درشکه را جلو اسب ها نبندیم

يکشنبه ۷ آذر ۱٣٨۹ – ۲٨ نوامبر ۲۰۱۰
دنیز ایشچی
وسیله را جایگزین هدف نمیشودکرد. هدف مشترک ائتلافی احزاب سیاسی با همدیگر را نمیشود جای برنامه تحول و گذر مرحله ای یک سازمان سیاسی، خصوصا یک سازمان سیاسی سوسیال دموکراتیک گذاشت.

هر حزب سوسیال دموکراتیک چپ برای دوران گذر برنامه و استراتژی محوری عبور و در ادامه آن استراتژی یا تاکتیکهای اساسی آلترناتیو ساپورت را تنظیم ، ترویج کرده و به مرحله اجرا در می آورد. مشارکت فکری افراد بر محور یک باور عمومی را نمیشود به جای ائتلاف ساختاری برنامه ای احزاب سکولار و دموکراتیک جایگزین کرد. در شرایطی که ائتلافی از احزاب سیاسی شعار انتخابات آزاد را شعار محوری تبلیغی و ترویجی و اجرائی خود برای مرحله گذر تعیین نکرده اند، در مرحله ای که تشکیل چنین ساختار ائتلافی سکولار و دموکراتیک از طرف بعضی از دوستان به نام “رادیکالیسم” تلقی شده و شعار انتخابات آزاد را بدون یک ساختار سیاسی ائتلافی پشتوانه ای مثل یک توپ فوتبال در میدان رها میکنند، افکار عمومی افراد در اردوی ارتجاع قهقرائی از یکطرف و جبهه بالندگی و مدرنیسم از طرف دیگر را میخواهند به قواعد بازی انتخاباتی پایبند بکنند، این دوستان میخواهند تمرین مدل پیشنهادی خود را در یک دنیای مجازی به مرحله اجرا در بیآورند. طرح این رفقا دارای اشکالات اساسی و بنیادینی میباشد که خود آنها ناچارا در نوشته های خود به آنها اقرار کرده و بیان میدارند
تیتر مقاله به این صورت شروع میشود “انتخابات آزاد بعنوان یک هدف استراتژیک و راه گذر” میباشد. پاراگراف دوم مقاله صریحا مطرح میکند که “انتخابات آزاد بمعنای دستیابی به دموکراسی و استقرار رژیم سکولار و جدائی دین از سیاست نیست”. پاراگراف ادامه میدهد “انتخابات آزاد به معنای برابر حقوقی در مقابل قانون ، برابر حقوقی مردان و زنان، برابری حقوق ملیتها نیست”. “انتخابات ازاد پذیرش مناسبات نوینی ما بین نیروهای سیاسی (ارتجاع و مدرنیته) بر مبنای پذیرش داوری صندوق رای در تصمیم گیریهای سیاسی میباشد”.درک من از این نوشته این است که تقسیم بندی اساسی و محوری جبهه ای نیروهای ارتجاع و نیروهای بالندگی به دو دسته طرفداران انتخابات آزاد و مخالفان انتخابات آزاد تقسیم میگردند. این تحلیل بصورت کاملا آشکار نظام ولایی سپاهی سرکوب و کودتا را بعنوان مانع و سد اصلی تحول و پیشرقت اجتماعی تلقی نمیکند و نتیجتا بعنوان سد بزرگ بازدارنده ای که باید به نحوی از آن عبور کرد نمیشناسد.
کاشکی نویسنده مقاله عوض انتخاب چنین تیتر گمراه کننده ای برای مقاله خویش، این جمله ها از آخرهای مقاله خود را در پاراگراف اول انعکاس داده و جلو هر گونه استنباط مغشوش در ذهن خواننده را میگرفت. ایشان مینویسند که “خطای بزرگیست که گرایشی این انتخاب را بعنوان راه قطعی و یگانه راه تحول بپندارد و یا بدتر از آن راجع به روندهای آینده دور نظر داده و راه مطلوب خود را تنها راه قلمداد کند”. با این ارزیابی میشود چنین نتیجه گیری کرد که نویسنده انتخابات آزاد را یکی از راههای احتمال عبور از نظام ولایت فقیه ارزیابی میکند. اگر این جمله ایشان را با تیتر مقاله ایشان مقایسه بکنیم، غیر از یک بام و دو هوا استنباط دیگری نمیشود کرد. ایشان این خواسته را بعنوان برایند خواسته های مشترک نیروها طرح کره و مینویسند “تاکید بر این خواست بعنوان یک سمتگیری معین سیاسی بمعنای تلاش برای تقویت خواست مشارکت در حیات سیاسی اجتماعی است”.
سیاست علم مناسبات مابین نیروهای اجتماعی بر سر حفظ و گسترش دامنه منافع خویش از طریق اعمال کنترل اجرائی میباشد. وقتی در یک کشور از نیروهای اجتماعی صحبت میشود، این مجموعه شامل جوانان، زنان، کارگران، کارمندان، زحمتکشان دیگر شهری و روستایی، هنرمندان و دیگر چالشگران فکری، کسبه و بالاخره سرمایه داران با در نظرگرفتن بخشبندیهای متفاوت آن میباشد. تحولات اجتماعی از کانال برآیند همکاری و تصادم یا رقابت چالشگرانه این اقشار و طبقات در راستای اعمال چنین کنترلی در ائتلافهای ملزوم صورت میگیرد. این اعمال کنترل در دوران امروزی و در کشورهای دموکراتیک از طریق تلاش در برکنار کردن قدرت اجرائی سیاسی حاکم وقت از طرق مدنی و قانونی صورت میگیرد.
در جهان گلوبال امروزی تحولات سیاسی بنیادین کشورها نه تنها متاثر از فاکتورهای داخلی که خود بغرنجیهای ویژه خویش را دارا میباشند، از پارامترهای بین المللی هم تاثیر میگیرد. حرکتهای بغرنج اجتماعی ، در عین حال که متاثر از چالشهای اقشار و طبقات مختلف در راه دست یابی به منافع مرحله ای خود میباشد، منافع مختلف قدرتمداران کشورهای دیگر هم در آنها نقش ویژه خویش را ایفا میکنند. تمامی این حرکتها گرچه در وحله اول متاثر از منافع اقتصادی اجتماعی اقشار و طبقات درگیر میباشد، در کنار آن عوامل تاریخی، فرهنگی، ملی و جغرافیایی هم تاثیرات ویژه خود را میگذارند. سیطره جهانی سرمایه مالی و اقدامات بین المللی در راستای بازکردن مرزهای تجاری سرمایه ای به این پیچیدگیها دامنه جهانی بخشیده است. به همین دلیل است که ارائه آلترناتیوهای سیاسی گذر تحولی لزوما باید در عین حال که عنصر انعطاف را در متن خویش منظور داشته باشند، بلکه باید آلترناتیو های مختلفی را برای سناریوهای احتمالی آینده تدوین، تعریف و منظور کرد.
موتور محرکه و تعیین کننده تحولات اجتماعی، چالش بنیادگرانه اقشار و طبقات اجتماعی میباشد، نه تزریق تکراری افکار روشنفکران سیاسی در جامعه. اقشار و طبقات اجتماعی بر محور خواسته ها، نیازها و پتانسیلهای تاریخی مرحله ای خویش پای به میدان تحول میگذارند. برنامه گذر تحولگرایانه دموکراتیک بر اساس تدوین خواسته های بالنده و تحولگرایانه این اقشار ، طبقات و بخشبندیهای اجتماعی تنظیم میگردد. وقتی که خواسته هایی مشترک از طرف اقشار و طبقات مختلف بر هم منطبق قرار میگیرند، این شرایط به اتفاق عمل این اقشار و طبقات امکان لازم را فراهم می آورد. این خواسته ها و اتفاق عمل مشترک از یک طرف در برنامه احزاب سیاسی دموکراتیک، از طرف دیگر ائتلاف ساختاری برنامه ای این احزاب سکولار دموکراتیک در یک ( کنگره ملی و یا جبهه) خود را تبلور میدهد.
روش دیگری که میتوان به آن اشاره کرد، روش دستوری برخورد بر مسیر گذر در تحولات اجتماعی سیاسی میباشد. این روش در دوران امروزین از طریق اجرا و پیاده کردن پروژه ها و طرحهای سیاسی از طریق قدرتهای بین المللی و یا قدرتهای اجرائی سیاسی منطقه ای در شرایطی که نقش و منافع مردم درگیر بصورت سایه ای در حاشیه قرار گرفته و یا اصلا در نظر گرفته نمیشوند و در خدمت پروژه محوری قرار میگیرند. نمونه های آن را میتوان با پروژه حمله آمریکا “خصوصا جمهوریخواهان” به عراق و افغانستان مقایسه کرد. بر محور منافع ژئوپولیتیک آمریکا در منطقه باید رژیم صدام حسین عوض میشد و این پروژه از طریق جمهوریخواهان آمریکا و توسط جرج بوش پدر و پسر به اجرا در آمد. پروژه حمله به افغانستان را همه میدانند که بمراتب دامنه وسیعتری از طالبان و بن لادن را شامل میشود. این پروژه جوهره محوری خودش بر اساس دست یابی، کنترل و تحکیم موقعیت ژئوپولیتیک جبهه سرمایه مالی آمریکا و همپایگانش بر ناحیه کشورهای آسیای میانه تشکیل میدهد.بلبشوی ایجاد شده بر بستر این تهاجمات آبشخور مناسبی برای رشد و پرورش تروریسم بین المللی و قهقرا گرایان اسلامی گردیده است.
در شرایطی که یک قدرت سیاسی حاکم امکان دست یابی به آرمانهای بالنده اجتماعی را از دست اقشار و طبقات اجتماعی سلب میکند و امکان زیست مسالمت آمیز اقشار ، طبقات و بخشبندیهای دیگر اجتماعی در کنار هم را از آنها سلب میکند، عبور از آن نظام سیاسی به هدف مرحله ای سیاسی آن اقشار و طبقات اجتماعی تبدیل میگردد. در شرایط بغرنج اجتماعی سیاسی امروزین این گذر میتواند از طریق اجتماع و هماهنگی مجموعه ای از آلترناتیو ها و راهکارها صورت میگیرد. در اینجا مساله اصلی این است که راهکارها نمیتوانند جای اهداف را بگیرند و یا به قولی دیگر نباید درشکه را نمیشود جلو اسب ها بست.
از این جمله این نتیجه را میشود گرفت که انتخابات “آزاد”، یک وسیله بیش نیست. انتخابات آزاد وسیله ای مورد پذیرش عمومی در داوریهای سیاسی میباشد. وسیله نمیتواند جای هدف را بگیرد. ایا مردم به پای صندوقهای رای میروند که فقط رای داده باشند؟ تمرین دموکراسی انتخاباتی بکنند؟ یا اینکه به برنامه های سیاسی اجتماعی احزاب مورد نظر خویش رای مثبت بدهند تا از آن طریق ثبات شغلی، رفاه اجتماعی داشته و از حقوق انساتی و ثمرات زندگی مدرن امروزین تا نهایت اندازه بهره مند گردند. در شرایطی که پیش شرطهای انتخابات آزاد که شامل آزادی زندانیان سیاسی، آزادی احزاب سیاسی و رعایت عمومی حقوق بشر جهت فراهم آوردن امکانات اولیه قابلیت اعمال اراده مردمی از طریق انتخابات میباشد، بعنوان بخشهایی از اهداف مرحله ای کلا کنار گذاشته میشود، شعبده بازی انتخاباتی تمرینی ولایت فقیهی بعنوان راهکار تمرینی در یک دنیای مجازی جایگزین تمامی این اهداف میگردد و به استراتژی محوری عبور تبدیل میگردد.
ایشان به درستی بر موضع آقای موسوی در مورد امکان قابلیت کارکرد در چهارچوبه قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ایراد گرفته و مطرح میکنند که “آقای موسوی خواست اجرای کامل قانون اساسی را بعنوان خواست مرکزی ترسیم میکنند، در حالیکه اجرای کامل قانون اساسی نمی تواند خواست مشترک همه نیروهای شرکت کننده باشد”. مقاله در ادامه خود صحبت از نقش تعادل نیروها در میزان آزاد بودن انتخابات صحبت میکند و مطرح میکند “در یک تعادل نیروی معین برگزاری انتخابات آزاد در شرایط گذر حتی قبل از نفی رژیم ممکن است”. آنطوری که من متوجه میشوم ایشان منظورشان این است که انتخابات آزاد بدون برقراری پیش شرطهای ضرور لازم جهت تحقق آن میتواند در یک شرایط توازن قوای ویژه تحقق بیابد. این تحلیل مرا به یاد احتمالاتی که در باره امکان تحقق راه رشد غیرسرمایه داری به هزار پیش شرطهای احتمالی میدادیم می اندازد. بدون اینکه احزاب سیاسی امکان حیات دموکراتیک داشته باشند، صرفا بر اساس تعادل قوا صحبت از انتخابات آزاد کردن، به تمسخر گرفتن کلمه آزادی میماند.
ایشان مینویسند که “نیروهای سیاسی سمتگیری مورد تایید خود را در انتخابات می کنند و در آن راستا اعمال نیرو میکنند. تقسیم بندی بر اساس این انتخاب صورت میگیرد. مسیر آینده از این انتخاب تبعیت نمیکند” با این تحلیل بدون در نظر گرفت اینکه آزادی احزاب سیاسی، زندانیان سیاسی و مطبوعات وجود دارد، یا نه، بالاخره مسیر آینده تاریخ از آن شعبده بازی انتخاباتی تبعیت نخواهد کرد.باید آنقدر ما تکرار انتخابات بکنیم تا در ادامه خود بالاخره این انتخابات رفته رفته دموکراتیک تر گردد. با تکرار انتخابات تمرین دموکراسی بکنیم و به همان شیوه ای که با تکرار تمرین بازی فوتبال به برگزاری مسابقات عادلانه سرتاسری فوتبال میرسیم، با همین استدلال، با تکرار انتخابات به شیوه برگزاری انتخابات آزاد خواهیم رسید. این طرز فورمولبندی تئوری آن اندازه حالت انتزاعی و جدایی از واقعیتهای عینی پیدا میکند که به تئوری مدینه فاضله افلاطونی شباهت پیدا میکند.
انتخابات آزاد یک وسیله و روش سیاسی جهانشمول اعمال اراده حکومتی احزاب سیاسی در کشورهای مختلف میباشد. شعار انتخابات آزاد بعنوان یک متدولوژی تدوین شده توسط اپوزیسیون ایران فورمولبندی نشده است. شاید بشود پیش زمینه ها و راه و روش انتخابات ازاد را با مسابقه فوتبال مقایسه کرد. قبل از اینکه ما بخواهیم شرط و شروط چگونگی انجام مسابقه فوتبال در ایران را تنظیم بکنیم،ضوابط و قانونمندیهای مسابقات فوتبال قبلا در عرصه بین المللی تدوین شده و بصورتی جهانشمول جا افتاده است. با طرح اینکه “انتخابات ازاد بعنوان فصل مشترک نیروهای سیاسی در راستای دموکراسی و بعنوان یکی از کم خطر ترین اهداف استراتژیک راه گذر به جامعه دموکراتیک میباشد” ما کشف بزرگی نکرده ایم. این وسیله یک در جای خود بصورت جهانشمول خصوصا در کشورهای دموکراتیک پذیرفته شده است، در ضمن به قول نویسنده بعنوان “یکی از اهداف استراتژیک مشترک راه گذر” میتواند مطرح باشد، نه تنها راه محوری. آیا محورها و آلترناتیوهای دیگر مشترک کم خطر از نظر قابلیت اجرائی و تضمینی با همان دقت مورد توجه و تدوین قرار گرفته است؟
ایشان در ادامه مقاله مینویسند “بخش بزرگی از نیروهای شرکت کننده در جنبش با خواست نفی رژیم موافق نیستند”. نمیدانم بر اساس چه بررسی آماری و نمونه برداری ارقامی ایشان به چنین نتیجه گیری میرسند. وقتی در انتخابات زمان صدام حسین نود و چند درصد آرا از صندوق در حمایت از او اعلام میشد، مردم واقعا خواهان نفی رژیم صدام نبودند؟ آیا راننده تاکسی های خیاباتهای تهران منبع این آمارگیری میباشند، یا دانش آموزان و دانشجویان مدارس و دانشگاهها. اعتصابات عمومی کردستان منبع ایشان میباشد، یا تظاهرات میلیونی آذربایجان. تظاهرات خیابانی و شعارهای شبانه پشت بامها منبع آمارگیری ایشان میباشند و یا نامه هایی که زندانیان سیاسی از زندان مینویسند. اینجاست که برای بار دوم پیش داوری جای تحلیل عینی اجتماعی را میگیرد. آنهم پیش داوری که در آن شخص ایده و آرزوی خویش را جایگزین واقعیت بکند.
از نوشته ایشان چندین نتیجه گیری بخواهیم بکنیم اینها خواهند بود که انتخابات ازاد هدف نیست، بلکه وسیله میباشد. تنها وسیله عبور به دموکراسی نیست، بلکه یکی از وسیله ها است. استراتژی بنیادین جنبش سوسیال دموکراسی نیست، بلکه فصل مشترک همکاری همگانی نیروهای جبهه دموکراسی ” نه سکولار دموکراسی” میباشد. انتخابات آزاد به مفهوم وجود آزادی و برابر حقوقی قانونی احزاب و افراد نیست، بلکه از طریق شکل گیری توازن قوای بلوک بندی شده از فرجه های فراهم شده استفاده میکند.
قبل از اینکه نیروهای جبهه دموکراسی را تعریف بکنیم، فصل مشترک آنها را پیدا میکنیم. قبل از اینکه اهداف و برنامه های جبهه سوسیال دموکراسی و در ادامه آن جبهه سکولار دموکراسی را برای دوران عبور و تحول تعریف بکنیم، ائتلافهای سیاسی – ساختاری سکولار دموکراتیک بر محور اهداف و برنامه های تحول و عبور از نظام ولایی سپاهی را “رادیکالیسم” می نامیم و بصورتی سوبژکتیو به دنبال فصل مشترک فکری همه دست اندرکاران سیاسی بگردیم تا آنها را از نظر اخلاقی پایبند به برگزاری انتخابات آزاد نماییم. قبل از اینکه با اتکا به آمال برنامه ای اقشار و طبقات بالنده اجتماعی در تدارک تقویت چالش تحولگرایانه آنها باشیم، بیاییم و تمرین رای گیری بکنیم تا به نظام انتخاباتی عادت بکنیم و نقش اهداف برنامه ای تحول را از حد یک وسیله اجرائی هم پایینتر بیاوریم.
27/11/2010



