چگونه می توان مارکسیست بود؟
![]()
در دنیای غیر اروپایی، کاربست مارکسیسم، که در نیمهی اول سدهی نوزدهم میلادی در اروپای غربی و سرمایهداری بنیان میشود، چون بغرنجی نظری و عملی همواره تاکنون مطرح شده است. مورد تأمل و پرسش مبارزان رهاییخواهِ کشوهای مختلف جهان قرار گرفته است. در نهایت، این که چگونه میتوان، در آن جا که جنبش اجتماعی جاری است، مارکسیست بود؟ چگونه میتوان در شرایط تاریخی معین، عینی و مشخص، همچون مارکسیست اندیشید و عمل کرد؟ و در یک کلام، چگونه میتوان در هر جا و هر زمانِ عصر ما کمونیست بود؟ پرسشی است که از دوران مارکس تا امروز پیوسته جویایِ بیپایانِ پاسخ (های) خود است. همواره موضوع بحث و جدلِ فعالانِ انقلابی و کمونیست زا تشکیل داده است.
نخست انقلابیون روس بودند که در سالهای پایانی حیاتش در دههی هشتادِ سده نوزده، از مارکس در بارهی امکان «گذاری ویژه» به کمونیسم در شرایط خاص روسیهی دهقانیِ آن زمان، با تکیه بر آبشینها یا مالکیتهای اشتراکی زمین در آن سامان، سؤال میکنند. پرسش آنها این بود که آیا راهی متفاوت از آن چه که در غربِ سرمایهداری پیشرفته چون تنها گذار ممکن به کمونیسم تلقی میگردید و به نظریهی مارکس نسبت داده میشد، به عبارت دیگر آیا راه گذار به کمونیسم بدون گذر از سرمایهداری تصور پذیر هست؟ مارکس، از جمله در مکاتبات خود با وِرا زاسولیچ و در پیشگفتار چاپ روسی مانیفست در سال 1882، پاسخی نوآورانه و «غیر کلاسیک» به معما یا دغدغهی فوق میدهد که در این نوشتار به آن اشارهای خواهیم کرد.
میدانیم که به پرسش فوق، بلشویکهای روس نیز، در جریان انقلاب 1917 روسیه و پس از آن، پاسخی، به ادعای خود، “غیر جزمی” (“غیر دٌگماتیک”) میدهند. لنین سخن از “برخوردی خلاق” با مارکسیسم میکند، مارکسیسمی که باید با با شرایط ویژهی هر کشور و در این جا با شرایط روسیهی تزاری “منطبق” شود. او میگفت که تئوری و از جمله تئوری مارکس زمانی انقلابی است که قادر به تحلیل مشخص از شرایط مشخص شود. از این رو نظریههایی چون: گسست انقلابی در حلقهی ضعیف امپریالیسم، اتحاد کارگران و دهقانان فقیر، حکومت شوراها را در آستانهی انقلاب اکتبر مطرح میکند که گُسستی از دُگمهای کلاسیک سوسیالدموکراسی به شمار میآیند. او همچنین تئوری ساختمان سوسیالیسم در یک کشور را در نظریهی جهانروای (انترناسیونالیستی) مارکسی وارد میکند. اما این تئوری به طور عمده نزد لنین و آن هم در ابتدای فردای انقلاب با این شرط طرح میشود که انقلاب روسیه بهزودی برانگیزندهی انقلاب پرولتاریایی در باختر سرمایهداری پیشرفته خواهد شد و در نتیجه به کمک انقلاب سوسیالیستی در غرب (از جمله در آلمان) روسیهی عقبمانده نیز به سوی سوسیالیسم سوق داده خواهد شد. میدانیم که با استالین شرط فوق به کل از میان میرود، ساختمان سوسیالیسم در یک کشور تبدیل به دکترین و آئین مذهبی میشود. با این همه امروز بر ما روشن شده است که “خلاقیت” لنینی و استالینیی، در کاربستِ تئوری مارکس، لویاتانی در نظریه و عمل هم در روسیه و هم در دیگر کشورهای موسوم به سوسیالیسم واقعاً موجود، به وجود میآورد. هیولایی اجتماعی که در نقطهی آنتاگونیستی آن اجتماعی قرار گرفت که مارکس زحمتکشان سراسر جهان را در برابری و رهایی از سلطهی مالکیت، سرمایه و دولت به برآمدنش فرامیخواند: جامعهی مشارکتیِ آزاد (مانیفست). به این موضوع نیز در پایانِ این نوشتار اشاراتی خواهیم کرد.
اما انقلابیون روس تنها کسانی نبودند که پرسشِ چگونه میتوان در شرایط ویژهی کشور خود مارکسیست بود را با نظریهپردازان سوسیالیسم در غرب در میان گذاردند. اجتماعیون عامیون جوان تبریز، در سال 1908 یعنی در متن انقلاب مشروطیت، از زمره نخستین کنشگران خاور زمینی بودند که پرسش فوق را، این بار، در مکاتباتی با نظریهپردازان اصلی سوسیالدموکرات، به طور مشخص با کائوتسکی و پلخانف، مطرح کردند. میدانیم که اکثر آنها و سپس در سالهای بعد بخش عمده و غالب جریان هوادار مارکسیسم در ایران، ، راه و روشی را در پیش میگیرند که از مشی و ایدئولوژی لنینی به شدت پیروی خواهد کرد، لنینیسمی که در ابتدای سدهی بیستم در حال شکلگیری است و به تدریج و بهویژه با انقلاب اکتبر و پیروزی بلشویکها بر بخش بزرگی از جنبش کارگری و سوسیالیستی جهانی چیره میشود. با این حال اما اقدام این نخستین سوسیال دموکراتهای ایران در ایجاد و پیگیریِ گفت و گویی آزاد و نظری با سوسیال دموکراتهای بنام اروپایی در مورد مهمترین و اساسیترین مبانی مارکسی، در بارهی چگونگی تحققپذیذی عملی این مبانی در شرایط ویژهی ایران، خود ابتکاری بدیع به حساب میآید. اهمیت کار این سوسیالدموکراتهای جوان ایرانی در آن زمان، یعنی در 109 سال پیش، در این نهفته است که پرسشهای آنها از مارکسیسم، در مهمترین و اصلیترین مبانیاش، با این که امروزه سؤالهای جدیدی در این باره طرح میشوند، همچنان پرسشهای امروزی ما نیز میباشند. ما و همهی آنانی که مسألهی رهایش2 و رهاییخواهی را در دستور کار فکری و عمل اجتماعی دگرسازانه قرار دادهایم.
پس موضوع کار این جستار، بازبینی پرسشها از مارکسیسم در پرتو مکاتبات نخستین اجتماعیون عامیون ایران با دو نظریهپرداز سوسیالیست در سال 1908 میلادی است.
درآمد
همانگونه که در بالا اشاره کردیم، امکانپذیری یا چگونگی کاربستِ تئوریِ انقلابی- کمونیستی مارکس در دنیای غیر اروپایی، از جمله در جوامع آسیایی، معمای ناگشودنیِ این نظریه را از بدو تولدش در نیمهی سدهی نوزده میلادی تشکیل میدهد. چنین معضلی بهویژه در دورانی نمایان میشود که جامعهی مورد نظر، زیر سلطهی استبداد و استعمار، در وضعیتی قرار دارد که سرمایهداری و پرولتاریا، هر دو، هنوز از رشدِ قابل توجهی برخوردار نیستند، با این که هر دو نیز در حالت جنینی و از همان ابتدا تقابل باهم اند.
در ایران نیز، در آغاز سدهی بیستم، روشنفکران هوادار سوسیالیسم که به تازگی پا به میدان سیاسی گذاردهاند، با مسألهانگیز (پروبلماتیک) کاربست مارکسیسم به لحاظ نظری و عملی روبهرو میشوند. آنها در برابر این پرسش اساسی قرار میگیرند که چگونه میتوان در شرایط مشخصِ ایرانِ زمانِ خود، که مبارزه علیه استبداد و خودکامگی برای حکومت قانون به امر اصلی اجتماعی تبدیل شده، مارکسیست بود یا بهتر بگوییم سوسیالیستی عمل کرد؟ این همانا پرسشی است که بخشی از نخستین اجتماعیون عامیون ایران در آغاز قرن بیستم در سال 1908 مطرح میکنند.
موضوع از این قرار است که در سال 1905 میلادی، همزمان با انقلاب روسیه و یک سال قبل از آغاز مشروطه در ایران، تعدادی از جوانان ایرانی (گویند نزدیک به 28 نفر3) که به افکار مارکسیستی (سوسیالدموکراسیِ زمان خود) روی آوردهاند دست به تشکیل محفلی روشنفکری و مطالعاتی در تبریز میزنند. پیش از این آنها با گروههای سوسیالموکراتِ قفقاز در بادکوبه تماس برقرار کردهاند. میدانیم که قفقاز، در آن هنگام، منطقهای نفتخیز و تا حدی صنعتی است. مرکز اصلی مهاجرت ایرانی برای کسب کار و تحصیل است. نخستین گروههای سوسیالدموکرات ایرانی در این منطقهی کارگری و در بین مهاجران ایرانی شکل میگیرد. افرادی که محفل تبریز را تشکیل میدهند در اکثریت خود از ارامنهی ایرانی تبار اند. برخی از آنها در روسیه تحصیل کردهاند و اکنون به محل سکونت خانواده و دوستان خود در تبریز بازگشتهاند با این هدف که آرمانهای خود را در عمل به کار گیرند. اما با رشد جنبش مشروطه، بهویژه در پایتخت دوم ایران در سال 1908، اجتماعیون عامیون ما در برابر پرسشی مبرم قرار میگیرند: با محفل خود چه کار کنند؟ آن را تبدیل به تشکیلاتی سیاسی با هدف دخالتگری در امور کشور و شرکت در انقلاب نمایند؟ اگر آری چگونه و با چه مشی و برنامهای؟ پس در این شرایط التهابی و انقلابی، در شرایطی که آنها میخواهند تئوری مارکس را در ایران پیاده کنند، بسیار زود متوجه میشوند که در برابر امری سخت و بغرنج قرار گرفتهاند: در برابر پرسش وجود یا عدم وجود شرایط امکانپذیریِ تحققِ تئوری!
در این هنگام، فکر فعالیتی سوسیالدموکراتیک (سوسیالیستی)، هم از دید مشی نظری – سیاسی و هم شکل سازماندهی، در گروه مطرح میشود. اما بلافاصله در آن بر سر اصول، برنامه و شکل سلزماندهی اختلاف و شکاف میافتد. در این میان، گروه تبریز تصمیم میگبرد که اختلافهای درونی خود را با نظریهپردازان سوسیالیست بنامی چون کائوتسکی و پلخانف مطرح کند و نظر آنها را جویا شود.
در چارچوب این گفتار، ما سعی کردهایم از مکاتبات گروه تبریز با دو نظریهپرداز سوسیالیست، مسائل و پرسشهای اصلی را طرح و برجسته کنیم. همانگونه که در پایان این مقاله توضیح خواهیم داد، از نگاه ما این پرسشها همواره بخشی از پروبلماتیکهای امروزی جنبش سوسیالیستی ایران و جهان را تشکیل میدهند. از بین نامههای مختلف، علاوه بر پاسخ کائوتسکی که بهطور کامل بازگو شده است، به سه نامه که با موضوع اصلی ما رابطه دارند، اشاره خواهیم کرد. بخشهایی از آنها را در این جا بازنویسی کردهایم. برای آگاهی بیشتر از این مکاتبات در کلیتشان و همچنین از صورت جلسه مجمع عمومی اجتماعیون عامیون در اکتبر 1908 خواننده را رجوع میدهیم به منابعی که در بخش یادداشتها آوردهایم.*
- نامه آرشاویر چلنگریان به کارل کائوتسکی در ژوییه 1908.
- پاسخ کارل کائوتسکی به گروه تبریز در اوت 1908.
- نامه واسو خاچاطوریان به گئورگی پلخانف در نوامبر 1908.
