مانیفست گروه فلسفه دانشگاه پاریس 8 (ونسن- سن دنی) در شرایط اعتصاب


رویداد شگفت انگیز اکتبر ۱۹۱۷ در ایران
جورج کرزُن وزیر خارجه ی انگلیس درباره ی قرارداد ۱۹۱۹ به وزیران کابینه ی انگلیس چنین
توضیح می داد که :
“این قرارداد از آن رو لازم است که ایرانیان با موقعیت حساس خود بین هندوستان و بین النهرین، که به تازگی تحت قیمومیت بریتانیا درآمده، به دامان بلشویک ها نیفتد. “
درباره ی برآمدن و ناپدید شدن “رضاشاه کبیر” یا “رضا شاه”، سردار سپه، رضا خان میرپنج، رضا ماکسیم، رضا شصت تیر، رضا قزاق، رضا…؛ کودک یتیمی از آلاشت سواد کوه، تاریخ نویسان و دوستداران و آفرینندگان او، راست و دروغ بسیار نوشته اند. خودش گویا خواندن و نوشتن نمی دانست. از رضا شاه نوشته ای برجای نمانده است. او در زیر فرمان هایی که برایش می نوشتند، با خطی ناشیانه، واژه ی “رضا” را می نوشت. آمدن و رفتن پهلوی ها با آغاز و پایان جنگ سرد همزمان است و راز مدرنیته و اصلاحات پهلوی ها با برآمدن و از بین رفتن حکومت بلشویکی در روسیه ی شوروی پیوندی بنیادی دارد.
مردمان میهن ما با سیاست ها و دسیسه های انگلیس آشنا هستند و همیشه کوشیده اند خود را از قید اسارت انگلستان رها سازند. مردمان جنوب کشورمان بیشتر از همه داغ گلوله های داغ انگلیس ها را با تن و جانشان حس کرده اند. محمود محمود که نام اصلی اش محمود پهلوی بود و رضا خان نام خانوادگی پهلوی را با زور از او گرفت، تاریخ روابط ایران و انگلیس در قرن نوزدهم را در هشت جلد نوشته است. دکتر مصدق نیز مبارزه ای ابدی را با انگلیس آغاز کرد و در دادگاه نظامی ای که بعد از کودتای انگلیسی ـ آمریکایی برای محاکمه ی او برپا کرده بودند، درباره ی انگلیس چنین گفت:« آری تنها گناه من و گناه بزرگ و بسیار بزرگ من این است که صنعت نفت ایران را ملی کردهام و بساط استعمار و اعمال نفوذ سیاسی و اقتصادی عظیمترین امپراطوریهای جهان را از این مملکت برچیدهام و پنجه در پنجه مخوفترین سازمانهای استعماری و جاسوسی بینالمللی درافکندهام… ». در ایران همیشه گفته اند و می گویند؛ “رضا شاه را انگليس ها به قدرت رسانيدند، انگليس ها هم او را برکنار کردند و پسرش را جايگزين او نمودند.” (نگاه کنید به کنفرانس تهران)
انگلستان تا پیش از انقلاب بلشویکی در روسیه، می کوشید ایران را هم مانند هندوستان به مستعمرات خود بیفزاید. با انجام انقلاب در روسیه، خطر بلشویسم ایران را نیز تهدید می کرد. ایران بخشی از نوار سبز ضدِ کمونیستی به شمار می رفت زیرا با روسیه ی شوروی ۲۶۴۳ کیلومتر مرز مشترک داشت. نیروهای سیاسی طرفدار بلشویسم در ایران می کوشیدند تا در ایران نیز حکومت بلشویکی برپا کنند. از سوی دیگر حکومت بلشویکی با ایران قراردادی را امضاء کرده بود که از همه ی منافع و امتیازات حکومت تزاری در ایران چشم پوشی می کرد اما تهدید بزرگی نیز بشمار می آمد؛ زیرا در صورت حضور نیروهای نظامی کشوری دیگر و یا تهدید از سوی ایران حکومت بلشویکی به خود اجازه می داد تا نیروهای نظامی خود را به ایران بفرستد.
طراح اصلی کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹اردشیر جی ریپورتر که به مدت چهل سال در ایران به جاسوسی و دخالت در امور ایران پرداخته بود، در وصیت نامه ی خود به روشنی نشان می دهد که چگونه از اکتبر ۱۹۱۷میلادی (۱۲۹۶خورشیدی) که با رضا شصت تیر آشنا می شود، رضا را از فرماندهی یک دسته ی پیاده در سپاه قزاق ها، به فرماندهی تیپ همدان بالا می برد. اردشیر جی ریپورتر در وصیت نامه ی خود می نویسد:
«… نهایت بین سیاست انگلیس و آنچه منجر به کودتای ۲۱ فوریه ۱۹۲۱ گردید یک نوع اشتراک و تصادف منافع و مصالح بود… من در متن امور بودم و نیک میدانم که استقلال اسمی ایران در سالهای قبل از کودتای ۱۹۲۱ هر آن در خطر محو شدن بود. بلشویکها در روسیه فاتح بودند و قوای انگلیس از خاک آن کشور به داخل ایران عقب نشینی کرده
بود. تبلیغات انقلابی در ولایات شمال و بهویژه گیلان به درجه خطرناکی رخنه کرده بود. صاحبمنصبان روسی قزاق در ایران که روس سفید و طرفدار رژیم تزاری بودند رفته رفته دچار دو دلی شده و باطناً آماده همکاری با انقلابیون بلشویکی و گرفتن قدرت به نفع روسیه بودند. در پایتخت لااقل هفده محفل مخفی بلشویکی مشغول فعالیت بوده و سالهای رخوت و فساد ایران را به صورت مزرعه مستعدی جهت کشت دانههای انقلاب در آورده بود…
… انقلابیون نقشه دامنهداری را طرح کرده بودند که آتش شورش و بلوا در مازندران و گیلان و قبائل لرستان و ترکمن مشتعل شود و عمالشان زمام قدرت را به دست گیرند. جمهوری آذربایجان به رهبری دمکراتها در تبریز در شرف وقوع بود…»
اردشیر ریپورتر که یک امپراتور پنهانی در ایران بودِ، از “استقلال اسمی ایران” نام می برد. او می دانست که ایران تا چه اندازه زیر نفوذ انگلستان بوده است. با توجه به ایجاد قحطی بزرگ سال ۱۸۷۱ که انگلیس ها در تشدید آن دست داشتند و میلیون ها ایرانی را به کام مرگ فرو برد و با نگاهی به قرارداد های ۱۹۰۷ و ۱۹۱۹، به خوبی نقش استعمارگرانه ی انگلیس برایمان روشن می شود.
دو رویداد مهم در اکتبر ۱۹۱۷ سرنوشت ایران را به گونه ای دیگر رقم زد. نخست انقلاب اکتبر روسیه که چهره ی جهان را دگرگون کرد و دیگری ملاقات اردشیرریپورتر با قزاقی به نام رضا بود که عهده دار اجرای قرارداد ۱۹۱۹ به شکل کامل تری شد و ایران را از بلشویک شدن نجات داد. کاری که به قدرت رسیدن این قزاق ساده را آسان تر ساخت؛ تصرف بی سرو صدا و آسان سپاه قزاق ها توسط ادموند آیرون ساید، فرمانده ی سپاهیان انگلیس در شمال ایران ( North Persian Force ) بود. آنچه اردشیر ریپورتر در وصیت نامه ی خود درباره ی رضا سواد کوهی و ویژگی های او نوشته است ژنرال آیرون ساید هم در کتاب «خاطرات سرّي آيرونسايد» کم و بیش همان ها را تکرار می کند.
آنچه ژنرال آیرون ساید از اردشیرریپورتر در چهار ماه آموخته است نشان می دهد که اردشیر نه تنها جاسوس زبردست و باهوشی برای انگلستان بوده بلکه استاد و آموزگار زبردستی هم بوده است. او توانست در کم تر از چهار سال یک قزاق بی سواد را برای پادشاهی آماده کند و در چند ماه آموزش های لازم را درباره ایران و شرایط اجتماعی و سیاسی ایران به ژنرال آیرون ساید بدهد. به یاد داشته باشیم که همین اردشیر زرتشتی و ایرانی تبار بود که رضا شاه را درسال 1941 به تبعید فرستاد.