جنبش سبز، قانون اساسی و راه های پیش روی

مجید زربخش

سخنرانی در لندن *
جنبش اعتراضی پس از 22 خرداد 88 در ایران که به جنبش سبز شهرت یافت پس از ماه ها تداوم (هر چند در مقیاسی محدودتر) در مناسبت های گوناگون، امروز کم و بیش در سکون و آرامش است. این فروکش با توجه به علل طغیان وفقدان شرائط و مؤلفه های ضروری برای استمرار و گسترش در واقع پدیداری غیر عادی نیست.

این جنبش نتیجه بلاواسطه تقلبی شگفت و غیرقابل تصور در ” انتخابات “ریاست جمهوری و ابعاد تحقیری بود که مردم آن را با تمام وجود احساس کردند. کسانی که چند هفته با شور و هیجان به امید پیروزی نامزدی که شورای نگهبان حضور او را مجاز دانسته بود در تلاش و فعالیت بودند، پس از شنیدن نتایج انتخابات و تأیید رهبری و با مشاهدۀ خشن وعریان این واقعیت که رأی آنها در این نظام جائی ندارد، به طور خودجوش به خیابانها ریختند.
فوران خشم مردم گرچه نتیجه مستقیم تقلب انتخاباتی بود، اما نمی توان نادیده گرفت که ریشه در پیشینه ای به درازای حیات جمهوری اسلامی، ریشه در نارضائی های انباشت شده سی ساله، در تجاوزهای مستمر به آزادی ها و حقوق مردم و تنگ شدن عرصه زندگی اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بر اگثریت بزرگ مردم داشت. این نارضائی ها که در طی دو دهه گذشته به اشکال گوناگون از طریق جنبش های اجتماعی، جنبش زنان، دانشجویان، کارگران، معلمان… بیان می شد، همواره موضوع مبارزه این جنبش ها و فعالان آن بوده است. باوجود این پیوند میان جنبش اعتراضی پس از”انتخابات” با جنبش های پیشین، تفاوتی بزرگ آنها را ازهم متمایز می کند.میدان عمل جنبش های نامبرده در اعتراض به نظام و یا در طرح مطالبات – به اقتضای موقعیت و خاستگاه سیاسی، قشری و طبقاتی شرکت کنندگان- محدوده و عرصه معینی بود. در حالی که جنبش اعتراضی میلیونی پس از 22 خرداد 88 عملا کلیت نظام را آماج حمله قرار داد و به چالش گرفت. تفاوت این جنبش با مقاومت های پیشین و ویژگی و اهمیت آن در همین جاست.
اعلام نتیجه “انتخابات” با ارقام شگفت انگیز تفاوت آرا نامزدها، در میان مردمی که به طور مستقیم در کارزار “انتخاباتی: شرکت داشتند و شاهد واقعیت صف آرائی نیرودرخیابان ها و حوزه های رأی گیری بودند ودرنتیجه انجام تقلب بزرگ را با تمام وجود احساس می کردند، توفانی از خشم و اعتراض را برانگیخت که در زمانی کوتاه سراسر کشور به ویژه شهر های بزرگ را فراگرفت. به گونه ای که نه فرمان سرکوب از طرف رهبر، نه تهدیدها و ارعاب های بی وقفه رسانه های وابسته و نه اقدامات سرکوب گرانه نیروهای نظامی و انتظامی و اوباشان لباس شخصی پوش هیچ یک نتوانست از گسترش آن جلوگیری کند. اعلام شتاب زده پیروزی احمدی نژاد از جانب خامنه ای – پیش از طی روال قانونی و اعلان رسمی آن توسط شورای نگهبان – و سخنرانی نماز جمعه او در هفته ی بعد، تردیدی باقی نگذارد که نماد اصلی تقلب و دروغ و استبداد و عامل تبه کاری ها و بحران ها و کارگزار تقلب بزرگ رهبر و مافیای نظامی- مالی پیرامون اوست. بدین ترتیب رهبری نظام به آماج اصلی حمله و خشم مردم تبدیل گردید.
نقش و کارکرد تاریخی جنبش اعتراضی پس از 22 خرداد88
نیروی اصلی جنبش اعتراضی پس از”انتخابات” را اقشار شهری- بویژه قشرهای میانی جامعه- تشکیل می دادند که در آن زنان، دانشجویان و جوانان نقشی فعال داشتند. درعین حال تنوع شعارهای جنبش بازتاب روشن تنوع و گوناگونی خواست ها و حضور نیروها و گرایش های مختلف در آن بود. با وجود این، شعارها و مطالبات مردم ازفریادهای آغازین”رأی من کو” تا مرگ بردیکتاتورو جمهوری ایرانی …، صرفنظر از درجه رادیکالیسم، یک امر را به روشنی نشان می داد و آن خواست مشترک حقوق شهروندی، خواست حاکمیت رأی و اراده مردم بود که در شعار “رأی من کو” تجلی می یافت.
برای اولین بار در تاریخ جمهوری اسلامی ملیون ها نفر ازمردم معترض ومخالف به خیابانها می ریزند ودربرابر نظام حاکم که طبق قانون اساسی آن حاکمیت و رأی مردم جائی ندارد، حاکمیت خود را می خواهند. مطالبات مردم خواست های محدود و قسمی و یا این و آن تغییر نیست. طغیان مردم فقط شکستن فضای اختناق و یا شکستن اسطوره ی “تقدس رهبری” نیست. شعارهای مردم اعلام بی اعتباری و عدم مشروعیت نظام و ساختارهای آن و خواست تغییر سیستم حاکم بود که توسط ملیون ها نفر فریاد می شد. این فریادها نشان می داد که خواست تغییرات در نظام بطورعینی به خواست تغییر نظام تبدیل شده است. در واقع کارکرد اصلی جنبش، صرفنظر از چگونگی انکشاف بعدی و اعتلا یا فروکش، ایفای این نقش تاریخی بود که اهمیتی تعیین کننده در تسهیل امر گذار از نظام حاکم دارد. طبیعی است که در شرائط معینی نظام سرکوب گر می تواند جلوی پیشروی جنبش را بگیرد و مانع حضور مردم در خیابانها گردد. اما نقشی را که این جنبش ایفا کرد، نه می توان سرکوب و بی اثر ساخت و نه می توان حذف نمود.
از نتایج و تبعات بلاواسطه این کارکرد تاریخی بهم ریختن انسجام درونی نظام و وارد آمدن ضربه های کاری و آسیب های ترمیم ناپذیر برآن بود. جنبش اعتراضی و خیزش بزرگ جامعه مدنی برای حقوق شهروندی و حق تعیین سرنوشت، نظام، ارگانها و نهادهای آن را از مجلس خبرگان و مجمع تشخیص مصلحت تا قوه مقننه و دستگاه قضائی و حتی نیروهای نظامی و انتظامی دستخوش بحران ساخت و پایگاه اجتماعی رژیم را متزلزل نمود. این بحران و از هم پاشید گی درونی پس از گذشت یکسال و نیم نه تنها مهار نگردید، بلکه روند تعمیق شکاف، ریزش و گسیختگی انسجام درونی، حتی بدون حضور گسترده مردم در خیابان ها، بیش از پیش تشد ید شده است. به عبارت دیگر جمهوری اسلامی پس از ضربه کاری ناشی از طغیان مردم، دیگر نظام قدرقدرت پیش از انتخابات نیست و بکارگیری خشونت و نمایش اقتدار و فروکش جنبش تغییری در این وضعیت غیرقابل بازگشت نخواهد داد.
ادامه یا اعتلای جنبش نیازمند وجود یک سلسله عوامل است که در شرایط فقدان آنها توقف و فروکش امری غیرعادی نیست. تشدید سرکوب وپیگرد، دستگیری های گسترده و نظامی شدن شهرها از یک سوو فقدان برنامه، تشکل، رهبری وناروشنی دورنما و بدیل جایگزین از سوی دیگر طبعا مانع پیشروی وعامل بازدارنده ی تداوم اند. معهذا همانگونه که اشاره رفت اهمیت جنبش نه در چگونگی ادامه و اعتلا و فروکش، بلکه در کارکرد و نقش تاریخی و تأثیرها و نتایج بلاواسطه ناشی از آنست.
از خواست تغییر تا تحقق تغییر
شعارها و فریادهای خشم آگین مردم جلوه ای بارز از تحول در مطالبات آنها بود و نشان می داد که خواست مردم بطور عینی تغییر مناسبات حاکم است. طبیعی است از بیان این خواست تا تحقق آن باید راهی دراز و ناهموار طی شود. مردم علی القاعده با دریافتی حسی و بر پایه مشاهدات و آزمون های مستقیم، نا بسامانی ها و نداشتن حق حاکمیت خود را تحربه و احساس می کنند. این واقعیت که در چارچوب این نظام و ساختارهای آن، رأی و خواست و اراده مردم جائی ندارد محصول مشاهده و تجربه آنهاست ولی این هنوز بدان معنا نیست که در هر شرایطی راه حل را در تغییر نظام جستحو کنند. در شرایط ضعف واحساس ناتوانی و نداشتن ابزارها و امکانات تغییرونا اطمینانی از آینده وفقدان بدیل جایگزین می توانند به راه حل های توهم آمیز “میانی” و ایجاد تغییراتی در وضع موجود دل به بندند. بویژه اینکه بخشی از نیروهای سیاسی از اصلاح طلبان دینی و غیر دینی تا پاره ای جمهوری خواهان منتقدومخالف “خودکامگی های رهبری” درشیپور تغییرات تدریجی و اصلاحات در چارچوب نظام حاکم می دمند وسراب ها وکوره راه هایی از قبیل “ولایت نظارتی”، “انتخابات بدون نظارت استصوابی”، ” اجرای بدون تنازل قانون اساسی” ، ” تغییرات در قانون اساسی” ، “دمکراسی دینی” و غیره را بجای دورنمای رهائی، دربرابر مردم می گشایند و تبلیغ می کنند.
درچنین وضع و چنین فضائی نیروها و فعالان سیاسی خواهان دمکراسی و روشنفکران آزادی خواه و آگاه به ماهیت نظام باید از یکسو ناممکن بودن و بسته بودن راه اصلاحات و تغییرات درونی و از سوی دیگر دورنمای بدیل دمکراتیک وامکان استقرارآن را به مردم نشان دهند. باید براساس ارزیابی از ماهیت نظام و روشنگری بی وقفه پیرامون قانون اساسی، ساختارها و سازو کارهای نظام این حقیقت را که در محدوده آن اصولا جائی برای حاکمیت مردم وجود ندارد، بطور خستگی ناپذیر توضیح دهند و پایگاه اجتماعی مبلغان تزها و راه حل های نافرجام را از آنها جدا سازند و بسوی راه های واقعی و رهائی بخش بکشانند.
واقعیت غیر قابل انکار این است که در این نظام، حاکمیت مردم طبق قانون اساسی بطور صریح و آشکار نفی شده است. قانون اساسی از یکسو بر نفی حاکمیت مردم و از سوی دیگر بر پایه تبغیض و مغایرت بنیادی با حقوق انسان تدوین و پایه ریزی شده است واین امر به یک یا چند اصل محدود نمی شود. این ویژگی درکلیت قانون اساسی، در محتوا، مبانی و اصول تفکیک ناپذیر آن انعکاس دارد. به گونه ای که با هیچ اصلاحی نمی توان ویژگی نامبرده یعنی نفی حاکمیت مردم و تبعیض و مغایرت بنیادی با حقوق بشر را در آن تغییر داد.
قانون اساسی جمهوری اسلامی از همان مقدمه و آغاز، چیزی به عنوان حاکمیت مردم به رسمیت نمی شناسد، بلکه آن را به طور صریح و روشن نفی می کند. در اصل دوم قانون اساسی گفته می شود در نظام جمهوری اسلامی “حاکمیت و تشریع به خدای یکتا اختصاص دارد” که “از طریق امامت و رهبری مستمر آن” اعمال می شود. و سپس در اصل پنجم تصریح می شود که این امامت و ولایت امر ” دذر زمان غیبت ولی عصر…بر عهدۀ فقیه عادل است که بنابر اصل 107 عهده دارآن می گردد”. طبق اصل نامبرده کشف و انتخاب این فقیه توسط مجلس خبرگانی انجام میگیرد که اعضای آن مجتهد و پس از تأیید صلاحیت آنها توسط شورای نگهبان به آن مجلس راه می یابند!!
قانون اساسی پس از تصریح این امر که حاکمیت متعلق به رهبر است، به موضوع اختیارات و وظائف رهبری می پردازد. دراین زمینه از یکسوطبق اصل 57 اعلام می دارد که قوای حاکم در جمهوری اسلامی، قوه مقننه، مجریه و قضائیه” زیر نظر ولایت مطلقه امر و امامت امت است” و از سوی دیگر در اصل 110 وظائف و اختیارات رهبری را بطور مشخص و مشروح بر می شمارد.
طبق این اصل عملا همه اختیارات ازتعیین سیاست های کلی نظام ونظارت بر اجرای آن ها تا فرماندهی کل نیروهای مسلح، اعلان جنگ و صلح و عزل و نصب فقهای شورای نگهبان، عالی ترین
مقام قوه قضائیه، رئیس صدا وسیمای جمهوری اسلامی، رئیس ستاد مشترک، فرمانده سپاه پاسداران وفرماندهان عالی نیروهای نظامی وانتظامی در دست” رهبر” است. عزل رئیس جمهور” انتخابی” نیز پس ازحکم دیوان عالی کشور (برگزیدگان غیرمستقیم رهبر) به تخلف او از وظائف قانونی از اختیارات” رهبر” است.
افزون بر اصل 57 که بنا برآن سه قوه جمهوری اسلامی تحت نظارت امام امت قرار دارد، طبق اصول دیگر قانون اساسی نهاد ظاهرا انتخابی قوه مقننه هم درعمل دراختیار رهبری است. تعیین تکلیف “انتخابات” مجلس (همچون سایر نهادهای “انتخابی”) از ابتدا تا انتها، از تشخیص صلاحیت نامزدها یعنی اجازه دادن برای نامزدی تا نظارت بر”انتخابات” ،اعلام نتیجه آن و رسیدگی به شکایات تماما در اختیار شورای نگهبان است که 6 تن فقهای آن برگزیده مستقیم و 6 حقوقدان آن برگزیده غیر مستقیم رهبراند. همچنین بنا بر اصل 93 قانون اساسی” مجلس شورای اسلامی بدون وجود شورای نگهبان اعتبار قانونی ندارد.” مصوبات این مجلس نیز در صورتی که اکثریت شورای نگهبان آن ها را مغایر با احکام اسلام و یا قانون اسلامی بداند طبق اصل 96 بلااجرا می ماند و یا به مجمع تشخیص مصلحت تعیین شده از سوی “رهبر”واگذار می گردد. بدین ترتیب قوه قانون گذاری تحت کنترل شورای نگهبان برگزیده “ولایت امر” است. درصورتی که بنا بر شرائطی، به رغم کنترل ها نمایندگان کمترمطیع در مجلس اکثریت یابند این اکثریت از طریق اهرم های دیگری که “رهبری” در اختیار دارد،ناگزیر به مجری اوامر “ولی امر” تبدیل می شوند. نمونه آن مجلس ششم است که هنگام طرح”لایحه اصلاح مطبوعات” بخاطرمخالفت رهبر،مجلس درزیرفشار”حکم حکومتی”ولایت امر، ناچار از اقدام در این زمینه خودداری ورزید و یا هنگامی که همان مجلس موضوع تحقیق در باره نهادهای متعدد زیرپوشش رهبری را مطرح نمود، مجمع تشخیص مصلحت با استفاده از اختیارات فراقانونی خود این حق را از مجلس سلب نمود و اصل هفتادوششم قانون اساسی را که طبق آن “مجلس شورای اسلامی حق تحقیق وتفحص در تمام امور کشور را دارد.”از اعتبار ساقط کرد. به همین گونه است سلطه رهبری بر قوه قضائیه. بنابر اصل 157 “رهبریک نفر مجتهد عادل …را به عنوان رئیس قوه قضائیه تعیین می نماید که عالی ترین مقام قوه قضائیه است”. طبق اصل 158 “ایجاد تشکیلات لازم در دادگستری”، “استخدام قضات” و ” عزل و نصب آنها”، “تغییر محل ماموریت و تعیین مشاغل” ….. از وظائف این عالی ترین مقام منصوب رهبراست . رئیس دیوان عالی کشور و دادستان کل نیز طبق اصل 162 توسط رئیس قوه قضائیه و پس از مشورت با قضات منصوب او برگزیده می شوند.
“انتخاب|” رئیس جمهور نیزهمانند سایرنهادهای” انتخابی” زیر نظر شورای نگهبان است. با توجه به وجود گروه بندی ها و جناح های مختلف در نظام، هر جا ضرورت داشته باشد نامزد مورد نظر به کمک اهرم های این نظارت قانونی با تقلب و دستکاری در آرا از صندوق های رأی بیرون می آید. افزون برهمه اینها ، سازو کار نظام به گونه ایست که می توان رئیس جمهور را به مهره ای بی مصرف تبدیل نمود، بطوری که بنا به گفته وتجربه ی آقای خاتمی، رئیس جمهور نقشی در حد یک «تدارکاتچی» داشته باشد.
در جمهوری اسلامی طبق قانون اساسی همه قدرت دراختیار رهبری است. توزیع قدرت به گونه ایست که از رهبری آغاز و به رهبری ختم می شود. حتی قدرت اصلاح و تغییر در قانون اساسی نیز عملا در حیطه اختیارات رهبری قرار دارد. برای تغییر در قانون اساسی طبق اصل 177 ” مقان رهبری پس از مشورت با مجمع تشخیص مصلحت نظام طی حکمی به رئیس جمهور موارد اصلاح یا تتمیم قانون اساسی را به شورای بازنگری قانون اساسی پیشنهاد می نماید.” اعضای شورای بازنگری طبق همین اصل عبارتند از:
1 – اعضای شورای نگهبان (برگزیدگان مستقیم و غیر مستقیم رهبر).
2 – رؤسای سه قوه
3 – اعضای ثابت مجمع تشخیص مصلحت (برگزیدکان رهبر).
4 – پنج نفر از مجلس خبرگان.
5 – ده نفر به انتخاب رهبری.
6 – سه نفر از هیئت وزیران .
7 – سه نفر از قوه قضائیه ( که رئیس و قضات آن منصوبین مستقیم و غیر مستقیم رهبراند ).
8 – ده نفر از نمایندگان مجلس شورای اسلامی .
9 – سه نفر از دانشگاهیان !!
مصوبات شورای بازنگری نیز بنابر همین اصل نیازمند تأیید و امضاء رهبری است.
بنا براین صرفنظرازبی معنا و بی محتوا بودن موضوع اصلاح قانون اساسی و این واقعیت که اصلاح و تغییر این اصل یا آن اصل در بنیاد و کلیت آن که حاکمیت رهبری است تغییری نمی دهد، همانگونه که می بینیم، حتی اصلاح و تغییر هم توسط شورائی که تقریبا تمامی اعضای آن برگزیدگان مستقیم و غیر مستقیم رهبرویا مطیع و وابسته به او هستند، انجام می گیرد.
افزون بر این، طبق قانون اساسی، عرصه رهبری مشمول اصلاح و تغییر نمی شود. بنابر اصل 177″ محتوای اصول مربوط به … ولایت امر و امامت امت… تغییرناپذیر است.” (در جای دیگر به سایر اصول تغییر ناپذیر اشاره خواهیم کرد) .
به طوری که ملاحظه می شود هیچ راهی برای خارج شدن از این دائره بسته وجود ندارد و سخن پردازی های مربوط به اصلاح قانون اساسی و اصلاحات در محدوده نظام چیزی جز خودفریبی و مردم فریبی هست.