- نامه تیگران درویش به گئورگی پلخانف در دسامبر 1908.
در این نوشتار، بخشهایی از این نامهها که در چارچوب پربلماتیکهای ما قرار میگیرند را آوردهایم. در فهرست بالا اما، پاسخ پلخانف به نامههای گروه تبریز، در صورتی که وجود داشته باشد، غایب است، از این رو که امکان دسترسی به آن را پیدا نکردیم.
اما در نامههای گروه تبریز و در پاسخ کائوتسکی از چه سخن میرود؟
- از نقش طبقهی کارگر در اوضاع مشخص ایران.
- از مبارزه علیه استبداد چون مانعی اصلی بر سر راه هر گونه تحول اجتماعی.
- از دموکراسی و مناسبات آن با مبارزهی طبقاتی و سوسیالیسم.
- از مبارزه علیه سلطهی سرمایه خارجی.
- از ضرورت تشکیلاتی طبقاتی یا تحزبی دموکراتیک.
- از شرکت یا عدم شرکت در “انقلاب بورژوایی” و چگونگیِ این شرکت.
- از تاکتیک در وضعیتی متفاوت از کشورهای سرمایهداری اروپا.
- از سوسیالیسم در کشوری که نیروهای مولدهی آن رشد نیافتهاند.
ما خواهیم دید که خارج از طرح کلیاتی در این زمینهها، پاسخ به پرسشهایی که از مسائل بالا استنتاج میشوند به هیچ روی بدیهی و مسلم نیستند. بهویژه آن که این پرسشها تنها مربوط به مسایل انقلاب و سیوسیالیسم در ایران نمیشوند بلکه برای سایر کشورهای غیر اروپاییِ آن زمان نیز مطرح میباشند و حتا برای روسیهای که میرود، چون نخستین کشور سرمایهداری توسعهنیافته، “انقلاب سوسیالیستی” خود را انجام دهد.
در پایان سخن، به عنوان نتیجهگیری، توضیح خواهیم داد که مسائل طرح شده از سوی مارکسیستهای مشرق زمین در آن سالها، چون از سوی اجتماعیون عامیون گروه موسوم به تبریز، پروبلماتیکهایی میباشند اساسی و تعیین کننده که از ناسازگاری نظریه و عمل (تئوری و پراتیک ) بر میخیزند که همچنان امروزه از ما بازخواست میکنند. همچنان ما را فرا میخوانند به جست و جوی پاسخ یا پاسخهایی و این بار در شرایطی نوین، هم ملی و هم بینالمللی، یعنی در شرایط جهانیشدن سرمایهداری و جهانی شدن مبارزه برای رهایش بشری.
تکوین پر تعارضِ فکر سوسیالیستی در ایران
از آغاز سدهی بیستم، در سال 1901، میان سوسالدموکراتهای ایران و روسیه (در حقیقت قفقاز) رابطهای فعال برقرار میشود. دو شهر، به طور عمده، نقش ویژهای در انکشاف عقاید سوسیالیستی در ایران ایفا میکنند. یکی، تبریز، مرکز استان آذربایجان در همسایگیِ قفقاز روسیه و ترکیه و در نتیجه اروپا و دیگری، باکو، مرکز بزرگ و اصلی مهاجرت کارگری و تا اندازهای روشنفکری از ایران. نامهنگاریهای لنین و کروپسکایا نشان میدهند که سوسیالدموکراتهای مهاجر روسیه در اروپای غربی (بهویژه فراکسیون لنین)، از طریق پیک و مخفیانه، روزنامه ایسکرا، ارگان حزب سوسیال دموکرات روسیه، را از برلن به باکو میفرستادند. گالپرین، نمایندهی آنها و مسئول روزنامهِ شان در باکو، با فعالی در تبریز که با گروه اجتماعیون عامیون این شهر تماس داشت در ارتباط بود.
گروه تبریز فعالیت خود را به صورت یک محفل مطالعاتی در تابستان 1905 آغاز میکند. گفتیم که در ابتدا تعدادشان نزدیک به 28 نفر است. اکثر آنها از اقشار مرفه جامعه و از اقلیت ارامنهی ایران هستند. بخشی از آنها تحصیلات خود را در روسیه انجام دادهاند. بنا به گفتهی آرشاویر چلنگریان، یکی از اعضای اصلی گروه، که سپس نقش مهمی در مکاتبات سوسیالیستی ایفا میکند، محفل تبریز همزمان با انقلاب 1905 روسیه شکل میپذیرد. میدانیم که این انقلاب امکان مساعدی در آن زمان برای نشر افکار سوسیالدموکراسی در قفقاز، که امروزه شامل کشورهایی چون گرجستان، ارمنستان و جمهوری آذربایجان میشود، بهویژه در مناطق کارگری آن و در نتیجه در بین مهاجران ایرانی که برای کار به این سرزمین رفتهاند فراهم میکند. آغاز فعالیت محفل اجتماعیونعامیون تبریز در عین حال همزمان است با شروع انقلاب ایران برای استقرار حاکمیتی مبتنی بر مجلس شورای ملی، قانون (اساسی) و حقوق مردم : “قوای مملکت ناشی از ملت است” (اصل بیست و ششم متمم قانون اساسی مشروطه). در جریان این انقلاب (1906 – 1911) محفل تبریز رشد میکند و برای بسیاری از فعالان آن مسألهی تحول به سمت تحزب سوسیالیستی مطرح میشود.
در سال 1908، همزمان با تاریخ مکاتبات اجتماعیون عامیون ایران، محفل تبریز، در شرایط افزایش تعداد اعضایش و ضرورت خروج از وضعیت محفلیِ بازدارندهاش، به فکر ایجاد سازمانی سوسیالدموکرات با هدفِ دخالتگری در امور اجتماعی – سیاسی کشور و شرکت در انقلاب میافتد. گروه، بدین منظور، تصمیم میگیرد که یک مجمع عمومی فراخوانَد و تشکیلاتی جدید با خط مشیای جدید تأسیس نماید. طرح برنامهای برای سازمان آماده میشود تا به به تصویب مجمع عمومی در اوسط همان سال برسد. اما در این میان نهضت مشروطه وارد فاز نوینی میشود. در ماه ژوئن، محمد علیشاه مجلس ملی را به توپ میبندد و قیام مردم دوباره با شدت بر علیه استبداد سر بلند میکند. گروه تبریز، به ناگزیر، تشکیل مجمع عمومی خود را تا 16 اکتبر 1908 به تعویق میاندازد. در این برهه زمانی، روند بحثها برای تدوین برنامه، خط مشی و تعیین نوع و شکل سازماندهی شدت اختلافهای درونی گروه را نمایان میسازد. در نتیجه جمع صلاح میبیند که مسائل اساسی مورد افتراق خود را با کائوتسکی و پلخانف در میان گذارد و نظر آنها را جویا شود.
در جریان کار تهیه برنامهی عمل، که زمینههایی چون تحلیل از وضعیت عینی ایران، مسائل سیاسی، نظری، تاکتیکی، استراتژیکی و سازماندهی را در بر میگیرد، پرسشهایی اساسی برای گروه طرح میشوند: ماهیت جنبش بزرگ مشروطهخواهیِ ایران چیست؟ ایران در چه اوضاع مشخص اجتماعی و اقتصادی قرار دارد؟ مناسبات سرمایهداری و طبقه کارگر وجود دارند؟ اگر آری در چه وضعیتی هستند؟ تضاد اصلی در جامعهی ایران چیست؟ جایگاه دموکراسی در ایران چیست؟ جایگاه مبارزه علیه سرمایهخارجی چیست؟ و سرانجام، تنها پرسش اصلی : در چه مرحلهای انقلاب ایران یا تغییرات اجتماعی – سیاسی در ایران وجود دارد؟ قابل توجه و تأمل برانگیز است که در تمامی این پرسشها مسألهی دین، مذهب و روحانیت در ایران مطرح نیست، سوژهای نیست که ذهن اجتماعیون عامیون را به خود مشغول نماید. این کمبود بزرگ اما در حالی است که روحانیت شیعه، چه مشروطهخواه و چه مشروعهخواه، نقش مهم و هدایت کنندهای در این انقلاب ایفا میکند. نشانِ بسیار برجستهی چیرگی سیاسی و ایدئلوژیکی روحانیت در مشروطه را میتوان در متمم قانون اساسی آن، مورخ 29 شعبان 1325 هجری قمری یا 7 اکتبر 1907 میلادی، یعنی درست یک سال قبل از برگزاری مجمع عمومی گروه تبریز، در اصول اول و دوم آن قانون مشاهده کرد: “مذهب رسمی ایران اسلام و طریقۀ حقۀ جعفریه اثنی عشریه است” (اصل اول)؛ “مجلس مقس شورای ملی که به توجه و تأیید حضرت امام عصر… و بذل مرحمت اعلیحضرت شاهنشاه اسلام… و مراقبت حجج اسلامیه… و عامۀ ملت ایران تأسیس شده است باید در هیچ عصری از اعصار مواد قانونیه آن مخالفتی با قواعد مقدسۀ اسلام… نداشته باشد و معین است که تشخیص مخالفت قوانین موضوعه با قواعد اسلامیه بر عهدۀ علمای اعلام… بوده و هست…”(اصل دوم).4
اجتماعیون عامیون تبریز، در پاسخ به پرسشهایی که در بالا به آنها اشاره کردیم، به دو گرایش یا جناحِ رویاروی هم تقسیم میشوند. جوهر موضع هر یک را در زیر میآوریم، سپس با تفصیلی بیشتر به توضیح دو نقطه نظر خواهیم پرداخت.
گرایش اول به نمایندگیِ آرشاویر چلنگریان و واسو خاچاطوریان از برنامهای آشکارا سوسیالیستی جانداری میکند. این دسته با صراحت خود را سوسیالدموکرات یا سوسیالیست تعریف میکند و تأکید میورزد بر: کار آموزش، ترویج و تبلیغ سوسیالیستی در میان کارگران به منظور بالا بردن آگاهی طبقاتی آنان؛ سازماندهی زخمتکشان در محیط کار؛ مبارزه علیه سرمایه ملی و خارجی؛ شرکت در جنبش دموکراتیک با هویتی سوسیالدموکراتیک و با حفظ استقلال خود نسبت به دموکراتهای غیر سوسیالیست.
گرایش دوم، که نشانهی آن را میتوان در نامهی تیگران درویش به پلخانف مشاهده کرد (در اجلاس مجمع عمومی گروه، دو نفر دیگر به نامهای ورام پیلوسیان و سدراک آواکیان نظر این گرایش را ارائه میدهند)، بر خلاف گرایش اول، بر آن تأکید دارد که انقلاب و هر جنبش سیاسی و اجتماعی در ایران، در این دورهی زمانی، تنها میتوانند خصلتی دموکراتیک و ضداستبدادی داشته باشند. در نتیجه این گرایش از اتحاد با دموکراتهای غیر سوسیالیست طرفداری میکند. با هر تحزبی که صرفاً سوسیالدموکراتها را در بر گیرد و با کار تبلیغ و ترویج سوسیالیستی در وضعیت کنونی جامعهی ایران مخالف است . تمایل این گرایش به سوی تجمع دموکراتهای ایران در حزبی دموکراتیک (و نه سوسیالیستی) است.
گروه اجتماعیون عامیون، در چنین اوضاع و احوال درونی خود که وجه ممیزه اصلیاش وجود اختلافهای اساسی بر سر مسائل برنامهای، سیاسی، تاکتیکی و سازماندهی است، و قبل از تشکیل مجمع عمومی خود، دست به نامهنگاری با دو رهبر سوسیالیست و نظرخواهی از آنان میزند. بنا بر صورت جلسهی5 نشست سوسیالدموکراتهای ایران در تبریز که در 16 اکتبر 1908 برگزار میشود، دو گرایش موجود در درازای جلسات به مخالفت با هم میپردلزند و در نتیجه دو طرح در برابر هم به رأی گذارده میشوند: طرح اول، سوسیالدموکراتیک، از سوی گرایش اولی و طرح دوم، دموکراتیک، از سوی گرایش دومی. نظر کائوتسکی، در باسخ به نامهی چلنگریان (که در زیر آمده است)، که در شرایط ایران از فعالیت سوسیالدموکراتها در کادر دموکراتیک و نه سوسیالیستی حمایت میکند، مورد توافق اکثریت مجمع، که به طرح اول رأی میدهد، قرار نمیگیرد.
