آیا در ۲۸ مرداد نهضت ملی‌ شکست خورد ؟

جمعه ۲٣ مهر ۱٣٨۹ – ۱۵ اکتبر ۲۰۱۰
فرهنگ قاسمی
در این نوشتار کوشش ما بر این است که به مفاهیم شکست، پیروزی، سرکوب و کودتا از دو منظر، یکی نظامی و دیگری ایده ئولوژیک بپردازیم.در آرایش نیروهای حربی و در گیری قدرت نظامی برای دست یافتن به هدفی که قبلا مشخص و برنامه ریزی شده است، یک ارتش در برابر ارتش دیگری قرار می‌گیرد جنگی درگیر میشود یکی شکست میخورد و یکی پیروز میگردد.

در یک نمونه تاریخی چنین میخوانیم، خشایارشاه به یونان حمله میکند و نیرو های نظامی اتن را شکست میدهد .در نمونه ای دیگر حمله نظامی اسکندر به ایران را می بینیم که قوای نظامی ایران را در هم میکوبد و آن را شکست میدهد.
همین حالت میتواند در داخل یک سرزمین که دارای چهارچوب های مرزی مشخص است ، بین سیاستی درمخالف با سیاست حاکم بوجود می‌ آید. دراین فرض، بسی‌ اتفاق میافتد که قدرت حاکم، به عبارت دیگر حاکمیت، از قوای نظامی که در واقع برای دفاع از مرزها و رعایت قانون وبرقراری نظم ایجاد شده است، جهت اعمال قدرت و سرکوب نیروهای مخالف خود استفاده می‌کند. این نیز از مواردی است که میتوان گفت یک نیروی سیاسی در برابر یک نیروی سیاسی دیگر قرارنگرفته بلکه یک نیروی سیاسی در برابریک قوه نظامی – سیاسی قرار می‌گیرد، پس مفهوم شکست و پیروزی بی‌ اعتبار شده و مقوله سرکوب مردم توسط حاکمیت واقعیت پیدا می‌ کند.(۱ )
مورد دیگر نیز وجود دارد که به کار گرفتن شکست میتواند قابل پذیرش باشد : در یک انتخابات سیاسی دو رهبر سیاسی به نمایندگی از دو اندیشه گوناگون با یکدیگر مقابله اندیشه و مقابله مدیریتی برای اداره جامعه میکنند که به زور متکی نیست بلکه بر منطق استوار است : دو منطق، دو فلسفه، دوایدئولوژی یکدیگر را به چالش می طلبند یکی در مقابل دیگری پیروز میشود و دیگری شکست میخورد، استفاده از صفات شکست و پیروزی در این مورد با واقعیت انطباق دارد .
کودتا ها علیه دولت ها برای سرنگون ساختن آنها و به قدرت رسانیدن قدرتی‌ دیگر نیز از پدیده هایی هستند که مفاهیم شکست و پیروزی در آنها از اعتبار بر خوردار نیستند: وقتی پینوشه به کمک آمریکا، دولت سوسیال دمکرات و مترقی آلینده در شیلی را با کودتا نظامی از کار برکنارمیکند، آلینده و طرفداران او میکشد، این امر جنبه شکست دولت قانونی‌ شیلی ونظریات فلسفی‌ و اجتماعی آلینده را ندارد. همین موضوع به شکل دیگری، برای ما ایرانیان در حکومت ملی مصدق در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ پیش می آید؛ قوای نظامی، به سرکردگی امپریالیسم آمریکا وانگلیس حکومت مردمی، مشروع و قانونی‌ مصدق را ساقط میکنند و او و طرفدارن او را به زندان می اندازد، قدرت سیاسی نامشروع وغیرقانونی‌ سرلشکر زاهدی را جایگزین آن می‌کند. آیا درچنین حالتی میتوان گفت نهضت ملی ایران شکست خورده؟ بی تردید پاسخ به این پرسش منفی است، نه مصدق و نه آلینده هیچ کدام شکست نخورده اند، چرا که جنگ یا رقابت سیاسی میان دو قوه نظامی یا دو دکترین نیست بلکه در این حالت یک قدرت نظامی در مقابل یک قدرت غیر نظامی قرار میگیرد. قدرت غیر نظامی به دکترین سیاسی و قدرت مدیریت متکی‌ است حربه او اندیشه و نیروی مردم است خود را برای مقابله نظامی آماده نکرده است و شاید اصولاً روش عمل و روند به دست آوردن قدرت توسط او به روز متکی نیست. چه بسا میتوانسته برای حفظ خود از قدرت نظامی استفاده کند ولی به دلایلی از این کار دوری می جوید. شواهد تاریخی نشان میدهند که مصدق از کودتا اطلاع داشته است هم می توانسته از قوای نظامی برای مقابله استفاده کند و هم شاید می توانسته مردم را برای مقابله با کودتا به خیابان بخواند اما به هیچ کدام از این دو کار مبادرت نمی کند. آیا مصدق از عواقب آن در شرائط آنروز جهان که دو ابر قدرت، که یکی شمال ایران را می‌خواست و دیگری جنوب آنرا وحشت نداشت .(۲)
در تاریخ مبارزات سیاسی واجتماعی ایران، راه آزادی و استقلال و دمکراسی که راه نهضت ملی‌ است در صحنه سیاسی پیروز بوده، اما ازآنجا که به اصل استفاده از زور برای ماندن در قدرت اعتقاد نداشته، هرگز وارد صحنه نظامی نشده است. امروز بیش از پیش این واقعیت اشکار گردیده است که قدرت متکی‌ به زور راهی به سوی دمکراسی نبرده بر عکس جامعه را به استبداد نیل میدهد. بی‌ شک سیاستمداری چون مصدق از شناخت این واقعیت بی‌ اطلاع نبوده است. در سیاست پیروزی و شکست هر دو حضوردارند.تفاوت در دمکراسی بین این دو امری طبیعی و شاید ملزوم است. اما کسی‌ که از پیروزی غره شود و از آن لذت ببرد در خود قدرت نابودی دگراندیشی را پرورش میدهد و کسی‌ که شکست را نپذیرد نخواهد توانست راه پیروزی آینده را هستی دهد. تغییر در یک جامعه به دو طریق محتمل است. یکی به مرورزمان و با اتکا به تحولات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی‌ در بطن و اقشار جامعه، که در این صورت باید قوه قانونگذاری آنها را تبدیل به قانون کند. دوم با تغییرات قانونی‌ توسط حاکمیت بی‌ آنکه اقشار جامعه از آمادگئ لازم و کافی‌ قبلی‌ برخوردار شده باشند. کیفیت و ثمره هر کدام از این دو متفاوت هستند. اما بیان این یادآوری در اینجا اهمیت دارد :«در هر چیزی که تغییر کند، چیزی بدون تغییر می‌ماند. در هر آن چیزی که امروزه زیر عنوان نو ما را شیفته یا ناراحت می‌کند، عنصری کهن وجود دارد که به زندگی خود ادامه می‌دهد و تکرار می‌شود. در هر چیزی که به نظر می‌رسد با گذشته کاملا فرق دارد، چیزی پابرجامانده و ثابت موجود است. بسیاری از چیزهایی که اکنون به نظر تازه می‌آیند، قبلا هم وجود داشته‌اند، اغلب بسی پیشتر از آنی که ما تصور می‌کنیم. و همچنین چیزها، چه خوب و چه بد، بسی بیشتر از آنی که ما فکر می‌کنیم، دوام می‌آورند.» (۳) گمان میرود که مصدق از این اصل که هُندریش در قرن بیست ویکم فرمول بندی می‌کند، که خود این گفته نیز از همین اصلی که او ذکر می‌کند، مبرا نیست، پیروی کرده باشد.
انقلاب مشروطه در سالهای نخستین خود بسیار کوشید تا با دیکتاتوری مقابله کند، اما دیدیم که گریزاز حاکمیت های خود کامه ای که طی قرون متمادی دراعماق جامعه ما ریشه دوانیده است، این را نداد . انتخابات ها در غالب دوره های قانون گزاری رژیم پهلوی و طبیعتاً در تمامی انتخابات رژیم جمهوری اسلامی از خصیصه استصوابی برخوردار بودند، با این تفاوت که آخوند ها آنرا نهادینه کردند.
