و اصلاح  در صورت جا به جائی و به منزله عنصر کلیدی عدالت ترمیمی، اولویت قائل می شوند. حق استرداد، حقی است متمایز، بدون صدمه بازگشت واقعی یا عدم بازگشت پناهندگان یا افراد جا به جاشده ای که حق استرداد مسکن، زمین و اموال شان را دارند.

از آن جا که – به گفته پاتریک وولف- اسرائیل به انتقال و جابجائی افراد و مستعمره کردن زمین ها به مثابه یک روند و نه یک رویداد ادامه می دهد، اصل دیگری  ایجاب می کند:

حق حفاظت شدن در مقابل جا به جائی. هر فردی حق دارد درمقابل جابه جائی اقتدارگرایانه از خانه اش، زمینش یا محل اقامت همیشگی اش مورد محافظت قرارگیرد.

اهمیت این اصول سال 2005 در این است که به حق بازگشت و حق استرداد احترام گذاشته و از پناهندگان در مقابل جا به جائی های جدید محافظت می کند. مسئله ای که اهمیت کمتری ندارد، این است که این اصول به ما می آموزد که چگونه حقوق بین المللی، پیش از استرداد به رفتار با پناهندگان استناد می کند. هنگامی که این سطرهای رهنما را می خوانیم، می توانیم ملاحظه کنیم که پناهندگان فلسطینی، هر جا که باشند، از هیچ محافظتی که سند اصول پینهرو وعده داده، برخوردار نیستند.

این اصول تصویری روشن از حق مسکن، حق زمین و مالکیت به دست می دهد:

دولت ها باید اطمینان یابند که روندهای مربوط به استرداد مسکن، زمین ها و دارائی ها کاملا با معیارهای بین المللی در مورد حقوق انسانی، پناهندگان و حق بشردوستانه و نیز معیارهای مرتبط مطابقت کرده و حق بازگشت داوطلبانه در امنیت و کرامت به رسمیت شناخته شود.

از دولت ها خواسته می شود تا «در زمان مقتضی، روندها، نهادها و راه و روش برابر، مستقل، شفاف و غیرتبعیض آمیز جهت ارزیابی تقاضاهای استرداد مسکن، زمین و دارائی ها ایجاد کند و آن ها را بپذیرد»

این اصول، مسئولیت کامل استرداد عملی مسکن ها، زمین ها و دارائی ها را بر دوش دولت می اندازد:

می باید، این مکانیسم ها و نه فقط اصل بازگشت و استرداد، بخشی از قراردادهای صلح و قراردادهای بازگشت داوطلبانه به وطن باشند. باید، طرفین قراردادهای صلح را به صورتی ویژه تضمین کنند، به طوری که همه مسئله های مربوط به مسکن، زمین و مالکیت را که  درچارچوب حقوق بین المللی نیاز به مراجعه حقوقی دارد و اگر بررسی نشود روند صلح را تهدید می کند، بررسی کند، درعین حال که آشکارا به حق استرداد به عنوان فرجام خواهی برتر در این مورد، اولویت قائل می شود.

و:

هر فردی که به صورتی اقتدارمنشانه یا غیرقانونی از داشتن مسکن، زمین و/ یا دارائی محروم شده باشد، باید بتواند تقاضای استرداد و/ یا خسارت به یک سازمان مستقل و بی طرف  بدهد. باید درباره تقاضای او، تصمیم مقتضی گرفته شده و این تصمیم ابلاغ شود. دولت ها نباید برای ثبت تقاضای استرداد، هیچ پیش شرطی قائل شوند.

این اصول همچنین، موانعی را که ممکن است در چارچوب روند استرداد، پیش پای پناهندگان ایجادشود، رفع کند. با علم به این که شرایط به آنان اجازه نخواهد داد که همیشه مسئله را پیگیری کنند، سند توضیح می دهد که:

دولت ها موظف اند که مراقبت کنند تا پناهندگان یا افراد  جا به جاشده به روند تقاضای استرداد دسترسی داشته باشند، و آن هم بدون در نظرگرفتن، محل سکونت شان در دوران جابجائی از جمله در کشور اصلی، کشور محل اخذ پناهندگی یا هرکشوری که به آن پناه برده اند.

باقی این اصول متدولوژی روشنی برای برقراری دوباره حقوق ارائه می دهد. تقریبا همه این جنبه ها برای یافتن راه حلی در آینده جهت حل مسئله پناهندگان فلسطینی مناسب است. منتهی از دولت ها انتظار می رود که مسئولیت کامل این روند را به عهده گیرند، امری که در مورد اسرائیل صهیونیست، هرگز روی نخواهد داد . از آن جا نتیجه می گیریم که چه پیوندی باید بین صهیونیست زدائی دولت و راه حل کلی مسئله پناهندگان برقرار کرد.