ویژگی قانون اساسی جمهوری اسلامی تنها این نیست که در آن حاکمیت به رهبری تعلق دارد، اهرم های قدرت در دست اوست و حاکمیت مطلق وی تغییر ناپذیر می باشد. جنبه دیگر ویا ویژگی دیگراین است که سرتا پا بر روی تبعیض بنا شده است، تبعیضی که بطور بنیادی با حق انسان و حقوق بشر در تضاد قرار دارد و همانند ویژگی اول تغییر ناپذیرمی باشد : تبعیض نسبت به زنان، تبعیض نسبت به ادیان، نسبت به مذاهب غیر از شیعه ی دوازده امامی، نسبت به اکثریت بزرگ همین شیعه دوازده امامی، نسبت به اقوام و ملیت ها، نسبت به کسانی در دائره باوربه ادیان توحیدی نمی گنجند…..
بنا براصل 20 قانون اساسی، جمهوری اسلامی نظامی است بر پایه باوربه شیعه دوازده امامی و بنا براصل دوازده “دین رسمی ایران، اسلام ومذهب اثنی عشری است و این اصل الی الابد غیر قابل تغییراست …” بدین گونه قانون اساسی نه تنها مسلمان وغیرمسلمان، بلکه شیعه وسنی را نیز از هم جدا می کند و غیر شیعیان را از بسیاری حقوق و امتیازات ازجمله شرکت درنهادهای حکومتی و مشاغل وامورعمومی کشورمحروم می کند. این تبعیض طبق اصل بالا “غیرقابل تغییراست”.
ولایت امروامامت امت یعنی حکومت مطلقه غیرقابل تغییرنیزبه یک فقیه شیعه است. طبق اصل چهارم نه تنها قانون اساسی بلکه”کلیه قوانین ومقررات مدنی، جزائی، مالی، اقتصادی، اداری،فرهنگی، نظامی، سیاسی و غیر اینها باید بر اساس موازین اسلامی باشد. این اصل بر اطلاق یا عموم همه اصول قانون اساسی و قوانین و مقررات دیگر حاکم است و تشخیص این امر بر عهده ” فقهای شورای نگهبان است ” یعنی تمامی قوانین و مقررات کشور براساس موازین اسلامی است و تشخیص اسلامی بودن به عهده فقهای شیعه است که بعنوان شورای نگهبان ازسوی”رهبر” شیعه منصوب شده اند.
موارد مشخص اعمال تبعیض
1 – تبعیض نسبت به مسلمانان غیر شیعه:
طبق قانون اساسی 18 ملیون نفر از اهل تسنن از بسیاری از حقوق اساسی و مدنی و از شرکت در نهادهای نظام محرومند و در عمل نیز همواره در زیر فشار تضیقات گوناگون قرار داشته اند.
2 – تبعیض نسبت به شهروندان غیر مسلمان:
طبق اصل 13 قانون اساسی، از باورمندان به ادیان ، فقط “ایرانیان زرتشتی، کلیمی، و مسیحی اقلیت های دینی شناخته می شوند”. این “اقلیت ها در حدود قانون در انجام مراسم خود آزادند” !! ولی روشن است در نظام مبتنی بر شیعه دوازده امامی که حتی مسلمانان اهل تسنن قربانی تبعیض اند، این اقلیت ها بطور بدیهی از بسیاری حقوق مد نی و حقوق اساسی و از شرکت در ارگان ها و نهادهای حکومتی و مشاغل و امور کشور محرومند. شهروندان غیر مسلمان و غیر زرتشتی، کلیمی و مسیحی، نه تنها طبق قانون از این حقوق، بلکه برخی از آنها مانند بهائیان از حق زندگی نیز محروم اند.
3 – تبعیض در مورد زنان :
درقانون اساسی جمهوری اسلامی چیزی به عنوان برابری حقوق زن و مرد وجود ندارد. دراصل نوزدهم قانون اساسی (مربوط به فصل حقوق ملت) گفته می شود که ” مردم ایران ازهرقوم و قبیله]!![ که باشند ازحقوق مساوی برخوردارندو رنگ، نژاد، زبان ومانند اینها سبب امتیاز نخواهد بود”. بطوریکه می بینیم دراین جا سخنی ازجنسیت و دین در میان نیست و این البته غیر منتظره نمی باشد. زیرا در این قانون اساسی زن بودن و یا باور نداشتن به شیعۀ دوازده امامی دلیلی برای محرومیت از بسیاری حقوق شهروندی است.
در مورد برابری زن و مرد، در اصل 20 و 21 نیز عبارت هائی ردیف شده است که برخلاف برداشت اولیه و سطحی، هیچ ارتباطی به برابری حقوق مردان و زنان ندارد. در اصل بیستم گفته می شود “همه افراد ملت اعم از زن ومرد یکسان در حمایت قانون قرار دارند”. یعنی قانون و قوانین موجود بطور یکسان در مورد آنها اجرا می شود. در همان اصل بیستم می خوانیم که ” زن ومرد از همه حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی با رعایت موازین اسلام برخوردارند . و” اصل 21 تأکید می کند که “دولت باید حقوق زن را در تمام جهات با رعایت موازین اسلامی تضمین نماید”. بناراین زنان در جمهوری اسلامی نه از برابری حقوقی، بلکه از “همه حقوق” بر اساس موازین پر تبعیضی که به عنوان ” موازین اسلامی” شناخته شده است، برخوردارند.
تشخیص این ” موازین ” نیز طبق قانون اساسی بر عهده فقهای شورای نگهبان است . از جمله این موازین اسلامی می توان از” قوانین مجازات اسلامی” در مورد زنان و یا مواردی چون ” شهادت دو زن برابر یک مرد است” ، ” پسر دو برابر دختر ارث می برد”، ” سن بلوغ و ازدواج قانونی برای دختران 9 سالگی و برای پسران 15 سالگی است” ،” زنان از حق قضاوت محرومند و قاضی باید مرد و مسلمان باشد”……نام برد.
4 – تبعیض در مورد اکثریت بزرگ شیعیان
در جمهوری اسلامی فقهای شورای نگهبان ، اعضای مجلس خبرگان، رئیس قوه قضائیه، رئیس دیوان عالی کشور، دادستان کل، وزیر اطلاعات……..باید فقیه و مجتهد باشند. بنابراین اکثریت بزرگ شهر وندان شیعه – خواه زن و خواه مرد – نمی توانند به این ارگان و نهادهای کلیدی حاکمیت راه یابند و از شرکت در آنها محرومند.
5 – تبعیض در قبال ملیت ها
در جمهوری اسلامی اقوام و ملیت های ایران علاوه بر تبعیض مذهبی که بر بخش بزرگی از آنها بدلیل سنی بودن روا می شود از حقوق ملی، فرهنگی، زبانی …. نیز محروم اند.تنها موردی که قانون اساسی در این ارتباط اشاره دارد . اصل پانزدهم است که در آن گفته می شود ” استفاده از زبانهای محلی و قومی در مطبوعات و رسانه های گروهی و تدریس ادبیات آن ها در مدارس، در کنار فارسی آزاد است . ” و بدین ترتیب تمامی حقوق ملی و قومی در استفاده از زبان محلی (!!) و
قومی در مطبوعات و تدریس ادبیات آنها در مدارس خلاصه می شود.
بنابر آنچه در بالا به اعتبار قانون اساسی ملاحظه شد جمهوری اسلامی نظامی است مبتنی بر:
1 – نفی صریح حاکمیت مردم.
2 – اختصاص حاکمیت به رهبر و اعمال مطلق این حاکمیت از طریق در اختیار داشتن تمامی اهرم های قدرت .
3 – غیر قابل تغییر و ابدی بودن این حاکمیت و این تبعیض ذاتی.
بنا بر اصل های 2 ، 4 ، 12 ، و 177 این حاکمیت مطلق و این تبعیض ها ابدی و تغییر ناپذیراند، دین رسمی ایران اسلام و مذهب جعفری اثنا عشری است و این تصریح بر تبعیض و محروم کردن زنان و غیر شیعیان از بسیاری حقوق مدنی و اساسی طبق اصل 12 ” الی الابد غیر قابل تغییر است.” همچنین بنا بر اصل 177 ” محتوای اصول مربوط به اسلامی بودن نظام وابتنای کلیه قوانین و مقررات براساس موازین اسلامی…وولایت امروامامت امت … ودین ومذهب رسمی ایران تغییر ناپذیراست”.
بافت قانون اساسی به گونه ایست که با هیچ اصلاحی نمی توان ویژگی های سه گانه بالا را تغییر و یا حتی کاهش داد. افزون بر تصریح قانون اساسی مبنی بر غیر قابل تغییر بودن این ویژگی ها ، قانون اساسی از بنیاد بر روی این ویژگی ها ساخته شده است و ساختارها، ارگان ها و نهادهای نظام ابزارهای پاسداری از این ویزگی ها هستند.
با توجه به واقعیت های غیر قابل تردید بالا، باید از یکسو این حقایق را به مردم گفت و بطور خستگی ناپذیر تکرار کرد و از سوی دیگر به اتکاء این حقایق تئوریها و تزهای فریبنده و گمراه کننده ” تغییرات در چارچوب نظام” ، ” تغییرات در قانون اساسی” ، ” تعدیل نظام”، ” مردم سالاری دینی”، “دمکراسی دینی” و نسخه هایی از این دست را به چالش گرفت و نشان داد که بیراهه”تغییرات درچارچوب نظام” چیزی جز ادامه وضع موجود نیست. “دمکراسی دینی” وافزودن قید دمکراسی برحکومت دینی نیزتغییری درماهیت قیم سالارومبتنی برتبعیض نظامهای دینی نمی دهد وارتباطی با بدیل رهائی بخش ندارد.
اجرای بدون تنازل قانون اساسی
” ظرفیت های قانون اساسی”
ظرفیت های قانون اساسی ترجیع بندیست که اصلاح طلبان برای توجیه سیاست خود پیوسته آن را تکرار می کنند. آقای میرحسین موسوی نیز این مضمون را تحت عنوان ” اجرای بدون تنازل قانون اساسی ” مطرح ساخته است. ظاهرا منظور از اجرای بدون تنازل، تأکید بر اجرای همان “ظرفیت ها” یعنی اصول مربوط به”حقوق ملت” ، “اصول کلی” حقوق مردم و موارد مربوط به “نهادهای انتخابی” است.
نخست باید یادآور شد که اجرای اصول مربوط به “حقوق ملت ” و حقوق مردم – طبق آنچه قانون اساسی تعیین کرده است – هیچگونه تغییری در محتوا و جوهر قانون اساسی که بنیاد آن برویژگی های اشاره شده در بالا ساخته شده است نمی دهد. دوم اینکه اصول مربوط به حقوق ملت و نهادهای انتخابی غالباعبارت پردازی های بی محتوا وتزئین های قانون اساسی اند. قبلا به برخی ازاین اصول، از جمله اصل های 19 و20 اشاره شد. این اصول که ظاهراً بیان برابری حقوقی مردم است ، عملاً اعلام تبعیض دینی و جنسیتی است. همچنین است در مورد سایر اصول.
در اصل 22 گفته می شود “حیثیت، جان، مال، حقوق، مسکن و شغل اشخاص از تعرض مصون است….” ولی بدنبال آن تصریح آن می گردد “مگر در مواردی که قانون تجویز کند”. طبیعی است در ساختارهای جمهوری اسلامی و قوه قضائیه آنچنانی که در اختیار رهبر و منصوبان مستقیم و غیر مستقیم او است دربرابر “تجویز قانونی” مشکل و مانعی وجود ندارد. در اصل 24 ظاهرا از آزادی سخن می روداما بلافاصله تأکید می شود “مگر آن که مخل مبانی اسلام…..باشد.” و تشخیص این امر، یعنی حق سلب آزادی، ازجمله حقوق شورای نگهبان است.
در اصل 25 به ممنوع بودن “بازرسی نامه ها، ضبط مکالمات تلفنی، سانسور و تجسس اشاره می شود ولی باز هم ابزار از اعتبار ساقط کردن این اصل یعنی همان عبارت ” مگر به حکم قانون” بدان اضافه شده است . گذشته نزدیک و ماههای بعد از خرداد 88 ابعاد بی اعتباری این اصل را نشان داد. ضبط مکالمات، سانسور و کنترل نه تنها به حکم قانون بلکه حتی بدون نیاز به این استناد به روالی عادی تبدیل گردید. بهمین گونه است اصل های مهم مربوط به آزادی احزاب و تشکیل اجتماعات.
طبق اصل 26 “احزاب، جمعیت ها، انجمن های سیاسی وصنفی وانجمن های اسلامی یا اقلیت های دینی شناخته شده” آزادند، مشروط بر اینکه اصول استقلال، آزادی، وحدت ملی، موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی را نقض نکنند. درمورد این ” آزادی ها” افزون بر شورای نگهبان سایر ارگانها نیز حق سلب این حقوق و جلوگیری از تشکیل احزاب و جمعیت ها…. و یا تعطیل آنها را بنام “نقض اصول استقلال، آزادی، وحدت ملی، و اساس جمهوری اسلامی” دارند. در زمینه تشکیل اجتماعات نیز در اصل 27 می خوانیم “تشکیل اجتماعات و راه پیمائی ها بدون حمل سلاح به شرط آن که مخل مبانی اسلام نباشد آزاد است.” یعنی دادن اختیار سلب این حق به شورای نگهبان.
در بخش ” اصول کلی ” نیز، در آنجا که به “حقوق مردم” اشاره دارد وضع به همین ترتیب است. در اصل سوم از یکسو باعبارت پردازی های شعاری و کلی و از نظر حقوقی بی معنا از قبیل “محو هر گونه استبداد و خودکامگی و انحصارطلبی” روبرو می شویم ( آن هم در یک قانون اساسی که شالوده و بنیاد آن بر استبداد و خودکامگی است). و ازسوی دیگربازهم با “تأمین آزادی های سیاسی و اجتماعی درحد قانون” که مضمون آن درجمهوری اسلامی وساختارهای آن روشن است. مهم ترین نکته مربوط به حقوق مردم در بخش اصول کلی که در اصل نهم مندرج است بازهم درارتباط با سایراصول ازمحتوا خالی می گردد. دراصل نهم گفته می شود” …هیچ مقامی حق ندارد بنام حفظ استقلال وتمامیت ارضی کشور آزادی های مشروع را هر چند با وضع قوانین و مقررات سلب کند.” این در حالی است که:
1 – قانون اساسی اختیار تعیین تکلیف وتعیین سرنوشت مردم را – از راه های قانونی و فرا قانونی – به رهبرداده است و 2 – در اصل های متعدد این قانون اساسی، از جمله در اصل های 22 ،24 ، 25 ، 26، و 27 (که در بالا اشاره شد) حق سلب آزادی وحقوق مردم را به شورای نگهبان و سایرارگان ها تفویض کرده است.
از ظرفیت های دیگر قانون اساسی که حقوق مردم باید در آن تجلی یابد، دو نهاد مهم و ظاهرا انتخابی مجلس و ریاست جمهوری است. در این مورد، هم قانون اساسی و هم تجارب عملی – بویژه تجربه بزرگ انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری- نشان میدهد که انتخابات در این نظام نمایش فریبکارانه ای بیش نیست و انتخابی بودن نهادها، امری صوری و ظاهری است . راه یافتگان به این دو نهاد ، افزون بر گذار از صافی های قانونی ،شورای نگهبان، اصولا نمی توانند از خط قرمز تعیین شده فراتر روند و بلافاصله با سدها و موانع قانونی و فراقانونی ناشی از اختصاص حاکمیت به “ولی امر” روبرو می شوند.
تجربه دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی و تجربه انتخابات دوره نهم و دهم ریاست جمهوری که در آن اهرم های قانونی ومراجع رسمی نظارت غیرقابل کنترل حتی مانع ورود کسانی چون رفسنجانی، کروبی و موسوی به این نهاد شدند بارزترین گواه این واقعیت است.
طرفه اینکه آقای موسوی و طراحان شعار “اجرای بدون تنازل قانون اساسی” بموازات پراکندن این توهم، خواهان بازگشت به دوران خمینی اند که گویا خودکامگی های امروز، در آن وجود نداشته است. موعظه های بازگشت به دوران خمینی و قرار دادن آن در برابر حاکمیت خامنه ای از یکسو قلب حقایق تاریخی و از سوی دیگر نشان دادن دورنماهای کاذب و کشاندن مردم به سراب است.
نخست اینکه مشکل در این نیست که چه کسی رهبر و”ولی امر” است. مشکل دراصل “ولایت امر” و دراین واقعیت است که درنظام مبتنی بر”ولایت امر” و جمهوری اسلامی حاکمیت نه به مردم، بلکه به “ولی امر” تعلق دارد. ولی امر، خمینی، خامنه ای یا هر کس دیگر حاکم مطلق است و قانون اساسی مشروعیت دهنده و تضمین کننده این حاکمیت مطلق و خودکامگی است.
2 – خمینی بنیان گذاراین نظام، نظریه پرداز ولایت فقیه و حکومت فقها برمردم وتصویب کننده اصلی قانون اساسی ولایت فقیه است. “ولایت مطلقه” حتی پیش ازبازنگری قانون اساسی و پیش از اضافه شدن قید “مطلقه” درآن بدون هیچ محدودیتی توسط خمینی اعمال می شد. خود کامگی وبی اعتنائی خمینی به رأی مردم را این گفتۀ او که”اگر سی ملیون بگویند بله من می گویم نه” گویاترازهرچیز نشان می دهد.
جنایت، کشتاروتجاوز به آزادی ها و حقوق مردم در دوران خمینی و زیرنظر او آغاز شد وگسترش یافت. اعدام ها، متلاشی کردن سازمان ها و گروه های سیاسی منتقد و مخالف، بستن مطبوعات و وادار کردن مردم به تجسس و شناساندن دگراندیشان، ادامه گروگانگیری، ادامه جنگ به مدت 8 سال به بهای قربانی کردن چند صد هزار نفر و ویرانی کشور و بر باد دادن ثروت مادی و معنوی آن با فرمان و رهبری وی صورت گرفت . فاجعه بزرگ تاریخ ایران و جنایت تکان دهنده و فراموش نشدنی کشتار قریب 5 هزار زندان سیاسی در شهریور ماه 1367 با دستور صریح خمینی و این تأکید او که ” دشمنان اسلام را هرچه زودتر نابود کنید،” انجام شد. این هاست واقعیت های دوران خمینی.
امر حاکمیت مردم و قانون مداری را با هیچ مغلطه و جعل و تحریفی نمی توان به خمینی نسبت داد. در اندیشه خمینی اساسا چیزی بعنوان حاکمیت مردم و قانون گذاری مردم وجود ندارد. وی در کتاب “حکومت اسلامی” می نویسد” فرق اساسی حکومت اسلامی با حکومت های مشروطه و جمهوری درهمین است که نمایندگان مردم یا شاه در این گونه رژیم ها به قانون گذاری می پردازند، در صورتی که قدرت مقننه و اختیارتشریع دراسلام به خداوند متعال اختصاص یافته است. شارع مقدس اسلام یگانه قدرت مقننه است و هیچ کس حق قانون گذاری ندارد و هیچ قانونی جز حکم شارع را نمی توان به مورد اجرا گذاشت . ” (1) و در همان جا در صفحه بعد در توضیح حکومت اسلامی تأکید می کند که “دراین طرز حکومت،حاکمیت منحصربه خداست و قانون فرمان خداست…پیروی ازرسول اکرم و متصدیان حکومت یا اولی الامر (ولی فقیه) نیزبه حکم الهی است”. این است اندیشه خمینی و این همان چیزیست که قانون اساسی تصریح می کند و جمهوری اسلامی بر پایه آن ، پیروی مردم ازمتصدیان حکومت و ولی الامر را پیروی از حکم الهی می نامد.
ادامه دارد
_______________
* این مقاله متن نوشتاری و کامل شده ی سخنرانی در لندن است که در تاریخ 16 اکتبر 2010 به دعوت “حامیان آزادی و حقوق مداری در ایران”برگزار گردید.
1 – خمینی کتاب حکومت اسلامی – صفحه 46