ژنرال آیرون ساید در آغاز تابستان ۱۹۲۰ به دستور چرچیل وزیر جنگ انگلیس به نیروهای ارتش انگلیس در ازمیر می پیوندد. او زیر فرمان چرچیل عقب نشینی مصلحتی نیروهای انگلیسی در ازمیر را سامان می دهد تا آتاتورک بتواند به شکل یک “قهرمان ملی” در ترکیه به قدرت برسد. آیرون ساید در آخر تابستان ۱۹۲۰ برای کمک به اردشیر ریپورتر به ایران می آید تا برنامه ی تدارک کودتای ۱۹۲۱ اردشیر ریپورترـ رضا خان را به انجام برساند.
پس از انقلاب اکتبردر روسیه فرماندهی قوای قزاق در ایران متزلزل شد. انگلیس ها با پرداخت ۳۵۰ هزار تومان مساعده در ماه ، به دولت ایران عملا فرماندهی سپاه قزاق در ایران را به تصرف خود درآوردند. آن ها کلنل کلرژه را که طرفدار بلشویک ها بود برکنار کردند و کلنل استارُسلسکی و سپس سردار همایون و در آخر رضا خان را به فرماندهی سپاه قزاق گماردند. اردشیر ریپورتر پس از ۲۴ سال بررسی و مطالعه در میان ایرانیان، از میان افسران قزاق و شخصیت های زمان قاجار رضا سواد کوهی را برای پیاده کردن نقشه های خود انتخاب کرد.
ژنرال آیرون ساید در یادداشت های خود در فوریه ۱۹۲۱( چند روز قبل از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹)، می نویسد:« با رضا خان گفتگويي داشتم و او را به فرماندهي کل قزاقهاي ايران گماردم. او قويترين فردي است که تاکنون ديدهام. به او گفتم که بتدريج از تحت کنترل من خارج ميشود…» اما اردشیر ریپورتر که از سال ۱۸۹۳ در ایران
زندگی کرده بود و چهار سال به رضا سوادکوهی آموزش داده بود رضا را بهتر از آیرون ساید می شناخت. اردشیر در وصیت نامه ی خود می نویسد:
«… در اکتبر سال ۱۹۱۷ بود که حوادث روزگار مرا با رضاخان آشنا کرد و نخستین دیدار ما فرسنگها دور از پایتخت و در آبادی کوچکی در کنار جاده “پیربازار ” بین رشت و طالش صورت گرفت. رضاخان در یکی از اسکادریلهای قزاق خدمت میکرد.( به گروه کوچکی از ارتشی ها اسکادریل می گویند.) …
…از مدتها قبل من جزییات مربوط به کلیه صاحبمنصبان ایرانی واحدهای قزاق را بررسی کرده و تعدادی از آنها را ملاقات نموده بودم… رضاخان سواد و تحصیلات آکادمیک نداشت ولی کشورش را میشناخت… ملاقاتهای بعدی من با رضاخان در نقاط مختلف و پس از متجاوز از یکسال بیشتر در قزوین و طهران صورت میگرفت. پس از مدتی که چندان دراز نبود حس اعتماد و دوستی دوجانبهای بین ما برقرار شد. او ترکی و روسی را تا حدی تکلم میکرد و به هر دو زبان به روانی دشنام میداد. به زبانی ساده تاریخ و جغرافیا و اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران را برایش تشریح میکردم. بهویژه مایل بود که سرگذشت مردانی را که با همت خود کسب قدرت کرده بودند برایش نقل کنم. اغلب تا دیرگاهان به صحبت من گوش میداد و برای رفع خستگی چای دم میکرد که مینوشیدیم . یازده سال تمام را در میان عشایر و قبائل مختلفی که در محدوده جغرافیایی ایران سکونت دارند به سر برده بودم. آنچه را که درباره آنها از زبان و نژاد و مشتقات عشیرهای و سلسله مراتب و طبقه بندی ایلخانی و خانی و مناسبات خوب و بد آنها با یکدیگر و روابطشان با دول بیگانه میدانستم با ذکر جزئیات و مو به مو برای رضا شاه گفتهام. حوادثی که منجر به قیام رضاخان شد متعلق به تاریخ است. فقط میگویم که آنچه را هم که سید ضیاءالدین طباطبائی به عهده داشت به خوبی انجام داد و محرک او هم خدمت به ایران بود ولی شاید بیش از آنچه لازم و یا مطلوب بود تظاهر به همگامی با سیاست انگلیس میکرد... »
محمد قلی مجد که اسناد علنی شده ی دولت آمریکا را درباره ی کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ بررسی کرده است، درباره ی نظر سفیر آمریکا در زمان رضا شاه چنین می نویسد:« … سفیر آمریکا در تهران رضا شاه را در زمان سلطنتش چنین توصیف کرده است: “پسر بی سواد یک روستایی بی سواد؛ مردی که تنها مقدار ناچیزی با توحش فاصله دارد.”».
در مقطع کودتای ۱۲۹۹ که با کارگردانی اردشیر ریپورتر انجام گرفت، ژنرال آیرون ساید فرمانده سپاهیان انگلیس در شمال ایران و نیز فرمانده نیروی قزاق در ایران بود. در ایران افسران میهن دوست، لایق و با سواد مانند کلنل محمد تقی خان پسیان و کلنل فضل الله خان آق اِولی داشتیم. این گونه افسران در دستگاه سلطنتی فاسد و وابسته ی قاجار اسیر دسیسه های انگلیس بودند. کلنل فضل الله خان پس از حضور در مذاکرات مربوط به قرارداد ۱۹۱۹ در فروردین ۱۲۹۹ ( یازده ماه پیش از کودتا) چنین ننگی را برنتافت و خودکشی کرد. کلنل محمد تقی خان را هم عوامل انگلیس ها و قوام السلطنه در خراسان کشتند.