پیرو اصول پینهرو، دولت مزبور موظف است مراکز و دفاتری برای بررسی درخواست ها تاسیس کرده و نظارت کند که پناهندگان وقت کافی برای ثبت تقاضایشان را داشته باشند. دولت همچنین باید مشاوره حقوقی رایگان عرضه کند. دولت همچنین موظف خواهد بود:

نقشه های ثبت املاک ملی چندمنظوره یا سیستم های مناسب دیگربرای ثبت  حقوق افراد درمورد مسکن، زمین ها و دارائی هابه مثابه بخش لاینفک هر برنامه استرداد و با احترام به حقوق پناهندگان و افراد جابجاشده ، برقرار یا دوباره برقرار کند.

علاوه بران، دولت ها ترغیب می شوند تا مسئله استرداد را با نظر موافق بررسی کنند، حتی درصورتی که اسنادی عاری از ابهام در مورد مالکیت وجود نداشته باشد و یا در صورتی که «در اثر بی مبالاتی، اسناد از بین رفته اند».

آخرسر، اصول پینهرو دو نکته طرح می کند که پاسخی است به دواستدلال عمده تبلیغات اسرائیلی علیه حق بازگشت. اولین استدلال مدعی است که فلسطینی ها در 1948 اخراج نشده  و فرار کرده اند، یا حتی بی شرمانه تر از آن، پیرو گفتمان مسلط اسرائیلی، آن ها «داوطلبانه » خانه هایشان را «ترک» کرده اند و لذا اسرائیل مجبور نیست اجازه  بازگشت به آن ها بدهد. با این همه، در اصول یادشده، بین پناهندگانی که که  خود رفته اند و کسانی که از اوضاع خشونت بار فرار کرده اند یا کسانی که به زور از کاشانه شان اخراج شده اند، تفاوتی قائل نشده اند. در این مورد، اصول روشن است:

دولت ها می توانند فرض کنند که افرادی که در جریان اوضاع ناشی از خشونت یا فاجعه از خانه شان فرار کرده اند،  به دلیلی مرتبط با این خشونت ها یا این فاجعه این کار را کرده اند و باید مسکن ، زمین و ملک آن ها مسترد شود.

استدلال دومی که اسرائیل پیش می کشد (عمدتا صهیونیست های لیبرال) این است که نمی توان دردی را با ایجاد دردی تازه جبران کرد، یعنی با اخراج افرادی که اکنون در خانه های پناهندگان ساکن هستند. سند پیهرو مسئله اخراج را نیز مطرح می کند:

دولت ها باید مراقب باشند که از ساکنان بعدی در مقابل اخراج اقتدارگرایانه یا اخراج اجباری غیرقانونی محافظت شود. دولت ها وقتی که اخراج این ساکنان به خاطر استرداد مسکن ها، زمین ها و دارائی ها موجه و اجتناب ناپذیر ارزیابی می شوند، باید مراقب باشند که این کار مطابق یا معیارهای بین المللیِ حقوق بشری صورت گیرد تا ساکنان بعدی از تضمین روندی عادلانه، از جمله امکان  بهره مندی از مشاوره، اخطار کافی و معقول و فرجام خواهی قضائی از جمله احتمال دریافت خسارت، برخوردار شوند.

تطابق با حقوق بین الملل

با قبول این نکته که صهیونیسم، استعمارِ پایدار سکنائی است، با تاکید بر وضعیت آپارتاید و عوامل نسل کشی در سیاست اسرائیل در سال 1948 (و از آن زمان به بعد) و با تکیه بر عدالت مرمت کننده سازمان ملل متحد، به نظر می رسد که وقت آن رسیده که سازمان ملل متحد، نقش مثبت تری در موردمسئله فلسطین ایفا کند. مجمع عمومی سازمان ملل متحد می تواند اسرائیل را در ردیف دولت های آپارتاید قرارداده  و این کشور را تحت کنوانسیون بین المللی درباره نابودی و سرکوب جنایت آپارتاید از 1973 تا زمانی قرار دهد که اسرائیل مجبور شود حق لاینفک مردم فلسطین  را بر تعیین حق سرنوشت به رسمیت شناسد

سازمان ملل متحد می تواند الزامی کند که مطابق اصول حقوق بین الملل، اسرائیل قانونگذاری آپارتاید، از جمله قانون 1950در مورد  اموال افراد غائب را لغو کند؛ به اشغال و ساختن شهرک های مهاجرنشین در همه سرزمین های عربی خاتمه داده و دیوار جدائی را ویران کند.  همچنین، حقوق اساسی یکسان برای شهروندان فلسطینیِ اسرائیل را به رسمیت بشناسد.