آذرماه را به خاطر بسپاریم، رازهایی در خود دارد!

بیانیه مادران پارک لاله به مناسبت اتفاقات آذرماه:
جمعه ۵ آذر ۱۳۸۹ – ۲۶ نوامبر ۲۰۱۰
از سال ها پیش، زمانی که به ماه آذر نزدیک می شدیم و حرفی از مبارزات مردم به میان می آمد، اولین چیزی که یادآور می شدیم، روز 16 آذر و مبارزات دانشجویی بود. روزی که دانشجویان در اعتراض به پادگانی شدن دانشگاه و با شعار” اتحاد، مبارزه، پیروزی” در مقابل رژیم ستم شاهی وابسته به قدرت های بزرگ جهان ایستادند و سه تن از آنها به نام های قندچی، بزرگ نیا و شریعت رضوی جان خود را بر سر آرمان شان دادند و تعداد زیادی روانه زندان ها شدند و برخی نیز از تحصیل محروم گشتند.

از آن سال، دانشجویان و مردم مبارز، این روز را گرامی می دارند و در گرامی داشت یاد و خاطره کشته شدگان، به اشکال مختلف صدای اعتراض شان را به گوش جهانیان می رسانند و این صدای اعتراض همواره با زندان و شکنجه و کشتار و محرومیت همراه بوده است.
اما امروز که از آذرماه حرف می زنیم، دیگر تنها 16 آذر نیست که در خاطره ها نقش می بندد و دل ها را می آزارد، حوادث بسیاری است که هر کدام رازهایی را در خود دارد و انسان های بیشماری را درگیر کرده است و به این امیدند که روزی پرده ها کنار رود و این رازها آشکار شود. رازهایی که در گوشه و کنار این خانه و آن خانه و شهر و کشور و تمامی دنیا گسترانیده شده و هر کسی به شیوه خود آن را برملا و در زنده نگاه داشتن آن می کوشد. رازهایی که با هیچ زور سر نیزه ای نمی توان آن را به دست فراموشی سپرد.
آذر سال 1357، اوج گیری مبارزات مردم برای بیرون کردن شاه و خلاصی از ستم شاهی، اعتراض های دانشجویی و ….
آذر سال 1358، باز هم مبارزات دانشجویی و ….
آذر سال 1359، مبارزات دانشجویان در اعتراض به انقلاب فرهنگی و بستن دانشگاه ها.
آذرماه سال های 60 و 61 و 62 و سال های سرکوب و سکوت و به دنبال آن آذر سال 1367، روزهایی که پس از کشتار گروهی هزاران زندانی سیاسی صفحه ای دیگر از جنایات حکومت را برویمان گشود. تحویل ساک های زندانیان سیاسی در روزهای اولیه آذرماه مربوط به زندانیانی که در مرداد و شهریور سال 1367 کشته شده بودند. کشتاری که هنوز پس از گذشت بیست و دو سال، هیچ ارگان رسمی پاسخی مبنی بر قبول این جنایت به زبان نیاورده است. هر یک می گوید دیگری بوده و ما بی خبر بودیم. کشتاری که سه ماه و اندی خانواده ها را در بی خبری مطلق نگاه داشتند و با پایداری و پیگیری خانواده ها به این جا و آن جا، بالاخره به این واقعیت تلخ رسیدند که عزیزانشان را سر به نیست کرده اند. ولی هنوز برخی باور نداشتند، تا اینکه خانواده ها را به صورت تک تک، خبر کردند و به هر کدام ساک هایی تحویل دادند. تحویل ساک ها بیشتر در کمیته ها صورت می گرفت و برای برخی نیز در لونا پارک بود. ساک هایی که نه وصیت نامه ای در آن بود و نه نشانی واقعی از کشته شدگان و نحوه کشته شدن. برخی از خانواده ها تا بدان روز هنوز امید داشتند که شاید عزیزشان به خانه بازگردد. شاید در میان کشته شدگان نباشد، شاید در گوشه ای در بند باشد و هزاران شاید دیگر که خانواده ها را در حالت انتظار نگاه می داشت ولی با تحویل ساک ها، انتظارها به سر آمد و خانواده ها راهی گورستان ها شدند. گورستان هایی که نه نشانی داشت و نه سندی و مدرکی. فقط می دانستند که عزیزشان کشته شده است و در گوشه ای بی خبر به خاک سپرده شده است. جستند ولی نیافتند. رفتند ولی نرسیدند و با حدس و گمان و برخی اطلاعات درست و نادرست، خاوران را به عنوان محل دفن دسته جمعی عزیزانشان پذیرفتند. ولی همچنان می روند و می پویند و می بویند، تا بدان جایی که می خواهند برسند. می روند و بالاخره خواهند رسید. روزی بایستی روشن شود، چرا و به چه دلیلی، کسانی که در زندان بودند و حکم داشتند و سال های بسیاری از محکومیت شان سپری شده بود و حتی برخی به عنوان “ملی کش” یعنی در مرحله آزادی! بودند به جوخه های آتش و یا به طناب دار سپرده شدند. وقتی کشتند، چرا آنها را به خانواده هایشان تحویل ندادند، چرا وصیت نامه شان را تحویل ندادند و هزاران چرای دیگر. خانواده ها به سراغ هم می رفتند و سرکوب می شدند، مراسم بر پا می داشتند و به دیدار هم می رفتند باز سرکوب می شدند، به هم دلداری می دادند و به خاوران می رفتند و باز سرکوب می شدند ولی باز در کنار هم بودند و هستند و خواهند بود، هر چند در ظاهر تعدادشان اندک شود.
آذر سال 1377، قتل های زنجیره ای با کشتار خونین پروانه و داریوش فروهر، محمد مختاری و جعفر پوینده شروع شد و انسان های شریف دیگری را نیز به وحشیانه ترین شکل ممکن کشتند. از آن روز خانواده های آنها تلاش می کنند که علت و علل این جنایات را روشن کنند، وکلایشان به زندان افتادند و سال ها زندان را تحمل کردند. خانواده ها مراسم گرفتند و سرکوب شدند. به سر خاک شان رفتند و سرکوب شدند. تعداد زیادی را دستگیر و تهدید کردند و هنوز که دوازده سال از آن جنایات می گذرد، تنها اعتراف ارگان رسمی حاکمیت این بوده است که گروهی خودسر این جنایت را انجام داده اند و با این اوصاف هنوز خانواده شان اجازه ندارند که حتی در خانه شخصی شان مراسمی در خور این عزیزان بر پا دارند و یادشان را گرامی بدارند.
پس از سال های سکوت، دیگر نه فقط دانشجویان که مردم به تنگ آمده در مقابل بی عدالتی ها ایستادند و قد علم کردند. این مبارزات در خرداد سال 1388 به اوج خود رسید و تعداد زیادی از جوانان و زنان و مردان برومندمان در خیابان ها و زندان ها کشته شدند. در گذشته شاید این دانشجویان بودند که مبارزات شان به مبارزه ای بی امان تبدیل می شد، ولی این بار مردم پا به صحنه گذاشتند و ایستادند و با دست خالی پایداری کردند.
سال گذشته مبارزات مردم از خرداد شروع شد و تعداد زیادی از انسان ها را به جرم شرکت در یک حرکت مدنی و برای دفاع از حقوق شهروندی شان به طرزی بسیار خشونت بار مورد سرکوب و زندان و شکنجه و تجاوز قرار دادند و تعدادی را نیز کشتند. این خشونت ها و بخصوص گرفتن این جان های عزیز، نه تنها صدای مادران و خانواده هاشان را بلکه صدای تمامی مردم ایران و جهان را به صدا در آورد و اعتراض های گسترده ای را به دنبال داشت و همچنان دارد. در ششم تیرماه، مادران در پارک لاله تجمع کردند و صدای اعتراض شان را با شمع هایی در دست و عکس های عزیزانشان در یک حرکت آرام نشان دادند.
در 14 آذر سال 1388، نیروهای انتظامی به مادرانی که در سکوت کنار هم راه می رفتند، حمله کرده و سی و یک نفر شان را دستگیر کردند. اما در 16 آذر همان سال در حالیکه سدی از گارد ضد شورش، پلیس و لباس شخصی در جلوی درب دانشگاه تهران و سایر دانشگاه ها به وجود آورده بودند تا از ورود و خروج دانشجویان جلوگیری شود، دانشجویان در داخل دانشگاه این روز را گرامی داشتند و مردم نیز در بیرون از دانشگاه آن چنان حمایتی از آنان نمودند که در تاریخ ایران بی نظیر بود. دراین روز اما ابعاد دستگیری چنان وسیع بود که مسئولین زندان ها مجبور شدند برای جا باز کردن برای دستگیری شده ها، تعدادی از زندانیان از جمله مادران را آزاد سازند.
باز هم در 16 آذر همان سال، علیرغم سرکوب و دستگیری تعداد زیادی از دانشجویان، دستگیری بسیاری از مردم عادی و مادران و دیگر زنان کشورمان را نیز شاهد بودیم. دانشجوهای بسیاری ستاره دار شدند و از تحصیل محروم و بسیاری هم چنان در زندان ها در بندند. حمله نیروهای انتظامی به دانشگاه ها و بخصوص کوی دانشگاه، بدنه دانشجویی و مبارزات مردم را به حرکت در آورد و دانشجویان در دانشگاه شعار دادند: ” دانشگاه پادگان نیست”.
روز ششم آذر امسال نیز مصادف است با روز 25 نوامبر، روز جهانی مبارزه علیه خشونت و تبعیض، در سال های گذشته، زنان مبارز در اعتراض به خشونت و به منظور رفع هر گونه تبعیض حرکت هایی اعتراضی را ترتیب دادند که با سرکوب نیروهای امنیتی روبرو شدند و بسیاری از این حرکات به زندان و حبس و محرومیت منجر شد. بعد از این همه سال مبارزه برای رفع خشونت و جلوگیری از تبعیض و کشتار و تجاوز و بند و زندان، هنوز که هنوز است هر روز شاهد خشونتی دیگر هستیم. مادرانی را به بند می کشند، به آنها تهمت می زنند، دخترانشان را نیز دستگیر و با هزاران ترفند و اعتراف به عمل ناکرده، آزاد می کنند. در روز روشن انسان ها همدیگر را تکه پاره می کنند و نیروی انتظامی قدم از قدم بر نمی دارد. ولی کافی است کسی حرفی بزند که آقایان را خوش نیاید، موجی از نیروهای امنیتی و لباس شخصی و غیرو بر سرش هوار می شوند و دست و پایش را به بند می کشند و ….
هم اینک نیز دو تن از مادران به نام های اکرم نقابی(مادر سعید زینالی) و ژیلا مهدویان(مادر حسام ترمسی) که در تاریخ 17 مهرماه در منزل شان دستگیر شده اند، بدون اینکه ملاقاتی با خانواده هاشان داشته باشند، همچنان در بندند و خبری از آزادی شان نیست.
راستی برای خلاصی از این خشونت ها چه باید کرد؟
ما مادران پارک لاله(عزادار)، ضمن محکوم کردن هر نوع خشونت و تبعیض، خواستار آزادی فوری و بدون قید و شرط مادران در بند هستیم و همچنان بر سه خواسته اصلی خود به ترتیب زیر پای می فشاریم:
محاکمه عادلانه و علنی آمرین و عاملین کشتارهای سی و یک سال گذشته؛
لغو مجازات اعدام؛
آزادی کلیه زندانیان سیاسی و عقیدتی.
ما مادران تا تحقق خواسته هایمان همچنان ایستاده ایم.
مادران پارک لاله(عزادار)
سوم آذر 1389
4



اجرای کامل قانون اساسی، برگزاری انتخابات آزاد، تقاضای تعبیر قانون اساسی، هرسه یا هیچکدام