اردشیر ریپورتر در وصیت نامه ی خود می نویسد:« … یکبار به اتفاق صارم الدوله نزد شاه [احمد شاه] رفتم و خطر احتمالی لشکر قزاق را متذکر شدم و یگانه پاسخ شاه این بود که روس و انگلیس بالاخره با هم کنار خواهند آمد و او نمیخواهد سپر بلا شود. رضاخان به من میگفت که اکثر افسران روسی قزاق مستعد همکاری با رژیم جدید کشورشان هستند و با توجه به فعالیتهای مخفی و تبلیغات انقلابی هر روز خطر بلعیده شدن ولایات شمالی و تهران نزدیک تر میشد…
…در اواسط ماه مه ۱۹۲۰ مأمورین اطلاعاتی انگلیس از گیلان گزارش دادند که قرار است میرزا کوچک خان رهبر نهضت “جنگل ” نخستوزیر جمهوری شوروی گیلان گردد و سپسس کمیته انقلابی سراسر ایران چند “جمهوری ” دیگر را اعلام نماید. جریان به احمدشاه گزارش شد و در عین ابراز نگرانی و ترس شدید فاقد اراده بود که قدمی بردارد و تنها هدف فوری و حیاتی و مماتی این سلطان قاجار این بود که مبالغی را که مدعی بود در سفر اخیر اروپا خرج کرده است خزانه مفلس و دریوزه ایران به او پرداخت نماید…
…انقلابیون نقشه دامنه داری را طرح کرده بودند که آتش شورش و بلوا در مازندران و گیلان و قبائل لرستان و ترکمن مشتعل شود و عمالشان زمام قدرت را به دست گیرند. جمهوری آذربایجان به رهبری دمکراتها در تبریز در شرف وقوع بود. در خلال این احوال قرارداد ۱۹۱۹ معوق و بلااجرا مانده بود و مجلس وجود نداشت که آن را تصویب و یا رد نماید. عزیمت و یا ماندن قوای نظامی بریتانیا در شمال ایران تحت مداقه و مرور بود و این تدبیر اتخاذ شد که به نام همکاری نزدیک در مقابل خطر بلشویکها و انقلابیون محلی بهتر است قوای انگلیس و قزاق با یکدیگر وارد عمل شوند. این طرح ژنرال [Ironside] آیرون ساید بود که مانع از اقدام ناگهانی و قاطع لشکر قزاق به سود روسها گردد. در پایان سال ۱۹۲۰ حکومت شوروی به طهران پیشنهاد قراردادی را نمود که ظاهری بس فریبنده داشت و خط بطلان بر مزایای حکومت تزاری در ایران میکشید ولی با لحنی معصومانه و حق به جانب به روسیه این حق را میداد که در صورت احساس خطر و تهدید از خاک ایران بتواند قوای نظامی به ایران اعزام دارد. این قرارداد عامل و عنصر جدیدی را به صحنه سیاست ایران وارد نمود و مسلم بود که بهتر است قوای انگلیس هرچه زودتر ایران را تخلیه کند که دستاویزی به روسها داده نشود و کمال مطلوب این بود که حکومتی در طهران به روی کارآید که بتواند بر اوضاع مسلط گردد. احمدشاه به هیچوجه حاضر نبود که برعلیه فرمانده روسی قزاق عملی انجام دهد و شاید یکی از دلایل اصلی این بود که کلنل استارُسلسکی مبالغ قابل ملاحظهای از بودجه قزاق را برداشته و به شاه رشوه میداد و این جریان بر سفارت انگلیس پوشیده نبود… در این مرحله به دستور وزارت جنگ در لندن و نایبالسلطنه هند همکاری نزدیک ژنرال آیرون ساید و من آغاز گردید. من برای نظارت رضاخان درباره نیروی قزاق اعتبار فراوانی قائل بودم و سرانجام او را به Ironside معرفی کردم. Ironside همان خصالی را در رضاخان میدید که من دیده بودم و هر دو برای این مرد احترام زیادی قائل بودیم. با تدابیر زیاد کلنل فرمانده و افسران روس لشکر قزاق را ترک گفتند و امور لشکر به دست فرمانده نیروهای انگلیس در شمال ایران اداره میشد … »
اصلاحاتی که رضاه شاه با کمک اردشیر ریپورتر در ایران انجام داد برای جلوگیری از بلشویسم بود. آنچه اردشیر جی ریپورتر درباره ی هوش و استعداد و لیاقت رضا خان می گوید به گونه ای ستایش از خودش و کارهای خودش هست و از این واقعیات سرچشمه می گیرد که انگلیس ها نگران گسترش بلشویسم در ایران و مستعمرات انگلیس در شبه قاره هند بودند. وزارت خارجه ی انگلیس با دادن رشوه به صدراعظم ایران وثوق الدوله و برخی از رجال ایران قرارداد ۱۹۱۹ را مهیا کرد که چندان موفق نبود، اما وزارت جنگ و سازمان جاسوسی انگلیس، با کمک اردشیر جی ریپورتر و رضا خان و با یک کودتای نظامی در ایران به آسانی توانستند بیش از مفاد قرارداد ۱۹۱۹ ایران را غارت کنند. در ادامه ی همین غارت، شاپور رپیورتر نیز مانند پدرش در ایران به کار جاسوسی ادامه داد. دولت انگلیس در برابر خدمات آن ها، هم به اردشیر جی ریپورتر و هم به شاپور ریپورتر، لقب شوالیه و لقب “سر” داد.
اردشیر ریپورتر قرارداد ۱۹۱۹ را برای منافع انگلیس فاقد ارزش می دانست و به دنبال راه حل دیگری برای حفظ مستعمرات انگلیس؛ یعنی ایران، بین النهرین و هندوستان بود. با انجام انقلاب بلشویکی حکومت تازه اتحاد شوروی سوسیالیستی بر منافع استعماری روسیه در ایران و نیز قرارداد ۱۹۰۷ خط بطلان می کشد. به موجب قرارداد ۱۹۰۷، روسیه و انگلیس بدون دخالت و اطلاع ایران و با تأئید فرانسه، ایران را بین روسیه و انگلیس تقسیم کرده بودند. با بیرون رفتن روسیه از این قرارداد، امتیازات قرارداد ۱۹۰۷ به تنهایی نصیب انگلیس ها می شد، اما قرارداد تازه ی ۱۹۲۰ بین ایران با شوروی، حضور قوای کشور دیگر را در ایران منع می کرد. این قرارداد با توجه به این که روسیه در شمال ایران ۲۶۴۳ کیلومتر مرز مشترک با ایران داشت، به شوروی اجازه می داد در صورت “توقف قشون یا قوای مسلحه ممالک ثالث” شوروی به ایران و نیروهایی خارجی یورش بیاورد.
برای آن که حکومت شوروی احساس خطر نکند انگلستان به این فکر می افتد که باید یک نیروی دیگر در ایران جانشین قوای نظامی انگلیس شود، از همین رو نیروهای نظامی انگلیس در ایران منحل می شوند. جالب است که انگلیس ها دو ماه پس از کودتا ی رضا خان ساز و برگ نیروهای انگلیس در شمال ایران را به قشوق قزاق می دهند. انحلال نیروهای انگلیس درشمال ایران(نورپرفورس) با کودتا ارتباط مستقيم داشت زيرا از آن پس مأموريت مقابله با بلشويسم را نه نيروهاي رسمي بريتانيا و با پول دولت بريتانيا، بلکه نيروهاي ايراني و با پول دولت ايران، به عهده گرفتند. یعنی انگلستان جانشین قوای نظامی خود رضا خان را برای تامین منافع مستعمرات خویش در ایران تعیین کرده بود واختیار منافع خود را به او سپرده بود.
هارولد نيكلسون كه در اين زمان كنسول انگلستان در تهران بود اين نكته را اين چنين تأييد مي كند:« … ترقي رضا در مراتب [نظامي] مديون لرد آيرونسايد بود. … همچنين به مرد انگليسي ديگري نیز مدیون بود. [ این “مرد انگلیسی دیگری”؛ اردشیر جی ریپورتر است که نیکلسون نامش را پنهان می کند. عبدالله شهبازی بر این باور است که ” در کودتای ۱۲۹۹ نیز نقش آیرون ساید به شدت برجسته می شود ولی نقش اردشیر ریپورتر به شدت پنهان نگاه داشته می شود.”] و معلوم بود كه ايران كاملا به سوي تشتت غوطه ور بود؛ تنها اميد اين بود كه كشور بتواند تحت رهبري مقتدر اندروني مجدداً قوت گيرد؛ سرپرسي [لورين] به درستي پيش بيني كرده كه رضاخان براي چنين حيات تازه اي توانا مي باشد…»
عبدالله شهبازی در تارنمای خود می نویسد: « … سندی است که مجله پیکار در شماره ۱۰ خرداد سال۱۳۱۰ خود افشا کرد. این نشریه ای بود که در برلین به وسیله ی مرتضی علوی، برادر ارشد بزرگ علوی( نویسنده معروف)، منتشر می شد. پیکار در مقاله ای با عنوان « سیاست جاسوسی انگلیس ها در ایران » می نویسد: « پس از اینکه رضاخان را انگلیس ها کاملا به سمت نوکری خود درآوردند، قنسول انگلیس (مقیم اهواز) راپورتی به عنوان چمبرلین، وزیر مستعمرات انگلستان، می نویسد و در راپورت مزورانه خود می نویسد که ما هرقدر سعی و کوشش نمودیم رضا خان را با خود همراه نماییم موفق نشدیم و آنچه حقیقتا کشف کردیم با حکومت شوروی مناسبات حسنه دارد و هیچ حاضر نیست که با ما کنار بیاید. و این راپورت خود را طوری کرد که به بوسیله جاسوس های خودشان به دست قنسول های حکومت شوروی بیفتد. متأسفانه این عمل مزورانه طوری در محافل سیاسی روس ها تأثیر بخشید که تا امروز هم در روسیه کسانی هستند که عقیده دارند رضا خان طرفدار شوروی و … مخالف سیاست استعماری انگلیس ها است …»
طرح کودتای اردشیر ریپورترـ رضا خان و پس از آن انحلال نیروهای انگلیس در ایران به گونه اي به اجرا درآمد كه وانمود مي كرد که يك نظام ملي و ضدانگليسي و ضد بلشويكي در تهران روي كار آمده است. همانگونه که عقب نشینی ظاهری انگلیس ها در ازمیر آتاتورک ” قهرمان ملی” ترکیه را به قدرت رسانید. روس ها کودتای ۱۲۹۹ را یک حرکت انقلابی و ملی تلقی کردند. از جنبش بلشویکی میرزا کوچک خان پشتیبانی نکردند و تلاش های میرزا هم برای جلب حمایت بلشویک ها به جایی نرسید. میرزا کوچک خان دو نامه برای لنین نوشت اما پاسخی دریافت نکرد.