در نخستین دوره انتخابات نمایندگان مجلس، بعد از انقلاب ۵۷ نمایندگان انتخاب شده توسط مردم به مجلس راه پیدا نکردند. راه و رسم آزادی، دمکراسی واستقلال که مترادف با مطالبات انقلاب مشروطه و راه و اخلاق نهضت ملی ایران بود با حربه لیبرالیسم سرکوب شد. ملاحظه میشود استفاده از کلمات شکست و پیروزی و سرکوب هر کدام نیازمند شرایط و موقعیت هایی است که به راحتی نمیتوان آنها را ترسیم نمود. پس با نگاهی‌ درست و مبتنی‌ بر رابطه واقعیت ها و مفاهیم می‌ توان در یافت کرد که اطلاق صفت شکست به نهضت ملی درست نیست. قضاوت های تاریخ و اقرارهای امپریالیسم و قدرت های استعمار گر که خواست آنها چپاول ثروت ملت ایران بوده نیز جز این را نشان نمیدهد. وقتی‌ در برنامه سیاسی مصدق به دقت غور می‌کنیم، در میابیم که چشم انداز مصدق از اداره مملکت در انطباق و در رابطه ملموس با معضلات جامعه بوده است و هر گاه آن را با مطالبات امروز مقایسه می‌کنیم یک فرض به اثبات می‌رسد، که این روشن بینی‌، هرگاه به نتیجه می‌ انجامید به بسیاری از مشکلات امروز نیز پرداخته بود. اما راه مصدق اگر بر استقلال و آزادی و دمکراسی بنا شده، حاکمیت ملت، عدالت اجتماعی، احترام به حقوق اقلیت ها، رعایت حقوق فردی و اجتماعی و احترام به منشور جهانی حقوق بشر در ذات و ماهیت رفتار و کردارش نقشی‌ تعیین کننده داشته است. برای پی بردن به واقعی‌ بودن این اصول در حکومت ملی‌ مصدق کافی‌ است به پروژه های اصلاحی‌ قوانین و برنامه های دولت او توجه شود.” دولت ملّی در تمام زمینه‌های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی، از جمله در روابط ارضی، به ویژه استیفای حقوق دهقانان و ایجاد حدّاقل روابط دموکراتیک در دهات (تشکیل انجمن ده و دادن حق تصمیم‌گیری به اعضای آن)؛ دادگستری؛ دارایی؛ شهرداری ـ قانون جدید برای تشکیل انجمن شهر با حق رأی برای شرکت زنان؛ برقرای بیمه‌های اجتماعی کارگران؛ شوراهای کارگاه، اصلاحات را شروع کرد«(۴)جامعه ایرانی‌ در دوران زمامداری مصدق نسبت به احدئ تبعیض روا نشد، همگان در برابر قانون از حقوق یکسانی بر خوردار بودند. هرگز دین در اداره مملکت دخالت نکرد اینها همه عواملی هستند که هر گاه دست به دست هم میدادند منافع امپریالیسسم شمال و جنوب را به مخاطره می انداخت سرنگونی او بوسیله یک کودتا و روی کار آوردن یک حکومت دست نشانده تنها راه حل بشمار می آمد .
رنگین کمان، بنیاد آزادی اندیشه و بیان
http://www.rangin-kaman.org
/۱۴/۱۰/۲۰۱۰
ghassemi@cogefi.com
آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید
۱ – در شرایط جنگ عامل فرماندهی مهم است، فرماندهی سیاسی برای انباشت قدرت و ارتقاء امکانات سلطه گرانه خود هدف خود را تعیین میکند و غالبا سعی دارد ابتداء از طریق مذاکرات سیاسی و اقتصادی بدون توسل مستقیم به زور این سلطه را استحکام بخشد. درقرون گذشته غالباً فرمانده سیاسی که همان فرمانده نظامی نیز محسوب میشد جز از طریق کشور گشایی و سرنگون سازی قدرت های سیاسی – نظامی رقبای خود نمیتوانست به حیاتش ادامه دهد . در دوران استعمار کلاسیک، پرتغالی ها، انگلیسها و اسپانیایی ها از این روش استفاده میکردند. در این دوران قوای سیاسی بطور متمرکزعمل کرده و از امکانات نظامی و مالی مستحکمی در سر زمین خود برخوردار بوده و قوای نظامی خود را بطور متشکل به نقاط دیگر برای آوردن ذخایر و امکانات زیست بهتر و بیشتر بسیج میکردند. در این شرائط اگر در سر زمین مورد هجوم قرار گرفته قوای نظامی وجود داشته باشد وآن قوا دست به مقاومت بزند و جنگ درگیر شود در نتیجه یکی پیروز و دیگری شکست بخورد، می‌توان ادعا کرد شکست دادن و شکست خوردن مفهوم پیدا می‌کند. اما در حالتی‌ که یک قوه نظامی بطور سازمان یافته در برابر قوه نظامی دیگری قرار نمی گیرد بلکه فقط یکی از طرفین با تجهیزات نظامی خود به مردم معمولی‌ که گاهی از خود دفاع و گاهی تسلیم شدن را به مقاومت ترجیح میدهند دیگرمفهوم شکست وپیروزی بی‌ معنا میشود در چنین حالتی‌ باید گفته شود که یک قوه نظامی مردمی را سر کوب کرده است.
سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا،
۲-اسناد تازه‌ای را در ارتباط با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ منتشر کرد که نشان می‌دهد دولت آمریکا قصد داشت در صورتی که کودتا علیه دولت دکتر محمد مصدق شکست بخورد، در ایران یک جنگ چریکی دامنه دار به راه بیندازد. این سند «بکلی سری» که در سال ۱۹۵۳ در وزارت خارجه و شورای امنیت ملی آمریکا تنظیم شده، حکایت از آن دارد که آمریکا تا چه اندازه نگران آن بود که کودتا برای سرنگونی دکتر مصدق با ناکامی مواجه شود.این سند همچنین اثبات می‌کند که طرحی در جریان بود تا با افزایش حضور نظامی آمریکا در منطقه و ایجاد یک نیروی چریکی ضد کمونیست در جنوب ایران، حرکتی برای بی ثبات کردن دولت مصدق آغاز شود.
والتر اسمیت معاون وزیر خارجه وقت به کاخ سفید اطلاع داد که سازمان سیا برای مقابله با این احتمال، آماده شده است تا در صورت شکست کودتا یک جنگ چریکی دراز مدت و دامنه دار در ایران به راه بیندازد. اسمیت در این یادداشت نوشته است: «تا امروز سیا موفق شده ده نفر را با دستگاههای گیرنده و فرستنده رادیویی در نقاط مختلف ایران بگمارد تا در صورت لزوم با این سازمان تماس برقرار کنند. عده دیگری هم برای پیوستن به آنها تعلیم می‌بینند .در همان حال، در پایگاه ویلوس فیلد در لیبی که در آن زمان در اختیار آمریکا بود اسلحه و مهمات برای این منظور انبار شده بود. به گفته اسمیت این مقدار اسلحه و مهمات برای مسلح کردن ده هزار نفر کفایت می‌کرد. او می‌گوید که این تجهیزات می‌توانست در عرض سه تا چهار هفته به ایران برسد. اسلحه و مهمات قرار بود در تهران و تبریز همراه با محموله‌های مخفی طلا و پول نقد به دست افراد خاصی برسد.
سیا طرحی هم برای اداره چریکهایش توسط هشت گروه سه نفره تهیه کرده بود. در عین حال، قرار بود دهها هواپیمای آمریکایی هم در جنوب ترکیه مستقر شوند و یک نیروی کوچک از نفرات و شناورهای آمریکایی هم قرار بود در نزدیکی بصره در جنوب عراق استقرار بیابند تا از پراکنده شدن کمونیستهای فراری در منطقه جلوگیری کنند.
ارتش آمریکا مصمم بود تا از یک پایگاه نظامی در ظهران واقع در عربستان سعودی هم سود بجوید.
اما با پیروزی کودتای ژنرال زاهدی، سرنگونی دولت دکتر مصدق و بازگشت شاه به ایران دیگر نیازی به دست زدن به این عملیات پیدا نشد.
۳ – تواضع در برابر زمان − آخرین درس یک استاد
Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift کارل اتو هُندریش، استاد درگذشته‌ی دانشگاه فرانکفور ت هندریش در سخنرانی خود بیشتر به این نکته‌ی آخر پرداخته و دعوت به تواضع در برابر زمان کرده است. نه آینده را می‌توان به طور کامل پیش‌بینی کرد و نه بر گذشته‌ی تاریک می‌توان به طور کامل پرتو افکند. او در ابتدای سخنش می‌گوید: «این یک درس جامعه‌شناسی است. نگاه جامعه‌شناسانه در همه جا رابطه‌های میان انسان‌ها را می‌بیند. تا همین امروز نگاه بر آنچه در رابطه می‌گذرد، بر من بسی دشوار می‌نماید. مدام این نگاه متوجه فرد انسان می‌شود، به پدیده‌ی فرد معطوف می‌شود. این عادت ماست. نگاه جامعه‌شناس، برعکس، نگاهی غیرعادی است، غریب است، غریب‌کننده است. بر این قرار من هم، که مدتهاست جامعه‌شناسم، بایستی مدام بکوشم − انگار که دارم عینکم را عوض می‌کنم − تا نگاهم جامعه‌ شناسانه باشد، یعنی رابطه‌ بین باشد.» نویسنده: رضا نیکجو تحریر: کیواندخت قهاری
۴-http://www.rangin-kaman.org/v۱/index.php?option=com_content&view=article&id=۱۱۹۸:۲۰۱۰-۰۸-۲۳-۱۷-۲۰-۵۰&catid=۳۴:politique
کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ عواقب آن و دولت مصدّق، سایت رنگین کمان و بنیاد آزادی اندیشه و بیان هدایت متین‌دفتری
چهارشنبه, 21 مهر 1389