حسن مکارمی
جمعه ۲٨ آبان ۱٣٨۹ – ۱۹ نوامبر ۲۰۱۰
آیا دانش – هنر استراتژی مدرن میتواند در راهیابی آینده ایران مفید باشد، اگر آری به چه گونه و چه کسانی می توانند این مهم را انجام دهند ؟
ز عمر برخورد آنکس که در همه کاری
نخست بنگرد، آنگه طریق آن گیرد
(حافظ : قصیده شمارۀ ٣)
پیش گفتار: آرامش چند ماهه اخیر به دست‌اندرکاران سیاسی فرصت داده است که بحث‌های پایه‌ای در مورد چند و چون راه‌های مبارزه در داخل و خارج از ایران را عمیق‌تر کنند. و بالطبع واژه‌های راهبردی، استراتژی، شعار اصلی، وظیفه‌ی پایه‌ای، هدف‌های کوتاه و بلندمدت – در نوشته‌ها و بحث‌ها دوباره به صحنه آمده‌اند.
گذشته از خواسته‌های شناخته شده پیش از انتخابات، چند بحث تازه نیز افزوده شده است که به طور بسیار خلاصه چنین اند:‌
شعار اصلی همه وابستگان به جنبش پس از انتخابات می‌بایست درخواست «برگزاری انتخابات آزاد» باشد.
شعار اصلی می‌بایست «پیرامون تغییر قانون اساسی» باشد.
یا اساساً، اگر همین قانون اساسی به طور صحیح و کامل اجرا شود، کافی است.
آنچه نیاز به دقت ویژه‌ای در این ادبیات، رفت و آمد و گفتگوها و استدلال‌ها را عمیقاً برمی‌انگیزد، فضای غبارآلودی است که در بکارگیری زبان، شیوه‌ی استدلال و استفاده از دانش- هنر استراتژی حاکم است. تا آنجا که مقدور است روشن کردن تعاریف، شاید به نوعی به گشایش بیشتر گفتگو کمک کند.
می‌بینیم که هر سه شعار مورد بحث، تا صعود به یک هدف استراتژیک راه طولانی در پیش دارند. اینان از دقت و نظم کافی برای همه‌گیر شدن، و همه را به حول محور خود جمع کردن، بسیار دورند. این اهداف، نخست مطرح شده‌اند و سپس به دنبال چگونگی پیاده شدن آنها در جامعه خواهیم گشت. همانگونه که می دانیم ، در یک فرایند علمی، نه تنها اهداف استراتژیک نیازمند شاخص‌های کمّی قابل اندازه‌گیری برای به اجرا درآمدن خود هستند، بلکه باید تا ترجمه آنان به اهداف اجرایی، و طرح‌های اجرایی و سازمان دادن پیشرفت و دستِ کم از نظر عملی بودن طرح‌ها را به محک زد.
از همه مهمتر دانش- هنر استراتژی، بر پایه‌ی نوآوری استوار است. تلاش نهایی آنست که فرایند طرح و اجرای اهداف استراتژیک به مدیریتی بیانجامد که آن را «مدیریت نوآوری» می‌نامیم.
اجرای تمام و کمال قانون اساسی، تغییر و دوباره نویسی قانون اساسی، یا برگزاری انتخابات آزاد، فاقد هر نوع «نو آوری» است و نهایتاً خواست‌های جامعه را به حداقلی تبدیل می‌کند که به تدریج می‌تواند بدون بوی و رنگ گردد. استراتژی می‌بایست چنان منسجم، عملی، دقیق، گویا، جامع، پیگیر، قابل اجرا، قابل درک و آموزش باشد که خود به یک مجموعه آموزشی برای کادرهای سیاسی و مردم تبدیل گردد.
آیا دانش – هنر استراتژی را تنها پس از به دست گرفتن قدرت و تنها برای اداره و هدایت جامعه باید به کار برد؟ یا
در راه مبارزۀ به دست آوردن قدرت هم می توان آن را به کار گرفت؟ یا اساساً آیا می‌توان این دو مقوله بهم چسبیده را از هم جدا کرد؟ قبل از ورود به بحث، چند نمونه از پایان‌نامه‌های اخیراً انجام گرفته در دانشگاه‌های ایران و اشاره‌ی این اسناد به ضعف شناخت ما از دانش-هنر استراتژی مدرن، را با هم مرور کنیم
نمونه نخست: عنوان پایان نامه: مکانیزم ائتلاف نخبگان و تدوین استراتژی ملی در ایران بعد از انقلاب:
توسط دليرپور، پرويز،: دانشگاه تهران، دانشكده حقوق و علوم سياسي در مقطع تحصيلي دكتري ، سال اخذ مدرک: ۱۳۸۴ . در بخشی از چکیده میخوانیم : تدوين استراتژي ملي توسعه مستلزم بالاترين درجات انسجام تصميم گيران و اجمال نخبگان فكري و ابزاري روي تعريف توسعه و مولفه هاي آن است. در اين رساله استدلال شده است كه وجود جهان بينی ها و رويكردهاي متعارض در بين طيفهاي سياسي-اجتماعي مختلف در ايران يكي از عوامل تضاد در نگرش به توسعه و مسدود شدن مهمترين مرحله وفاق بر سر يك استراتژي ملي است. چندگانگي هاي اجتماعي و منافع متعارض نيروهاي اجتماعي براي ورود به فرايند توسعه و تغيير اجماعي گسترده يكي ديگر از عوامل مهم اين عدم وفاق به شمار ميرود. اين در حالي است كه تاريخ ايران نشان داده دولتي كه خود را كارگزار تغيير اجتماعي نموده و با تعريف خاص توسعه بدون نياز به وفاق نيروهاي اجتماعي عمده در اين راه گام بردارد، با خطربي پباتي مواجه ميگردد. اين بدليل ساختار اجتماعي متنوع و خطر جابه جايي هاي طبقاتي و بر هم خوردن توازن موجود است. در برنامه هاي توسعه بعد از انقلاب، اما، تغيير اجتماعي به منزله گذار اجتماعي مورد توجه قرار نگرفت و معطوف به حفظ وضع موجود در رابطه متقابل دولت – اقتصاد و جامعه بود. بنابراين، ساختار اجتماعي متنوع در ايران خود يكي از موانع مهم عدم وفاق و اجماع بر سر يك استراتژي ملي است. اين مساله نشان ميدهد كه ايران هنوز فرايند گذار به سوي دولت – ملت به مفهوم كلاسيك كلمه را طي نكرده است.
نمونه دوم عنوان پایان نامه : بررسی ساختار استراتژی نظامی جمهوری اسلامی ایران در نظام نوین بین الملل : اولویت ها و واقعیتها , توسط: سعيدآبادي، عليرضا؛ دانشگاه شهيد بهشتی؛ روابط بين‌الملل؛ مقطع تحصيلي: كارشناسي ارشد: ۱۳۷۹ ، در چکیده می خوانیم : استراتژي در كشور ما يك مفهوم توسعه نيافته است كه عمدتا در انحصار نظاميان قرار دارد و از جايگاه مطالعاتي مستقلي برخوردار نيست .لذا، در اين رساله، سعي شده حتي‌الامكان فارغ از ملاحظات سياسي كاركرد آن در ايران با توجه به شرايط جديد نظام بين‌الملل پس از جنگ سرد تاكنون طي يك بررسي ساختاري از جنبه‌هاي تحقيقي مورد مطالعه و تجزيه و تحليل قرار گيرد.به گونه‌اي كه ساختار نظام سياسي داخلي و ساختار نظام بين‌المللي در تحقيق فعلي به عنوان دو متغير مستقل به حساب آمده‌اند كه هر كدام بر تهديدها و فرصتهاي داخلي و خارجي نظام سياسي جمهوري اسلامي ايران تاثيرات مستقيم و غير مستقيمي داشته‌اند.اما، با اين وجود، هيچگاه بر سر مسئله طرحريزي استراتژي در سطح ملي اجماع نظر حاصل نشده و كماكان نظام تصميم‌گيري كشور با نارسائيهاي ساختاري مواجه است. . . يكي از اصلي‌ترين دلايل عدم تناسب تهديدها و فرصتهاي داخلي و خارجي نظام سياسي جمهوري اسلامي ايران با مولفه‌هاي كمي و كيفي قدرت ملي بشمار ميرود كه در نهايت موجب پيروي از سياست‌هاي عمل و عكس‌العملي و دوري از يك نظام طرحريزي استراتژيك در سطح ملي است .
و نیز به نمونه ای از کاربرد واژه استراتژی در یکی از خطبه های نماز جمعه توجه کنیم : ” استراتژی جمهوری اسلامی ؛ در طول سی و یک سال گذشته، استراتژی مقاومت و ایستادگی بود.” راهبرد با راه سر و کار دارد ، و راه با حرکت . مقاومت چگونه میتواند استراتژی باشد.
و به پرسش نخستین بازگردیم؛ آیا دانش – هنر مدرن استراتژی می‌تواند در راهیابی آینده‌ی ایران کمک کند؟ و اگر آری، توسط چه کسانی و چگونه؟
به اختصار به تعاریف امروزین واژه‌ها و چگونگی فرایند بکارگیری دانش- هنر نوین استراتژی، بپردازیم:
تعاریف:
واژه استراتژ به معنی فرمانده نظامی از زبان یونانی آمده است و از واژه‌های جنگی است.عملاً امروزه این واژه در کلیه زمینه‌های مدیریت نظامی، اداری، تولیدی، خدمات، سیاسی، سازمانهای غیرانتفاعی (در سطح ملی، منطقه‌ای و بین‌المللی) و رهبری جنبش‌های سیاسی، احزاب، تهیه برنامه‌های طولانی مدت، منطقه‌ای، ملی، بین‌المللی، تهیه بودجه‌های دولت‌ها و حتی آزمایشگاه‌های تحقیقی، موسسات آموزشی و … به کار می‌رود.
– در متد های گوناگون مدیریت، هم تعاریف گوناگونی از استراتژی ا رائه می‌شود و هم روش‌های کلی تنظیم آن را ارائه می‌کنند. با اینهمه و در هر حال چند مشخصه عمومی و کلی در امر تهیه و تنظیم استراتژی برای یک مجموعه عملیاتی وجود دارد.
اهداف استراتژیک، طرحهای استراتژیک، شاخص های اندازه‌گیری اجرای این اهداف.
و از اینجاست که برنامه‌ریزی بلندمدت، به دنبال تعریف دقیق سه عامل یادشده، تهیه می‌گردد. در عمل در راه اجرای برنامه‌های بلندمدت است که طرحهای کاربردی تعریف می‌شوند. اجرای طرح‌های کاربردی در میدان عمل نیازمند روشن‌سازی تاکتیک‌هاست و خط کلی بین تاکتیک‌ها را سیاست می‌نامیم، سیاست که همان هنر ممکن است. هنر است چون نیاز به ابداع دارد و چون در عرصه واقعیت است پس هنر ممکن.
استراتژی ” دانش- هنر” استفاده بهینه از امکانات است در دستیابی به اهداف از پیش تعیین شده. پس تعیین و تعریف مشخص و دقیق اهداف ضروری است.استفاده از امکانات نیازمند شناخت آنها و سازمان دادن به آنهاست
اهداف استراتژیک (راهبردی)، و تشخیص و شناخت و تعیین آنها در هر زمینه ای کاری است سهل و ممتنع که امروزه در مرز میان علم و هنر و تجربه قرار دارد. شناخت اهداف استراتژیک هم نیاز به شناخت دقیق جزئیات در ابعاد گوناگون تأثیرگذار بر میدان عملکرد این اهداف دارد و هم نیازمند قدرت فوق العادۀ خود رها کردن از دام این جزئیات و پرواز و اوج گرفتن و آینده نگری است.
تدوین برنامه‌ای استراتژیک و پرداختن به موضع‌گیری‌های تاکتیکی با استراتژی ارتباط منطقی و ساختاری دارد.
اهداف استراتژیک میبایست تعریف پذیر ،بلند پروازانه ، قابل اجرا و قابل اندازه گیری باشند .
در تعیین ” اهداف تعریف پذیر” نیازمند آنیم که” نیاز ها” را برآورد کنیم. واژه هارا دقیق و گویا انتخاب کنیم. زبان جامعه ، مخاطبان و همکاران را خوب بشناسیم. به گونه ای که میان ، پندار، گفتار و کردار کمترین فاصله را بوجود آوریم. واژه ها اسباب اساسی انتقال پندار ما در تعریف و تعیین ” اهداف استراتژیک” هستند. نمونه بارز آن در تاریخ دو سده گذشته واژه های ” مشروطیت” و ” جمهوری” در دو پیچش مهم انقلاب مشروطیت و انقلاب بهمن است.
برآورد نیاز ها ، ژرف نگری و دورنگری میطلبد . نیازها ، بیگمان در رابطه ای تنگا تنگ ; مستقیم یا با واسطه ؛ با مردم برآورد میشوند. از اینجا شناخت مردم، به تنهایی و در جمع الزامی می گردد. شناخت آدمی در شناخت تن و روان اوست. و از اینجاست که آشنایی با روانشناسی و روانکاوی به کمک ما می آیند. دانش جامعه شناسی ما را به حرکت مردم آشنا تر میکند. تاریخ، علم پدیده های رخ داده رد یابی، تعبیر و تفسیر آنهاست . درس پذیری از چگونگی حرکت جوامع انسانی از د یر باز تا به امروز، باورها، امیال ، آرزوها، خواب و خیال های آنها ما را به آدمی نزدیک تر می سازد