روتشتاین سفیر حکومت بلشویکی روسیه در نامه ای به میزرا کوچک خان نوشت: « … ما یعنی دولت شوروی در این موقع، نه تنها عملیات انقلابی را بی فایده ، بلکه مضر می دانیم، این است که سیاستمان را تغییر داده و طریق دیگری اتخاد کرده ایم. بنا به مفاد قرارداد فوریه ی ۱۹۲۱ (اسفند ۱۲۹۹) ما مجبوریم دولت ایران را از وجود انقلابیون و عملیات آنها راحت کنیم… ما مکلف شده ایم در مقابل دولت از قوای انقلابی ایران حمایت کنیم.»
بلشویک های شوروی کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ ریپورترـ رضا خان را “انقلاب ایران” می دانستند و از همین روی از میرزا کوچک خان و دیگر بلشویک های ایران پشنیبانی نکردند. این ارزیابی رفقای بلشویک روس در حالی است که رییس شبکه جاسوسی انگلیس در ایران؛ اردشیر جی ریپورتر در وصیت نامه ی خود اعتراف می کند: «… در پایتخت لااقل هفده محفل مخفی بلشویکی مشغول فعالیت بود… انقلابیون نقشه دامنهداری را طرح کرده بودند که آتش شورش و بلوا در مازندران و گیلان و قبائل لرستان و ترکمن مشتعل شود و عمالشان زمام قدرت را به دست گیرند. جمهوری آذربایجان به رهبری دمکراتها در تبریز در شرف وقوع بود…» رفقای بلشویک شوروی بلشویک های ایران را ندانسته قربانی منافع انگلیس در ایران و اجرای جدیدی از قرارداد ۱۹۱۹ با نقشه ی اردشیر ریپورتر و رضا خان کردند.
این که چرا ما امروز پس از نزدیک به یکصد سال به کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ می پردازیم و این که به گفته ی رضا خان؛ چرا مردم “دست از سر مرده ها بر نمی دارند” [چون رضا خان دوست نداشت درباره ی پیشینیانش سخن بگویند.] برای آن است که گذشته چراغ راه آینده است. در پایان این نوشته می خواهم رازی را برای هم میهنان جوانم آشکار کنم. آنچه امروز در ایران به نام فرهنگ شیعه و فرهنگ ایرانی نامیده می شود یک فرهنگ استعماری است که استعمارگران به جای فرهنگ راستین ایرانی به مردمان ما تلقین کرده اند. ما با یک فرهنگ ارزشمند و شایگان از آن رو از دیگر کشورهای جهان وامانده شده ایم که استعمارگران تا آنجا که می توانسته اند فرهنگ ارزشمند ما را دگرگون جلوه داده اند تا ما از آن بیگانه شویم و دوری گزینیم. واژه ی حکیم و فیلسوف را از فردوسی اندیشمند سترگ ما دریغ داشتند و او را حماسه سرا نامیدند. اندیشه های ناب و ارجمند عطار و حافظ را صوفیانه تفسیر کردند. دور اندیشی و سیاست ورزی را برما زشت وانمود کردند و توکل را مقدس و الهی دانستند. شعر و شاعری را بد شمردند، شطرنج را که بازاندیشی و دوراندیشی را به ما می آموزد به فرزندان ما حرام کردند. هر چه ما داریم و داشتیم ناپسند جلوه دادند و آنچه غربی ها از ما آموخته اند و به ما باز پس می دهند، پیشرفته و زیرکانه نشان دادند.
منوچهر تقوی بیات
استکهلم ـ آدینه یازدهم خرداد ماه ۱۳۹۷ خورشیدی برابر با یکم ژوئن ۲۰۱۸ میلادی
در نوشتار «مارکس و انقلاب» یادآور شدم کسی که خود را «مارکسشناس» میپندارد، در نوشته «درباره انقلاب» خود اندیشههائی ضد مارکسیستی و پیشپا افتاده را بهمثابه تفسیری «نوآورانه» از «انقلاب» عرضه کرده است.
چندی پیش در سایت «اخبار روز» نوشته دیگری از همان «مارکس شناس» خواندم با عنوان «دیالکتیک نوآوری»[1] که گویا آن را در سال ۱۳۷۴، یعنی ۳۳ سال پیش نوشته است و اینک بدون آن که انگیزه انتشار دوباره آن را گفته باشد، نوشتهاش را کمی «روزآمد» کرده است تا بگوید هر کسی اندیشههای «نوآورانه» او را «نقد» کند، «متحجر»، «کوته فکر»، «بندباز سیاسی»، «نان به نرخ روز» خور، «بهانهجو»، «تحریف» و «تقلب» کننده است.
واقعیت آن است که نوشته «دیالکتیک نوآوری» این نویسنده نیز از جنس نوشته «درباره انقلاب» و سرشار است از سخنانی آشفته و تهی از هر گونه «نوآوری». پرداختن به تمامی این نوشته مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد. بنابراین در اینجا به بررسی فقط چند ادعا میپردازم که ستونپایه بینش نویسنده را بازتاب میدهند.
«مشاجره بر سر «نوآوری»، در نگرش اجتماعی و سیاسی پای نقد را نیز بهمیان میآورد؛ نه تنها از آنرو که نقد و نوآوری خویشاوندیِ ماهوی دارند، بلکه از آنجهت نیز که گاه شعلهی خشم متحجران علیه نوآوران دامانِ نقد را هم میگیرد و گاه نقد، آذینی میشود بر بیرق کوتهفکران، بندبازانِ سیاسی و نانبهنرخروز خورانی که جامهی نوآوری بهتن کردهاند.»
آیا فقط «مشاجره» سبب میشود تا بتوانیم در حوزه اجتماعی و سیاسی به نگرشی «نوآورانه» دست یابیم؟ روشن است که چنین نیست. بسیاری از جامعهشناسان بر این باورند که میان ناپایداری وضعیت اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعه و «نوآوری» در حوزه جامعهشناسی، علوم سیاسی، فرهنگی و هنری رابطهای علیتی وجود دارد، یعنی مردمی که در وضعیت اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی بیثبات بهسر میبرند، برای برونرفت از آن وضعیت مجبورند با نوآوری ساختارهای فرسوده و ناکارآمد موجود را دگرگون سازند تا بتوانند به وضعیت نوینی که دارای ثبات درونی است، دست یابند. بنابراین پیدایش اندیشههای نو واکنشی ضروری برای برونرفت از وضعیت اجتماعی و سیاسی ناپایدار است. در این رابطه «نوآوری» واکنشی است نسبت به وضعیتی نابسامان و میتواند سرشتی فردی و یا اجتماعی داشته باشد.