انتخابات آزاد تنها راه رسیدن به دمکراسی نیست

احمد آزاد
دوشنبه ۱۹ مهر ۱٣٨۹ – ۱۱ اکتبر ۲۰۱۰
اگر چه مدتی است که بحث پیرامون «انتخابات آزاد» فروکش کرده است، ولی اخیرا دو مطلب در این مورد در سایتها منتشر شده است. مقاله اول از شیدان وثیق است با عنوان« ديسکور «انتخابات آزاد» در جمهوري اسلامي ايران» و دومی از نادر عصاره در نقد این نوشته با عنوان ««سايه گذشته» بر مبارزه براي دموکراسي و انتخابات آزاد» .

ظاهرا موضوع مورد بحث پیرامون مسئله انتخابات آزاد و جایگاه آن در سیاست‌های اپوزیسیون چپ، دور میزند. مستقل از گفتگوی دو نویسنده، انتقاداتشان به یکدیگر و احیانا ادامه گفتگویشان، در مقاله رفیق عزیزم نادر عصاره نکاتی طرح شده که جای تامل دارد.، بویژه در دو مورد: یکی نگاه وی به «دمکراسی»، برداشت وی از «کسب قدرت» و بویژه رابطه این دو و دیگری رابطه «انتخابات آزاد» با « دمکراسی».
تقدم با دمکراسی یا کسب قدرت؟
نادر عصاره در مطلب خود تلاش بسیاری دارد تا «دمکراسی» و «کسب قدرت» را در مقابل هم قرار دهد و بگوید یا این یا آن. وی می‌نویسد: «يا استراتژي براي دموکراسي و يا استراتژي براي کسب قدرت. استراتژي کسب قدرت توسط نيروهاي چپ و انقلابي ، در قرن گذشته غالب بوده و به آن جا رسيده که همه مي دانند: به جاي دموکراسي، رژيم هاي توتاليتر در بسيار از نقاط ظهور کرده اند. در اين استراتژي، کسب قدرت بر دموکراسي اولويت داده مي شود و به گمان من اين امر است که به بيراه مي برد.» از انجا که نویسنده در مطلب خود تعریف مشخصی از «کسب قدرت» و «دمکراسی» بدست نمی‌دهد، ناروشن است که چگونه می‌توان این دو را در مقابل هم قرار داد. بویژه آن که نگاه وی به «کسب قدرت» تحقیرآمیز است و این کار را امری ناشایست می‌داند. این شیوه برخورد جدید نیست و در بین روشنفکران عافیت‌طلب، که بیشتر تمایل دارند صرفا نقاد قدرت باقی بمانند، بسیار متداول است، ولی انتظار چنین برخوردی از یک فعال سیاسی عجیب است.
از زمان شکلگیری جوامع بشری، اشکال گوناگونی از حکومت ، از دولتهای برده‌داری تا دولت-شهرهای یونانی و از حکومتهای مورثی پادشاهی تا حکومتهای پارلمانی، برای اداره جامعه تجربه شده‌اند. بدون آن که بخواهیم وارد بحث شرائط ناپدید شدن دولتها به مثابه حکومت(قدرت) و نیاز به دولت به مثابه دستگاه اداری شویم، از زمان شورش اسپارتاکوس تا به امروز، نه علت وجودی حکومتها، بلکه ماهیت آنها و چگونگی اداره جامعه مورد نقد و اعتراض و کنکاش بوده است.
به یک معنا سیاست یعنی دانش حکومت کردن. سیاست با زندگی روزمره مردم، با مسائل اجتماعی و مشکلات اداره یک جامعه سروکار دارد. سیاست تلاش می‌کند تا با شناخت از مجموعه نیازها و پیچیدگی‌های جامعه، راه‌هائی برای حل مشکلات و اداره جامعه بیاید. احزاب سیاسی سیاست‌هایشان را برای اداره و پیشبرد جامعه تدوین کرده و تلاش می‌کنند تا با بدست گرفتن حکومت (کسب قدرت) برنامه‌های خود را به اجرا گذارند. این تعریف بسیار ساده و ابتدائی از فعالیت سیاسی است. بین فعال سیاسی و مصلح اجتماعی فرق است. اولی تلاش می‌کند تا از طریق اهرمهای اجرائی برنامه خود را پیشبرد، دومی از طریق موعظه و نصیحت تلاش می‌کند تا نقایص اجتماعی را به مردم نشان دهد و آنان را تشویق به اصلاح جامعه کند. حکومت(قدرت) لازمه جوامع بشری است و رسیدن به حکومت (کسب قدرت) پروسه طبیعی مبارزه طبقات، اقشار و گروهای درون جامعه برای کسب اهرمهای اجرائی و پیشبرد سیاست‌هایشان می‌باشد.
دمکراسی در تعریف عموما به معنی حکومت مردم آمده است و در چارچوب حکومت، دمکراسی یک شیوه اداره جامعه است. یک حکومت می‌تواند با کاربست شیوه‌های دمکراتیک جامعه را اداره کند، حکومت دیگری می‌تواند با دیکتاتوری و اختناق جامعه را اداره کند. تلاش بر این است که اداره جامعه به صورت دمکراتیک، هر چه بیشتر بهتر، صورت گیرد. به این اعتبار «دمکراسی» و «حکومت» در مقابل هم قرار ندارند، بلکه برای بهزیستی انسانها، لازم و ملزوم یکدیگرند. بهترین نوع حکومت ( قدرت)، حکومتی است که به روش دمکراتیک جامعه را اداره کند. پس تقدم و تاخری بین حکومت(قدرت) و دمکراسی وجود ندارد.
تقلیل فعالیت سیاسی به تقلای سیاسیون برای به زیر کشیدن حکومت در قدرت و اشغال صندلی صدارت به جای وی، ارائه یک سیمای نادرست و مغرضانه از مبارزه سیاسی است. مبارزه ای که درواقع تلاشی است برای دادن اختیار به اکثریتی که اختیار از آنها سلب شده است و برگرداندن قدرت به صاحبان اصلی آن یعنی اکثریت مردم. این مبارزه‌ای است برای دمکراسی
نادر عصاره می‌تواند عنوان کند که منظور وی چگونگی کسب قدرت است. از این زاویه نیز تناقضی وجود ندارد، چرا که پروسه رسیدن به حکومت می‌تواند متنوع باشد و یکی از این پروسه ها، پروسه دمکراتیک رسیدن به قدرت است. در اینجا نیز دمکراسی در مقابل کسب قدرت قرار ندارند، بلکه وسیله ای است برای رسیدن به قدرت. در جوامع دمکراتیک، احزاب سیاسی از طریق شرکت در انتخابات، یعنی پروسه دمکراتیک، قدرت سیاسی را بدست می‌گیرند. در کشورهای غیر دمکراتیک، معمولا یا از طریق کودتا حکومت قبلی تغییر کرده و کودتاگران حکومت غیردمکراتیک دیگری تشکیل می‌دهند و یا بدنبال یک انقلاب اجتماعی، حکومت جدیدی از دل نیروئی که هژمونی را در پروسه تحول جامعه بدست آورده و از اعتبار مردمی برخوردار است، شکل می‌گیرد. در اینجا نیز کسب قدرت و دمکراسی در مقابل یکدیگر قرار ندارند.
می‌توان حکومت(قدرت) را به روشی غیر دمکراتیک به دست آورد و به روش دیکتاتوری ادامه حکومت داد. می‌توان حکومت را به طریق دمکراتیک بدست آورد و آن را تبدیل به دیکتاتوری مطلق کرد(تجربه نازیسم). می‌توان حکومت را به روشی دمکراتیک (از طریق یک انقلاب اجتماعی) بدست آورد و آن را به روش غیر دمکراتیک در چنگ خود نگهداشت. نمونه حکومت اسلامی از این دست است. حکومت جمهوری اسلامی از دل یک انقلاب اجتماعی سر برآورد و در ابتدا مورد حمایت و تائید اکثریت جامعه قرار داشت. به کمک این موقعیت به تثبیت جایگاه خویش و قلع و قمع مخالفان پرداخت و بتدریج با استقرار ولایت مطلقه فقیه، آزادی‌ها را محدود و با زندان و کشتار و زور سرنیزه به حکومت خود ادامه داد و می‌دهد.
دمکراسی و حکومت( قدرت) از یک جنس نیستند و نمی‌توان این دو را در مقابل یکدیگر قرار داد و گفت این بهتر از آن است. در عین حال دمکراسی خود یک امر نسبی است و ظرفیت‌های آن در شرائط زمان و مکان متغییر است. نگاه مطلق‌گرای نادر عصاره به «دمکراسی» وی را دچار این خطای معرفتی از جایگاه دمکراسی و رابطه آن با کسب قدرت کرده است. دیگر آن که با ساده کردن و معادل قراردادن انقلاب و حکومت غیر دمکراتیک، مفهوم دمکراسی در انقلاب و پیچیدگیهای یک انقلاب اجتماعی و پروسه تحولات بعدی آن را به راحتی نادیده می‌گیرد. این کار اما اتفاقی نیست و عمدتا برای توجیه سیاست استراتژیک بودن «انتخابات آزاد» تدارک شده است.
انتخابات آزاد
راه‌های کسب قدرت سیاسی، علیرغم تنوع، عمدتا در دو گروه دسته بندی میشوند: به شیوه‌های دمکراتیک و از طریق کسب اعتماد مردم و یا از طریق زور و شیوه‌های کودتائی که مردم را از مبارزه دور نگه می‌دارد. بعید به نظر میرسد که کسی آشکارا از شیوه مبارزه غیردمکراتیک دفاع کند. حتی دیکتاتورترین حکومت‌ها هم خود را محصول یک مبارزه‌ای توده‌ای تعریف می‌کنند. پرسش اینجا است که چگونه می‌توان از جامعه‌ای با حکومت دیکتاتوری به یک جامعه با حکومتی دمکراتیک رسید. چگونگی رسیدن به یک حکومت دمکراتیک بستگی کامل به شرائط اجتماعی، تعادل قوی بین مردم و حکومت و وجود یک آلترناتیو قابل قبول اکثریت مردم، دارد. در جریان مبارزه دائم بین مردم و حکومت، بین نیروهای دمکرات و تحول خواه و حکومت دیکتاتور، تعادل قوا اهمیت درجه اول را دارد. به میزانی که نیرو و توان تهاجم مردم، برای رسیدن به خواست های خود و استقرار آزادی، بیشتر باشد، زمینه عقب‌نشینی حکومت و یا مقاومت بیشتر آن فراهم می‌شود (این مسئله بستگی کامل به ظرفیت تحول‌پذیری حکومت دارد). در بین نیروهای تحول‌خواه غالب مخالفان حکومت، با برنامه‌ها و اهداف متفاوت، حضور دارند. هر طیفی برای آینده جامعه خود طرح و برنامه متفاوتی دارد که عمدتا متکی است بر منافع گروهی، قشری یا طبقاتی. طبعا پذیرش رفتار دمکراتیک در میان نیروهای تحول‌خواه، کمک موثری به رشد مبارزه مردم و استقرار دمکراسی می‌کند. ولی آنچه مهم است درک مکانیزم مبارزه اجتماعی است که عمدتا نه از مسیر از پیش ترسیم شده، که بر اساس قوانین حرکت اجتماعی و در اولین گام به تعادل قوا و میزان مقاومت حکومت دیکتاتوری در مقابل خواست مردم برای تغییر بستگی دارد. به همین دلیل لازم است تا برای پاسخ به پرسش بالا ابتدا به شناختی از جامعه ایران و توازن قوا و آمادگی نیروهای تحول‌خواه رسید.