اهداف بلند پروازانه تنها راهی است که ما را از ایستادن و بدور خود گشتن میرهاند. این اهداف ما را به جستجوگری و نو آوری هدایت می کنند. بما امکان میدهند که از نهایت توان و امکانات خود بهره بگیریم. ما را در رقابتی سالم با نیاز ذاتی انسان به پیشرفت، شناخت بیشتر از خود و هستی وا میدارند. این اهداف به نیروی متحرک به عامل رشد و بالندگی ما تبدیل می شوند . اهداف استراتژیک می بایست به اهداف اجرایی ترجمه شوند. لذا در صحنه واقیت ، تولید ، سازندگی ، در پهنه خانواده ، ده، شهر ، کشور ، منطقه و جهان است که این اهداف میتوانند به اجرا در آیند. اجرای این اهداف در زمان و مکان ویژه ای صورت میگیرد. قابلیت اجرایی این اهداف در زمان محدود شرط اساسی است.
به اجرا گزاری اهداف نه تنها نیاز به مجری ، زمان و مکان تعیین شده ای دارد بلکه به ابزار نیاز دارد. این ابزار را میتوان به دو گروه عمده فن آوری ، امکانات پژوهشی از یک سوی و مدیریت و سازماندهی از دگر سوی تفکیک کرد. در این راستا میتوان از خود پرسید ، آیا تولید نیروی برق با استفاده از فن آوری هسته ای میتواند هدف استراتژیکی قابل اجرایی باشد. چه از همه گذشته اگر امکانات اقتصادی ،اجتماعی و سیاسی لازم برای پژوهش های بنیانی و یا دسترسی به فن آوری نوین در شرایط متعادل ارتباطات بین المللی موجود نباشد، در میان مدت با فجایع عظیم غیر قابل جبران روبرو میشویم یا جای گزینی ، نگهداری و ادامه کار تاسیسات را دچار بحرانهای اساسی خواهیم کرد. آیا اهداف استراتژیک یک جامعه میتواند جدای سطح توانایی مدیران جامعه و مدیریت پذیری مردم تعریف شوند.
اهداف در حوزه مکانی مشخصی میتوانند تعریف شده و به اجرا در آیند. دقت در تعریف حوزه اعمال و پیاده شدن این اهداف از هرگونه انحراف و سوء تعبیر جلوگیری خواهد کرد. نمونه بارز مخدوش ماندن حوزه اعمال اهداف را میتوان در قانون اساسی دوم ایران بسادگی مشاهده کرد. اختلاط و امتزاج دو حوزه ملت و امت در بطن تعریف اهداف این قانون اساسی در کلیات آن و در خمیره آن به چشم می خورد و در انتها این اهداف می بایست قابل لمس باشند با جان و روان آدمی سخن بگویند. پیشرفت به سمت و سوی آنان احساس شود. امکان بررسی و تجدید نظر بما بدهند. به این دلائل است که این اهداف می بایست اندازه پذیر باشند. تا از ذهنی گرایی و ایده ال جویی ما را مبرا سازند. می بایست بتوان برای اندازه گیری حرکت به سمت آنان هم مقیاس اندازه گیری داشت و ابزار اندازه گیری و آن هم از همان ابتدا. استراتژی پیش از همه اهمیت دادن به آینده است . به نوعی درمرکز نهادن آینده است. خود را برای آینده آماده کردن. برای آینده ، برای شدن ، برای بودن در آینده هدف و برنامه تعیین کردن. آرزوی رسیدن به آمال خویش ، برنامه ریزی کردن، از تمامی امکانات ، دانش ،هنر خود و دیگران سود جستن. گاه به نیروهای آنسوی منطق متوصل شدن ، چرا که آینده ای بهتر نیاز ما، آرزوی ما، و شاید دلیل بودن ماست. مطالعه ای اساسی می بایست تا تاثیر مذهب در نیاز به آینده نگری را روشن تر سازد. می توان گفت ، شاید نا کجا اباد رویایی و بهشتی ما در جهانی دیگر است. ترسیم آینده زمینی برای دین باوران تنها در قالب آرزوهای مجاز مذهبی است. گفته های اساسی را پیامبران در گذاشته آورد ه اند. آینده نه میتواند راز گشای باشد و نه پاسخی است به آرزویی از دل بر خاسته.
داشتن هدف استراتژی پیش از همه نیازمند بلند پروازی است، باور بر توانایی آدمی ، شناخت خود، دیگران ، پیرامون و تاریخ است.
به مقاله یکی از طرفداران شعار «انتخابات آزاد» بازگردیم:
می بینیم که چگونه واژه‌ی استراتژی – و شعار اصلی در هم ادغام شده و هردو مخدوش شده‌اند.
پرسشی که از بررسی فوق عمیقاً می‌تواند ما را بیازارد، اینست: آیا پس‌رفت، فرومایگی، کم‌فرهنگی، بی‌مایگی، جهل یک دولت و حاکمیت، به تدریج، اپوزیسیون این حاکمیت را نیز با خود به قهقرا نمی‌کشاند؟ آیا نمی‌بایست، همیشه به هوش بود، و اگرچه در میدان عمل می‌بایست در صحنه حاضر بود، و «اپوزیسیون» یک حاکمیت بود، ولی با او به قهقهرا نرفت. پس از انتخابات سال گذشته، چه در داخل و چه در خارج از کشور، نیرو و دقت بسیاری از روشنفکران، مردان و زنان، سیاستمداران و اپوزیسیون فعال، آنهم به حق، به تمسخر، استهزا، یاوه‌ شماری و پوچی و دروغ و یاوه بودن گفتار و کردار حاکمیت جمهوری اسلامی گذشته است. کار به جایی رسیده است که در درون حاکمیت نیز به کم‌فرهنگی، و مزیت قانون گریزی دست‌اندرکاران اشاره شده است. شاید وقت آن رسیده باشد که همّ و غم خود را با کمک خیل عظیم روشنفکران و دانشمندان و مشتاقان ایرانی خارج و داخل، به بحث‌های بررسی بنای استراتژیک، آنهم با فراگیری این دانش- هنر صرف کنیم.
آنگاه در فضای روشن‌تری، با واژه‌های پاک و یکپارچه‌ تری، به انتخاب و گزینش اهداف استراتژیک خواهیم پرداخت و در فضایی علمی – تحقیقی و دور از سلیقه‌ها و باید و نبایدهای باورپذیر به راهیابی می‌پردازیم.
به اختصار تنها به یکی از مقالاتی که اخیرا از استراتژی سخن می گوید میپردازم :” انتخابات آزاد استراتژی سیاسی جمهوریخواهان ملی‌ ایران” نوشته آقای حسن شریعتمداری. در این نوشتار مراد موشکافی نقطه نظر سیاسی ایشان نیست، تمرکز ما بر شیوه استدلال است. اگربا روش یادشده درمورد استراتژی نوشته آقای حسن شریعتمداری را محک بزنیم ،می توانیم مطالب را به سه دسته تقسیم کنیم :
۱- بررسی وضیعت موجود: در این نوشته آمده است: ” مردم از شهرهای بزرگ تا دورافتاده ترین روستاها، شرکت در امر عمومی و دخالت در زندگی سیاسی را حق و وظیفه خود مي دانند و تا امروز با وجود تمام محدودیت هایی که زمامداران تحمیل کرده اند، با وجود سرکوب و کشتار، باز مردم پا از صحنه سیاست پس نکشیده اند. …. ارتباط و پیوندهای مردم نقاط مختلف کشور سیاست را به معنای واقعی ملی و سراسری کرده است. ……. انقلاب رسانه ای، ماهواره را به جای منبر نشانده و اینترنت غول سانسور را در شیشه کرده است”.
۲- نتیجه گیری از وضع موجود: در این نوشته آمده است: ” نتیجه آنکه تعمیم سیاست زمینه مردمی یک دمکراسی پیشرفته را در جامعه به وجود آورده است. این زمینه دیگر نه با نهادها و اندیشه هایی که دخالت در سیاست را به «امت» و طرفداران ولایت محدود می کند خواناست و نه پذیرای دمکراسی با حذف بخش مهمی از شهروندان است….. همگانی شدن سیاست موجب دوام و پایندگی گرایش های سیاسی مهم جامعه نیز شده است…… نیروهای سیاسی اعم از چپ و راست و موافق و مخالف حکومت، کماکان و به نسبت های مختلف پایگاهی در میان مردم حفظ کرده اند. ….استمرار سیاسی ـ فکری همه این گرایش ها در داخل و خارج کشور نشان می دهد که هر یک قادرند کادرهای سیاسی خود را بپرورند و در جهت تشکیل احزاب سیاسی متمایزی گام بردارند. “.
۳- و اعلام استراتژی با اساس این نتیجه گیری و فوائد آن: در ادامه آمده است: ” اين مهمترين مبنای استراتژی انتخابات آزاد است که در آن هیچ نیروی سیاسی را اعم از موافق و مخالف حکومت کنار نگذارد . خودی و غیر خودی، پاک و نجس نشناسد. سیاستی باشد که بتواند تمامی‌ نیروهای سیاسی را با حفظ برنامه‌های متمایز همسو کند و فارغ از برنامه های متفاوت و نظام‌های سیاسی مختلف،مبارزه براي آزادی فعالیت سیاسی را هدف مشترک همه نیروهایی بشود که حاکمیت صندوق رای را می‌پذیرند، و حاضرند در یک رقابت دمکراتیک یکدیگر را به چالش بکشند. ”
در ادامه این نوشته اما استراتژی به شعار اصلی تغییر مییابد : ” امروز انتخابات آزاد میرود تا به اصلی‌‌ترین شعار جنبش دمکراسی خواهی در ایران بدل شود. آنچه که امروزدر دستور کار است، سازمان یابی‌ مبارزه مشترک برای تحقق آنست. به نظر ما اولین گام دراین راه ، آغاز یک دیالوگ سازمان یافته میان نیرو‌ها و شخصیت‌های سیاسی است تا بتوانند راهکار ‌های مناسب را برای پیشبرد یک سیاست هماهنگ تنظیم کنند.”
در این نوشته براحتی استراتژی به شعار اصلی آنهم برای جنبش دمکراسی خواهی در ایران تبدیل می شود . برگزاری انتخابات آزاد هدف استراتژی است یا شعار اصلی است ؟ و روش رسیدن به این هدف را اینگونه پیشنهاد می کنند : “بايد برای دستيابی به انتخابات آزاد و نهادينه کردن آن، عزم و اراده ملی را بسيج کرد….. سازمان یابی‌ مبارزه مشترک برای تحقق آن…. . قادرند کادرهای سیاسی خود را بپرورند و در جهت تشکیل احزاب سیاسی متمایزی گام بردارند….”
اما اگر انتخابات آزاد استراتژی یا بهتر بگوییم هدف استراتژیک است، همانگونه که رفت باید تا انتهای زنجیر رفت و نشان داد که این هدف قابل اجراست. لازم است که به طور موجز شروط انتخابات آزاد را گوشزد کنم:
آنچه انتخابات را از نمايش‌ رأي‌گيري متمايز مي‌كند به پنج اصل اساسي، لازم و كافي يك انتخابات مربوط مي‌شود (چه انتخابات ناسالم، نادرست، ناكامل…، را نمي‌توان انتخابات ناميد. انتخابات يا به پنج اصل اساسي خود پايبند است و يا انتخابات نيست و در نهايت نوعي رأي‌گيري است.)
اين پنج اصل بطور فشرده ولي كامل در ماده 25 ميثاق بين‌المللي حقوق مدني و سياسي آورده شده است:
«هر شهروندي حق و امكان اين را دارد كه بدون محدوديت در انتخابات ادواري و بي‌طرف كه بر اساس آراي عمومي مساوي و محض انجام مي‌شود و تضمين‌كنندة آزادي بيان انتخاب‌كنندگان مي‌باشد رأي بدهد يا انتخاب شود.»
اصل اول: آزادي انتخاب شدن و اعلام نامزدي كردن
اصل دوم:ایجاد فرصت و امكان تبادل نظر و دريافت نظريات انتخاب‌كنندگان و انتقال برنامه‌ها و نظرات نمايندگان .
اصل سوم: در اختيار داشتن امكان مساوي تبادل نظر و دريافت نظريات براي هر شهروند چه نامزد انتخابات چه انتخاب‌كننده، بدون بحث بيشتر كافي است به مجموعة منسجم و همبند، «سپاه ـ بسيج ـ مساجد ـ حوزه‌ها» در سطح كشور تا دور افتاده‌ترين روستاها توجه كنيم تا دريابيم كه چگونه نامزدي‌هائي كه از حمايت اين شبكه همبند «چهارپائي» برخوردار است، همه امكانات نظررساني را به خود اختصاص خواهد داد.
اصل چهارم: عدم امكان شرکت در رأي‌گيري بیش از یک بار براي افراد، كه اينهم تنها با برگزاري رأي‌گيري از طريق احداث ليست‌هاي انتخاباتي است كه هر فرد تنها در حوزة مربوط به خود بتواند رأي‌ بدهد و آنهم يكبار. در غير اينصورت، بهيچ گونه ضمانتي بر عدم تقلب و سوء‌استفاده نخواهد بود.
اصل پنجم: هر انتخابات، نيازمند مرجعي مستقل و بي‌طرف است كه به شكايات رسيدگي كند چه در سطح ملي و چه در سطح بين‌المللي. در سطح بين‌المللي بديهي است چون چنين درخواستي از طرف دولت ايران صورت نگرفته است این امر ممکن نیست و در مورد مرجع باصلاحيت و بي‌طرف داخلي از يكسو، رياست قوة قضائيه مستقيماً منتصب رهبري .
با این وجود میتوان فهمید که :” انتخابات آزاد استراتژی سیاسی جمهوریخواهان ملی‌ ایران” راباید این گونه خواند: “انتخابات آزاد ، شعار محوری پیشنهادی ، برای گرد هم آوری کنش گران سیا سی ایران ، در داخل و خارج است “
که به نوبه خود بسیارهم با ارزش است ولی نمی توان استراتژی سیاسی باشد .