دیگر آن که حوزه اصلی «نوآوری» مربوط میشود به کشفیات علمی و اقتصادی، یعنی دانشِ تولیدِ فرآوردههای نو. در این حوزه رقابت در «بازار آزاد سرمایهسالارانه» و کوشش برای دستیابی به سودی بالای میانگین جهانی سبب پیدایش خلاقیت فردی و گروهی و کشف و اختراع فرآوردههای صنعتی نوئی همچون کمپیوتر، اینترنت و یا تلفن همراه میشود که میتوانند شالوده و بافت تولید و مراوده اجتماعی را دگرگون کنند. بنابراین اصلاحات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی همیشه بخشی از نوآوری را بازتاب میدهند. همچنین نوآوریهای اجتماعی همیشه بخشی از روند دگرگونیهای اجتماعی و یا آن که روند نوسازی اجتماعی را برمیتابانند.[2] درست آن است که بدون «خلاقیت» نمیتوان به «نوآوری» دست یافت. در این زمینه نیز گاهی کسی میتواند در یک لحظه به ایده و راهحلی دست یابد و گاهی باید سالها پژوهش کند تا بتواند فرآورده تازهای را تولید و یا قانون طبیعی نوینی را کشف کند.
همچنین «نوآوری» در حوزههای مختلف دارای معانی گوناگون است. بنا به مصوبه فرهنگستان جمهوری اسلامی «نوآوری» به «فعالیتی آگاهانه و ارادی که به ابداع در موضوعهای اجتماعی یا تغییر در چینش آنها برای حل مشکلات یا گسترش مرزبندیها میانجامد»[3]، گفته میشود. در غرب این باور وجود دارد که «نوآوری» باید دربرگیرنده چیز و یا کارکردی واقعأ «نو» باشد، هر چند آنچه «نو» است، نباید فقط به افقی زمانی وابسته باشد و بلکه همچنین باید خود را در ابعادی واقعی و اجتماعی بنمایاند. دیگر آن که «نوآوری» باید از سه وجه تازگی، دگرگونی و برتری برخوردار باشد.
اقتصاددانی چون شومپیتر[4] براین باور است که یک اندیشه نو تا زمانی که مادیت نیافته است، نمیتواند به حوزه «نوآوری» تعلق داشته باشد. بهعبارت دیگر، یک کشف ، تا زمانی که به اختراع فرآورده و یا سامانهی اجتماعی نوئی منجر نشود و بر زندگی روزمره مردم تأثیر نگذارد، اندیشه، نظم و فرآورده نوئی نیست.
به این ترتیب «مشاجره» میان افراد و گروههای مختلفی که برای برونرفت از وضعیت نابسامان موجود گزینشهای مختلفی را عرضه میکنند، بازتابدهنده مبارزهای است که در زندگی واقعی طبقات و اقشاری که در جامعهای نابسامان میزیند، رخ میدهد. چکیده آن که انسانها بنا بر سطح آگاهی خویش میتوانند فقط درباره آنچه که حقیقت میپندارند و ایدهها و اتوپیهائی که آینده بهتری را وعده میدهند، با هم گفتگو و مشاجره کنند.
برای نمونه، پس از مرگ انگلس، از ۱۸۹۹ در جنبش سوسیال دمکراسی آلمان به تدریج جناحبندیهای مختلفی بهوجود آمدند. یک جناح به رهبری ادوارد برنشتاین به رویزینیسم متهم شد، زیرا بسیاری از عناصر تئوری مارکس و به ویژه تئوری ارزش او را نادرست دانست و به این نتیجه رسید که وظیفه حزب سوسیال دمکراسی تدارک انقلاب سوسیالیستی نیست و بلکه این حزب باید برای بهتر شدن زندگی کارگران و تهیدستان مبارزه کند. در حزب دو جناح دیگر نیز وجود داشتند، یکی به رهبری روزا لوکزمبورگ و کارل لیبکنشت که خود را جناح انقلابی مینامید و در پی تحقق انقلاب سوسیالیستی بود و دیگری به رهبری کارل کائوتسکی که «جناح مرکز» و یا «جناح ارتدوکس» نامیده میشد. کارل کائوتسکی میکوشید با بهرهگیری از «سوسیالیسم علمی» از اوضاع زمانهای که مدام در حال دگرگونی بود، تفسیری مارکسیستی عرضه کند. در عوض روزا لوکزمبورگ و لیبکنشت در پی تحقق انقلاب جهانی بودند. هر یک از این جناحها تئوریهای نوئی را عرضه کردند و در عین مبارزه تئوریک با یکدیگر، سالها در حزب با هم متحد بودند. مشاجره تئوریک این جناحها بسیار سازنده و آگاهی دهنده بود.
بنا بر دستاوردهای دانش کنونی اندیشه انتقادی بخشی از کارکرد مغز انسانی است، یعنی هر انسانی در رابطه با زیستمحیط خویش که انباشته از اشیاء، پدیدهها، کردارها و رفتارهای فردی و جمعی است، به اندیشه انتقادی خویش نیازمند است تا بتواند ناآگاهی خود را به آگاهی بدل کند. زمانی که بتوانیم در مورد یک شئی، پدیده و یا یک روند قضاوت کنیم و آن را خوب یا بد، سودآور و یا زیانبخش و … بدانیم، در آن صورت به آگاهی دست یافتهایم. به این ترتیب هرگاه بتوانیم از یک شئی[5] و یا یک رفتار[6] قضاوتی[7] خردگرایانه عرضه کنیم، در آن صورت آن شئی و یا آن رفتار را «نقد» کردهایم. به عبارت دیگر، قضاوت شالوده «نقد» است.
مارکس در «دستنوشتههای اقتصادی ـ فلسفی»[8] خویش یادآور شد که در «پدیدهشناسی» هگل «همهی عناصر نقد پنهانند.»[9] بنابراین برخلاف ادعای «مارکسشناس» ما مارکس نمیتواند عنصر تازهای از «نقد» را کشف کرده باشد و بلکه او با جابهجائی ترکیب عناصر «نقد» هگلی برداشت ایدآلیستی او را به برداشتی ماتریالیستی بدل ساخت. بههمین دلیل نیز این ادعا که «نقد رویکردی است به جامعه و تاریخ که شالودهریز آن مارکس است»، نادرست است، زیرا هگل پیش از مارکس به «نقد» ایدآلیستی جامعه و تاریخ پرداخته بود. درست آن است که مارکس با بهکارگیری عناصر نقد هگلی توانست به نقد ماتریالیستی جامعه و تاریخ بپردازد.
دیگر آن که مارکس در سال ۱۸۴۳ ، یعنی زمانی که ۲۵ ساله بود، در «سالنامههای آلمانی – فرانسوی» نوشت «خرد همیشه وجود داشته است، اما نه همیشه در شکلی خردگرایانه. بنابراین منتقد میتواند به هر شکلی از خودآگاهی تئوریک و کارکردی متوسل شود تا بتواند از اشکال خودی واقعیت موجود واقعیت حقیقی را بهمثابه ناگزیری و هدف غائی بیافریند.» او در همان نوشته یادآور شد «بنابراین هیچ چیز مانع از آن نمیشود که در نقد خود به نقد سیاست، به هواداری سیاسی، یعنی به مبارزات واقعی متوسل نشویم و هویت خود را در آن نجوئیم. به این ترتیب ما با دکترینی از اصول نو با جهان روبهرو نمیشویم: حقیقت اینجا است، همینجا زانو بزن! ما جهان را با دستیابی به اصول نوینی از اصول همین جهان توسعه خواهیم داد.»[10] همچنین نزد مارکس «نقد» بهمثابه روشی علمی مفاهیم را به مثابه دادههای موجود نمیپذیرد و بلکه در رابطه با بررسی ضرورتهای تاریخی و منطقی میکوشد معنی مفاهیم را به روز کند.