متاسفانه نادر عصاره چنین نکرده است. وی اصرار دارد که در شرائط کنونی جامعه ایران و پس از تحولات 22 خرداد، بهترین روش برای رسیدن به یک حکومت دمکراتیک در ایران، برگزاری «انتخابات آزاد» است. پایه های استدلالی این حکم بر شرائط جامعه ایران درحال حاضر متکی نیست. بلکه آنچه بیشتر ذهن وی را به خود مشغول کرده است، چگونگی جلوگیری از شکلگیری یک حکومت توتالیتر بعدی است. وی می‌نویسد: «بسياري از جنبش ها در قرن گذشته در جهان، و بخصوص انقلاب سال 57 در ايران، عليرغم اشکال متنوع جابجائي قدرت، به دموکراسي نرسيده، و بر عکس، تازه به قدرت رسيدگان عليه مردم به اعمال قهر مي‌پردازند، و به رژيم‌هاي توتاليتر تبديل مي‌گردند، به جاي بحث‌هاي اسکولاستيکي، مي پرسد چه بايست کرد که دوباره بدين وضع دچار نيامد؟» در پاسخ به این سوال است که می‌گوید:« پاي انتخابات آزاد بميان کشيده شده است. «انتخابات آزاد» در بحث ارائه شده از سوي من، بعنوان بخشي از يک استراتژي، و بعنوان راه گذار برتر مطرح گشته است.» به این ترتیب از نظر نادر عصاره راه برتر برای گذار به دمکراسی، و به منظور جلوگیری از شکلگیری یک رژیم توتالیتر بعدی، انتخابات آزاد است، بی آن که رابطه این حکم با شرائط کنونی جامعه ایران توضیح داده شود. می‌توان، مستقل از شرائط اجتماعی و تعادل قوا، این فرمول را هم برای ایران بکار برد و هم برای چین و هم برای هر کشوری در جهان. در این حکم، تحلیل مشخص از شرائط مشخص، بی‌جا است و به دیگر سخن «حکمی است برای تمام فصول».
این متد، استدلال‌های خود را از شرائط واقعا موجود اتخاذ نمی‌کند، بلکه از پیش برای خود راهبرد معینی را اتخاذ کرده و عمدتا با تاکید بر مبانی استدلالی خود، که طبعا انتزاعی هستند، تلاش می‌کند تا حکم خود را توجیه کند. در عین حال کاربست این متد عملا باعث می‌شود تا تحلیلها، عمدتا بر انطباق ارزیابی از واقعیتهای اجتماعی با حکم صادره، متمرکز شوند. نادر عصاره در مقاله خود بدون اشاره به شرائط اجتماعی واقعا موجود در ایران، در رابطه با حکم خود، به کرات بر همان شیوه استدلال قبلی اشاره می‌کند، و بالاجبار احکامی را صادر می‌کند که هیچ پایه استدلالی ندارند. به چند مورد اشاره می‌کنم:« نه کسب قدرت، بلکه دموکراسي بايست هدف استراتژي باشد. يکي از اهداف اساسي جنبش مردم تامين شرايط حاکميت ملت از طريق انتخابات آزاد است» و یا « به همان اندازه اي که کسب غير دموکراتيک قدرت به اثبات تغيير ناپذيري رژيم نياز دارد، استراتژي براي دموکراسي، به تغييرات و اصلاحات و آن هم بيش از هر کجا در جامعه نياز دارد.» و یا «هدف مقدم، بسته به اينکه دموکراسي و يا کسب قدرت باشد، به راه هاي گذار مختلف مي تواند اولويت بدهد. من با تقدم به دموکراسي، اولويت را به گذار مسالمت آميز مي دهم. بدون گذار مسالمت آميز و تلاش براي تامين شرايط آن و مشخصا بدون تامين شرايط انتخابات آزاد، نمي توان به هدف استراتژيک دموکراسي رسيد.» و از این دست احکام بسیار است که هیچ پایه استدلالی ندارند و صرفا با این فرض که «دمکراسی» و «کسب قدرت» دو موضوع متناقض و در برابر یکدیگر هستند، تمام مقاله به نشان دادن این فرضیه و اثبات راهکار لزوم «انتخابات آزاد» برمبنای تنها راه استقرار دمکراسی در ایران خلاصه شده است.
انقلاب یا گذار مسالمت آمیز
نادر عصاره اصرار دارد که بدون تامین شرائط انتخابات آزاد از طریق مسالمت‌آمیز، نمی‌توان به «هدف استراتژی دمکراسی» رسید. از سوی دیگر در ابتدای نوشته خود می‌گوید:« آنان که مي‌گويند در چهارچوب قانون اساسي جمهوري اسلامي برگزاري انتخابات آزاد امکانپذير نيست، واقعيت را مي گويند.» بدیگر سخن می‌پذیرد که امکان برگزاری انتخابات آزاد در جمهوری اسلامی وجود ندارد. جمعبند این چند جمله به ناگزیر این خواهد بود که در حال حاضر بدون برداشتن مانع «حکومت جمهوری اسلامی» تحقق «هدف استراتژی دمکراسی» ناممکن است. پس می‌توان نتیجه گرفت که گام مقدم مبارزه برای استقرار دمکراسی، به زیر کشیدن حکومت اسلامی است، تا شرائط لازم برای برگزاری یک انتخابات آزاد فراهم شود. اما چگونه می‌توان قدرتی را بدون تلاش برای «کسب قدرت» به زیر کشید؟ آیا می‌توان بدون آلترناتیو قدرت، قدرت موجود را تغییر داد؟ استدلال نادر عصاره با یک تناقض جالبی روبرو است، که ناشی از چارچوب استدلالی وی است. وی در ابتدا «دمکراسی» را در مقابل «کسب قدرت» قرار می‌دهد و مبارزه برای «کسب قدرت» (رسیدن به حکومت) را نادرست می‌داند، تاکید دارد که نیروی تحول خواه دمکرات جامعه فقط باید در جهت تحقق «هدف استراتژی دمکراسی» مبارزه کند و اصرار دارد که تنها راه رسیدن به «هدف استراتژی دمکراسی» برگزاری انتخابات آزاد است. اما از سوی دیگر اذعان دارد که در جمهوری اسلامی امکان برگزاری انتخابات آزاد وجود ندارد. باید گفت که این سیاست جز بن‌بست چیزی در چشم انداز خود ندارد.
بی دلیل نیست که در پایان مقاله خود، جبرگرایانه می‌پذیرد که ممکن است مردم منتظر ظهور «انتخابات آزاد» نشوند و بخواهند تا از طریق قیام و انقلاب (بدترین کار ممکن از نظر نادر عصاره) مشکل خود با حکومت جمهوری اسلامی را حل کنند. در این صورت چاره‌ای نیست جز «رضایت به رضای» مردم. وی می‌گوید:« نکته اين جاست که چنانچه تمامي مساعي مسالمت جويانه شهروندان با سرکوب خونين روبرو شوند و کار به جايي رسد که بقاي يک رژيم خود بدترين و شديدترين نوع خشونت ها باشد و روزهاي سياه جنگ و برادرکشي سايه آن رژيم، و چنانچه در چنين شرايطي مردم به حق خود يعني قيام عليه جباريت دست زنند و حاکميت غير دموکراتيک از طريق قيام مردمي برود و حاکميتي جاي آن را بگيرد که بطور دموکراتيک گزيده نشده است،راهبردي که هدفش از اول دموکراسي، روش آن مسالمت آميز و راه گذار برترش، انتخابات آزاد بوده است، به همراه مردم باز هم در اين شرايط جديد بر هدف روشني مي تاباند، هدفي که دموکراسي است و نه قدرت که تنها ابزار است.»
از نظر نادر عصاره، انقلاب یعنی رفتن یک حکومت غیر دمکراتیک و آمدن غیر دمکراتیک یک حکومت دیگر. وی هیچ آلترناتیو دیگری را نمی‌بیند. در دستگاه نظری نادر عصاره چنان «دمکراسی»، «شیوه مبارزه مسالمت آمیز» و «انتخابات آزاد» در هم تنیده شده و مطلق شده‌اند، که به حضور میلیونی مردم در خیابانها برای «قیام بر علیه جباریت» اهمیتی نمی‌دهد و حکومت برخواسته از این انقلاب را، چون از طریق یک «انتخابات» نبوده، غیر دمکراتیک می‌شناسد. برداشت وی از دمکراسی بسیار ساده و یک خطی است و دمکراسی برای وی در «انتخابات» خلاصه می‌شود. چگونه می‌توان هژمونی یک نیروی سیاسی، که رهبری و هدایت یک انقلاب اجتماعی را بدست گرفته است، را غیردمکراتیک و بی اهمیت تلقی کرد؟ آیا دمکراسی فقط در صندوق‌های رای خلاصه می‌شود؟ در این صورت نفوذ و اعتبار رهبران سیاسی بزرگترین انقلابات دو قرن گذشته در بین مردم را چه تعریف می‌کنیم؟ شیادانی قدرت طلب؟!!
انتخابات خود بخود متضمن عدالت، حقیقت و یا درستی نیست. مردم می‌توانند در یک رای گیری شرکت کرده و یک فاشیست تمام عیار را انتخاب کنند. چنانکه در آلمان دهه 1930 هیتلر در یک انتخابات آزاد به صدراعظمی آلمان رسید. چنانچه در حال حاضر در کشورهای شمال اروپا شاهد قدرت گیری احزاب فاشیستی در مجالس محلی و ملی هستیم. تاکید نادر عصاره بر راه مسالمت آمیز و انتخابات آزاد و شیوه نگاه وی به قیام مردم، دچار تناقض جدی است و از زاویه‌ای بسیار خطرناک برای نیروهای سیاسی. این فکر با بی‌اهمیت کردن انقلاب اجتماعی و تنزل آن به یک واقعه نه چندان مهم و باری به هر جهت و«حالا که اتفاق افتاده، پس ما هم هستیم»، عملا نیروی سیاسی دمکرات جامعه را به حاشیه تحول اجتماعی می‌راند و رهبری مبارزه مردم را بدست همان کسانی می‌سپارد، که اتفاقا تلاش می‌کند تا جامعه بدام آنها نیافتد.
در شرائط حاضر امکان برگزاری انتخابات آزاد وجود ندارد، ولی این نافی مبارزه برای تامین شرائط لازم برای آن نیست. یقینا در آستانه تغییر این رژیم است که شرائط لازم برای یک انتخابات آزاد فراهم خواهد شد. از این زاویه مبارزه برای تامین شرائط برگزاری یک انتخابات آزاد، بخشی از مبارزه برای تغییر رژیم است. بدیگر سخن خواست «انتخابات آزاد» یک اقدام تاکتیکی است. اما راه‌های گذر از استبداد به دمکراسی فقط محدود به انتخابات آزاد نیست. در حالی‌که مردم امکان «انتخابات آزاد» را ندارند، اما به شیوه‌های دیگری رای می‌دهند، با گامهایشان در خیابانها، با اعتصاباتشان در کارخانه ها و مدارس و غیره، با مخالفت با سیاستهای رژیم و نافرمانی مدنی، با مبارزه برای خواسته‌های خود چون مبارزه زنان برای برابر حقوقی و یا مبارزه نیروهای ملی برای تامین حقوق خود و ….
تکرار چندین باره انقلاب برابر خشونت و اصلاحات برابر گذار مسالمت‌آمیز و چون «ما ضد خشونت هستیم پس زنده باد اصلاحات» راه بجائی نخواهد برد. انقلاب یعنی تحول کیفی در جامعه و همین جنبش 22 خرداد نشان داد که جامعه نیازمند یک تغییر کیفی است و آرام آرام به آستانه چنین تحولی نزدیک می‌شود. رفرم یا اصلاحات، در چارچوب این رژیم، ره بجائی نبرده است و نخواهد برد. در طول بیش از سیزده سال مبارزه اصلاح طلبی در ایران، خونهای بسیاری به زمین ریخته شده است بی آن که حاصلی داشته باشد. جامعه ما نیازمند یک تحول کیفی است و بدین سو گام بر میدارد. چگونگی تحقق این تحول به عوامل متعددی و از جمله مقاومت حکومت در مقابل نیاز جامعه و سطح بکارگیری خشونت ازسوی حکومت، آمادگی مردم برای پایان دادن به این حکومت و وجود یک آلترناتیو دمکرات و لائیک در مقابل حکومت مذهبی، دارد.
هیچکس طرفدار خشونت نیست جز حکومت مستبد جمهوری اسلامی. امروز مهمترین مسئله برداشتن مانع اصلی استقرار آزادی و دمکراسی در ایران، یعنی حکومت جمهوری اسلامی، است. در این تلاش کسی در پی کاربست روش‌های خشونت‌آمیز نیست، اما از پیش هم نمی‌توان یک راه معینی را به جنبش آزادیخواهی و دمکراسی طلبی تحمیل کرد. تلاش بر این است که با کمترین هزینه از صفوف مردم و با مسالمت‌آمیز ترین روشها، این حکومت برکنار شود. اما این مسئله تنها با آرزوی ما متحقق نمی‌شود، بلکه به میزان مقاومت رژیم در مقابل برکناری از قدرت، بستگی دارد. باید راه‌هائی را برگزید که، ضمن کارآئی و موثر بودن، رژیم را در بکارگیری خشونت محدود کرده و خشونت طلبی‌اش را خنثی کند.