با حرکت از نامههای ارسالی به کائوتسکی و پلخانف و همچنین با توجه به صورت جلسه مجمع عمومی اجتماعیون عامیون تبریز، که همگی در دسترس ما قرار دارند6، مواضع دو گرایش نظری – سیاسی را با تفصیل بیشتری در زیر بازگو میکنیم:
- گرایش اول، که «گرایش سوسیالدموکرات» مینامیم، اعتقاد دارد که ایران واردِ فاز تولید سرمایهداری شده است. در کنار کار پیشهوری، فعالیتهای اقتصادی مختلف با خصلتی سرمایهدارانه، هر جند هنوز توسعه نیافته و سست، در کشور انجام میگیرند. چنین شرایطی امکان فعالیت سوسیالیستی در ایران را فراهم می سازند. عدم توجه به طبقه کارگر موجب تقویت طبقه بورژوا میشود. مبارزاتی که محصول شکلهای نوین اقتصادی هستند (مبارزات کارگری)، از هم اکنون پدیدار شدهاند. اما کارگران، که نیرویی انقلابی است، امروز به دنبال بورژوازی افتاده است. در ایران نیز، همچون در فرانسه در سالهای 1789، 1830 یا 1848، فعالترین مبارزان از میان مردم برمیخیزند، یعنی کسانی که از هیچ مالکیتی برخوردار نیستند. انقلاب تنها زمانی میتواند به هدف منطقی خود برسد که نیروی اجتماعی انقلابی نسبت به منافع طبقاتی خود آگاه شود. در نتیجه بر عهدهی سوسیالدموکراتهای ایران است که برای نیل به هدف سوسیالیستی خود، پرولتاریا را متشکل و آگاه سازند. افزون بر این، سوسیالیستها به مثابه پیشرو ترین دموکراتها وظیفه دارند که برای تحقق ترقی اقتصادی و اجتماعی، با بورؤوازی همکاری کنند و در عین حال نیز از منافع خلق و به طور مشخص دهقانان بی زمین دفاع نمایند. از این راه است که می توان منافع دموکراسی را تضمین کرد. در صورتی که گرد آمدن انقلابیون زیر شعار بورژوازی به معنای آن است که اولاً منافع این طبقه تأمین شود و دوماً انقلاب ناتوان گردد. هیچ سوسیالیستی نمیتواند دموکراسی بورژوازی را از آن خود بداند زیرا که 1) سوسیالیستها و دموکراتها جهان بینیِهای مختلفی دارند، 2) دموکراتیسم سوسیالیستها، با روح مقاومتی که در خود دارد، خود را متمایز میسازد و 3) یک سوسیالیست زمانی در انقلاب موفقیت کسب خواهد کرد که بر روی مواضع طبقه کارگر استوار بماند. سرانجام گرایش اول طرفدار ایجاد سازمان سوسیالدمکرات اصیلی است که قادر باشد آگاهترین و فعالترین کارگران و روشنفکران را به سمت خود جلب نماید و توده کارگران را متشکل سازد.
- گرایش دوم، که «گرایش دموکرات» مینامیم، بر این اعتقاد است که ایران در مرخله تولید صنعتی قرار ندارد، با این که سرمایهداری راه خود را در کشور باز مینماید. پرولتاریای مدرن به معنای واقعی کلمه هنوز در ایران وجود ندارد. اگر کارگران در ایران رنج میبرند، نه به خاطر وجود سیستم سرمایهداری بلکه به دلیل عدم رشد کافی آن است. سوسیالیسم در ایران نتیجهی طبیعی رند حیات جامعه نیست بلکه محصولی وارداتی است، زیرا که بورژوازی و پرولتاریای صنعتی هنوز در ایران شکل نگرفتهاند. شیوهی تولید بازمانده از قرون وسطی، فقر زحمتکشان و زندگی بندهوار دهقانانِ بیزمین، این ها همه موانعی بر سر راه پیدایش و رشد مبارزات طبقاتیِ مدرن و آگاهی مردم از وضعیت خود میباشند. از این رو باید تاکتیکی کوتاه مدت برگزید: ایجاد سازمانی دموکراتیک در مبارزه علیه استبداد و فئودالیسم، زیرا که شرایط فعالیت سوسیالدموکراتیک و فعالیت سندیکاییِ کارگری هنوز فراهم نیستند. در جنین اوضاعی، در پیش گرفتن فعالیتهای سوسیالدموکراتیک به زیان انقلاب تمام میشود زیرا دموکراتها را به دامان ارتجاع میاندازد و این درست در زمانی است که نیروهای دموکرات برای تحکیم موقعیت خود و انجام رسالت تاریخی خود باید متحد شوند و مطالبات دموکراتیک مطرح کنند. بر این مبنا، هر گام نادرستی که برداشته شود میتواند پیامدهای ناگواری هم برای ادامهی مبارزه و هم برای سازماندهی آینده پرولتاریا داشته باشد. بنابراین ما باید، در پرتو شرایط و اوضاع واقعی کشور، برنامهای واقعبینانه برای خود طرحریزی کنیم و در بین تمامی مردم ناراضی از شرایط زندگیشان (و نه صرفاً کارگران) فعالیت کنیم. پس هر گونه فعالیت سوسیالدموکراتیکِ خالص که خیالپردازیای بیس نیست را کنار گذاریم و تنها دست به فعالیتهای دموکراتیک برای سازماندهی دموکراتها زنیم و در عین حال نیروهای ارتجاعی را از صفوف دموکراتها بیرون رانیم.
دو گرایش نامبرده، پس از مجمع عمومی گروه، از یکدیگر جدا میشوند. این که این جدایی در چه زمانی رخ میدهد، اطلاعات ما در این باره کافی نیست، اما میدانیم که دو جریان سیاسی در ایران شکل خواهند گرفت، یکی دموکراتها هستند که نقش معینی در ایرانِ آن زمان ایفا میکنند و دیگری جریان سوسیالدموکرات یا سوسیالیست است که با پیروزی بلشویکها و انقلاب اکتبر در روسیه میرود تحت تأثیر و نفوذ روزافزون و کمابیش کامل اتحاد شوروی و سیستم آن قرار گیرد.
آن چه که در زیر میآید، پرسشهای اجتماعیون عامیون (چلنگریان، خاچاطوریان و درویش) از کائوتسکی و پلخانف و پاسخ کائوتسکی به نامه چلنگریان است. نامهی کائوتسکی را به طور کامل آوردهایم اما از نامههای فرازهایی را گزیدهایم که پرسشها را مطرح میکنند. در مقدمه هر نامه نیز توضیحاتی در مورد محتوای آنها دادهایم. برای مطالعهی متن کامل این مکاتبات رجوع کنید به منابع در یادداشتها.
پرسشهای اجتماعیون عامیون و پاسخ کائوتسکی
– پرسشهای چلنگریان از کائوتسکی (ژوییه 1908)
چلنگریان، در نامهی خود به کائوتسکی به تاریخ 16 ژوییه 1908، پس از شرح حالی کوتاه از وضعیت گروه اجتماعیون عامیون تبریز و ارائهی توضیحی اجمالی در بارهی دو نقطه نظر موجود در درون گروه نسبت به ارزیابی از جنبش مشروطه، دو پرسش اصلی میکند: یکی، در مورد خصلت انقلاب ایران و دیگری، در بارهی نقش سوسیالدموکراتها در جنبشهای مترقی، دموکراتیک و یا قهقرایی.
به شهروند کارل کائوتسکی
شهروند گرامي. با توجه به صلاحيت عميق شما در علوم اجتماعی و اقتصادی، ما به خود اجازه می دهيم ضمن اين نامه سؤالاتی را مطرح كنيم…
گروه سوسيال دموكراتهای تبريز به تازگی با شركت جمعی از روشنفكران اين شهر تشكيل شده است… گروه از آغاز پيدايش خود، هم خود را صرف ترويج اصول ماركسيسم (و به عبارت دقيق تر سوسيال دموكراسی بين المللي) كرده است. گروه، پيش نويس برنامه عمل خود را آماده كرده بود، ليكن رويدادهای اخير در ايران، گروه را بر آن داشت تا در سپتامبر آينده، به منظور تجديد نظر در پيش نويس برنامه عمل و بحث بر سر شركت فعالانه در جنبش دموكراتيك ايران، مجمع عمومی خود را به نشستی فراخواند.
اگرچه با توجه به آن كه در ايران هنوز صنايع سرمايهداری به وجود نيامده است و پرولتاريای صنعتی (به معنی اروپايی كلمه) وجود ندارد كه گروه بتواند برآن تكيه كند، ليكن برخی از رفقا، با دلايل محكمی، براين عقيدهاند كه گروه میتواند از چارچوب فعاليت منفعل (تبليغی) خود خارج شود و بايد در ضمن كوشش به نفع دموكراسی و پيشرفت اقتصادی و اجتماعی كشور، بدون چشم پوشی از اصول اساسی خود، فعالانه در اين جنبش ها شركت كند. . بديهی است كه يك نفر سوسيال دموكرات، از آن جايی كه نه تنها فردی سوسياليست است بلكه دموكرات و البته ثابت قدم ترين دموكراتها نيز هست، نمی تواند از شركت در جنبش دموكراتيك خودداری كند.
به همين دليل است كه گروه با اصل شركت در جنبش ها موافق است، و اگر برخی از رفقا از دفاع از اين ايده خودداری می كنند، امتناع آنها به هيچ وجه مطلق نيست بلكه نسبی و مشروط است. ريشه طرز تلقی آنها در درك آنان نسبت به ماهيت انقلاب ايران است كه برای آنها مبهم می نمايد.
شايد بدانيد كه در مورد خصلت جنبشهای كشور ما دو نقطه نظر وجود دارد. بنا بر یک نظر: انقلاب ايران دارای هيچ گونه مضمون مترقیای نيست. متفكرين اين دسته مدعی هستند كه جنبش معطوف به مبارزه با سرمايه خارجی است. يعنی تنها عاملی كه می تواند در كشور توسعه اقتصادی ايجاد كند. به طور خلاصه اهداف جنبش اين است كه مانع پيشرفت تمدن اروپايی در ايران شود.
در مقابل اينان، هواداران نقطه نظر دیگر اظهار می دارند كه جنبش مترقی است زيرا عليه طبقه فئودال است و اين جنبش به علت استثمار توده ها از سوی زمين داران پديد آمده است. جنبش بورژوازی بزرگ و كوچك (نه صنعتی بلكه تجاري) عليه مالكان بزرگ ارضی است كه از طريق احتكار كردن، مردم را در فقر نگهداشته و از توسعه تجارت جلوگيری می كنند. علاوه بر اين هواداران این نظر همچنين می افزايند كه اگرچه جنبش در مرحله اوليه خود حاوی گرايشهای قهقرايی است، كه از عناصر ارتجاعی ناشی می شود، اما اين قبيل تمايلات با مضامين تخيلی خود پا به پای تحول جنبش محو خواهند شد…
ضمن ارائه خلاصه این دو نقطه نظر، ما مطمئن هستيم كه شما تا آن اندازه در جريان واقعيت كشور ما قرار داريد كه بتوانيد نظر خودتان را درباره خصلت انقلاب ايران به ما ارائه كنيد. … هرگاه شما داده های كافی برای فرموله كردن نظرات خود را در اختيار نداشته باشيد ما آماده ايم كه همه نوع اطلاعاتی را كه در اين جا میتوانيم گردآوری كنيم، برای شما فراهم نماييم…
با فرض اين كه شما دارای اطلاعات لازم هستيد اگر محبت كرده به سوالات زير كه مربوط به مسائل نظری و عملی است پاسخ دهيد، بسيار سپاسگزار خواهيم بود.