موضوع «نقد» بررسی اندیشه، شئی و یا روندی است که در گذشته وجود داشته و یا آن که هم اینک وجود دارد. در هر حال نگاه «نقد» به گذشته و حال است. اما موضوع «نوآوری» آینده است، یعنی فرد و یا گروهی چون دریافته است وضعیت موجود دیگر از پایداری برخوردار نیست، میکوشد آنچه را که وجود دارد، دگرگون کند تا بتواند شئی، کارکردی و یا سامانهای نو را بهوجود آورد. منتقد میکوشد با دانش امروزی خود درباره آنچه که در گذشته وجود داشته و یا رخ داده است و یا هماکنون وجود دارد و رخ میدهد، قضاوت کند، اما «نوآوری» تلاشی فردی و یا گروهی است برای دگرگون سازی آنچه موجود است و یا آفرینش شئی و یا کارکردی که تا آن لحظه وجود نداشته است. به عبارت دیگر، «نوآوری» بدون «خلاقیت» ناممکن است، در حالی که هر منتقدی نباید حتمن انسانی «خلاق» باشد.
هستومند (ماهیت) در فلسفه هگل عبارت است از هماهنگی درونی اجزاء یک شئی، یک پدیده و یک روند که یگانگی آنها با هم سبب حرکت درونی آن شئی، پدیده و روند میشود. همین حرکت درونی اجزای نهفته در شئی، پدیده و روند در عین حال سرشت، و چگونگی کیفت آن را تعیین میکند. بنابراین هستومند دارای سرشتی کلی، ضروری و تقریبأ پایدار است. به همین دلیل نیز در دیالکتیک هگل هستومند و نمود[11] با هم وحدت دارند، یعنی نمود خصوصییات بیرونی و هستومند گوهر درونی شئی، پدیده و روند را بازتاب میدهند. به عبارت دیگر، هر چه وجود دارد، دارای نمودی و هستومندی است، این دو با هم جلوههای بیرونی و درونی یک شئی، پدیده و روند را بر مینمایانند. انسان در آغاز با آگاهی حسگانی خویش میتواند نمود شئی، پدیده و روند را بشناسد و در گام پسین میتواند با آگاهی خردگانی خویش به ژرفای درونی اشیاء، پدیدهها و روندها، یعنی به هستومند آنها پی برد. به همین دلیل نیز مارکس در جلد سوم سرمایه یادآور شد «همه دانشها ضروری نمیبودند، هرگاه شکلِ نمود و هستومند شئی با هم یکی میبودند.»[12]
با این پیشدرآمد اینک باید دید این ادعا که « نقد و نوآوری خویشاوندیِ ماهوی دارند.» درست است؟ در بررسی خود دیدیم هنگامی که مناسبات اجتماعی و یا سیاسی یک جامعه استعداد اصلاح و دگرگونی تدریجی خود را از دست دهند، جامعه از یکسو دچار رکود و ایستائی علمی و فرهنگی و تولید میگردد و از سوی دیگر همین رکود سبب بیثباتی و ناپایداری وضعیت اجتماعی و سیاسی میشود که در گذشته از ثبات و استمرار برخوردار بود. در چنین وضعیتی افراد، گروهها، اقشار و طبقات اجتماعی برای برونرفت از آن وضعیت نااستوار مجبور به واکنش در برابر مناسبات راکد موجود میگردند با هدف دگرگونی آرام و یا ناگهانی آن. در چنین فضائی است که «نوآوریهای اجتماعی و سیاسی» اجتنابناپذیر میشوند. «نقد» وضعیت موجود[13]، سبب شناخت گذشته و حال میشود تا بتوانیم با شناختی که از گذشته و حال داریم، به سوی وضعیت نوینی[14] که میتواند بنا بر دادههای موجود تحقق یابد، حرکت خود را آغاز کنیم. به این ترتیب میبینیم که گذشته و حال و آینده دارای نمودی همگون نیستند. موضوع دانشی که گذشته و یا حال را مورد بررسی قرار میدهد، با موضوع دانشی که میخواهد آینده را شناسائی کند، از یک گوهر و هستومند نیستند و به همین دلیل نیز در دانش مدرن رشتههای مختلفی را در بر میگیرند. موضوع «نقد» شناخت و قضاوت درباره شئی، پدیده و روندهائی است که در گذشته وجود داشتهاند و یا آن که هماکنون موجودند و حال آن که موضوع «نوآوری» شناخت آینده است، یعنی با شناخت آنچه وجود دارد، چگونه میتوان سبب پیدایش شئی، پدیده و روندهای نوئی که برای ادامه زیست جامعه ضروریاند، گشت. موضوع «نقد» مادیت تحقق یافته است و حال آن که گمانهزنی نگرورزانه بخشی اساسی از پژوهش نوآورانه است.
در آغاز باید دید «دیالکتیک بطئیِ نوآوری» چیست؟ این پرسش از سه واژه «دیالکتیک»، «بطئی» و «نوآوری» تشکیل شده است که به ترتیب میکوشیم به بررسی آنها بپردازیم.
کسانی که از دیالکتیک آگاهی دارند به دو دلیل میکوشند در نوشتههای خود این واژه را تا آنجا که ممکن است، به کار نگیرند. یکم آن که واژه دیالکتیک یونانی و به معنی «هنر گفتگو» است و از دوران باستان تا به امروز در حوزههای مختلفی که گاه دارای معانی متضادی بودهاند، بهکار گرفته شده است و بههمین دلیل نیز تعریف جامعی از این واژه وجود ندارد. پس نویسندهای که واژه دیالکتیک را بهکار میگیرد، باید برای خواننده خویش آشکار سازد که از کدام «دیالکتیک» سخن میگوید. دوم آن که هگل در نوشتههای خود اندیشه مدرن دیالکتیک را پرورش داد، بدون آن که منطق خویش را «دیالکتیک» بنامد. بنابراین کسی که میخواهد در نوشته خویش منطق دیالکتیکی هگل را بهکار گیرد، باید از اندیشه او آگاهی کافی داشته باشد.
برخلاف فیلسوفان پیشین که دیالکتیک را در حوزه دانشهای نظری بهکار میگرفتند، هگل بر این باور بود که «آنچه دیالکتیکی است […] اصل حرکت، تمامی زندگی و تمامی فعالیت واقعی است. همچنین آنچه دیالکتیکی است، روح (جان) واقعی تمامی آگاهیهای علمی است.»[15] به این ترتیب دیالکتیک همه چیز و همه مفاهیم را در بر میگیرد، به شرطی که بتوانیم قانون دیالکتیک را در هر یک از آن مفاهیم نمایان سازیم. هگل در کتاب «دانش منطق» خود نشان داد که دیالکتیک و منطق روشی یگانه هستند برای کشف حرکت دیالکتیکی اشیاء، پدیدهها و روندها بهمثابه نگرورزی واقعی حرکت روح برای شناسائی خویش. هگل در «دانشنامه علوم فلسفی»[16] یادآور شد آنچه منطقی است، خود را در سه شکل برمینمایاند که عبارتند از الف: شکل انتزاعی یا تفهیمی، یعنی در این مرحله شعور میتواند به هستی چیزی پی برد. ب: شکل دیالکتیکی یا خرد منفی، یعنی در این لحظه خرد به یکجانبه بودن شناخت قبلی پی میبرد و با نفی آن تناقض زاده میشود و پ: شکل اندیشهگرایانه یا خرد مثبت[17]، یعنی لحظهای که خرد درمییابد که تناقض خود وحدتی از تعیّنهای نافی هم است و به این ترتیب تمامی لحظههای پیشین را در نتیجهای مثبت بههم پیوند میزند. هگل همچنین در کتاب منطق خود برای فهم دیالکتیک رابطه برخی از مفاهیم را مورد بررسی قرار داد که مهمترین آن واژههای هستی و نیستی و یا زندگی و مرگ هستند. در منطق متافیزیک این واژهها هیچ پیوندی با هم ندارند و از هم کاملأ مستقل هستند. اما هگل یادآور شد که با زایش هستی (زندگی)، نیستی (مرگ) نیز بخشی از هستی است و همچنین نیستی (مرگ) بدون هستی (زندگی) نمیتواند وجود داشته باشد. هگل در کتاب منطق خود یادآور شد که «شدن» همزیستی هستی و نیستی با هم است، یعنی آن چه میشود، در عین آن که دیگر آن چه بود، نیست، به چیزی تبدیل شده است که تا آن لحظه آن نبوده است. بنابراین هر لحظه «شدن» هستی و نیستی آشکار میسازد که این دو در چه تناسبی با هم بهسر میبرند. بنابراین کسی که از «دیالکتیک نوآوری» سخن میگوید، باید نشان دهد که نوآوری همنهادهای از کدام نیروهای متناقصی است که سبب پیدایش «لحظه» نوآوری گشتهاند. اما در نوشته «مارکسشناس» ما هیچیک از این سه گانه دیالکتیک را نمیتوان یافت.