حسن مکارمی
روانکاو بالینی و پژوهشگر سوربن




افزایش قیمتها مردم ایران را با بحران مواجه کرده است

پنج‌شنبه ۲۷ آبان ۱٣٨۹ – ۱٨ نوامبر ۲۰۱۰
سلام ریاضی
با وجود اینکه محمود احمدی نژاد رييس جمهوری منتخب رهبری ايران می گويد تحريم ها بر مردم ايران اثری ندارد، گزارش ها حاکی از افزایش چشمگیر قیمتها در ایران است.

سیاستهای دولت در بخش خارجی و داخلی مردم را با بحران گرانی مواجه کرده است. در حالی قیمت اقلام مایحتاج خانوار افزایش می یابد که بر اساس مصوبه شورای عالی کار حداقل دستمزد کارگران ایران ۳۰۳ هزار و ۴۸ تومان است. بر این اساس با توجه به افزایش نرخ مسکن و هزینه های دیگر نظیر بهداشت و درمان ادامه زندگی برای قشر متوسط و فقیر جامعه بیشتر شبیه یک معجزه است.
از طرفی پس از اجرای طرح هدفمند کردن یارانه ها قیمتها در ایران افزایش چشمگیری یافته است. روزنامه «جهان صنعت» در گزارش مورخ یکشنبه ۹ آبان ۱۳۸۹ خود در شماره: ۱۸۱۸ صفحه اول افزایش برخی کالاها را مورد بررسی قرار داده است.

لبنیات: افزایش قیمت ۹۴ درصدی
در گروه لبینات، پنیر غیر پاستوریزه (باز) با ۱۶۴ درصد افزایش، بیشترین افزایش قیمت را داشته است.
پس از آن کره پاستوریزه با ۱۲۵ درصد، ماست غیرپاستوریزه (باز) با ۹۶، ماست پاستوریزه با ۸۳، شیر با ۶۶ و پنیر پاستوریزه با ۳۳ درصد افزایش به ترتیب صاحبان رتبه در افزایش قیمت هستند.

برنج: افزایش قیمت ۱۴۳ درصدی‌
در گروه تخم‌مرغ، شاهد افزایش ۱۵۰ درصدی قیمت بودیم و در گروه برنج نیز به ترتیب برنج وارداتی غیرتایلندی با ۱۹۷ درصد، برنج ایرانی درجه ۲ با ۱۲۳ و برنج ایرانی درجه یک با ۱۱۱ درصد رتبه‌های افزایش قیمت برنج را به خود اختصاص دادند.

حبوبات: افزایش قیمت ۱۴۶ درصدی‌

در گروه حبوبات به ترتیب لوبیا چیتی ۱۷۸، لوبیا سفید ۱۷۰، لوبیا چشم بلبلی ۱۶۵، لوبیا قرمز ۱۴۵، عدس ۱۳۵، لپه ۱۲۹ و نخود ۱۰۱ درصد افزایش قیمت داشته است.

میوه: افزایش قیمت ۱۸۴ درصدی‌

در گروه میوه‌های تازه نیز به ترتیب اقلا‌م سیب گلا‌ب ۳۱۰ درصد، هلو ۲۶۸، گلا‌بی ۲۳۷، خربزه ۱۷۶، پرتقال ۱۰۶، انگور ۱۰۲ و هندوانه ۹۵ درصد افزایش قیمت داشتند.


سبزی‌های تازه: افزایش قیمت‌ ۱۸۲ درصدی‌

در گروه سبزیجات نیز اقلا‌م خیار ۲۵۹ درصد، کدو ۲۴۶، گوجه ۱۹۶، لوبیا سبز ۱۹۳، سیب‌زمینی و بادنجان ۱۵۱، پیاز ۱۳۲ و سبزی‌های برگی ۱۳۰ درصد افزایش قیمت داشتند.

گوشت: افزایش قیمت ۱۹۹ درصدی‌
گوشت مرغ در هفته آخر مهرماه ۱۳۸۹ نسبت به هفته آخر مردادماه ۱۳۸۴ چیزی حدود ۹۶ درصد افزایش‌ قیمت داشته است.گوشت گوسفند با استخوان که در آمار بانک مرکزی در حال حاضر هر کیلو ۱۷ هزار و ۳۰۰ تومان اعلا‌م شده است، نسبت به مدت مشابه قبلی یعنی پنج هزار تومان چیزی حدود ۲۴۶ درصد افزایش قیمت داشته است.
گوشت گاو و گوساله نیز ۹۶ درصد افزایش قیمت نشان می‌دهد.

قند و شکر: افزایش قیمت ۱۲۰ درصدی‌
بسته‌های نیم کیلویی چای خارجی ۶۹ درصد افزایش داشتند. قیمت قند شکسته ۱۳۵ درصد و قیمت شکر ۱۰۵ درصد افزایش داشته است.

روغن: افزایش قیمت ۱۲۰ درصدی‌

در گروه روغن، حلب روغن پنج کیلویی در تابستان ۸۴ چهار هزار و ۳۰۰ تومان بوده که در حال حاضر ۱۰ هزار تومان شده و افزایش ۱۴۳ درصدی دارد. روغن مایع نیز که هر لیتر آن در سال ۸۴، ۹۸۰ تومان بوده در حال حاضر هر لیتر یک‌هزار و ۹۰۰ تومان شده است و افزایش ۹۸ درصدی را نشان می‌دهد.

افزایش ۱۲۵ درصدی هزینه‌های سفره‌ها

بی‌شک این ۳۹ قلم کالا‌ که در ۱۲ گروه کلی موردبررسی قرار گرفتند، تمام مصرف خانوار را نشان نمی‌دهد. هزینه مسکن، سوخت، بهداشت و درمان، تحصیل، پوشاک، دخانیات و… نیز هزینه‌هایی هستند که خانواده‌ها ناگزیر از پرداخت‌ آنها هستند.

اما در همین گروه محدود از اقلا‌م مصرفی خانواده‌ها نیز به طور متوسط شاهد افزایش ۱۲۵ درصدی اقلا‌م مصرفی هستیم.

برکناری احمدی نژاد از ریاست مجمع عمومی بانک مرکزی

بر اساس بحران بوجود آمده مجلس شورای اسلامی در اقدامی احمدی نژاد را از ریاست مجمع عمومی بانک مرکزی برکنار کرد، این در حالی است که اقتصاد دانان منتخب در مجمع عمومی بانک مرکزی توسط رئیس جمهوری انتخاب می شوند و در عمل با یک تسلسل اشتباه خواسته های رئیس جمهوری در مجمع مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
پیشنهاد برکناری احمدی نژاد از ریاست مجمع عمومی بانک مرکزی توسط محمد رضا باهنر از نمایندگان اصولگرای مجلس شورای اسلامی مطرح شد و با رای موافق اکثریت مجلس رئیس جمهوری از ریاست مجمع بانک مرکزی کنار گذاشته شد.

بنا بر مصوبه جدید مجلس، هم‌چنین اختیار انتصاب رئیس کل بانک مرکزی و قائم‌مقام وی که پیش از این در اختیار رئیس جمهور بود از او سلب شده و به اعضای مجمع عمومی بانک تفویض شده‌است.

بر طبق مصوبه جدید مجلس، از این پس رئیس کل بانک مرکزی و قائم مقام وی، توسط اعضا مجمع عمومی بانک تعیین و با حکم رئیس مجمع عمومی و تنفیذ رئیس جمهوری اسلامی ایران برای مدت ۷ سال به این سمت‌ها منصوب می‌شوند.

به گزارش خبرگزاری مهر، در جلسه علنی عصر روز یکشنبه، محمدرضا باهنر پیشنهاد تغییر ترکیب و نحوه انتخاب مجمع عمومی بانک مرکزی را مطرح کرد که این پیشنهاد با ۱۰۶ رای موافق، ۸۵ رای مخالف و ۱۱ رای ممتنع با موافقت نمایندگان روبه‌رو شد.

بر پایه این مصوبه، ترکیب مجمع عمومی بانک مرکزی از پنج نفر به ۱۱ نفر افزایش یافت که بر این اساس رئیس جمهور از ریاست مجمع عمومی کنار گذاشته شد و از این پس اعضا مجمع عمومی از بین خود فردی را به عنوان رئیس مجمع انتخاب می‌کنند.

بر اساس مصوبه جدید، دادستان کل کشور و رئیس اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران همراه با هفت اقتصاددان ترکیب مجمع عمومی بانک مرکزی را تشکیل می دهند.

در این جلسه، محمود بهمنی به عنوان نماینده دولت و رئیس کنونی بانک مرکزی، از مخالفان تصویب این پیشنهاد بود. وی در این جلسه به عنوان نماینده دولت گفت: «این پیشنهاد استقلال بانک مرکزی را خدشه‌دار خواهد کرد و ورود ۷ نفر از بخش خصوصی در برابر ۴ نفر نماینده دولت در این مجمع به صلاح اقتصاد و کشور نیست.»

علی لاریجانی، رئیس مجلس شورای اسلامی، در پاسخ به این مخالفت اظهار داشت که «این افراد نمایندگان بخش خصوصی نیستند و اقتصاددادن‌های باتجربه‌ای هستند که توسط دولت معرفی و توسط مجلس تأیید می‌شوند.»

بنا بر این گزارش، موافقان پیشنهاد محمدرضا باهنر، تصویب این پیشنهاد را «جهشی برای مستقل کردن بانک مرکزی از دولت و جلوگیری از آسیب‌های ناشی از وابستگی این بانک به دولت» توصیف کرده‌اند.

به گزارش خبرگزاری ایرنا، محمدرضا باهنر به عنوان یکی از دلایل تغییر ترکیب کنونی مجمع عمومی بانک مرکزی به مسئله «تلاش برخی کشورهای غربی در مصادره اموال این بانک به عنوان اموال دولتی» اشاره کرد و گفت: «بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران باید مستقل از دولت باشد.»

وی هم‌چنین در توجیه کنار گذاشتن محمود احمدی‌نژاد از ریاست این مجمع افزود: «از آنجا که دولت‌ها به صورت دستوری، کسری بودجه خود را با استقراض از بانک مرکزی تامین می‌کنند بهتر است سیاست‌های پولی کشور از سیاست‌های مالی جدا شود.»

نماینده تهران در مجلس ادامه داد: «از زمان دولت سازندگی تاکنون این مسئله به اشتباه عرف شده‌است که سیاست‌های پولی کشور در خدمت سیاست‌های مالی قرار گیرد.»

به گفته وی: «در حال حاضر با ترکیب کنونی مجمع عمومی بانک مرکزی؛ استقلال این بانک در صندوق بین‌المللی پول و محافل اقتصادی دنیا زیر سوال رفته‌است که این امر به نفع نظام جمهوری اسلامی ایران نیست.»

محمدرضا باهنر پیش از این، در واکنش به این گفته محمود احمدی‌نژاد که «دوره‌ای که مجلس در رأس امور بود، سپری شده‌است»، از قابلیت مطرح شدن بحث عدم کفایت رئیس جمهور در مجلس، سخن گفته‌بود.

محمدرضا باهنر روز ۳۰ شهریور با بیان این که اختیارات رئیس جمهور در بخش‌هایی حتی کاهش هم یافته، گفت: «نقشه راه را مجلس طراحی و تدوین می‌کند و دولت موظف است به دنبال مجلس حرکت کند.»

همچنین خبرگزاری ايسنا اعلام کرده است،در گزارشی از بانک مرکزی جمهوری اسلامی ايران آمده است که ايران در سال ۸۸، با نرخ منفی فعاليت های عمرانی، افزايش بدهی خارجی و نيز کاهش توليد و درآمد حاصل از فروش نفت رو به رو بوده است.

ويژگی اين گزارش اين است که در آن از اصلی‌ترين شاخص اقتصادی يعنی نرخ رشد اقتصادی کشور خبری نيست. اين دومين بار است که بانک مرکزی در اسناد انتشاراتی خود از کنار نرخ رشد اقتصادی با سکوت می‌گذرد.

در گزارش های سال های ۸۶ و ۸۷ هنوز بخشی از اين گزارش‌ها اختصاص به بررسی نرخ رشد اقتصادی و چگونگی تحول توليد ناخالص داخلی داشت اما در گزارش‌های اخير بانک مرکزی جای نرخ رشد و توليد ناخالص داخلی خالی است.

هنوز از سوی بانک مرکزی دليل اين تغيير اساسی در شيوه آمار و گزارش دهی ذکر نشده است اما شماری از کارشناسان مسکوت گذاردن اين شاخص‌های مهم اقتصادی از سوی بانک مرکزی را نتيجه فشار دولت بر بانک می‌دانند.

به باور این کارشناسان، دولت به ويژه از زمان آخرين انتخابات رياست جمهوری تلاش دارد با بازی با آمار و ارقام اقتصادی روند واقعی توسعه اقتصادی در ايران را دستکاری کند.

به رغم سکوت بانک مرکزی جمهوری اسلامی درباره نرخ رشد توليد ناخالص داخلی نهادهای معتبر اقتصادی جهان مانند صندوق بين‌المللی پول و بانک جهانی در ماه‌های گذشته نرخ رشد اقتصادی ايران را حدود يک و نيم در صد تخمين زده‌اند و حتی پيش‌بينی شده است که نرخ رشد اقتصادی ايران در سال آينده ميلادی به پایين‌ترين حد در دهه اخير برسد.
برپایه گزارش بانک مرکزی توليد روزانه نفت ايران در سال گذشته به سه ميليون و ۵۵۷ هزار بشکه رسيده است که در مقايسه با سال ۸۷ نزديک به ۱۰درصد کاهش نشان می‌دهد.

در آمدهای کشور از محل صادرات نفت و گاز در سال ۸۸ هم بيش از ۱۶ ميليارد کمتر از سال ۸۷ بوده است. اما در مجموع ايران در سال های ۸۵ تا ۸۸ بيش از ۲۹۲ ميليارد دلار در آمد از محل فروش و نفت و گاز داشته است.

گزارش بانک مرکزی همچنين از کاهش ميزان واردات به ايران در سال ۸۸ خبر می‌دهد. ميزان واردات ايران در سال ۸۸، برابر با ۶۶ ميليارد دلار بوده است که در مقايسه با ۷۰ ميليارد دلار واردات در سال ۸۷ بيش از ۴ ميليارد کاهش نشان می‌دهد.

برپایه گزارش بانک مرکزی ایران، در سال ۸۸ ميزان برداشت دولت از حساب ذخيره ارزی ۱۳ هزار ميليارد تومان بوده است که در مقايسه با سال پيش ۷۹۰۰ ميليارد تومان کمتر شده است.

آنچنانکه این گزارش نشان می‌دهد، ديگر ويژگی اقتصاد ايران در سال ۸۸ رشد ۴۵ هزار ميليارد تومانی نقدينگی بوده است که با افزایشی نزدیک به ۲۴ درصد، به بيش از ۲۳۵ هزار ميليارد تومان رسيده است.

بانک مرکزی ایران گزارش داده است، در سال ۸۸ درآمد مالياتی کشور از رشدی ۲۵درصدی برخوردار شد و به ۳۰ هزار ميليارد تومان رسيد. در مقابل نرخ رشد فعاليت‌های عمرانی دولت در سال ۸۸ بيش ار يازده درصد در مقايسه با سال ۸۷ کاهش نشان می‌دهد.

بنا بر این گزارش،‌ حجم مجموع مطالبات سيستم بانکی کشور از دولت و بخش غيردولتی در پايان سال ۸۸ به بيش از ۲۵۰ هزار ميليارد تومان رسيده است.