در مجمع آينده ما اين مسائل بايد مورد بحث قرار گيرند و پاسخهای شما میتواند اخذ تصميم ما را بسيار تسهيل كند.
1 – نظر شما درباره خصلت انقلاب ايران چيست؟ (توضيح دهيد). آيا قهقرايی است؟ (توضيح دهيد).
2 – نقش سوسيالدموكراتها در يك جنبش کاملاً دموكراتيك، پيشرو، مترقی يا در يك جنبش قهقرايی چگونه می تواند باشد؟ (توضيح دهيد)
بديهی است كه اين مشاركت نبايد به اصول اساسی ما خدشه وارد كند.
می توانيد پاسخ خود را به زبان فرانسه نوشته و به نشانی زير ارسال كنيد.
افزون بر يان ما خرسند خواهيم شد بدانيم كه آيا می توانيم برای همه مسائل مورد علاقه مان به شما مراجعه كنيم؟ ما اطمينان داريم نظريه پردازان مان، ما را از ياری شان محروم نخواهند كرد.
با درودهای دوستانه
آ . چلنگريان
تبريز ، ايران
– پاسخ کارل كائوتسكی (اوت 1908)
یک ماه بعد از نامه چلنگریان، کائوتسکی پاسخی به او و به طور کلی به گروه اجتماعیون عامیون تبریز میدهد. پاسخ کائوتسکی، همان طور که از نام شهر و شهرستانی که در بالای نامهاش آمده روشن میشود، به یقین هنگامی به رشته تحریر آمده است که او در سفری به فرانسه در اوت 1908 (برای تعطیلات تابستانی؟) در منزل پُل لافارگ Paul Lafargue (داماد مارکس) و لورا مارکس Laura Marx (دختر مارکس) در شهر Draveil واقع در شهرستان Seine-et-Oise در 25 کیلومتری جنوب پاریس اقامت داشته است (طبق تقسیمبندی کشوری جدید در فرانسه نام این “شهرستان” (département به فرانسوی) امروز اِسون Essonne است). اقامتگاه پُل و لورا در آن دوران مرکز تجمع و دیدار رهبران مارکسیست اروپا ست، رهبران سوسیال دموکرات آلمان چون کائوتسکی، برنشتاین و غیره. لنین و کروپسکایا نیز در سال 1910 دیداری با پل و لورا در این منزل میکنند و جالب است که برای رفتن به آنجا از اپارتمان خود که در پایس است با دوچرخه مسیر را میپیمایند. سرانجام باید اشاره کنیم که در همین منزل است که در 26 نوامبر 1911 پل لافارگِ «سالم از نظر جسمی و روحی»، بنا بر عباراتی که وصیت نامهاش آمده است، به زندگی خود پایان میدهد تا زیر بار یوغ “بی رحمی کهنسالی” نرود. لورا مارکس او را در مرگ همراهی میکند.
(شهر) دراوي Draveil
استان سن واوآز Seine-et-Oise
اول اوت 1908
رفقای گرامي
از اين كه به نامه شما زودتر پاسخ نداده ام، پوزش می خواهم. اين تأخير، ناشی از بی علاقگی من نيست، بلكه برعكس، من برای نامه شما اهميت قائل هستم. من در سفر بودم و نامه شما ديروز به دستم رسيد.
از آنجا كه من دائما در سفر هستم و منابع كافی در دسترس من نيست، من نمی توانم پاسخی كامل به شما دهم. بايد اظهار نظر خود را به چند سطر محدود كنم. در رابطه با سؤال شما، برای من دشوار است كه بتوانم در مورد وضع كشوری داوری كنم كه كم شناخته شده و نيروهای آن تا امروز ناشناخته مانده اند، و حتی در همين وضعيت، غليان نيروها و نوسانات شديد روز به روز رخ می دهد.
با اين حال من معتقدم با آگاهی كامل میتوان گفت كه سوسيالستهای ايرانی وظيفه دارند در جنبش دموكراتيك شركت كنند.
نيروهای سوسياليست نمیتوانند موضع كاملا انفعالی نسبت به انقلاب داشته باشند، اگر كشوری به ميزان كافی توسعه نيافته باشد كه بتواند يك پرولتاريای مدرن داشته باشد آنگاه تنها جنبش دموكراتيك امكان مشاركت سوسياليست ها را در منازعه انقلابی فراهم میكند.
سوسياليستها مانند دموكراتهای عادی در بین دموكراتهای بورژوا و خرده بورژوا شركت میكنند، اما برای آنان مبارزه برای دموكراسی مبارزه طبقاتیای است. آنها میدانند كه پيروزی دموكراسی پايان مبارزه سياسی نخواهد بود بلكه آغاز مبارزهای جدید و ناشناخته خواهد بود كه در سيستم استبدادی عملا ناممكن بود.
در يك جنبش دموكراتيك كه مورد حكايت تمام طبقات زحمتكش كشور است، همواره پارهای گرايشهای ارتجاعی وجود دارد كه برخی از اقشار كوچك دهقانی و خرده بورژوايی آن را بروز میدهند. ولی اين دال بر بيرون ماندن از مبارزه نيست، بلكه در عوض دليلی است بر كاركردن عليه اين گرايشهای ارتجاعی در جنبش دموكراتيك. اين همان تاكتيكی است كه ماركس در جريان انقلاب سال 1848 در آلمان به كار بست، يعنی هنگامی كه كوچك ترين موقعيت برای ايجاد حزب پرولتری قوی وجود نداشت.
برخورد خصمانه با سرمايه خارجی ضرورتا ماهيتی ارتجاعی ندارد. طبعا تأسيس صنايع سنگين و راه آهن ايران برای ايران نيز به اندازه ساير كشورها اهميت دارد. ليكن ايران ديگر به راه سرمايه داری گام نهاده است و ممكن است كه اگر توسط سرمايه خارجی استثمار نشور بتواند در اين مسير به سرعت پيش برود. در ايران اين سرمايه تنها به شكل سرمايه صنعتی كار نمی كند بلكه همچنين – و حتی تا حد زيادی – سرمايه ربايی است. به اين ترتيب تمام ملت و حتی دهقانان كه از طريق ماليات بهره بدهی های حكومت را می پردازند، استثمار می شوند. به اين علت، دهقان فقير می شود، و توانايی آن را نخواهد داشت كه محصولات صنعتی را خريداری كند. به اين دليل است كه در ايران، مانند روسيه، سرمايه داری خارجی مانع از توسعه بازار داخلي، كه اولين پيش شرط(Voraussetzung) توسعه صنعتی است، می شود.
هنگامی كه استثمار ايران توسط سرمايه خارجی قطع شود، بازار داخلی و سرمايه بومی توسعه خواهند يافت، زيرا ارزش افزوده در داخل كشور باقی می ماند.
جنبش كارگری برای ظهور خود نه تنها به آزادی سياسی دموكراسی محتاج است بلكه همچنين به استقلال كشور از نفوذ خارجی – چه اقتصادی و چه سياسي- نياز دارد.
هنگامی كه خلق های خاور زمين می كوشند سرمايه داری را در سرزمين های خود واژگون كنند نه تنها برای سوسياليسم در كشور خود، بلكه همچنين برای ما در اروپا نيز مبارزه می كنند. ايشان به اين وسيله سرمايه داری اروپا را تضعيف می كنند و نيروی بيشتری به پرولتاريای اروپا می دهند.
مثلا اگر انقلاب 1905 روسيه موفق شده بود و از پرداخت بهره بدهی های حكومتی سرباز زده بود، اين امر به انقلاب مشابهی در فرانسه می انجاميد. اگر هند و مصر بريتانيا به اندازه كافی نيرومند بودند كه بتوانند استقلال خود را به دست آورند، ضربه محكمی به سرمايه داری انگلسی وارد می آمد و در نتيجه تضادهای بين سرمايه داری و پرولتاريای انگليس تشديد می شد. ايران و تركيه كه برای رهايی خويش مبارزه می كنند، برای آزادی پرولتاريای جهان مبارزه می كنند.
رفيق گرامی اميدوارم كه تحرير عجولانه اين سطور كوتاه مورد رضايت شما باشد. به محض بازگشت به برلين، اگر وقتم اجازه بدهد، وضع ايران را عميقا مطالعه خواهم كرد. به هرحال برای ما مهم است كه درباره جنبش انقلابی ايران، علل آن، و گرايش ها و طبقاتی كه از آن حمايت می كنند، كسب اطلاع كنيم.
من با اشتياق مقاله شما را در اين زمينه در نئوزيت، روزنامه ای كه در سراسر جهان پخش می شود، انتشار خواهم داد5. نقطه نظر ماركسيستی شما، مقاله را غنی تر خواهد كرد. اين به ما اجازه می دهد كه مسائلرا روشن تر از وقتی ببينيم كه از يك ديدگاه دموكراتيك صرف نوشته شده باشد.
اميدوارم با اين كه كشور شما در شرايط انقلابی به سر می برد، اين سطور به دست شما برسد. دست شما را می فشارم و موفقيت شما و رقايتان را آرزو می كنم.
كارل . كائوتسكی
– پرسشهای واسو خاچاطوریان از پلخانف (نوامبر 1908)
در این نامه به پلخانف، خاچاطوریان اوضاع انقلاب ایران و فعالیتهای گروه اجتماعیونعامیون تبریز را به طور کلی برای او توضیح میدهد. او مینویسد که: “در 28 اکتبر در سه کارخانه چرم سازی که 150 نفر کارگر در آن اشتغال داشتند اعتصابی رخ داد. ما در این اعتصاب مداخله کرده و آن را رهبری کردیم.” سپس تقاضاهای کارگران را بدین سان میشمارد: افزایش یک شاهی دستمزد برای هر قطعه؛ استخدام و اخراج کارگران با رضایت و توافق کارگران؛ شرایط بهداشتی؛ در هنگام بیماری، هزینه معالجه بر عهده صاحب کار؛ پرداخت نصف دستمزد در مدت بیماری؛ کاستن از ساعت اضافه کار؛ پرداخت دستمزد در مدت اعتصاب؛ هیچ کس به دلیل شرکتدر اعتصاب نباید اخراج شود… خاچاطورین توضییح و تحلیل خود از شرایط ایران را با طرح این ضرورت ادامه میدهد که کارگران ایران نیاز به سازماندهی سیاسی و اقتصادی خود دارند و این امر تنها از طریق ایجاد تشکل سیاسی کارگران از یکسو و سازمانهای اقتصادی – اتحادیههای حرفهای – از سوی دیگر، به منظور مقابله با یورش بورژوازی، امکانپذیر است. در زیر ما آن بخش از نامه مفصل خاچاطوریان را میآورم که مربوط به پرسشهای او از پلخانف است. یادآوری کنیم که اگر پلخانف پاسخی به نامهی خاچاطوریان داده باشد، متأسفانه ما دست رسی به آن پیدا نکردیم.
استاد بسيار محترم، گئورگی والنتينوويچ !
…
برای ما كاملا ضروری و به صلاح است كه از عقايد و نظريات تئوريسين های سوسيال دموكراسي، بدون توجه به اين كه به كدام فراكسيون تعلق دارند، آگاه شويم و بدانيم كه:
[اولاً] آيا فعاليت ما به صورت سوسيال دموكرات – يعنی فعاليت سوسياليستی و دموكراتيك – صحيح است؟ در اين مورد كارل كائوتسكی به گروه سوسيال دموكرات تبريز نوشته است: اگر اوضاع اقتصادی كشور به صورتی نيست كه كارگر صنعتی مدرن به وجود آيد، بر عهده سوسياليست ها است كه با جنبش دموكراتيك متحد شوند و در مبارزه انقلابی شركت كنند. اين يك واقعيت است كه در ايران، پرولتاريا به صورتی كه در اروپا فهميده می شود، وجود ندارد. در ايران پرولتاريا، يعنی انسان هايی كه صاحب وسايل توليد نيستند و دانش و نيروی كار خود را به كارفرمايان می فروشند وجود ندارد. در ايران توليد صنعتی وجود ندارد و به تبع آن پرولتاريا هم وجود ندارد.