خشونت از فراموشی تغذیه می شود

چهارشنبه ۱۴ مهر ۱٣٨۹ – ۶ اکتبر ۲۰۱۰
مهدیه کلهر
روز شنبه گذشته یادمانی به مناسبت کشتار زندانیان سیاسی در جمهوری اسلامی در شهر هانوفر آلمان برگزار شد.«مهدیه کلهر» یکی از سخنرانان این مراسم به تشریح دلایل خشونت هایی پرداخت که تا کنون نیز در جمهوری اسلامی ادامه دارد.
از خانواده من کسی در خاوران نیست و خودم هم دو سه سال بعد از انقلاب به دنیا آمدم در واقع انگیزه ای که باعث نوشتن این مطلب شد، دوستان من هستند که از خانوده کشته شدگانند نه مثل آنها ولی خوب از نزدیک با مشکلات فردی و اجتماعی آنها آشنا بودم.
سال گذشته مثل هر سال به خاوران حمله کردند و خانواده ها را دستگیر و در همان سال گذشته نداها و سهراب ها را کشتند، ۹ ماه پیش شیوا دستگیر شد، حدود پنج ماهی می شود از اعدام فرزاد و شیرین ، یازدها سال است که نویسندگان و روشنفکران را کشته اند . از همان زمان تا به امروز جنبش دانشجویی به بدترین شکل سرکوب شد، چیزی حدود ۳۱ سال از انقلاب جمهوری اسلامی و شروع قتل های پی در پی آن می گذرد ، قبل از آن هم که زندان و سرکوب های زمان شاه . ۵۰ سال .۳۱ سال. ۱۰ سال خیلی نزدیک تر در سال جاری، همین امسال ۲۳۰ نفر اعدام شدند ، هشت نفر به دلایل سیاسی و در سال گذشته ۵ کودک اعدام شدند.
تشابهات و تکرارها می گویند که ما اتفاقی نیستیم، نهادینه در تاریخ شما شده ایم به گونه ای روایت تاریخ ما تنها با مقایسه ای ساده از روایت ، تجربه زندانیان این ۳۱ سال دوران انتخابات و حتی زمان شاه می بینیم که شاهد آن روایت تکرار و تکراریم ، اعدام که جای خود را دارد.
و آنقدر این تاریخ تکراری بر ما گذشت که دیگر امروز روز ، خبر از اعدام به امری عادی بدل شده است. تنها به آهی بسنده می کنیم ، آهی هم از سر تکرار.
مشخص ترین دلیل هم همیشه جمهوری اسلامی است و باز هم در نهایت می گوییم:«مرگ بر جمهوری اسلامی» . دلیلش نمی تواند تنها قدرت مسلطه دیکتاتوری بوده باشد . خطا و اشتباهات لایه های مختلف اجتماع نکات سیاه و منفی است که با به پرسش نبردنش این تکرارها تکرار می شود منجر به بازتولید خشونت، به قولی سیاست خشونت از فراموشی تغذیه می شود و فراموشی آنجایی می آید که جامعه دست از پرسش ها بر می دارد.
سنگی که سنگر می شود هیچ گاه پایه و ستون خانه ای نخواهد شد، به همین سادگی، خشونت ، مرگ و تک صدایی ، زندان را بر جامعه تحمیل می کند، خشونت آغازی برای زایش مجدد خشونت است. به همی سادگی که با فروپاشی جمهوری اسلامی شاهد خاوران های دیگری خواهیم بود.
از چراهایی که صورت مساله از زندان، مرگ و اعدام و خشونت است و اندیشیده می شود و فراموش می گردد باز صورت و تولید می شود که نگاهی نقادانه به آن نمی شود . دوستی می گفت که در اوایل انقلاب سال ۵۷ در همان بگیر و ببندها مردم یک محله زن تن فروشی را سوزاندند و در محله گرداندند و از این دست نمونه ها.
این خطاها و اشتباهات مردم است که در حافظه تاریخ جای دارد و لزوم بازنویسی و تفکر به آن است.
هدف نه آن که حکم گناهکار یا عاملین این جنایات را تنها به گردن جامعه بیندازیم. برسیم به آنجایی که حکومت ها هم هنگام ارتکاب به این جنایت ها مشروعیت خود را از سکوت مردم و اینکه اعدام و مرگ هم بخشی از مجازات است گرفته اند.
با این مقدمه، از تلاش هایی که برای جلوگیری از فراموشی گرفته شده به دادخواهی می رسیم، دادخواهی که فقط مربوط به خانواده های کشته شدگان نیست بلکه طرح این مساله باید به یک مساله و نیاز ملی تبدیل شود که جامعه ما بدان نیازمند است.
برای همان فراموش نشدن ها که در آن زمان چه کردیم که چه شد، امروز نکنیم که آن نشود.
برسیم به تک تک انسانهایی که شب ها را با کابوس طناب برگردن عزیزانشان به صبح می رسانند، برسیم به زنان و فرزندان کشته شدگان که چگونه در جامعه مردم سالار ما با مشکلات دست و پنجه نرم کردند. چه بر سر تک تک آنها گذشت ، جامعه ای که با پیش قضاوت ها، داوری ها ، حکم صادر کردن ها ، دسته ای از خوبها و بدها ساخت.
از دیدگاههای پوسیده و سنتی اش قالبهای اخلاقی و ارزشی ساخت.
اینها بخشی از دلایلی است که راهی جز انزوا و حذف خود برای خانواده ها باقی نگذاشت.
سالهاست که تلاش می شود، تنها آمار روشنی از کشته شدگان برای ثبت در تاریخ در پروسه دادخواهی تهیه شود. چه کسی نمی خواهد قاتلین خانواده اش محاکمه شود؟همانطور که می بینیم بسیاری از خانواده های این مساله را مخفی می کنند، آیا فقط ترس از فشارهای حکومت دیکتاتوری است؟
ما نیازمند اسناد و مدارکی هستیم که بدون اتکا به آنها نمی توانیم حافظه تاریخی ملتی را از خطر محو شدن نجات دهیم که هدف حفظ تاریخ نیست که تجدید و بازسازی حیات یک جامعه مدنی است.
می بینیم استبداد، بنیاد گرایی، خشونت از غالب کلی خود در آمده است و در لایه های زیاد هم نه عمیق جامعه پخش شده است.
آیا تنها وجودش قدرت مساله دیکتاتوری است ؟ که جای زندگی، خود بودن و زندگی کردن برای آنها نمی گذارد؟
زن قهرمان باقی بماند و فرزندان این قهرمانان را بزرگ کند و فرزندان هم قهرمان بمانند.
خاطرات و روایاتی که در آن حذف خود نمی شود و درد را با توجه به قضاوت های اجتماعی سانسور نمی کند بسیار اندک است همین اندک، عمق فاجعه را بر ملا می کندو ما را عریان در برابر آینه تاریخ قرار می دهد. که خاله ها و عموها که مردم محله و کوچه که همان رفقای پدر و مادر حکم حبس زندان های نامریی اجتماعی را می دادند . شما را رجوع می دهم به خاطره شکوفه منتظری فرزند حمید منتظری و هژير پلاسچی در یادمان امسال در فرانکفورت برگزاز شد.
مادران خاوران امسال به جمع خانواده هایی که فرزندانشان در اوین در اعتصاب غذا بودند پیوستند و طی نامه ای نوشته اند: «دیگر مصیبت بس است».
نمی توان از دولت هایی که چشم از منافع خود بر نمی دارند انتظاری داشت، چگونه می توان از احزابی که خود عاملین این جنایات بودند و حال خود به گونه ای قربانیان این سیستم قدرت شدند که باز هم اولویت های قدرت و مصلحت را در نظر دارند انتظار داشت . این ما هستم ما مردم (مردم متحد هرگز شکست نمی خورند) بیش از ۳۰ سال است (مادران میدان پلازا دومایو) در آرژانتین بعد از تلاش های خستگی ناپذیر خود نه تنها به تجدید حیات مدنی در آرژانتین کمک کردند بلکه دولت را مجبور کردند پرونده قتل مخالفان سیاسی در دوره جنگ کثیف را بازگشایی کند. سال ۱۹۷۷ تنها ۱۴ نفر در میدان بودند.
به دلیل جو رعب و وحشت حاکم بر جامعه آرژانتین، انتظار این بود که خانواده های قربانیان همچنان در خانه منتظر فرزندانشان باقی بمانند بر سر میز غذا در آشپزخانه تا روزی فرزندانشان باز گردند. اما چنین نکردند به میدان رفتند.
بیدار هر که کشت در ایران شود به دار بی دار و زندگانی بی دارم آرزوست