پیش از این کارشناسان اقتصادی از افزایش قیمت کالاها خبر داده بودند و دولت سیاست خشونت را برای مقابله با عکس العمل مردم در برابر گرانی ها اعلام کرده بود.غلامحسین محسنی اژه ای، سخنگوی قوه قضائیه و دادستان کل ایران گفته بود که دستگاه قضایی آماده برخورد با کسانی است که قصد دارند در اجرای قانون هدفمند کردن یارانه ها مشکل یا اخلال ایجاد کنند.سرتیپ احمدرضا رادان نیز به صراحت اعلام کرده بود که “نیروی انتظامی در قانون هدفمند کردن یارانه ها هیچ اخلالی را بر نمی تابد و با افرادی که می خواهند مردم را در خطر قرار دهند، برخورد خواهد کرد.” اما به نظر می رسد افرادی که مردم را در خطر قرار داده اند افرادی هستند که کابینه دولت را تشکیل می دهند.




خشونتی که آهسته مشروعیت می‌گیرد

پنج‌شنبه ۲۷ آبان ۱٣٨۹ – ۱٨ نوامبر ۲۰۱۰
گفتگوی رادیو دویچه وله با مهرداد درویش پور

مهرداد درویش‌پور می‌گوید خشونت در ایران دیگر نه به عنوان یک کج‌روی بلکه به عنوان یک هنجار اجتماعی شناخته می‌شود

فیلم پخش‌شده از حادثه‌ای که روز ششم آبان ماه در میدان کاج واقع در منطقه سعادت‌آباد تهران روی داد، واکنش‌های گوناگونی را برانگیخت. یک جامعه‌شناس این حادثه را زنگ خطری برای جامعه ایران و گوشزدی برای روشنفکران می‌داند.

«بذارید بمیره، ناموسم رو دزدیده». این جمله بیش از ۱۰ بار در فیلمی که از حادثه میدان کاج تهران در اینترنت منتشر شد، تکرار می‌شد. ضارب با فریادهایی عصبی جنایتش را توجیه می‌کرد و ظاهرا اجازه نمی‌داد کسی به مرد غرقه در خونی که لحظه به لحظه جان می‌داد کمک کند.

درست درمیان فریادهای او و واکنش‌های عصبی‌اش مثل در آوردن پیرهن و تهدید به رگ‌زنی، صاحب موتور سیکلتی که تا آن زمان کنار مضروب قرار داشت با خونسردی هرچه تمامتر به جوان قرمزپوش غرقه در خون نزدیک شد و موتور سیکلت خود را از “مهلکه” نجات داد. جوان قرمزپوش اما همچنان در خون خود می‌غلتید و کسی را یارای کمک به او نبود.

آیا به واقع “کسی را یارای کمک به او نبود” و یا کسی اهمیت یاری به یک فرد محتضر را درک نکرده بود؟ آیا اینکه فرد مضروب یک “دزد ناموس” بوده باعث بی‌تفاوتی مردم شد یا اصولا دیدن صحنه‌ی دردکشیدن یک مجروح محتضر، دیگر برای مردم عادی شده است؟

مردمی که بیش از سی سال است شاهد آخرین تکان‌های دو پای آونگ در هوا و آویزان از جرثقیل بوده‌اند، دیدن چاقوکشی دیگر چندان اهمیتی برایشان ندارد یا فشارهای زندگی آنقدر از حد گذشته که مرگ هرچند در ملا عام حساسیتش را از دست داده است؟

این پرسش‌ها را با مهرداد درویش‌پور، جامعه‌شناس مقیم سوئد در میان گذاشتیم.

دویچه‌وله: آقای درویش‌پور روز ششم آبان حادثه‌ای در تهران اتفاق افتاد که فیلمش هم در اینترنت منتشر شد. آن چیزی که از نظر جامعه‌شناسی در این فیلم و در این واقعه مهم بود، بی‌تفاوتی مردمی بود که آنجا بودند. حتی کسی که داشت فیلمبرداری می‌کرد و صدایش پخش می‌شد، صدایش خیلی عادی بود. از این فیلم چه برداشتی می‌شود کرد؟ آیا می‌شود آن را به کل جامعه‌ی ایران و بی‌تفاوتی که بر کل جامعه حکمفرماست تعمیم داد؟

مهرداد درویش‌پور: این فیلم تکان‌دهنده‌ای که در تهران نشان داده شده، در مورد خشونتی تا سرحد مرگ ادامه پیدا می‌کند و مردم نیز تماشاچی این صحنه هستند، به نظر من از سه زاویه قابل توضیح است. یک این که تا جایی که اطلاعات نشان می‌دهد، گویا بهانه‌ی دعوا، موضوعی ناموسی بوده است که اگر درست بوده باشد، جامعه‌ی ایران معمولاً نسبت به خشونت‌هایی که بار ناموسی دارد، حتی نوعی مشروعیت هم برای آن قائل می‌شوند و این می‌تواند توضیح‌دهنده‌ی حتی بی‌تفاوتی نسبت به این خشونت‌ها باشد. اما مهم‌تر از این مسئله، این خشونتی که در جلوی چشم اذهان عمومی جریان پیدا می‌کند و مردم نسبت به آن بی‌تفاوت عمل می‌کنند، در واقع نشان‌دهنده‌ی این است که خشونت در جامعه‌ی ایران به‌عنوان یک کج‌روی اجتماعی شناخته نمی‌شود، بلکه به‌عنوان بخشی از یک هنجار شناخته می‌شود. به این معنی که گویا مشکلات چه در سطح فردی چه در سطح اجتماعی از طریق زد و خورد و حتی خشونت‌هایی که گاهی مردم ازتماشای آن دعواها و زدوخوردها و خشونت‌ها، لذت می‌برند تا آن حد مصونیت پیدا کرده که حتی گاه به موضوع تفریح مردم هم می‌تواند تبدیل شود.

اشاره کردید به مشروعیت دادن به خشونت. به نظر شما اعمال خشونتی که می‌شود به آن گفت “خشونت دولتی”، مثل اجرای اعدام در ملاءعام و قطع دست، این‌ها چه تأثیری در این به قول شما “مشروعیت بخشیدن به خشونت” داشته است؟

دقیقا می‌خواستم به این نکته بپردازم. خشونتی که خود دولت سازمان می‌دهد، چه خشونت‌های سیاسی که با سرکوب تظاهرات‌ها شاهد آن بودیم و در یکسال و نیم گذشته به شکل بسیار گسترده‌تر صورت گرفت، چه اعدام در ملاءعام و سنگسار و قطع دست و نظایر آن، در واقع دولت که خود باید نمادی باشد برای مقابله با کج‌روی‌های اجتماعی، خودش سازمان‌دهنده‌ی یکی از خشن‌ترین بزهکاری‌ها یعنی خشونت در جامعه است.

روشن است که تأثیری که این امر براذهان عمومی می‌گذارد، یک: خشونت را مشروع می‌کند، دو: از طریق عادی‌ساختن خشونت، نوعی بی‌تفاوتی در برابر خشونت ایجاد می‌کند یعنی خشونت تبدیل به بخشی از زندگی روزمره‌ی مردم می‌شود. بنابراین مردمی که باید خودشان به نیروی انتظامی متوسل شوند برای جلوگیری از خشونت یا حتی مداخله کنند برای این که خشونتی صورت نگیرد، وقتی خشونت در زندگی‌شان شبانه‌روز جریان پیدا می‌کند، روشن است که این عادی‌ساختن خشونت که دولت نقش مهمی در آن داشته، در این بی‌تفاوتی‌ها بسیار نقش دارد.

عامل سومی که به نظر من باید به آن هم توجه کرد این است که به‌هرحال ما می‌دانیم چه در سطح دولتی و خشونتی که توسط دولت جریان دارد، چه خشونتی که در خانواده‌‌ها توسط مردان علیه زنان و کودکان جریان دارد، چه خشونتی که در سطح اجتماع با آن روبه‌رو هستیم، علی‌القاعده قانون، مهم‌ترین ابزار رسیدگی و مقابله با این خشونت‌هاست. وقتی بسیاری از آدم‌ها حتی شکایت‌های قانونی‌شان به نتیجه‌ای نمی‌رسد و یا مسئولین انتظامی یا مسئولین قضایی کشور نسبت به خشونت‌هایی که علیه شهروندان صورت می‌گیرد، کوچکترین عکس‌العمل درخوری نشان نمی‌دهند، بنابراین خود بی‌اعتنایی و بی‌توجهی به این خشونت و عدم یک مبارزه‌ی فعال علیه خشونت، در عادی‌سازی این خشونت نقش دارد و آن صحنه‌ای که ما در این فیلم دیدیم، نشانگر یک حادثه‌ی بسیار تکان‌دهنده و وحشتناک است و آن این است که در ایران براثر ناهنجاری‌های اجتماعی و نابرابری‌هایی که در جامعه شکل گرفته، کژروی اجتماعی آن قدر توسعه پیدا کرده که خشونت تا سر حد مرگ یکی از اشکال بروز آن شده است که در این فیلم به روشنی مشاهده می‌کنیم و بدتر از همه بی‌تفاوتی همه‌ی انسان‌ها را در این مورد می‌بینیم.

آقای درویش‌پور می‌خواهم برگردم به ابتدای صحبت‌تان که اشاره‌ی کوتاهی کردید به این قضیه که گویا مسئله یک دعوای ناموسی بوده و انگار مردم به نوعی خیلی هم ناراحت نیستند از این که یک چنین اتفاقی افتاده است. من می‌خواهم اشاره کنم به نظراتی که پای این فیلم نوشته شده بود، خیلی‌هایش این بود که خود آن زنی را که دعوا بر سرش بوده، او را باید اعدام کرد و حتی یکی گفته بود ایکاش آن زن هم بود و او هم که مقصر اصلی بوده کشته می‌شد. یکی دیگر نوشته بود ما که همیشه می‌گوییم همه‌ی دعواها بر سر زن‌هاست و از این سبک نظرات. من می‌خواستم در این مورد بیش‌تر توضیح دهید.

من اگر بخواهم در این مورد توضیح دهم، باید بگویم در همین دیروز در کشور سوئد در میان یکی از گروه‌های مهاجر بازهم نمونه‌ای از قتل ناموسی اتفاق افتاد. دوباره تمام اخبار و رسانه‌ها و متخصصین دارند به این مسئله می‌پردازند که دولت پروژه‌های سنگینی را برای مقابله با این خشونت‌های ناموسی برعهده می‌گیرد اما در جامعه‌ی ما از آنجا که فرهنگ پدرسالاری بسیار خشنی حکمفرماست، نه تنها علیه خشونت‌های ناموسی مبارزه‌ای صورت نمی‌گیرد، نه توسط دولت و نه توسط نهادهای جامعه، بلکه از آن بدتر در افکارعمومی نوعی مشروعیت هم نسبت به آن وجود دارد.

وقتی کسی می‌گوید آن زنی را که بر سرش دعوا شده باید اعدامش کرد یا آن زن مستحق مجازات است، نشان‌می‌دهد که افکار زن ستیزانه و پدرسالارانه آن قدر در جامعه قوی‌است که این افکار به خشونت‌های پدرسالار تا سر حد مرگ مشروعیت می‌بخشد و فکر می‌کنم در برابر کل این موج خشونت به هر بهانه‌ای که باشد، به نام ناموس‌پرستی یا به هر نام دیگری، باید قویاً ایستادگی کرد و انتظار من این است که دست‌کم جامعه‌ی روشنفکری واکنش بسیار نیرومندی را علیه این نمونه‌ی خشن قتل و خشونت و بی‌تفاوتی جامعه نشان دهد و سعی کنیم این فضا را تغییر دهیم. اگر جامعه بدین شکل ادامه پیدا کند، ما با این خطر روبه‌رو هستیم که خشونت روز به روز در جامعه نهادینه‌تر شود که مابه‌ازای بسیار سنگینی را چه در زندگی سیاسی و چه در حوزه‌ی اجتماعی و چه در سطح شخصی به‌بار خواهد آورد.

ما در حوادث چندماه پس از انتخابات سال گذشته شاهد صحنه‌هایی بودیم که دقیقا نقطه مقابل این صحنه بود. یعنی نشانه‌هایی از همدردی مردم، مقابله‌‌‌شان با خشونت، ایستادگی‌شان در برابر خشونت بی‌حد و حصری که به آن‌ها اعمال می‌شد، برای دست نزدن به خشونت. این تفسیر وجود دارد که جامعه‌ی ایران به دو تکه تقسیم شده و حتی یکنفر در وبلاگش نوشته بود این گروهی که شاهد این فیلم بود، یک بخش از جامعه است و آن کسانی که در حوادث پس از انتخابات از اعمال خشونت خودداری می‌کردند، هرچند که به شدت مورد خشونت واقع شده بودند، نیم دیگری از جامعه هستند. نظرتان راجع به این بحث چیست؟

این بحث کاملا درست است. یعنی جامعه یکپارچه نیست. کسانی که در دوره‌ی انتخابات رفتند به احمدی‌نژاد رأی دادند و بعد از انتخابات در سرکوب تظاهرات میلیونی مردم نقش داشتند، آن‌ها تولیدگر و مشوق خشونت هستند و بخش زیادی از آن مردمی که در آن مبارزات حضور گسترده داشتند، از روش‌های مسالمت‌آمیز دفاع می‌کردند، با خشونت مخالفت دارند. اما، نکته‌ی نهایی این است که در واقع در حرکت‌های سیاسی چون همبستگی اجتماعی وجود دارد، ما این شانس را داریم که در آنجا گفتمان‌های مسالمت‌جویانه روی افکارعمومی تأثیر گذارد، اما در حوادث روزمره‌ی شخصی آن هم در شرایطی که امید به تغییر مسالمت‌آمیز کم رنگ می‌شود، ناهنجاری‌های اجتماعی گسترش پیدا می‌کند و من این گسترش ناهنجاری اجتماعی را ناشی از فروکش آن جنبش گسترده‌ی مسالمت‌آمیز مدنی در سال گذشته می‌دانم.

البته دو گروهی که شما اشاره کردید، منظور من نبودند. در این بین یک گروه میانی هم وجود دارد که اصلا هم سیاسی نیستند و الزاماً هم بعد از انتخابات در تظاهرات شرکت نکردند و اتفاقا این گروه‌اند که تماشاگر خاموش اعمال خشونت هستند. آیا الان می‌شود هیچ کدام از این دو گروه را تعمیم داد به کل جامعه‌ی ایران و بگوییم کل جامعه‌ی ایران تماشاگران خاموش خشونت‌اند یا نه، کل جامعه‌ی ایران در برابر خشونت واکنش نشان می‌دهند؟

من به عنوان آخرین کلام می‌خواهم این نکته را اضافه کنم. زمانی که حرکت‌های اجتماعی صورت می‌گیرد، مردم بیش‌تر به میدان می‌آیند، واکنش‌های فعال‌تری دارند. زمانی که مردم مأیوس و سرخورده می‌شوند، بی‌تفاوتی در مردم رشد می‌کند. این بی‌تفاوتی صرفاً بی‌تفاوتی سیاسی نیست، بلکه می‌تواند بی‌تفاوتی در حوزه‌ی هنجارهای اجتماعی باشد. اشاره‌ی من این بود که ما در جامعه‌هم گروه‌هایی که مبلغ خشونت هستند را می‌شناسیم، هم گروه‌هایی که مخالف خشونت هستند. آن فیلمی که ما دیدیم نشانگر یک گرته‌برداری از مردمی است که بی‌تفاوتی در آن‌ها بسیار رشد کرده است. گروهی که نسبت به خشونت واکنش نشان نمی‌دهد و گروهی که، حتی از آن بدتر، اگر این خشونت جنبه‌ی ناموسی داشته باشد، حتی می‌تواند مشوق آن هم باشد. ولی این نماینده‌ی کل اجتماع نیست هرچند به‌عنوان یک گرایش جدی در جامعه وجود دارد، به‌ویژه تحت عنوان حمایت از خشونت‌های ناموسی. با این بخش باید قویا مخالفت کرد.

میترا شجاعی
تحریریه: فرید وحیدی

17.11.2010