بنا بر «واژه نامه آزاد» در اینترنت واژه بطئی به معنای «کُند و آرام» است. به این ترتیب «دیالکتیک نوآوری» باید از حرکت درونی کُند و آرامی برخوردار باشد که معلوم نیست «مارکسشناس» ما با چه ابزاری توانسته است شتاب این حرکت را اندازهگیری کند. آیا بدون ارائه دلائل منطقی میتوان چنین ادعائی را پذیرفت؟
دیگر آن که در رابطه با «ماهیت» دیدیم که در هر پدیده نیروهای متضادی که لازم و ملزوم یکدیگرند، نهفتهاند و ترکیب این نیروها هستی و نیستی، نمود و هستومند، کمیت و کیفیت، ضرورت و آزادی و … چگونگی متعّین شدگی[18] شئی، پدیده و روند را برمینمایانند. هگل در رابطه با مفاهیم عامی که دارای ساختاری دیالکتیکی هستند، نوشت: «عام بهمثابه مفهوم خود و ضد خود است، یعنی در عین خود بودن متعینشدگی خویش است؛ او از آنچه هست فراتر میرود و در عین حال درخود است. بنابراین تمامیت و اصل گوناگونی خویش است، زیرا کاملأ فقط بهوسیله خویش متعیّن میشود.»[19] دیگر آن که هگل برای فهم دیالکتیک خود از مفاهیمی چون «برافکنش»[20]، «در هم جاری شدن»[21]، «یگانگی متضادها»[22]، «چیز دیگری شدن»[23] و «عام فراگیر»[24] سخن گفته است.
بنابراین کسی که از «دیالکتیک نوآوری» سخن میگوید، باید نیروهای متضادی را بنمایاند که در عین یگانگی با هم، متعیّنشدگی این مفهوم را برمینمایانند. اما چیزی که در نوشته «دیالکتیک نوآوری» نمیتوان یافت، عناصر ضروری تشکیل دهنده «دیالکتیک نوآوری»است.
اندیشههای نوئی که در رابطه با نابسامانی اجتماعی و برای برونرفت از آنچنان وضعیتی بهوجود میآیند، بخشی از مبارزه طبقاتی را در جامعه طبقاتی بازتاب میدهند و فقط در آن رابطه قابل بررسیاند. دیگر آن که پیدایش رفتارها و منشهای نو و همچنین تولید فرآوردههای نو، خلق سبکهای ادبی و هنری نو نیز بازتابی است از درجه رشد تمدن بومی و جهانیاند و در آن رابطه میتوان ابعاد چنین نوآوریهائی را بررسی کرد.
تنها حرفی که «مارکسشناس» ما برای زدن دارد، این است که « دیالکتیک بطئیِ نوآوری، در نگرش بهتاریخ و جامعه نیز، دو سرِ افراطی خویش را دارد.»
بنا بر قانون دیالکتیک هگلی در هر شئی و پدیده و روندی میتوان نیروهای متنناقصی را یافت که هستیشان بههم وابسته است و یکی بدون آن دیگری نمیتواند وجود داشته باشد. آیا «دو سر افراطی دیالکتیک نوآوری» «مارکسشناس» ما از چنین خصیصهای برخوردارند؟ یک سر افراطی «دیالکتیک نوآوری» را کسانی تشکیل میدهند که «با خشکمغزی درمانناپذیری از یک دستگاه مفهومی معین دفاع میکنند و هر گونه تجدیدنظر در أصول، أجزاء یا روابط عناصر درونی آن را امکانناپذیر و در نتیجه دروغین و گمراهکننده» میدانند و سر افراطی دیگر را نیز کسانی تشکیل میدهند که «تنها با بهانهجوئی و تقلب، سرسختانه از پذیرش کارآئیهای دستگاه مفهومی مورد مخالفتشان سر باز میزنند.» آیا اگر یک سر افراطی نباشد، آن سر افراطی دیگر نیز نخواهد بود؟ روشن است که چنین نیست. این دو سر افراطی در هیچ رابطه دیالکتیکی با هم قرار ندارند تا بتوان بر آن أساس از «دیالکتیک نوآوری» سخن گفت. دیگر آن که آیا وجود دو جناح فکری مخالف هم سبب پیدایش «دیالکتیک» میشود؟ آیا بلشویکها و منشویکها که دارای دو نگرش متفاوت در زمینه تحقق سوسیالیسم در یک کشور روستائی بودند، با هم در ارتباطی دیالکتیکی بودند؟ روشن است که چنین نیست و کسی که در این رابطه از «دیالکتیک نوآوری» سخن میگوید، از دیالکتیک هیچ آگاهی ندارد، مگر آن که بخواهد با بهکارگیری واژه دیالکتیک خواننده نوشتههایش را دچار شیفتگی و بهتزدگی کند.
میتوان حدس زد که هدف نویسنده از انتشار دگرباره نوشته ۳۳ سال پیش خویش این بوده است که به منتقدان خود بگوید «مارکسشناسی» نوآور است و نوشته «درباره انقلاب» او نوشتهای ایدئولوژیک بوده است و هر کسی به خود جرئت دهد و آن نوشته را «نقد» کند، به یکی از «دو سر افراطی دیالکتیک نوآوری» تعلق دارد و حاضر نیست اندیشههای نوآورانه این جناب را بپذیرد. بگذار او به این اندیشه خودفریبانه دل خوش کند، چرا که با انتشار این نوشته نشان داد که حاضر به پذیرش انتقاد از اندیشههای سُستبنیاد خود نیست.
هامبورگ، ژوئن ۲۰۱۸
پانوشتها:
[1] http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=86526
[2] Gillwald, Katrin: „Konzepte sozialer Innovation“, 2000, Seite 6
[3] https://www.vajehyab.com/farhangestan/نوآوری+اجتماعی
[4] Schumpeter
[5] Gegenstand/ object
[6] Verhalten/ behavior
[7] Urteil/ jadgment
[8] Ökonomisch-philosophische Manuskripte
[9] Marx-Engels Ergänzungswerke, Band 1, Seite 573
[10] MEW, Band 1, Seite 344
[11] Schein/ appearance
[12] MEW, Band 25, Seite 825
[13] Ist-Zustand/ actual state
[14] Soll-Zustand/ target state
[15] Hegel, Friedrich: Werke, Band 8, Seite 173
[16] Hegel, Friedrich: Enziklopädie der philosophischen Wissenschaft
[17] Hegel, Friedrich: Enzyklopädie der philosophischen Wissenschaften
[18] Bestimmtheit/ positiveness
[19] Hegel, Georg Wilhelm: Werke, Band 6, Seite 281
[20] Aufhebung/ abrogation
[21] Ineinander-Überfließen/ each other- overflow
[22] Einheit von Gegensätzen/ unity of opposites
[23] Übergehen in Anderes/ passing in other
[24] Übergreifenchdes Allgemeines/ overarching general
آدرس تارنمای ندای آزادی :
آدرس تماس با ندای آزادی :
آدرس تماس با شورای هماهنگی ج.ج.د.ل.ا. :
jomhouri.democrat.laiic@gmail.com
۵ و ٦ خرداد ١٣٩٧ – ٢٦ و ٢٧ مه ٢٠١٨
شنبه ٢٦ مه
هشتمين گردهمآیی سراسری جنبش جمهورىخواهان دموکرات و لائيك ايران (ج.ج.د.ل.ا.) طى روزهاى ۵ و ٦ خرداد ١٣٩٧ برابر با ٢٦ و ٢٧ مه ٢٠١٨ در شهر هانوفر آلمان برگزار شد. گردهمآیی با نام على اشرف درويشيان و عباس عاقلی زاده و با يك دقيقه کف زدن به احترام همهی جانباختگان راه آزادی در ايران كار خود را شروع كرد.