برگی از اسناد جنایات جمهوری اسلامی

سه‌شنبه ۱٣ مهر ۱٣٨۹ – ۵ اکتبر ۲۰۱۰
مهرداد عبداللهی
روز شنبه یادمانی از کشتار زندانیان سیاسی در جمهوری اسلامی در شهر هانوفر آلمان برگزار شد.«مهرداد عبداللهی» در این یادمان در سخنرانی به برخی جنایات رژیم جمهوری اسلامی به خانواده و دوستانش اشاره ای داشته است.
اسم من مهرداد است. در سال ۱۳۴۷ در شهر کرند غرب متولد شده ام. ما یک خانواده دوازده نفره بودیم، پدر ،مادر، چهار خواهر و شش برادر. پدرم خیاط بود. هر روز صبح ساعت ۵ بیدار می شد و یک ساعت بعد به طرف محل کارش سر پل ذهاب حرکت می کرد. زندگی در آن سالها مثل امروز به سختی می گذشت. به علت پایین بودن درآمد پدرم، همه افراد خانواده مجبور به باغداری بودند تا ما بتوانیم زندگی کنیم.
وقایعی را که می خواهم برایتان بازگو کنم از سال ۱۳۵۸ تا سال ۱۳۷۰ را در بر می گیرد که منجر به از دست دادن نفراتی از خانواده من یعنی پدرم و سه تن از برادرانم بهروز، بهزاد و یوسف شد که شیرازه و شالوده خانواده ام را در هم کوبید و نابود کرد.
پدرم اوایل پاییز ۱۳۵۸ هنگام بازگشت از محل کارش در یک سانحه رانندگی جان خود را از دست داد. ما هنوز از غم از دست دادن پدرمان فارغ نشده بودیم که واقعه ای برای برادرم بهروز که ۱۲ سالش بود اتفاق افتاد، که در نهایت او را به کشتن داد. روزی در سال ۱۳۵۸ بهروز در حال پخش نشریه کار از طرف سه مامور که پخش کردن نشریه کار را می دیدند، دستگیر شده و بعد از نابود کردن نشریه ها بهروز را درون رودخانه انداختند.رودخانه عمق زیادی ندارد ولی آب آن خیلی سرد است. شب که بهروز به خانه برگشت، لباسهایش هنوز خیس بود. بهروز همان شب تب کرد و فردای همان روز که او را نزد دکتر بردیم ، گفت که او به بیماری زردی یا یرقان مبتلا شده است. به ظاهر هم چنین می نمود زیرا که سفیدی چشم هایش زرد شده بود و تب شدیدی داشت. آن زمان منطقه ما از نظر تسهیلات پزشکی فقیر و محروم بود، همچنان که امروزه نیز هست.
واقعه مرگ او به سرعت و باور نکردنی بعد از ۴۰ روز اتفاق افتاد بطوریکه مراسم عزاداری اولین روزش با چهلمین روز درگذشت پدرم یکی شد.
در سال ۱۳۶۰ پسر نوچوانی به قامیسلو که ۱۴ سال داشت و با من به یک مدرسه می رفت را پشت تپه های کرند به جرم عمل لواط تیر باران کردند.
تمام مردم شهر از این جنایت گیج شده بودند. من و خواهر کوچکم لیلا جلوی در خانه به پای مادرمان آویزان شده بودیم و مادرم داشت با همسایه ها در مورد این قتل صحبت می کرد. لیلا که ۸ سال داشت سعی می کرد با بازیهای کودکانه اش مرا به خنده اندازد. ولی کلماتی مثل عمل لواط و اعدام را برای اولین بار می شنیدم و اینکه دیگر نمی توانستم قامیسلو را در مدرسه و یا در کوچه ها ببینم لبخند را از لبانم دزدیده بود. بی آنکه من و لیلا متوجه شده باشیم، زندگی پر از قهقهه و بازی های کودکانه ما تمام شده و خزانش شروع شده بود.
فردای آن روز وقتی به مدرسه رفتم ، دیدم که بچه ها حوصله درس خواندن ندارند، و معلم ها نیز حوصله درس دادن نداشتند. زنگ تفریح ، بچه ها از پنجره کلاس قدیمی قامیشلو بالا می رفتند و با انگشت جای خالی او را نشان می دادند.
یک روز در خانه ما را زدند. من رفتم و در را باز کردم. سه نفر مسلح با ریش بلند، در اونیفرم سپاه چیزی به زبان فارسی به من گفتند. من تا این موقع با هیچ فارسی زبانی روبرو نشده بودم. کمی شوق زده شدم. بدون اینکه کلمه دیگری رد و بدل شود ، آنها مرا به کناری زده و وارد خانه شدند.
آنها برادرانم یوسف و علی اشرف را دستگیر کرده و دستبند زدند و با خود بردند.
من به خوبی می فهمیدم که شوقی که در ابتدا هنگام بازکردن در ، در من بوجود آمده بود با هر قدم آنها هنگام پایین آمدن از پله ها به نفرت تبدیل می شد.
بعد از اینکه آنها این دو نفر را با خود بردند، مادرم نیز دست مرا گرفته و با خود به طرف کمیته برد.
وقتی که به آنجا رسیدیم با جمعیت بزرگی روبرو شدیم. اینها همه ، خانواده هایی بودند که فرزندانشان را همزمان گرفته بودند و بعد معلوم شد که این یورش یک یورش سراسری در سرتاسر ایران بوده است.
سپاهی ها می خواستند آنها را به زندان اسلام آباد ببرند و مردم جلوی در سپاه از خروج تمام ماشین ها جلوگیری می کردند. سپاه جواب تقاضای آزادی فرزندانمان را با شلیک هوایی داد و بعد از آن نیز دستگیر شدگان را به اسلام آباد منتقل کردند.
از فردای آن روز ، اعتصابات ما نیز جلوی در ساختمان فرمانداری شهر اسلام آباد شروع شد.
بعد از چند ماه، خسرو برادرم را که ۱۶ سال داشت به همراه دو تن از دوستانش حسین و شهاب به جرم داشتن فقط یک برگ اعلامیه، دستگیر و زندانی نمودند.
بعدها مهرداد چمنی را در کرمانشاه مقابل در خانه دامادش با ضربه ای به گردنش به قتل رساندند. معلم من سهراب خدا بخشی را در زندان دیزل آباد اعدام کردند و مهرداد عبداللهی را در حمام بازداشتگاه موقت کرمانشاه به دار آویختند و سید قربان حسینی ، اصغر آراسته و بهنام آبگرمیان را با گلوله کشتند. جمشید کلبالی را در میدان مرکزی کرند بسته به تیر چراق برقی جلوی چشم مردم تیر باران نمودند.
مهناز خواهرم که معلم دبستان بود به جرم تبلیغ علیه جمهوری اسلامی به دو سال حبس و ۱۰ سال حبس تعلیقی و ممنوعیت از تدریس محکوم شد.بعد از آزادی از زندان او را به اجبار به کار دفتری واداشته و به آبادی «گودین کنگاور» تبعید کردند. خواهرم پروانه را نیز از کار معلمی اخراج نموده و او آواره و راهی شهرهای دیگر شد.
کار مادرم شده بود جلوی در زندان رفتن، من هم مجبور بودم به عنوان مترجم همراه او بروم.من خود را متعهد می دانستم که با وجود کمی سن درآمد خانه را از راه باغداری و باغبانی تامین نمایم.
مجسم کنید پسر بچه ای ۱۲ ساله را که به همراه خواهر ۸ ساله هاش در گوشه ای از کردستان و در شرایط سخت جنگی باید در آمد خانواده اش را تامین کند. این خانواده ۱۲ نفری ، اینک به یک خانواده سه نفری یعنی مادرم، لیلا و من تبدیل شده بود.
در سال ۱۳۶۴ به ما خبر دادند که بهزاد برادرم مفقود الاثر است و هیچ کس از او خبری ندارد. بهزاد فقط چند بار با خواهرم تلفنی صحبت کرده بود و در صحبت هایش فقط احوال افرادی را می پرسید که سالها پیش مرده بودند. همان موقع ما حدس زدیم که او را دستگیر کرده اند.
بعد از ۱۸ ماه کسی از تهران به ما زنگ زد و گفت که او در زندان اوین است . در اولین ملاقاتهای مادرم با بهزاد در زندان ، بهزاد به او گفت که آنها می خواهند مرا بکشند. ما برای جلوگیری از وقوع این قتل چندین بار به مجلس مراجعه کردیم ، به دفتر ریاست جمهوری وقت رفتیم و در کنار دفتر منتظری تحصن کردیم ولی هر با جوابمان این بود که اگر او توبه کند همه چیز حل می شود.
در مرداد ماه ۱۳۶۷ دوست و هم بازی کودکیم تورج عسگری در گیلان غرب به جرمی که هرگز اثبات نشده بود به دار کشیده شد.
پاییز سال ۱۳۶۷، چند وقتی بود که همه زندانیان سیاسی ممنوع الملاقات شده بودند. اما برای ما ممنوع الملاقات پدیده تازه ای نبود ولی گستردگی جریان ما را به هراس انداخته بود.
با هر بار مراجعه کلمه «ممنوع الملاقات» را می شنیدیم. بعد از مدتی، برادر زن بهزاد به ما تلفن کرد و گفت که بهزاد را اعدام کرده اند و مادرم باید برای تحویل گرفتن وسایل شخصی اش به تهران به کمیته خیابان آذربایجان برود و تذکر نیز داده بودند که از برگزاری مراسم خودداری نماییم اما بعد از بازگشت مادرم از تهران و تحویل گرفتن وسایل شخصی بهزاد ، در کرند مراسم با شکوهی برای او برگزار کردیم.
یوسف برادر دیگرم در مرداد ماه ۱۳۶۷ برای اینکه جان خود را نجات دهد در شهر کرند با سازمان مجاهدین به عراق رفت و در سال ۱۳۷۰ جسدش را در کوههای مرزی پیدا کرند و تا کنون دلایل مرگ او برایمان مبهم است.
از آن به بعد میعادگاه مادران و خواهران گلزار خاوران شد. ما هم به مانند همه خانواده های کشتار ۶۷ در زیر فشار امنیتی، تهدید و بازداشت به گلزار خاوران می رفتیم و همه با هم سرود «سر اومد زمستون» را با صدایی بلند می خواندیم و با خود عهد می کردیم که جنایات دهه شصت را با شعار «تفتیش عقاید، زندان و اعدام ممنوع باید گردد» را به گوش همگان برسانیم.