[دوماً] آيا اين وضعيت به سوسيال دموكرات ها حق میدهد كه كارگران را سازماندهی نكنند، كه برای دستمزد بيشتر مبارزه كنند كه سرمايه داران و كارفرمايان مجبور شوند شيوه توليد بهتری را به كار گيرند؟ بايد توجه داشت كه در ايران دستمزدها ناچيز است، يك نفر كارگر غير ماهر روزانه يك قران (حدودا 20 كوپك) و يك كارگر ماهر در روز چيزی حدود 50 كوپک دريافت می كند. اين دستمزد ناچيز به سرمايهدار اجازه میدهد كه بدون راه اندازی كامل ماشين آلات و ابزارهای مكانيكی هم در رقابت پيروز شود. ما درباره اين موضوع بحث كرديم كه در نتيجه آن چند نفر تشكيلات ما را ترك كردند. من صورت جلسه نشست عمومی را برای شما می فرستم و اميدوارم درباره آن نظر بدهيد.
[سوماً] آيا ما سوسيال دموكرات ها می توانيم به نفع آزادی تجارت تبليغ كنيم؟ من اين سؤال را به اين شكل می فهمم : آيا ما بايد برای از ميان برداشتن سيستم حمايتی تعرفه گمركی و مانند اينها مبارزه كنيم، اما وقتی كه شرايط اقتصادی كشور را در نظر می گيريم متوجه می شويم كه توليد صنعتی ملی وجود ندارد، آيا اين اقدام ما به معنای مبارزه عليه رشد سرمايه داری ملی و در نتيجه مانعی بر سر راه رشد پرولتاريای صنعتی نخواهد بود ؟
[چهارماً]… آيا مشاركت ما در مبارزه عليه سرمايه خارجی صحيح است؟ چه زمانی چنين مبارزه ای ارتجاعی است و چه زمانی ارتجاعی نيست؟ بايد توجه كرد كه در اين جا توليد تركيبی است از توليدات دستی يا كار صنعتگران اگرچه اين شيوه در گذشته تضعيف شده و روش های سرمايه داری جايگزين آن شده است و پرولتر شدن در ميان صنعتگران به سرعت رشد كرده است. در اين جا از مدتی قبل تفكيك در بين گروه بزرگی از كارگران كارخانه آغاز شده است اما در حال حاضر دستگاه ها و ماشين ها كامل نيستند. علت آن است كه دستمزدها خيلی پائين است.
[پنجماً] آيا سوسيال دموكراسی می تواند در ايران نيروی نظامی تشكيل دهد؟ ارتش دائم، به صورتی كه در اروپا وجود دارد، در ايران نيست. نظام وظيفه [در ایران] به اين ترتيب است… در آغاز انقلاب مشروطه سربازان در كنار مردم قرار گرفتند و در مقابل، قزاق ها به شدت از شاه و ارتجاع طرفداری كردند. مشخص است كه در چنين اوضاعی برای به سرانجام رساندن موفقيت آميز انقلاب لازم است اول توده ها را سازماندهی كنيم و سپس ارتش مردمی تشكيل دهيم.
…
در خاتمه بايد به اطلاع شما برسانم كه نفوذ و اعتبار سوسيال دموكرات ها در تبريز زياد است. از ما می خواهند كه به همه سؤالات آن ها پاسخ دهيم، ولی ما اهل عمل هستيم نه تئوريسين. ما سعی می كنيم تئوری و عمل را با هم درآميزيم و مسائل را به لحاظ عملی حل كنيم. ما می توانستيم انقلاب ايران را بيافرينيم (اگر يك سوسيال دموكرات بتواند چنين تعبيری را به كار برد) ولی قدرت كافی نداريم. در اين جا چهار نفر كارگر ( كه از خارج آمده اند) و دو نفر كارگر بومی وجود دارند كه می توانند از اصول سوسيال دموكراتيك حمايت كنند. ما به كميته باكو نوشتيم كه در اينجا به كارگران مسلمان نياز داريم ولی تاكنون كسی نيامده است.
از شما تقاضا می كنم سؤالات ما را در دو جناح منشويك و بلشويك حزب سوسيال دموكراسی روسيه مطرح كنيد و مورد بحث قرار دهيد و ما را از نتايج آن مطلع كنيد…
با احترام
واسو (خاچاطوريان)
– پرسشهای تیگران درویش از پلخانف (3 دسامبر 1908)
نامهی تیگران درویش، یکی دیگر از اعضای اصلی گروه، شامل دو بخش میشود. در آغاز و بهویژه در نیمهی دوم نامه، نویسنده دست به یک بررسی کلی از اوضاع اقتصادی و سیاسی ایران برای آگاهی پلخانف میزند. در بخش دوم، تیگران به تشریح وضع گروه تبریز و دو گرایشِ متقابلِ درون آن میدازد. او هم تصریح میکند که اختلافها بر بر سر مسایل تاکتیکی، استراتژیکی و به طور مشخص نوع تشکلدهی: حزب سوسیالدموکرات یا حزب دموکرات، میباشند. خودِ تیگران درویش به گرایش دومی یعنی فعالیت صرفاً دموکراتیک و حزب دموکرات تعلق دارد. ما در زیر به این بخش از نامه او که در ضمن پلخانف را مورد خطاب قرار میدهد، میپردلزیم.
رفيق عزيز !
….
اول بار در محافل سوسيال دموكراسی تبريز بود كه بحث درباره اين سؤالات شروع شد : ما بايد در قبال انقلاب ايران چه ديدگاهی اتخاذ كنيم؟ چه سيستم تشكيلاتی را به كار بنديم؟ و تاكتيك ما چه باشد؟ اين ها سؤالاتی هستند كه ما با آن مواجه بوديم و در اين باره می خواهيم عقايد رفقای برجسته خودمان را بدانيم.
قبل از هر چيز لازم است به اطلاع شما برسانيم كه سوسياليست های ايران عده كمی هستند و عمدتا در تبريز متمركزند. آن ها روشنفكرانی هستند كه تحصيلات خود را در روسيه گذرانده اند و تحت تأثير سوسياليسم بين المللی و انقلاب 1905 روسيه، تفكر بورژوايی خود را كنار گذاشتند. تا به حال، آن ها خودشان را به بحث های فرهنگی روشنفكری محدود كرده اند و تبليغات اندكی (عمدتا در بين ارامنه) به عمل آورده اند. بايد توجه داشت كه در سوسيال دموكراسی ايران نمی توان پرولتاريا را به معنی واقعی كلمه يافت.
سوسيال دموكرات ها پس از ترديد طولاني، اكنون به انقلاب پيوسته اند، اما در حال حاضر به دليل سؤالاتی درباره تاكتيك و تشكيلات متوقف شده اند.
ديدگاه های آن ها درباره اين دو پرسش تفاوت بسياری دارد. درميان آن ها به طور كلی دو گرايش مهم وجود دارد: گرايش دموكراتيك و گرايش سوسيال دموكراتيك، گرايش اخير تشكيل يك حزب سوسيال دموكرات را با پرنسيب و تاكتيك های مربوط به آن در ايران پيشنهاد می كند. گرايش اول بالعكس، اين برخورد را خيال پردازانه و دست نيافتنی می داند و با در نظر گرفتن اوضاع سياسی و اقتصادی كشور و شرايط طبقه كارگر از ايده تشكيلات دموكراتيك حمايت می كند – يعنی به عبارت ديگر، فقط دموكراسي، مردم در مقابل فئوداليسم و استبداد. يك گرايش می خواهد كارگران قرون وسطی و زحمتكشان روستايي(كه اينجا نيمه سرف هستند) را سازماندهی كند، يك حزب كارگری عليه استبداد و فئوداليسم و سرمايه داري.
برعكس، گرايش ديگر شرايط واقعی ما را خمان طوری كه هست در نظر می گيرد ، توليد به شيوه كارگاهی قرون وسطايی است، با داشتن پرولتاريای ضعيف و كشاورزان بی زمين نيمه سرف شرايط مبارزه پرولتری – يعنی تقابل طبقاتی آشكار آگاهی طبقاتی و آرمان های طبقاتی – وجود ندارد. آن ها يك تاكتيك موقتی را پيشنهاد می كنند : سازماندهی عناصر دموكراتيك عليه استبداد و فئوداليسم. يكی از دلايل بسيار مهمی كه آن ها مطرح می كنند اين است كه اگر در ايران طبقه كارگر رنج می برد، مانند كشورهای متمدن به دليل توسعه سرمايه داری نست بلكه حال اگر نگوييم به دليل فقدان، لااقل به دليل عدم توسعه كامل سرمايه داری است. درباره سوسياليسم ايرانی بايد گفت كه روشنفكران سوسياليست آن را به عنوان چيزی وارداتی می بينند و نه محصول اجتناب ناپذير واقعيت زندگی ما، زيرا ما به معنای اروپايی كلمه نه بورژوازی داريم و نه پرولتاريا.
طرفداران اين گرايش اخير به پيروی از سرمشق ماركس و انگلس در 1848 خواستار آنند كه نيروها برای سازماندهی آن بصورت موقتی تحت لوای دموكراسی صرف متحد شوند و هميشه آن را به سمت جناح چپ در جهت قدرت فراگير مردمی هدايت كنند، بدون شك هميشه بايدمنافع پرولتاريا را در نظر داشت، كه امروز به دليل جهل و شرايط بسيار اسف انگيزی كه در آن به سر می برد، از فعاليت مستقل سياسی ناتوان است .
خلاصه نظريات دو گرايش سوسيال دموكراسی در ايران ارائه شد. اكنون چنين به نظر می رسد كه برای اطمينان از واقع بينانه بودن نظر شما و تسهيل در ارائه پاسخ از جانب شما، لازم است كه ما خلاصه ای از زندگی اقتصادی و سياسی و روابط اجتماعی ايران را بری شما بيان كنيم، بدون اين توضيحات، برای شما ممكن نيست كه نظريات خودتان را در مورد مسائل دقيق و مهمی كه برايتان مطرح می كنيم توضيح دهيد.
با درود خالصانه
از طرف گروه سوسيال دموكرات تبريز- تيگران درويش
پرسشِ گذار یکخطی و فازبندی گذار
در تاریخ جنبش سوسیالیستی، تبادل نظر فکری بین شرق و غرب، همانطور که در ابتدای این جستار اشاره کردیم، وجود داشته است. از جمله در زمان حیات مارکس و انگلس و نامهنگاریهای فراوان آنها با فعالین سوسیالیستِ دنیا در آسیا، آفریقا، آمریکای شمالی و جنوبی. همهی این مکاتبات به طور عمده بر گرد چند پزسش اصلی انجام میپذیرند. از جمله : چگونه میتوان نظریه کمونیستی- انقلابی مارکسی را در جهانِ غیراروپایی، در آن جا که بستر پیدایش و برآمدنِ ماکسیسم نبوده، پی گرفت، به کار بست و تحقق بخشید؟ آیا مبارزه برای کمونیسم، گذار به آن، ضرورتاً باید در بستر وجود جامعهی پیشرفته سرمایهداری انجام پذیرد؟ یک نمونهی بارزِ این گونه نامهنگاریها با خودِ بنیاگذار “سوسیالیسم مدرن”، پرسشهای “پوپولیستهای” روس، از جمله ورا زاسولیچ، از مارکس در سال 1881 دربارهی امکان تحول روسیه به کمونیسم بدون گذر از فاز سرمایهداری است. با جهانی شدن جنبش سوسیالیستی، با تشکیل بینالمللهای اول و دوم (در سده 19، و سپس سوم در پی انقلاب اکتبر 1917 روسیه در نیمهی اول سده بیستم، رابطه میان سوسیالیستهای اروپایی و غیر اروپایی از حد مکاتبات خارج میشود به پیوندهایی ارگانیک و نهادینه تبدیل میشود.