باتوجه به روند تفصیلی که سازمان ملل متحد برای بازگشت فلسطینیان به کاشانه و ملک شان پیش بینی کرده، مجمع عمومی سازمان ملل متحد موظف است قطع نامه ای به تصویب رساند که از اسرائیل بخواهد به حقوق پناهندگان فلسطینی در مورد بازگشت به خانه و ملک شان همان طوری که قطع نامه 194 سازمان ملل متحد بر پایه اصول پینهرو مقتضی می دارد، احترام گذاشته و آن ها را  محافظت و ارتقا دهد. 

تا زمانی که جامعه بین المللی عموما، و سازمان ملل متحد خصوصا، از حقوق اساسی فلسطینی ها دفاع نکرده و به آن ها احترام نگذارد، راه حل پایدار، عادلانه و کلی برای مناقشه در مورد سرزمین تاریخی فلسطین وجود نخواهد داشت.  

***

* استعمار سکنائی؛ Settler Colonialism  – Colonialisme de Peuplement؛ استعمار پایداری است که دولت استعمارگر، افراد (زنان، مردان و کودکان) را برای اقامت  اعزام می کند تا در ان جا  زندگی کرده و حضوری دائمی و مستقل داشته  و جامعه ای در ان مکان ایجاد کنند.

https://orientxxi.info/magazine/le-droit-au-retour-clef-pour-la-paix-en-palestine,4032

ایلان پاپه، از «مورخان نوین» اسرائیل است که با نگاهی انتقادیب تاریخ دولت اسرائیل را بازنگری کرده است. او استاد تاریخ در دانشگاه اِکستِر و مدیر مرکز اروپائی پژوهشی درمورد فلسطین است. تازه ترین آثار او  The Biggest Prison on Earth : A History of the Occupied Territories, Oneworld Publications ; Ten Myths About Israel,  و “پامسازی قومی در فلسطین” است که به فارسی نیز برگردانده شده است.

اوری دیویس، مردم شناس، عضو شورای ملی فلسطین و شورای انقلابی فتح / مجلس ثوره و مدیر روابط بین المللی الفتح است.

تامار یارون، مهاجر یهودی کانادائی به اسرائیل؛ خانم یارون در کیبوتس حازورِآ زندگی می کند.

پاورقی ها:

1 – « The Logic of the Elimination of the Native », Journal of Genocide Research, décembre 2006.

2 – lan Pappe, The Ethnic Cleansing of Palestine, Londres et Oxford, One World, 2007.

3 – Nour Masalha, A land without a people, Londres, Faber and Faber, 1997.

4 – The Atlas of Palestine, 1917-1966, Palestine Land Society, Carlsbad, CA, 22010005

5 – Nous remercions Joe Schechla, coordinateur du Réseau des droits au logement et à la terre, Coalition internationale pour l’habitat, Le Caire, de nous avoir communiqué cette référence.

 




اعتصاب در ایران!

اعتصاب عمومی،  پالایشگاه ها و میدان های نفتی جنوب ایران را فراگرفته است.

از سحرگاه اول اوت، شمار زیادی از کارگران پالایشگاه های نفت سنگین در قشم، پارسیان لامرد، پالایشگاه آبادان و پالایشگاه فازهای ۲۲ و ۲۴ کنگان – پارس جنوبی دست به اعتصاب زده اند.

کارگران و کارکنان میدان نفتی آزادگان شمالی از روز ۲۹ ژوئیه جهت اعتراض به دستمزدهای ناچیز و تهدید به اخراج از کار، اعتصاب کرده اند.

کارگران مجتمع نیشکر هفت تپه که در گرمای نزدیک به ۵۰ درجه کار می کنند، از ۱۳ ژوئن  اعتصاب کرده اند. چند ماه است که حقوق و دستمزد آنان پرداخت نشده است.

این اعتصاب ها در شرایط دشواری صورت می گیرد، زیرا رژیم ایران آزادی ها و حقوق سندیکائی منطبق با مقاوله نامه های بین المللی کار را که خود نیز امضاء کرده است، زیر پا می گذارد.

حکومت مطالبات حقوقی مزدبگیران را انکار کرده و تلاش می کند اعتصاب کنندگان را با تهدید و سرکوب خفه کند.

اما، فعالان از جمله با ایجاد صندوق ملی همبستگی مالی، برای کمک به اعتصاب کنندگان، به سازماندهی کارگران پرداخته اند.

در اوضاع حاد کنونی، فعالان کارگری ایران به اتحاد و همبستگی همه اقشار مردمی دعوت می کنند تا صدای مطالباتِ به حق  آن ها به گوش برسد.

سازمان های سندیکائی فرانسه:

کنفدراسیون فرانسوی دموکراتیک کار  CFDT

کنفدراسیون عمومی کار CGT

فدراسیون سندیکائی متحد  FSU

اتحاد سندیکائی متحد Solidaires

اتحادیه سندیکائی مستقل UNSA

از کارگران اعتصابی در ایران پشتیبانی می کنند.

ششم اوت ۲۰۲۰