احمدی نژاد و پز ضد امپرياليسی اش

يکشنبه ۴ مهر ۱٣٨۹ – ۲۶ سپتامبر ۲۰۱۰
ناهيد جعفرپور
سخنرانی رئيس جمهور ايران احمدی نژاد در شصت و چهارمين مجمع عمومی سازمان ملل متحد در نيويورک فصل ديگری از ريا و تزوير سران جمهوری اسلامی ايران را در صحنه بين المللی و در ميان افکار عمومی جهان باز گشود.

احمدی نژاد در ابتدای سخنرانيش بيان می کند که:

از دو جريان متقابل كه يكى بر اساس ترجيح منافع مادى خود بر ديگران ، با توسعه نابرابرى و ستم ، فقر و محروميت ، تحقير انسانها ، تجاوز و اشغالگرى و فريب كارى ، به دنبال تسلط بر جهان و تحميل اراده خود بر ملتهاست و در نتيجه نااميدى و آينده اى تاريك را در برابر بشريت ترسيم مى نمايد”.

دقيقا شنيدن اين گونه سخنان فريبکارانه از دهان رهبری که در طی دوران رياست جمهوريش جز ايجاد تنش و آشوب در صحنه بين المللی وظيفه ای ديگر را به انجام نرسانده است و در صحنه داخلی (تکيه به سخنان خود وی به ديگران) ” ، جز با توسعه نابرابرى و ستم ، فقر و محروميت ، تحقير انسانها(برای مردم ايران) ، تجاوز و اشغالگرى (تجاوز به حريم خصوصی و اجتماعی مردم) و فريب كارى ، به دنبال تسلط بر جهان و تحميل اراده خود بر ملتهاست ( تنش در منطقه و صدور بنيادگرائی اسلامی و تقويت بنيادگرايان افراطی منطقه) و در نتيجه نااميدى و آينده اى تاريك را در برابر بشريت (در برابر مردم ايران) ترسيم ننموده است. ( تاکيد ها در پرانتز از نويسنده نقد). خنده دار است.

وی درادامه به تصوير نقش خود و نقش جمهوری اسلامی برخورد نموده و می گويد:” و ديگری” با احترام به كرامت انسانها و با عشق به نوع بشر ( تجاوز در زندانها و آتش زدن جوانان و اعدام کودکان و سنگسار زنان و تحقير نيمه فعال جامعه ايران يعنی زنان و محروم کردن زنان از کوچکترين حقوق انسانی و …. عشق آقای احمدی نژاد به نوع بشر است) ، در صدد برپايى جهانى سرشار از امنيت ، آزادى ، رفاه و صلح پايدار مبتنى بر عدالت و معنويت براى همگان است( اين همه ريا و تزوير از امنيت و رفاه و صلح صحبت کردن در حاليکه هزاران کارتون خواب و نوجوانان زن و مرد ايرانی در خيابان ها زندگی می کنند و دهان رسانه ها و منتقدين با گلوله و زندان بسته می شود قتل های زنجيره ای برای بدار زدن آزادی ادامه می يابند). جريانى كه به تك تك انسانها و ملت ها و فرهنگ هاى ارزشمند بومى ، ملى و انسانى احترام مى گذارد ( مليت ها در شديد ترين ستم های مضاعف مورد ظلم و تحقير و زندان و شکنجه و اعدام قرار می گيرند) ، خواستار نفى تبعيض از جهان و برابرى همه در برابر قانون مبتنى بر عدالت ( محاکمه و زندان و شلاق و پرونده سازی و قصاص و دادگاه های فرمايشی عدل الاهی و ………)، در استفاده از امكانات، فرصتهاى علم آموزى ، كمال انسانى و پيشرفت است و آينده اى اميد بخش را ترسيم مى كند(گسترش بيکاري، بی انگيزگي،فحشا،اعتياد،بزهکاری و…رسيدن به کمال در جمهوری اسلاميست)جهان و انسان و لزوم برپايى نظامات عادلانه و انسانى جديد براى ساختن فردايى روشن سخن گفتم”( ايجاد تنش در منطقه، تحريک آمريکا و اتحاديه اروپا و متحدين آنان برای تحريم های بيشتر بر عليه منافع مردم ايران و تحريک به شروع جنگی که تنها بنفع جمهوری اسلامی برای گذر از بحران داخلی و بدنبالش سرکوب بيشتر با فرياد هيهات وطن در خطر است و…..نابودی زيرساختار های مهم و اساسی ايران در نتيجه خطر هرگونه حمله نظامی چه از سوی اسرائيل و غير، آينده ای روشن برای مردم ايران است؟؟”.
در جائی ديگر از سخنرانی وی ابراز می دارد:”

“اينكه تحقق نتايج دلخواه برخى دولت ها، تنها ملاك بود و نبودِ آزادى و دموكراسى باشد و تحت لواى آزادي، زشت ترين روش هاى فريب و تهديد، دموكراتيك جلوه داده شده و ديكتاتور مآب ها، دموكرات به حساب آيند، قبيح و فاقد مشروعيت است. ديگر زمان آن گذشته است كه عده اى خود، دموكراسى و آزادى را تعريف كنند، خود معيار آن باشند و در حاليكه خود، اول ناقض آن هستند، در موضع قاضى و مجرى نيز قرار گيرند و با دولتهاى متكى بر مردمسالارى حقيقى مبارزه كنند”.

“ملاک و بود و نبود آزادی”. بنظر احمدی نژاد بود و نبود دمکراسی و آزادی اصل اوليه حقوق بشر و انسانی نيست و اصولا ارزشی ندارد و بدون خجالت از مردم ايران و خجالت از ندا ها و سهراب ها و هزاران ندا و سهراب تاريخ سی ساله ايران، قتل ها و اعدام های در زندانها و خارج از زندانها درسال های 60 به بعد ووووو از مشروعيت سخن می گويد در حاليکه مبارزه مردم ايران در سی سال گذشته و بخصوص دوره اخير به جهانيان ثابت نمود که جمهوری اسلامی و سران آن فاقد مشروعيت بوده و در ديکتاتوری دست هر بربری را از پشت بسته اند. وی با گرفتن پز روشنفکرانه و حقوق بشری تاريخ را به مسخره می گيرد و به شعور مردم ايران توهين کرده و از مردم ايران و جهان طلب کار است. رژيم جمهوری اسلامی که سال های سال است تمامی منابع ملی ثروت مردم ايران را در پيمان های دراز و کوتاه مدت به انواع قدرت های خارجی که امروز در مقابلشان ايستاده است به تاراج می دهد و با معامله های ده ها ميلياردی تسليحاتی رنج و فقر و بدبختی و بی خانمانی مردم را صد چندان می کند و با ريختن سرمايه های ملی به حساب های شخصی سردمداران جمهوری اسلامی و بستن دهان مخالفان حتی مخالفان خودي، تنها بفکر حفظ نظام نکبت بار جمهوری اسلامی است از تريبون جهانی استفاده می کند و دم ازمردم سالاری حقيقی می زند.

از منافع مردم فلسطين صحبت می کند در حاليکه خود با دخالت در اوضاع کشور های منطقه و پشتيبانی پشت پرده از بنيادگرايان منطقه ( بخصوص در عراق و افغانستان) به تنش بيشتر در منطقه ياری رسانده و از شکل گيری هرگونه صلحی و مذاکره برای رسيدن به توافقات در راه صلح جلوگيری نموده و با طرح راسيستی و ضد يهود حذف اسرائيل از صحنه روزگاربه تنش های بيشتر و بغرنج نمودن بيشتر مسئله اسرائيل و فلسطين در منطقه ياری می رساند. کيست که نداند حساب دولت اسرائيل و صيهونيسم از حساب مردم اسرائيل جداست همانگونه که حساب جمهوری اسلامی از حساب مردم ايران جداست و حساب دولت های ارتجاعی منطقه از مردم منطقه جداست.

وی در رابطه اختلافات اسرائيل/فلسطين می گويد”

“ديگر قابل قبول نيست كه يك اقليت محض با يك شبكه پيچيده با طراحى غير انساني، بر اقتصاد و سياست و فرهنگِ بخش هاى مهمى از جهان حاكم شود، برده دارى نوين راه‌اندازى كند و تمام حيثيت ملتها حتى ملتهاى اروپا و امريكا را قربانى مطامع نژادپرستانه خود كند”. اين خنده دار نيست که درست جمهوری اسلامی از منافع اقليت و طرح های غير انسانی اقتصادی/سياسی/فرهنگی و برده داری نوين و مطالع نژاد پرستانه صحبت می کند! رژيمی که خود هيچگاه اعتقادی به اين واژه ها نداشته و نخواهد داشت.
احمدی نژاد امروز با گرفتن پز ضد امپرياليستی می خواهد مشروعيتی برای خود هر چند ناقص در ميان مخاطبين خويش در ايران و منطقه و جهان به وجود آورد. رژيمی که طی سی سال گذشته تمامی طرفداران واقعی عدالت اجتماعی و مخالفين واقعی امپرياليسم و حکومت سرمايه را در ايران و جهان يا به جوخه های اعدام سپرده است و يا زندانی و شکنجه نموده است و يا به تبعيد روان ساخته است و يا در کشور خود تبعيد ساخته است، امروز پشت تريبون جهان از واژه های فريبکارانه ضد امپرياليستی برای بدام انداختن و گول زدن عوام استفاده می نمايد. آنهم زمانی که طبق گزارش اطاق بازرگانی جمهوری اسلامی تنها بيش از 200 شرکت بزرگ و کوچک صنعتی و مالی آلمانی در پوشش های ايرانی در ايران مشغول فعاليت و بلعيدن شيره وجودی دسترنج زحمتکشان ايران می باشند. اتحاديه اروپا و بخصوص آلمان شرکای مهم اقتصادی ايران بوده و می باشند. از پيمان های اسارت بار با چين و هند و روسيه و ترکيه و…….. و تاراج مهمترين بستر اقتصاد تک محصولی ايران يعنی نفت و گاز در قرار دادهای کوتاه و دراز مدت و پيمان و معامله با ساير شرکت های مالی و صنعتی حهان با پوشش های ديگر صرف نطر می کنم.