بدینسان، مکاتیبات بین سوسیالدموکراتهای ایرانی و غربی در آغاز قرن بیستم امر جدید و بیسابقهای نیست، اما در عین حال از نظر ما، این نامهنگاریها در مضمونِ خود و در پرسش اصلیای که طرح میکنند، ابتکاری جسورانه و بدیع با ویژگیِ تأمل برانگیزِ خود است که برای نخستین بار انجام میپذیرد، که متأسفانه در تاریخنگاریِ جنبش مارکسیستی یا سوسیالیستی جهانی کمتر مورد شناسایی و ارج قرار گرفته است. سوسیالدموکراتهای جوان و نوآموز ما در گروه تبریز و در آن برهه تاریخی، با همهی کمبودها، ضعفها، نارساییها و سادهنگریهایِ شان، پروبلماتیکی مهم و اساسی، مسألهای تعیینکننده در سرنوشت ایده و آرمان رهاییخواهانه و کمونیستی، طرح میکنند که همواره تا امروز چون بغرنجی مطرح است و همواره از آن زمان تا کنون چشم اسفندیار یا پاشنه آشیل مارکسیسم یا سوسیالیسم به شمار میرود و باقی مانده است: رابطهی پر تعارض و در عین حال گسست ناپذیرِ سوسیالیسم و دموکراسی در زمینههای مختلف نظری و عملکردیاش: سیاسی، اجتماعی، سازماندهی و …
مارکس، در سالهای پایانی حیات و در پرتو مطالعات غیر اروپاییاش در بارهی هند، روسیه، چین و غیره، متوجه این موضوع و مشکل شده بود که در رابطه با صورتبندیهای (فرماسیونهای) مختلف اجتماعی، نمیتواند، بر خلاف آن چه از برخی اظهارنظرهای خود او و انگلس استنباط میشود و عموماً به ماکسیسم نسبت داده میشود – نظریه اروپا- مداری- تنها یک راه واحد، یکخطی و یکبعدیِ گذار به کمونیسم وجود داشته باشد. بدین سان، نیل به کمونیسم در کشورهای غیر اروپایی میتواند ضرورتاً از یک مرحله مقدماتی سرمایهداری و پیمودن تمام و کمال آن، به همان سان که در اروپای غربی مطرح شده است، گذر ننماید و شکلهای بدیعی به خود بگیرد. این تأکید نظری نزد مارکس را میتوان در نسخهی فرانسوی سرمایه (1872 – 1875)، در پیشگفتار چاپ روسی مانیفست کمونیست (1882) و همچنین در برخی از واپسین نوشتهها و یادداشتهای مارکس، بسان پاسخی که به نارودنیکهای روس و ورا زاسولیچ میدهد، مشاهده کرد. در این نوشتارها به روشنی میبینیم که مارکس نسبت به دریافتِ تاریخباورانه – علیتباورانه -تکخطی – اروپامرکزی از تکامل صورتبندیهای اجتماعی، که در نوشتههای پیشین او و بهویژه نزد یار او انگلس یافت میشوند، فاصله میگیرد.
ملرکس و انگلس در پیشگفتار چاپ دوم روسی مانیفست در ژانویه 1882 مینویسند*:
وظيفۀ “مانيفست کمونيستى” عبارت بود از اعلام نابودى آتى و احتراز ناپذير مالکيت کنونى بورژوازى. ولى در روسيه، به موازات التهاب پر تب و تاب سرمايهدارى که با سرعت تمام در حال رشد و گسترش است و نيز به موازات مالکيت ارضى بورژوازى که فقط حالا در حال تکوين است ما بيش از نيمى از اراضى را در مالکيت اشتراکى دهقانان مشاهده میکنيم. اکنون اين سؤال پيش می آيد: آيا آبشين روس ــ اين شکل مالکيت اوليۀ دسته جمعى زمين که در حقيقت اينک به سختى مختل و خراب شده ــ می تواند بلاواسطه به شکل عالى يعنى به شکل کمونيستى مالکيت زمين مبدل گردد؟ يا آن که بر عکس بايد بدواً همان جريان تجزيهاى را بپيمايد که مختص سير تکامل تاريخى باختر است؟
تنها پاسخى که اکنون می توان به اين پرسش داد اين است: اگر انقلاب روسيه نشانهی آغاز انقلاب پرولتارياى باختر بشود، به نحوى که هر دو يکديگر را تکميل کنند، در آن صورت مالکيت ارضى اشتراکى کنونى روسيه می تواند منشاء تکامل کمونيستى گردد.
پنج سال بعد در سال 1887، مارکس مطلبی در پاسخ به مقالهای دربارهی کتاب سرمایه مینویسد. مقاله در یک روزنامه روسی به نام Otechestvennye Zapiski توسط یکی از رهبران سوسیالیستِ پوپولیست، نیکولای میخایلُوسکی Nikolaï Mikhajlovski، منتشر شده است.، او در نقدِ خود بر سرمایه نظریهای به مارکس با این توصیف نسبت میدهد : ” یک تئوریِ یکخطیِ تاریخ بشر، با پین پیوسته به یک تئوری رشدی که بنا بر آن سرنوشت همهی جوامع، پیمودن راه سرمایهداری انگلستان است“. مارکس پاسخ خود مینویسد که مخالفتی با این استدلال پوپولیستهای روسی ندارد که میگویند در روسیهی عقبافتاده میتوان برای نیل به سوسیالیسم از روی فاز سرمایهداری جهش کرد و راه دیگری را برگزید به غیر از آن چه که برای غرب در نظر گرفته میشود:
من به این نتیجه رسیدهام: اگر روسیه راهی را ادامه دهد که از سال 1861 دنبال میکند [منظور مارکس تخریب مالکیتهای اشتراکی دهقانی است]، این کشور بزرگترین شانسی که تاریخ به مردم آن اعطا کرده است را از دست خواهد داد و ناگزیر خواهد شد که تمام حوادث مصیبت بار رژیم سرمایهداری را تحمل کند.*
و مارکس ادامه میدهد که او در سرمایه هیچ گاه نخواسته راه آینده جوامع غیر اروپایی چون روسیه را بر اساس نمونهی انگلستان و مسیری که این کور پیموده است ترسیم کند:
فصل مربوط به انباشت اولیه [در سرمایه] تنها مدعی ترسیم راهی است که بنا بر آن در اروپای غربی نظم اقتصادی سرمایهداری از دل نظم اقتصادی فئودالی برون میآید.
در تأیید بیان خود، مارکس به چاپ فرانسوی کتاب اول سرمایه (1872 – 1875) اشاره میکند که او بازبینی و تصحیح کرده است. مارکس میگوید که در چاپ فرانسوی و در فصل انباشت اولیه او تغییراتی در جهت یک “دورنمای چند خطی” در مورد صورتبندیهای اجتماعی غیر اروپایی آورده است. در رابطه با سلب مالکیت از کشاورزان، مارکس مینویسد که جملهای در چاپ فرانسوی اضافه شده که در چاپهای قبلی وجود ندارد و میگوید که نمونهی انگلیس را کشورهای غربی طی میکنند. مارکس مینویسد:
“سلب مالکیت از کشاورزان تنها در انگلستان به گوهای اساسی [رادیکال] انجام میپذیرد… اما همهی کشورهای اروپای غربی همین مسیر را میپیمایند. ” ایی جملهی دوم در چاپهای پیشین سرمایه دیده نمیشود.*
اما مارکس، در پاسخ فوقِ خود در سال 1877، هنوز چیزی در بارهی ویژگی جامعهی روس نمیگوید. تنها در پاسخ به نامه ورا زاسولیچ است که او برای نخستین بار برای روسیه احتمال راه توسعهی اجتماعیای متفاوت از آن چه در غرب سرمایهداری رخ داده است را مطرح میکند و به گونهای آن را توصیه میکند اگر چنانچه همراه گردد با انقلاب در غرب. به واقع، در پرسش خود از مارکس، انقلابی روس از او میخواهد که نظر خود را نسبت به این موضوع اعلام کند: آیا کُمونهای روستاییِ روسیه میتوانند بستر راه رشد و گذارِ سوسیالیستی (کمونیستی) در این کشور واقع گردند و یا این که سرنوشت محتوم آنها نابودی است و در نتیجه سوسیالیستهای روسیه باید تا توسعهی سرمایهداری و برآمدن یک طبقه پرولتاریا در روسیه صبر کنند. در پاسخ خود، در 8 مارس 1881 و دو سال قبل از مرگ، مارکس مجدداً به چاپ فرانسوی کتاب اول سرمایه که انباشت اولیه را محدود به اروپای غربی کرده است ارجاع میدهد و مینویسد که در چاپ جدید: ” تصریح شده که «تقدیر تاریخی» این حرکت [منظور انباشت اولیه] محدود به کشورهای اروپای غربی است“. مارکس ادامه میدهد که در اروپای غربی گذار مالکیت فئودالی به مالکیت سرمایهداری “تغییر و تبدیل شکلی از مالکیت خصوصی به شکلی دیگر از مالکیت است“، اما راه رشد سرمایهداری دهقنان روس را وا میدارد که “جهت عکس روند یعنی مالکیت اشتراکی خود را به مالکیت خصوصی” تبدیل کنند. این در حالی است که: “مطالعات ویژهای که من انجام دادهام … مرا اکنون متقاعد کرده است این کُمون [منظور مارکس آبشین ها یا مالکیتهای اشراکی دهقانی روسی است] نقطهی اتکأ احیأ اجتماعیِ روسیه میباشد…”. به شرطی که “تأثیرات زیانبارِ” مانعشوندهی “رشد خودانگیخته کُمون” حذف شوند.*
اما 27 سال پس از پرسش سوسیالیستهای روس از مارکس، پرسشی که سوسیالیستهای شرقی، این بار ایرانی، و نه از مارکس که از کائوتسکی و پلخانف میکنند، از سنخ دیگری است، با این که در اساس همان معضل یا پروبلماتیک را به میان میکشد. البته در این جا، در ایرانِ آغاز سده بیستم، مسأله بر سر این نیست که چگونه میتوان از کُمونهای اشتراکی زراعی به کمونیسم راه یافت و بدین سان از مصائب رژیم سرمایهداری اجتناب کرد. این گونه کُمونُتهها در ایران وجود ندارند. دهقانانِ ایران در سال 1908 اکثزیت عظیم جمعیت را تشکیل میدهند، صاحب زمینِ نیستند، نه به صورت خصوصی و نه جمعی. آنها بر روی زمین مالکین ارضی که در پیوند با بورژوازی تجاری بازار هستند، کار میکنند. آنها زیر یوغ مشترک ملاکان زمین و دولت متمرکز، مستبد و حامی اینان، دولتی که خود بزرگ مالک زمینهای کشور است، بندهوار در شرایطی سخت برای بقأ خود “زندگی” میکنند.
مسألهی اصلی که در برابر مبارزان سوسیالیست ایران در آن زمان قرار دارد، که به روشنی در مکاتبات آنها تصریح و فرموله شده است، این است که آنها میخواهند بدانند چگونه میتوان دو گونه یا دو سنخ مبارزه را به هم پیوند داد، با هم ترکیب کرد، هماهنگ و مرتیط ساخت. از یکسو، مبارزه برای آزادی و دموکراسی علیه استبداد و خودکامگیِ دربار و صاحبان قدرت است. چنین مبارزهای باید متکی شود بر مردم در تکثر طبقاتی و اجتماعیشان، در اختلاف منافع اقشار مختلف تشکیلدهندهی آن، یعنی نیرویی که شامل بورژوازی ملی، بخشهایی از مالکین و روحانیت نیز میشود و هدف مشخص آن چیزی نیست حز آزادی، دموکراسی و حکومت قانون. از سوی دیگر، مبارزه برای عدالت اجتماعی و سوسیالیسم است. چنین مبارزهای به طور عمده تنها میتواند بر روی زحمتکشان و اقشار و طبقات تحت ستم و استثمار سرمایه داخلی و خارجی، مالکان ارضی، بورژوازی و روحانیت مدافع آنها انجام پذیرد.