پس از تصويب آیین نامه و دستور كار گردهمآیی، شوراى هماهنگى ج.ج.د.ل.ا. گزارشى از فعاليتهای خود، واحدها و گروههاى كارى به جلسه ارائه داد، که مورد نقد و بررسى همراهان قرار گرفت. نمايندگان واحدها، گروههاى كارى و اعضاى شوراى هماهنكى به پرسشهای همراهان پاسخ دادند.
پس از آن، دو نفر از ميهمانان گردهمآیی پيامهاى خود را به گردهمآیی قرائت كردن.
سپس طرح بيانيه سياسى از سوی کارگروه بیانیه سیاسی و دو متن دیگر از سوی دو تن از همراهان به گردهمآیی ارائه شد. پس از چند دور بحث و گفتگو كميسيونى از همراهان داوطلب تشكيل شد تا با توجه به نظرات طرح شده، طرح نهايى بیانیه سیاسی را بر اساس نوشتهی گروه بیانیه سیاسی به عنوان متن پایهای تهيه و براى تصميم گيرى و تصويب به گردهمآیی ارائه دهد.
موضوع ديگر دستور كار گرهمآیی، تغيير و اصلاح يك بند از منشور ج. ج. د. ل. ا. بود. پيشنهاد تغيير اين بند به اتفاق آرأ تصويب شد. (رجوع کنید به پیوست)
در بخش ديگر دستور كار گرهمآیی، بحث و بررسى متن «مبانی مشترک» سازمان ها و نیروهای جمهوریخواه قرار داشت. تعدادی از سازمانهای جمهورىخواه، با وجود ديدگاههاى اجتماعى و پيشينههای سياسى متفاوت، ضرورت همکاری و همگرایی وسيع جمهورىخواهان دموکرات را دستور كار خود قرار دادهاند، طى نشستهاىی مشترك طرحى را بعنوان «مبانی مشترک» براى تاييد و تصويب اعضای خود تهيه كردهاند. اين سازمانها به ضرورت مبارزهی مشترك جمهورىخواهان دموکرات براى استقرار جمهوری و دموكراسى در ايران بر مبناى منشور جهانى حقوق بشر و ضمائم پيوست آن و ارزشهائی چون رواداری، پلوراليسم، جدايی دولت و دین، سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی در تمامیت آن … باورمند میباشند. متن «مبانی مشترک» از چند ماه قبل در اختيار همراهان برای بررسى قرار گرفته بود. شوراى هماهنگى تصويب نهايى آن را در دستور كار گردهمآیی هشتم قرار داده بود. پس از چند دور بحث و گفتگوی همراهان، توافق شد که كميسیونى تشكيل شود تا با توجه به منشور سیاسی ج.ج.د.ل.ا. پاسخی تهيه کند و براى تصويب در اختيار گردهمآیی قرار دهد.
يكشنبه ٢٧ مه
ابتدا كميسون بيانيهی سياسى گزارش كار خود را ارئه داد. روند كار بدين صورت بود كه هر بخش از متن كه در مورد آن دو يا سه نظر وجود داشت، پس از طرح استدلالهای مخالف و موافق، به رائ گذاشته میشد. بدين ترتيب بيانيه سياسى در جزئيات و در كليت آن به را ئ گذارده شد و با ٨٢٪ موافق تصويب شد.
در مرحله بعد، كميسون تهيه پاسخ در رابطه با «مبانی مشترک» سازمان های جمهوریخواه، گزارش خود را به گردهمآیی ارائه داد که با ٨٥٪ رائ موافق به تصويب گردهمآیی رسيد.
دستور كار بعدى گردهمآیی، پيشنهاد براى تغيير و اصلاح سند ساختار بود. پس از بحث و گفتگوی مفصل توافق شد که شوراى هماهنگى آینده کار گروهى را جهت بررسى و تدفيق پيشنهادات طرح شده در گردهمآیی هشتم براى تغيير سند ساختار تشكيلدهد و حاصل كار خود را در اختیار شورای هماهنگی برای گردهمآیی نهم قرار دهد.
در پایان كار هشتمين گردهمآیی ج.ج.د.ل.ا. شوراى هماهنگى جديد از سوی همراهان حاضر انتخاب شد.
شورای هماهنگی جنبش جمهورى خواهان دموکرات و لائيك ايران
۱۵ ژوئن ٢٠١٨ – ٢۵ خرداد ١٣٩٧
آدرس تارنمای ندای آزادی :
آدرس تماس با ندای آزادی :
آدرس تماس با شورای هماهنگی ج.ج.د.ل.ا. :
jomhouri.democrat.laiic@gmail.com
روز جمعه چهارم خرداد 1397 ماموران امنیتی و انتظامی با یورش به جشن پنجاهمین سال تأسیس کانون نویسندگان ایران، مانع از برگزاری آن شدند. ساعاتی پیش از آغاز مراسم، نیروهای یادشده مکان برگزاری جشن و اطراف آن را محاصره و از ورود اعضای کانون و سایر دعوت شدگان جلوگیری کردند. ماموران سپس با استناد به حکم قضایی به مکان برگزاری مراسم هجوم برده و ضمن بازداشتن اعضای گروه تدارک جشن، اموال کانون شامل پوسترها، فلشها و بشقابهای مزین به آرم کانون را که به رسم یادگار تهیه شده بود به غارت بردند.
چنین برخوردهایی که بیانگر نقض آشکار ابتداییترین حقوق شهروندی است بیسابقه نیست؛ از آن میان میتوان به ممانعت از برگزاری مراسم یادبود احمد شاملو، محمد مختاری، محمد جعفر پوینده و علی اشرف درویشیان در سالهای اخیر اشاره کرد. یورش به مراسمی در مکانی خصوصی و بدون اعلام عمومی با حضور جمعی از نویسندگان، ناشران، هنرمندان و کنشگران فرهنگی و اجتماعی و قرق چندین ساعتهی یک منزل مسکونی و کوچه و خیابان اطراف آن نشان از تشدید اعمال سرکوبگرانهی حکومت جمهوری اسلامی دارد. طُرفه اینکه چنین برخوردهایی در شرایطی صورت میگیرد که حکومت پس از اعتراضهای مردمی دیماه گذشته، مدعی به رسمیت شناختن حق اعتراض و تجمع مخالفان و معترضان شده بود. بدیهیست کانون نویسندگان ایران که نیم قرن است در راه سانسورستیزی و دفاع از آزادی اندیشه و بیان بی هیچ حصر و استثنا، متحمل رنجها و زخمهای فراوان شده و حتی شماری از اعضای فعال و سرشناس خود را از دست داده است با چنین یورشهایی از ایفای نقش آزادیخواهانه و فرهنگی خود باز نمیماند و نخواهد ماند. سرکوبگرانی که در نیم قرن گذشته کمر به نابودی کانون بسته بودند اکنون کجایند؟ کانون اما همچنان هست، پنجاه سالگی خود را پشت سر گذاشته، به حیات سرفراز خود ادامه میدهد و شادا که با نسل جوانِ نویسندگان آزادیخواه روز به روز شکوفاتر و شادابتر میشود.
کانون نویسندگان ایران هجوم به مراسم یادشده، غارت اموال کانون و ایجاد مزاحمت برای ساکنان خانه، همسایگان، مدعوین و پیامد آن را که همانا چیزی جز سرکوب آزادی بیان و آزادی گردهمایی نیست، محکوم میکند. کانون برگزاری این گونه مراسم و گردهماییها را حق اولیهی هر انسان و هر تشکلی میداند و از مجامع فرهنگی و اهل قلم و آزادیخواه در سراسر جهان میخواهد به برخوردهای سرکوبگرانهی حکومت ایران اعتراض کنند و به دفاع از کانون نویسندگان ایران برخیزند.
کانون نویسندگان ایران
5 خرداد 1397