بخشی از چپ ايران و جهان هم دقيقا امروز در مقابل همين موضع فريبکارانه و دروغين جمهوری اسلامی در سياست خارجی دچار اشتباه گشته و همانطور که تاريخ نشان داد و بخشی از اپوزيسيون چپ ايران در آغاز انقلاب گول اين پز رژيم را خوردو همه بر آن مطلع هستيم، امروز هم مجددا تاريخ را تکرار می کنند و گول خصلت دروغين ضدامپرياليستی احمدی نژاد را خورده و بر سر مسائل جهانی و مسئله اتمی با وی هم کاسه می شوند.

بخش ديگری از اپوزيسيون ايران که چشم به دخالت امپرياليسم و بخصوص آمريکا دارد و چون اپوزيسيون عراق قبل از حمله به عراق برای آنان کف می زند و در آرزوی اين است که با دخالت آمريکا و اتحاديه اروپا و شرکا از دست جمهوری اسلامی خلاص شود و در اين ميان خود به منافعی دست يابد، امروز گفتار فريبانه و عامه پسند احمدی نژاد را در سازمان ملل بهانه نموده تا بطبل دفاع از جامعه جهانی ( تو بگو آمريکا و شرکا) محکم تر زده و با بستن چشمان خود بر حقايق جهان و منافع سرمايه داری و نئوليبراليسم در منطقه و ايران، طرفداران واقعی عدالت اجتماعی و سوسياليسم و مخالفين سرمايه داری جهانی و سوسيال دمکراسی را منزوی سازند.

و اما بخش سومی هم درون اپوزيسيون ايران از وزنه ای مهم بر خوردار است و آنهم طرفداران خط سوم می باشند. کسانی که موضع قاطع در برابر کليت جمهوری اسلامی از يکسو و منافع سرمايه داری جهانی و امپرياليست ها در منطقه و جهان ( آمريکا، اتحاديه اروپا و شرکا) از سوی ديگر می گيرند و از همين منظر هم تمامی مسائل ايران و جهان را مورد تجزيه و تحليل قرار می دهند و بقولی جهانی می انديشند و منطقه ای عمل می کنند و از همين منظر هم به سخنان احمدی نژاد و سخنان صدراعظم آلمان و رئيس جمهور آمريکا و…. برخورد می نمايند. بخشی که مخالف هرگونه تحريم اقتصادی بر عليه ايران بوده و می دانند که همانطور که در عراق تحريم اقتصادی باعث از بين رفتن جان هزاران نوزاد به خاطر سوء تغذيه گشت و هزاران آسيب روحی و روانی بر روی مردم عراق بجای گذاشت امروز هم در ايران رنج و فشاربی حد تحريم های اقتصادی تنها بر روی گرده تهی دستان ايران حمل شده و اثرات آن زندگی آحاد شهروندان ايران را دچار مخاطره جدی خواهد ساخت. بخشی که اعتقاد دارند جنگ جنايت بر عليه بشريت است و خواهان منطقه ای عاری از تسليحات اتمی بوده و مسبب دعوای اتمی را از سوئی جمهوری اسلامی دانسته و از سوی ديگر منافع نئوليبرالی کنسرن های سرمايه داری را پشت دعوای اتمی نهفته می بينند و برای برون رفت از اين دعوا در شرايط کنونی کشيدن طرفين به پای ميز مذاکره را عاقلانه ترين راه می دانند.
بخشی که با تجزيه و تحليل نيروهای اجتماعی ايران و عدم وجود اتحاديه ها و سنديکاهای کارگری و عدم وجود آزادی احزاب و آزادی انديشه و رسانه ها که مهمترين شاخص هر گونه تحول اجتماعی است و برای رسيدن به عدالت اجتماعی و برقراری سوسياليسم اين اهرم ها نقش بنيانی بازی می کنند، لذا در شرايط کنونی و فقدان اين اهرم ها بديل جمهوری اسلامی ايران را جمهوری ای دمکرات و لائيک دانسته و برای رسيدن به آن در مبارزه عملی و سياسی حرکت فعال می نمايند.
سخنان احمدی نژاد در سازمان ملل بار ديگر به افکار عمومی جهان نشان داد که رژيم ايران سعی در ازدياد تنش ها و به مخاطره انداختن موجوديت ايران دارد. بنابراين وظيفه افکار عمومی جهان است تا مسئله زير پا گذاشتن حقوق بشر در ايران را عمده سازنند و با پشتيبانی از اپوزيسيون مخالف جمهوری اسلامی ايران و تاکيد بر حق مردم ايران در تعيين سرنوشت خويش به دولت های خويش برای لغو تحريم های اقتصادی بر عليه ايران فشار آورده و از سوی ديگر سياست های تنش زای جمهوری اسلامی از يک سوء و سياست های منفعت طلبانه قدرت های خارجی را در منطقه خاورميانه و ايران افشا سازنند و سر دعوای اتمی فشار به طرفين برای نشستن بر سر ميز مذاکره بياورند.




باید از جمهوری اسلامی عبور کرد

سه‌شنبه ٣۰ شهريور ۱٣٨۹ – ۲۱ سپتامبر ۲۰۱۰
نواز مصلی نژاد
ناظرانی که وقایع جاری در ایران را تعقیب می کنند، از قتل و کشتار و زندانی کردن منتقدین و مخالفین چندان متعجب نیستند.زیرا از بدو تاسیس رژيم جمهوری اسلامی قتل و تیرباران و زندانی کردن دگر اندیشان بخش تفکیک ناپذیر سیاستهای سرکوبگرانه جمهوری اسلامی بوده است.
واقعیت این است که ماشین سرکوب و اعمال ظالمانه ترین برخوردها در عمر ۳۱ ساله جمهوری اسلامی امری است که هرگز متوقف نگردیده، و جنایتهای فعلی ادامه همان جنایتهای پیشین است. در جمهوری اسلامی آسیاب قدرت گویی همواره باید با خون شهروندان ایرانی به گردش در آید. مردم ایران فراموش نکرده اند که بنیانگذار جمهوری اسلامی آیت الله خمینی به کمک همه شرکای قدرت، اعدام را از پشت بام مدرسه علوی و با عوامل رژیم استبدادی شاه شروع کرد، و تا زنده بود با همیاری و همکاری فرصت طلب ترین و متحجر ترین اقشار اجتماعی، کشتارهای متعددی از جمله کشتار دهه ۶۰ و فاجعه قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷ را در کارنامه خونین خود رقم زد، و نام خود را به عنوان خونریز ترین جنایتکار تاریخ معاصر ایران به ثبت رساند.
در جنایت سال ۶۷ هزاران انسان زندانی و بی دفاع که اغلب دوران محکومیت خود را به پایان رسانده بودند ولی آزاد نشده بودند، به دستور کتبی آیت الله خمینی به طور دسته جمعی به دار آویخته شدند. در زمانی که این فاجعه انسانی در زندانها در جریان بود، اغلب کسانی که امروز عنوان اصلاح طلب را یدک می کشند دارای پست های مهم و حساسی از قبیل نخست وزیر، دادستان کل، رییس دیوان عالی کشور، رییس جمهوری و … بوده و در این پست ها قتل و جنایت و سرکوب را یا توجیه کردند و یا با سکوت خود بر آن صحه گذاشتند. امروز حتی یک تن از آنان حاضر نیستند از ماجرای آن جنایت هولناک و آمار دقیق جانباختگان و نقش خود در این فاجعه بزرگ انسانی رمز گشایی کنند، و در این مورد صادقانه با ملت ایران سخن بگویند.
بنیانگذار جمهوری اسلامی آیت الله خمینی پایه های رژيم خود را بر جنازه منتقدین و دگراندیشان بنیاد کرد. اگر امروز بیدادگاههای آیت الله خامنه ای حکم سنگسار سکینه محمدی آشتیانی را صادر می کند یا در بازداشتگاه کهریزک به جوانان ایرانی تجاوز کرده و سپس می کشند و هزاران زندانی سیاسی را در سیاه چالها شکنجه می کنند، در واقع روشی است که آیت الله خمینی به پیروانش که هم اکنون قدرت را در دست دارند آموخته است. یادمان نرفته است که آیت الله خمینی بطور مکرر نویسندگان را به شکستن قلم ها تهدید کرد و عاقبت تهدید خود را نیز عملی کرد، روزنامه نگاران منتقد را یا کشت یا به جلای وطن مجبور کرد،‌ و آقای خامنه ای هم از بدو رهبری خود تا کنون همان راه بنیانگذار جمهوری اسلامی را دنبال کرده است. مجموعه رویدادهای هراس انگیز سی و یک سال گذشته به ملت ایران آموخته است که تا سیستمی به نام جمهوری اسلامی که مبنای آن بر ادغام دین و دولت است در جامعه پابرجا است، کشتار و خفقان و بی حرمتی به انسان ادامه خواهد یافت. تحقق عدالت و آزادی در جامعه ای میسر است که دین از دولت جدا باشد و زنان در همه عرصه های اجتماعی از حقوق برابر با مردان برخوردار باشند، دانشجویان در فضایی پرنشاط مباحث دانشگاهی و علمی خود را دنبال کنند و همه آحاد ملت از حقوقی که در اعلامیه جهانی حقوق بشر به آن اشاره رفته است برخوردار باشند، معتادان و انسانهایی که به بازپروی نیازمندند در موسساتی که به این منظور در نظر گرفته شده بازپروری شوند و در یک کلام همه از امنیت قضایی، شغلی و خانوادگی برخوردار باشند. همه اینها در ایران کنونی و با این رژیم میسر نیست. به گمان من مخالفین برون مرزی رژيم می توانند با اعتراضات خود افکار عمومی و جامعه جهانی را بسیج کرده، رژیم را در تنگنا قرار دهند، تا از این رهگذر نظام جمهوری اسلامی را ابتدا وادار به عقب نشینی کنند تا زندانیان سیاسی، عقیدتی، جنسی و مسلکی آزاد شوند، حق آزادی اندیشه و بیان به رسمیت شناخته شود، آمرین و عاملین قتل ها و جنایتها معرفی شوند. در این صورت است که ملت ایران می توانند با غلبه بر ترس خود به عمر ننگین و جنایتکارانه این رژیم فاسد پایان بخشند. سی و یک سال خفقان و سانسور و قتل و آدم کشی ملت را به این نتیجه رسانده است که ساختار جمهوری اسلامی و مجموعه نهادهای آن پاسخگوی خواسته ها و مطالبات مردم نیست. برای تحقق این خواسته ها و مطالبات باید از جمهوری اسلامی عبور کرد، منتها به دست ایرانی و با همت ایرانی.