از پرسش مرکزی در رابطه با مناسبات دموکراسی و سوسیالیسم در شرایط مشخص کشوری چون ایران که مارکسیستهای آن را ملزم به مبارزه در دو جبهه میکند- مبارزهای، همزمان، هم علیه استبدادِ مورد حمایت سرمایهخارجی و هم علیه بورژوازیِ داخلی یا ملی استثمارگر – پرسشهای دیگری در رابطه با موضوعاتی وابسته و مرتبط با هم مطرح میشوند: دربارهی تاکتیک و استراتژی مبارزه؛ در مورد اتحاد و ائتلاف سیاسی ؛ دربارهی نوع و شکل سازماندهی (حزب سوسیالیست/کمونیست یا حزب دموکرات)؛ در بارهی برنامه حداقل و حداکثر؛ در مورد وظایف اصلی مبارزان در جهت یک طبقه و گروههای اجتماعی مشخص و یا در جهت مردم در کلیت آن؛ در بارهی مبارزه فرهنگی علیه سنتهای ارتجاعی و کهن، مذهبی؛ در بارهی چگونگی شرکت و مشارکت در انقلاب مشروطه که زیر رهبری بورژوازی ملی و بخشی از روحانیت قرار دارد: چگونه می توان در این مبارزه شرکت کرد و در عین حال استقلال عمل و ویژگی مبارزاتی و برنامهای خود را به عنوان سوسیالیست، نسبت به دیگر گروهبندیهای سیاسی با برنامههای خاصشان، حفظ کرد.
پاسخ کائوتسکی به پرسشهای اجتماعیونعامیون، به رغم کلی بودن با این همه از بسی جهات آموزنده و تأملبرانگیز است. در سال 1908، کائوتسکی، که جمله نوشتهها و دستنویسهای مارکس را خوانده است، بیگمان با واپسین یادداشتهای او در بارهی روسیه، هند و غیره نیز آشناست. کائوتسکی گرایشات مختلفِ درون سوسیالدموکراسی اروپا که به چند دسته تقسیم شدهاند را خوب میشناسد و خود رهبر یکی از آنهاست : مارکسیستهای انقلابی، لاسالی، رفرمیست و غیره. در آن زمان او از اعتبار بالایی برخوردار است و به عنوان نظریه پرداز بزرگ (اگر نه بزرگترین نظریهپرداز) سوسیالیسم مورد قبول مجموعهی جنبش سوسیالیستی است. پاسخ کائوتسکی به سوسیالدموکراتهای تبریز، همان طور که خواهیم دید، در خطوط کلیاش، یک موضعگیری کلاسیک و ارتوُدکس است. موضعی در وفاداری به دریافتی جزمی از “مارکسیسمِ”، از همان گونه “مارکسیسمی” که خود مارکس در پایان عمرش با آن فاصله میگیرد، موضعی که معتقد به اصل وجود دو مرحله متمایز و مشخص و جدا از هم در مبارزه سوسیالیستی است: یکی، مبارزهی دموکراتیک و دیگری مبارزهی سوسیالیستی در دو فاز متفاوت با حد و مرز معین.
چه توصیه میکند در خطوط کلی کائوتسکی به سوسیالیست ایران در بارهی مبارزهای که آنها میبایست در کشور خود به پیشبرند؟
- این که آنها موظفند، چون امری ضروری، در مبارزه برای آزادی و دموکراسی در کشور خود مبارزه کنند، حتا اگر نیروی پرولتاریا برای تأثیرگذاری بر روی این مبارزه بسیار ضعیف است.
“من معتقدم با آگاهی كامل می توان گفت كه سوسيالستهای ايرانی وظيفه دارند در جنبش دموكراتيك شركت كنند. نيروهای سوسياليست نمیتوانند موضع كاملا انفعالی نسبت به انقلاب داشته باشند.”
- این که پیروزی دموکراسی بر استبداد در ایران باید چون ” آغاز مبارزهای جدید و ناشناخته که در نظام استبدادی ناممکن بود” به شمار آید. از آن جا که مبارزهی سوسیالیستی در وضعیت کنونی ایران میسر نیست، پیششرایط شروع آن در آینده تنها در پیروزی امروز دموکراسی است.
- این که سوسیالیستها، “در زمانی که کمترین شرایط برای ایجاد حزب پرولتری وجود ندارد“، نباید حزبی جدا گانه به وجود آورند بلکه باید “در جنبش مانند دموکراتهای عادی در بین دموکراتهای بورژوا و خردهبورژوا” شرکت کنند. و این در حالی است که کائوتسکی در جای دیگر تأکید میکند که “مبارزه برای دموکراسی مبارزهای طبقاتی است“. اما مسأاله همچنان به قوت خود باقی میماند و پاسخ کائوتسکی معضل را حل نمیکند: از چه طبقاتی در این جا سخن میگوید؟ و به شکل سیاسی و یا غیره این طبقات تظاهر و عمل میکنند؟
- این که در جنبش دموکراتیک، سوسیالیستها، به عنوان “دموکراتهای عادی” ناگزیر باید با گرایشات ارتجاعی که همیشه وجود دارند و از برخی اقشار دهقانی و خردهبورژوازی نمایندگی میکنند، مبارزه کنند. در این جا، سوسیالیستها باید “همان تاکتیکی را به کار برند که مارکس در روند انقلاب 1848 در آلمان به کار بُرد“.
- این که سرمایه خارجی در ایران مانع رشد بازار داخلی میشود. یعنی مانع آن چه میشود که شرط sine qua non (شرط وجودی)، شرط الزامی Voraussetzung به قول کائوتسکی، برای هر گونه توسعهی صنعتی بنابراین برای هر گونه رشد مستقل سرمایهداری ملی، بومی و در نتیجه رشد نیروهای مولده، پرولتاریا و غیره است. بدین معنا، “مبارزه علیه سرمایه خارجی در ماهیت ارتجاعی نیست” زیرا با پایان دادن به استثمار یک کشور توسط سرمایه خارجی، ارزش اضافی تولید شده در آن کشور به خارج نمیرود، بلکه در داخل میماند یعنی انباشت سرمایهداری در چارچوب ملی انجام میپذیرد.
- این که جنبش کارگری، برای شکوفا شدن، نیاز به استقلال کشور، چه اقتصادی و چه سیاسی، در برابر نفوذ و استثمار کشورهای خارجی دارد.
- سرانجام این که مبارزهی خلقهای شرق با تضعیف سرمایهداری اروپا پرولتاریای اروپا را تقویت میکند. بدین معنا، این خلقها با مبارزه علیه سرمایهداری اروپا در کشور خود “برای ما اروپاییها نیز مبارزه میکنند”.
این است آن چه که به طور خلاصه میتوان از پاسخ کائوتسکی به اجتماعیون عامیون ایران استنتاج کرد. به روشنی در این جا میبینیم که این پاسخ به طور عمده در جهت تأئید و تقویت موضع گرایش دوم (گرایس دموکرات) در گروه تبریز است. گرایشی که مبارزهای که صرفاً «دموکراتیک» را در شرایط عینی و مشخصآن زمان ایران تجویز میکند. اما میدانیم که اکثریت گروه توصیههای نظریهپرداز سوسیالدموکرات آلمانی را دنبال نمیکند. این خود البته نشاندهنده گونهای استقلال نظر و رأی از سوی این مارکسیستهای جوان شرقی است.
به عنوان نتیجهگیری:
سوسیالیسم / دموکراسی : رابطهای مسألهانگیز در مارکسیسم
همانطور که در درازای این نوشتار مورد تأکید قرار دادهایم، مسائلی که مارکسیستهای غیر اروپایی، از جمله اجتماعیونعامیون ایران در سال 1908، در رابطه با کاربست مارکسیسم در کشورهای خود، از زمان پیدایش آن تا کنون، مطرح کردهاند، بغرنجی که در اساس از ناسازگاریِ نظریه (تئوری) با شرایط عینی و در نتیجه با عمل (پراتیک) مشخص برمیخیزد، ما را همچنان، از برای جستوجوی پاسخ (ها) فرامیخوانند، مورد خطاب قرار میدهند. و این مهم امروز در جهانی مطرح میشود که از بسی جهات، نسبت به جهانِ سده گذشته، با برآمدن گلوبالیزاسیون، سرمایهداریِ جهانی شده و جنبشهای رهاییخواهانه، متحول و دگرگون گشته است
مسأالهی سوسیالیسم و رابطهی پروبلماتیک و متعارض آن با دموکراسی همچنان یکی از مسائل بزرگ، اصلی، کلیدی و ناگشودهی عصر ما را چه از دید نظری – عملی و چه سازماندهی تشکیل میدهد. چیرگی بر چنین بغرنجی نقش تعیینکنندهای امروز در سرنوشت مبارزات اجتماعی برای دگرگونیهای ساختاری و رادیکال در جهان ما ایفا میکند، هم در کشورهای سرمایهداری کهنسال غربی و هم، بهویژه، در دیگر مناطق جهان از آسیا و آفریقا تا آمریکای لاتین و ایران نیز بخشی از این مجموعه است. در کشورهای دسته اول ما امروزه با دولتهایی سر و کار داریم که با رشد ایدئولوژیهای راسیستی، ناسیونالیستی، شبهه فاشیستی، ضد خارجی، پوپولیستی (راست و چپ ) و غیره، بیش از پیش اقتدارطلب، پلیسی و حامی سرمایهداری خشن میشوند. دموکراسی نمایندگی در این “دموکراسی”های غربی به شدت دچار بحران شدهاست. مسألهی مشارکت مستقیم مردم در امور خود، خودمختاری، خودگردانی و خودحکومتی در آزادی و رهایی بیش از پیش به مسأله اصلی تبدیل میشود: رهایی از سلطههای گوناگونِ مالی، اقتصادی، سیاسی… با اتکأ به مبرزات و جنبشهای اجتماعی مردمی و نوین در شکلها و سازماندهیهای افقی و نوین. در کشورهای دسته دوم، مردمان در برابر ائتلاف مقدسی قرار دارند بین دو قدرت ارتجاعی و استثماری: از یکسو دولتایی خودکامه و مستبد (نظامی، تئوکراتیک چون جمهوری اسلامی ایران و غیره) و از سوی دیگر سرمایه داری جهانی شده که در همه جا رخنه کرده است. در این جا تحقق آزادی و دموکراسی و مشارکت مردم در امور خود تنها به کمک جنبشهای اجتماعیِ و مبارزات اقشار مردمی (زحمتکشان، جوانان، زنان، اقلیتها…) علیه استبداد و استثمار امکان پذیر است.
بدین سان مساله بر سر این است که چگونه میتوان هر دو گونه مبارزه در دنیای امروز را با هم و تأکید می کنیم با هم، ترکیب کرد، پیوند داد، متصل و متحد کرد: مبارزه برای دموکراسی چون مشارکت بیش از پیش مستقیم و بدون واسطهی مردم در امور خود (خود حکومتی مردم بر خود) و سوسیالیسم به معنای پایان دادن به نظام سرمایه داری. در این رابطه، مشکل در آن جا است که در درازای تاریخ جنبش سوسیالیستی، همواره یا سوسیالیسم به سود دموکراسیِ نمایندگی به کل فراموش و حتا نسخ میشود – این را در نمونهی سوسیال دموکراسی در سده بیستم مشاهده میکنیم- و یا، در نمونهی سوسیالیسم واقعاً موجود، دموکراسی در کلیت آن به سود “سوسیالیسمی” دولتی، اقتدارگرا و توتالیتر به دور انداخته میشود.
به دو نمونهی تاریخی فوق، و بهویژه به نمونهی سوسیالیسم واقعاً موجود به مناسبت صدمین سالروز انقلاب اکتبر 1917 روسیه، اشارهای کنیم. هر یک سکانسی را در تاریخ جنبش سوسیالیستی تشکیل میدهد.
در سِکانس سوسیال- دموکراتیک، سوسیالیستها به تدریج و قدم به قدم، پی به عدم امکان و حتا ضرورت برچیدن نظام سرمایهداری از طریق انقلاب یا تغییرات رادیکال میبرند. نظامی که از نظر آنها در بُن و اساس یعنی در وجود مالکیت، سرمایه، کار مزدوری، بازار و دولت، تنها نظم عقلانی، عملی و ممکن بشری است و جایگزینی یا بَدیلی بر آن نمیتوان متصور بود. این سِکانس پس از شکست کمون پاریس و با شکلگیری پیوند جنبش کارگری آلمان با جنبش فکری سوسیالیستی- رفرمیستی تحت مفهوم آن چه که «سوسیال دموکراسی» نام میگیرد، به وجود میآید. با این که امروز، چپِ سوسیال دموکرات به حیات خود در بسیاری از کشورها و نه تنها در زادگاه غربی- اروپاییاش، با فراز و نشیبها و بحرانهایی گاه کمر شکن، ادامه میدهد اما میتوان گفت که تاریخ واقعی سوسیالدموکراسی به عنوان چپِ مارکسیستی به طور عمده با شرکت و مشارکت این چپ در جنگ امپریالیستی جهانی اول و سپس همکاری در رتق و فتق امور سرمایهداری خاتمه پیدا میکند. احزاب سوسیالدموکرات و سوسیالیستِ اروپا و جهان با کنار گذاشتن هر گونه ارجاع به مبارزه ضدسرمایهداری در اواخر نیمهی اول سدهی بیستم، نقطهی پایانی بر حیات خود چون چپِ خواهان گسست از نظام سرمایهداری و امحای آن میگذارند. به این سان، آن چه که امروزه از چنین چپی باقی مانده است، سازمانها و احزاب رفرمیستی هستند که مدعی انجام اصلاحاتی در نظام سرمایهداری در چهارچوب حفظ و مدیریت آن میباشند.
سِکانس بعدی را میتوان لنینی- استالینی یا به طور عامتر سویتیک نامید. این سِکانس با پیشدرآمدی نظری و عملی، از چه باید کرد لنین در سال 1902 و به طور مشخص از انقلاب اکتبر و تصرف قدرت سیاسی توسط حزب بلشویک در سال 1917 آغاز میشود و با فروپاشی رژیمهای سوسیالیسم واقعاً موجود در 1990 به پایان میرسد. در این سِکانس تاریخی، مارکسیسم، که در اصل و بنیان خود خواهان محو دولت است، به ایدئولوژی و سیاستِ حفظ و اقتدار مطلق دولتی بوروکراتیک و پلیسی و تمامتخواه تبدیل میشود. شیوهی حزبی- دولتی به جای شیوهی جنبشی- طبقاتی مینشیند. حزب- دولت به جای طبقهی کارگر و زحمتکشان و به نام آنها رسالت قیمومیت بر انسانها و هدایت جابرانهی امور جامعه را در همهی زمینههای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی به دست میگیرد. دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی در اشکال مبتذل و جبرباورانهاش برای توجیه سلطهی بیمانندی در تاریخ بشر که ساختمان سوسیالیسم در یک کشور نام میگیرد از سوی ایدئولوژی دولتی حاکم به خدمت گرفته میشوند. در چنین سیستمی، هم دموکراسی و هم سوسیالیسم به نفع حاکمیت اقلیتی قدرتطلب در هیبت تنها حزب حاکم پایمال میشوند.
—————————————-
امروز نیروهای طرفدار دموکراسی و سوسیالیسم با حرکت از تجارب پیشین و پرسشهایی که در میان مارکسیستهای جهان مطرح شده و میشود، که در این نوشتار مورد تأمل قرار دادیم، چه می توانیم در بارهی مناسبات پر تعارض و مساله انگیز دموکراسی/سوسیالیسم در تئوری سوسیالیستی بگوییم؟ چگونه نیتوان این دو شرط مارکسیستی بودن را با هم و در پیوند با هم به پیش برد؟
به باورما نیروهای رهاییخواه باید مدافع دموکراسی باشند. دموکراسی اما به معنای مستقیم آن. یعنی به معنای مداخلهی بی واسطهی کارگران، زحمتکشان و مردمان در «امر عمومی» (Res publica). به معنای طرفداری از دموکراسی حقیقی که در غایت امر دموکراسی علیه دولت میباشد: “در دموکراسی حقیقی، دولت سیاسی محو میگردد” (مارکس، نقد حق سیاسی هگل). چنین فرجامی (دمکراسی علیه دولت)، از فرایند مبارزه برای دخالتگری رادیکال، هر چه گستردهتر و مستقیمتر عموم مردم میگذرد: مشارکت آزادانه، داوطلبانه و برابرانهی مردمان و زحمتکشان در امور خود؛ اِعمال شیوه و روش خودگردانی و خود مدیریتی؛ دخالتگری و کنترل از پائین در همهی امور اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، محیط زیستی، فرهنگی توسط مردم. در این میان، دخالت گری جمعی، مشارکتی و مستقیم مردم «نمایندگی» نمیشود. دموکراسی مستقیم قرابت چندانی با دموکراسی نمایندگی در نظامهای “دموکراتیکِ” عصر مدرنیته امروزی ندارد. “حاکمیت” به گفتهی روسو “نمی تواند نمایندگی شود. با همان منطق که نمی تواند واگذار شود، منتقل شود. حاکمیت به طور اساسی اراده عمومی است و اراده عمومی هیچگاه کسی را نماینده خود نمیکند. اراده عمومی یا خودش است و یا چیز دیگری، حد وسطی وجود ندارد” (روسو، پاراگراف پنجم از فصل پانزدهم در قرارداد اجتماعی). دموکراسی بدین سان در حکومت، دولت، پارلمان، نهادهای رسمی، انتخابات و از این دست خلاصه و محدود نمیشود، بلکه چون «قدرت مردم» به نقش و فعالیت مردمان در امور خود، در امور سیاسی و اجتماعی شهر و فراتر از آن ادارهی جامعه و کشور ارجاع میدهد. رهایی مردمانِ تحت ستم و سلطههای گوناگون و به ویژه زحمتکشان تنها میتواند امر خودِ آنها، به دست آنها و برای آنها باشد. دموکراسی در معنای کسب امور خود توسط خود و برای خود به گونهای مستقیم و بلاواسطه، فرایندِ بی پایانی است که همواره مرزهای ساختگی و قانونی دموکراسی نمایندگی را به سوی دموکراسی هر چه مردمیتر، مشارکتیتر، کاملتر و گستردهتر در هم می نوردد. این آن چیزی است که دموکراتیزه کردن “دموکراسی” مینامیم.
اما روند مبارزه برای دموکراسی رادیکال و مستقیم جدا از مبارزه در جهت برابری و سوسیالیسم نیست. جدا از مبارزه برای امحای سرمایهداری و مناسبات سلطه نیست. دیوار چینی این دو را از هم تفکیک نمیکند. سلطه سرمایه داری، امروزه جهانی شده است. از یکسو، امر تولید، در سطح ملی و جهانی، در عصر ما، بیش از هر زمان دیگر، بطور اساسی برآمدی از تعاون جمعی و اجتماعی میباشد. اما از سوی دیگر و بیش از پیش، تملک خصوصی تولید توسط صاحبان سرمایه، تولید را از امری توسط انسان برای انسان به وسیلهای برای سوداگری هر چه بیشتر سرمایه علیه انسان تبدیل کرده است. در نتیجهی سیادت سرمایه، امروزه مواجه هستیم با شیئی شدن و کالائی شدن هر چه گسترده زندگی، با ازخودبیگانگیِ* هر چه کامل انسان، با استثمار شدید نیروی کار و سرانجام با سلطه ی اسارت بار و نابودکنندهی سرمایه و سودپرستی و سودجویی بدون مرز و انتهای آن، چون قدرتی بَرین و استعلایی بر فراز تولیدکنندگان واقعی که از دخالت در سرنوشت خود هر چه بیشتر جدا و محروم میشوند. بدین سان، امروزه نمیتوان مبارزهی انسان ها برای عدالت اجتماعی و بهزیستی را از مبارزه ضد سرمایه داری در سطح ملی و جهانی تفکیک کرد. نمیتوان اولی را جدا از دومی به پیش راند و متحقق ساخت. به همینسان نیز، دو مبارزه، یکی برای دموکراسی و گسترش آن و دیگری ضد سرمایهداری برای رهایی، به هم پیوسته و وابسته شدهاند.
امروزه در جمهوری اسلامی ایران، مناسبات سرمایه داری بر اساس کار مزدوری حاکم است، با این ویژگی که با رانتخواری دولت، دینسالاری، استبداد، فساد و خودکامگی در آمیختهاند. در نتیجه در کشور ما، دو مبارزه، یکی ضد استبدادی برای آزادی و دموکراسی و جدایی دولت و دین (برای یک جمهوری دموکراتیک و لائیک) و دیگری، ضد سرمایه داری برای عدالت اجتماعی و برابری، از هم اکنون در هم میآمیزند، با این حقیقتِ دیگر که دستیابی به آزادیهای اولیه اجتماعی و سیاسی از تقدم و ابرام ویژهای در شرایط فعلی ایران برخوردار میباشند.
در همین راستاست که تبیین آن چه که مارکس « دوره ی تغییر انقلابی جامعهی سرمایه داری به جامعه ی کمونیستی» (نقد برنامه گوتا) مینامد، که با همهی نارساییِ در نامگذاری: «سوسیالیسم» می نامیم، مطرح میشود. در مرکز تبیین سوسیالیسم سه چیز قرار دارند: یکم، الغای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و اجتماعی کردن آن، دوم، برابری و سوم، امحای دولت چون قدرتی سلطهگر بر جامعه. این پرسش که اشکال اجتماعی و جمعی «مالکیت» که نه خصوصی باشند و نه دولتی، کدامیناند و چگونه ایجاد میشوند؟ این که سوسیالیسم چگونه میتواند در سطح منطقهای و جهانی تحقق پذیرد، زیرا که ساختمان سوسیالیسم در یک کشور به تنهایی غیر ممکن است، فقط در جریان مبارزات و جنبشهای اجتماعی ضد سرمایهداری و رهاییخواهانه پاسخهای خود را دریافت خواهند کرد. اما از هم اکنون تنها میتوان به یقین گفت که آن چه که تجربه باطل «سوسیالیسم واقعاً موجود» (سوسیالیسم توتالیتر در شوروی سابق، در چین و غیره) و تجربه ناکام «سوسیال دموکراسی» (سوسیالیسم لیبرالی) در جهان در سده گذشته به ما آموختهاند این است که اشکال دولتی اقتدارگرایانه اِعمال شده توسط این سیستمها برای ادارهی امور اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، همراه با اشکال تحزب سنتی، اقتدارگرایانه و عمودی، نه تنها راه به گسست از سرمایه داری و دموکراسی مشارکتی نمیبرند بلکه حتا میتوانند، هم چون نمونهی سیستم شوروی، سلطه و ستم بر مردمان و به ویژه زحمتکشان را به مراتب شدیدتر سازند و یا هم چون نمونهی سوسیال دموکراسی، شرایط برای مدیریت “اجتماعی” سرمایه داری و در نتیجه بقا و استمرار بی پایان آن را فراهم سازند.
—————–—————–
یادداشت ها
1: رهایش، رهایی : Emancipation
2: دولت، در هر جای این نوشتار، معادل État (فرانسوی)، State (انگلیسی) و Staat (آلمانی) است، که شامل سه قوای اجرایی، قضایی و مقننه می شود. با حکومت اشتباه نشود که معادل خارجی آن نزد ما Gouvernement است.
3: ازخودبیگانگی : Aliénation
5 : رونوشتی از آن که در آرشیو پلخانف یافت شده است، توسط م.اس. ایوانف در شمارهی پنجم مجله “مسائل شرق” از انتشارات آکادمی علوم اجتماعی اتحاد جماهیر شوروی در سال 1959 منتشر میشود.

پرسشی از شما